بیقراریهایت را بپذیر تا از رنج رها شوی

 

جمله بیقراریت از طلب قرار توست       طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

 

هر شخص ، وقتی به تجربه سالهای زیسته خود می نگرد ، چیزی جز تغییرات مکرر و متنوع در هر آنچه در خود و اطراف خود می بیند را شاهد نبوده است .

سلامتی و بیماریهای مکرر ، شکستها و پیروزیها ، استهلاک و کهنه شدن اشیا ، پیرشدن و گذر عمر ، تولدها و مرگها ، زیبایی ها و زشت شدنها ، دارا شدنها و از دست دادنها و .... .

همه این امور ما را با یک قانون عام هستی روبرو می کند که : ماهیت این جهان ، ناماندگی و بی ثباتی و بی قراری است .

جهان متغیرها و ناپایداریها و زوال ها .

جهانی که خود می نماید راهی است بسوی مقصدی دیگر :  الدنیا دار ممر لادار مقر ( امام علی(ع) حکمت 133 )

و سرتاسر تغییر است و نوشدنهای رو به زوال : ان لله ملکا ينادي في کل يوم-  لدوا للموت و اجمعوا للفناء و ابنوا للخراب ( امام علی(ع) حکمت 132 )

 

از بین همه موجودات ، انسان تنها موجودی است که بدلیل امکان وجودی تحلیل اطلاعات گذشته زیسته خود و دیگران و دنبال کردن روند اتفاقات زندگی ، به قانون فوق آگاه بوده و همین آگاهی است که او را بدلیل از دست داده هایش ( چه مادی و چه عاطفی و معنوی و حتی مدتی که زیسته و احیانا بهره لازم را نبرده ) غمگین می کند و بدلیل ترس از آینده نامشخص ، مضطرب کرده و پر از دغدغه می نماید .

حیوانات همانند ما دستخوش همین از دست دادنها و تغییرات مختلف و متععدند ولی بدلیل عدم امکان تحلیل آنها و عدم آگاهی به کلیت زندگی خود هرگز دچار غم و یا اضطراب نشده و تنها در برخورد با هر اتفاق جدید ، آن را مشاهده گونه زندگی کرده و از سر می گذرانند و براساس آگاهی لحظه ای که از آن بدست می آورند تصمیمات لازم برای بهترین شیوه همراهی با آن را می گیرند .

 

آنها هرگز اتفاقات هر لحظه را تحمیلی بر زندگی طبیعی در حال جریان خود نمی دانند ، بلکه زندگی را همانی می دانند که در حال وقوع است و اینست دلیل عدم غمگینی و یا اضطراب آنها .

و ما انسانها نیز برای رسیدن به همان آرامی و بی رنجی آنها ، راهی نداریم جز پذیرش و کنارآمدن با قاعده فوق ، بگونه ای که زندگی را نه یک سیر طبیعی آرام از پیش فرض شده ( مطابق با همه آنچه در زندگی دیگران مطلوب می پنداریم ) بدانیم ، بلکه آن را مجموع همین اتفاقاتی بدانیم که برای هر کس بصورت منحصر بفرد ، محقق شده و بوقوع می پیوندد .

 

زندگی را جوی آب ثابتی نپنداریم که اتفاقات ناخواسته و خواسته زندگی چون موجهایی در آن بوقوع می پیوندند ، بلکه زندگی مجموع همین اتفاقات موجوار است که خواسته و ناخواسته بر جریان مدام هستی سوار شده و واقع می شوند .

چرا که زندگی طرح ثابتی از قبل ندارد که آن را همچون پازلی تصور کنیم که اتفاقات مختلفی که در طول عمرمان می افتند ، بعضی را مطلوب و مطابق و هماهنگ با آن بدانیم و بعضی را که مطلوبمان نیست مطابق با آن ندانسته و تحمیل بر زندگی خود بخوانیم .

بلکه هر اتفاق ، چه خودخواسته و پیش بینی شده باشد و چه ناخواسته و ناگهانی ، قطعه ای است که در کنار دیگر بخشها و قطعات زندگی ، تصویری را به آن می بخشند که پازلی است که خود در سیر زمانی عمرمان خواهیم ساخت .

 

انسانی که بی توجه به قاعده فوق ، زندگی را آرام و مطابق با مطلوبات خود تصور می کند ، همواره در طلب قرار و بی تغییری در آن بسر برده و دایم مضطرب از اینکه مباد در این قرار و یکسویگی زندگی من اتفاقی بیفتد و آرامش مرا برهم زند و از آنجا که این تصور ، توهمی بیش نیست و او خود را آماده رویارویی با زندگی واقعی و نوسانات و تغییرات و نو و کهنه شدنها و تولد و مرگهایش نکرده ، با هر اتفاق جدید که قطعه این لحظه ساختمان زندگی واقعی اوست ، در هم ریخته و خود را بازنده میدان زندگیش یافته و ترس از دست دادن داشته ها و از دست رفتن آرزوهایش بر او چیره می شود و چنان هشیاریش را برهم می زند که نمی تواند برای ادامه راه زندگی تصمیم درستی بگیرد و هر چه بیشتر بر رنجهایش می افزاید .

 

و چه زیبا سخنی که مولانا از یافته های قوانین متافیزیکی هستی خود با ما درمیان گذارده است :

جمله بیقراریت از طلب قرار توست       طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

 

همه بی قراریهای بشر بخاطر آنست که در تصور موهوم ثابت بودگی این جهان و متعلقات این جهانی بسر برده و همواره در ترس از دست رفتن آنهاست ، که قرار و آرامش او را برهم زده و دایم به هر چیز تازه ای از جنس همین دنیای نامانده آویزان شده و بیشتر در تلاطم موجهای آن غرق می شود ، در حالی که اگر بر این ویژگی ناماندگاری ذاتی اینجهانی واقف شده و آن را با آغوش باز پذیرفته و خود را با آن همراه کند ، هرگز با هر اتفاق جدید ، دچار ترس و اضطراب و بی قراری روانی و روحی نخواهد شد .

چنین انسانی می پذیرد که زندگی یعنی :

عمر میگذرد و انسان پیر شده فرتوت می شود .

سلامتی دایم دچار دگرگونی است .

شکستها و پیروزیها در هم تنیده اند .

اشیائ مادی ، مستهلک شده از بین می روند .

کوچکترها بزرگ می شوند و می روند .

بزرگترها فراموشکار و مریض و ازپا افتاده می شوند .

خانه ها فرو می ریزند .

اهدافِ به ثمر رسیده می میرند و دیگر دلیلی برای ادامه نیستند .

مقامها و موقعیتهای اجتماعی از دست می روند .

و مرگ بی هیچ قاعده و طرح قبلی شناخته شده ای بدنبال همه ماست .

و آنگاه همه تلاش خود را می کند که در این بازی زندگی ، زیباترین نقشی که می تواند را بازی کند و هم به خود لذت ببخشد و هم به دیگران شادی و امید .

 

آنچه که در آموزه های دینی ما بر آن تاکید شده است :

و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب ( عنکبوت 64 )

المؤمن بشره في وجهه ( امام علی(ع) حکمت 333 )

محمد صالحی – 20/9/97

https://telegram.me/beshnofekrkon/



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در سه شنبه 18 فروردین 1394  ساعت 12:38 PM نظرات 0 | لينک مطلب

بیقراریهایت را بپذیر تا از رنج رها شوی

 

جمله بیقراریت از طلب قرار توست       طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

 

هر شخص ، وقتی به تجربه سالهای زیسته خود می نگرد ، چیزی جز تغییرات مکرر و متنوع در هر آنچه در خود و اطراف خود می بیند را شاهد نبوده است .

سلامتی و بیماریهای مکرر ، شکستها و پیروزیها ، استهلاک و کهنه شدن اشیا ، پیرشدن و گذر عمر ، تولدها و مرگها ، زیبایی ها و زشت شدنها ، دارا شدنها و از دست دادنها و .... .

همه این امور ما را با یک قانون عام هستی روبرو می کند که : ماهیت این جهان ، ناماندگی و بی ثباتی و بی قراری است .

جهان متغیرها و ناپایداریها و زوال ها .

جهانی که خود می نماید راهی است بسوی مقصدی دیگر :  الدنیا دار ممر لادار مقر ( امام علی(ع) حکمت 133 )

و سرتاسر تغییر است و نوشدنهای رو به زوال : ان لله ملکا ينادي في کل يوم-  لدوا للموت و اجمعوا للفناء و ابنوا للخراب ( امام علی(ع) حکمت 132 )

 

از بین همه موجودات ، انسان تنها موجودی است که بدلیل امکان وجودی تحلیل اطلاعات گذشته زیسته خود و دیگران و دنبال کردن روند اتفاقات زندگی ، به قانون فوق آگاه بوده و همین آگاهی است که او را بدلیل از دست داده هایش ( چه مادی و چه عاطفی و معنوی و حتی مدتی که زیسته و احیانا بهره لازم را نبرده ) غمگین می کند و بدلیل ترس از آینده نامشخص ، مضطرب کرده و پر از دغدغه می نماید .

حیوانات همانند ما دستخوش همین از دست دادنها و تغییرات مختلف و متععدند ولی بدلیل عدم امکان تحلیل آنها و عدم آگاهی به کلیت زندگی خود هرگز دچار غم و یا اضطراب نشده و تنها در برخورد با هر اتفاق جدید ، آن را مشاهده گونه زندگی کرده و از سر می گذرانند و براساس آگاهی لحظه ای که از آن بدست می آورند تصمیمات لازم برای بهترین شیوه همراهی با آن را می گیرند .

 

آنها هرگز اتفاقات هر لحظه را تحمیلی بر زندگی طبیعی در حال جریان خود نمی دانند ، بلکه زندگی را همانی می دانند که در حال وقوع است و اینست دلیل عدم غمگینی و یا اضطراب آنها .

و ما انسانها نیز برای رسیدن به همان آرامی و بی رنجی آنها ، راهی نداریم جز پذیرش و کنارآمدن با قاعده فوق ، بگونه ای که زندگی را نه یک سیر طبیعی آرام از پیش فرض شده ( مطابق با همه آنچه در زندگی دیگران مطلوب می پنداریم ) بدانیم ، بلکه آن را مجموع همین اتفاقاتی بدانیم که برای هر کس بصورت منحصر بفرد ، محقق شده و بوقوع می پیوندد .

 

زندگی را جوی آب ثابتی نپنداریم که اتفاقات ناخواسته و خواسته زندگی چون موجهایی در آن بوقوع می پیوندند ، بلکه زندگی مجموع همین اتفاقات موجوار است که خواسته و ناخواسته بر جریان مدام هستی سوار شده و واقع می شوند .

چرا که زندگی طرح ثابتی از قبل ندارد که آن را همچون پازلی تصور کنیم که اتفاقات مختلفی که در طول عمرمان می افتند ، بعضی را مطلوب و مطابق و هماهنگ با آن بدانیم و بعضی را که مطلوبمان نیست مطابق با آن ندانسته و تحمیل بر زندگی خود بخوانیم .

بلکه هر اتفاق ، چه خودخواسته و پیش بینی شده باشد و چه ناخواسته و ناگهانی ، قطعه ای است که در کنار دیگر بخشها و قطعات زندگی ، تصویری را به آن می بخشند که پازلی است که خود در سیر زمانی عمرمان خواهیم ساخت .

 

انسانی که بی توجه به قاعده فوق ، زندگی را آرام و مطابق با مطلوبات خود تصور می کند ، همواره در طلب قرار و بی تغییری در آن بسر برده و دایم مضطرب از اینکه مباد در این قرار و یکسویگی زندگی من اتفاقی بیفتد و آرامش مرا برهم زند و از آنجا که این تصور ، توهمی بیش نیست و او خود را آماده رویارویی با زندگی واقعی و نوسانات و تغییرات و نو و کهنه شدنها و تولد و مرگهایش نکرده ، با هر اتفاق جدید که قطعه این لحظه ساختمان زندگی واقعی اوست ، در هم ریخته و خود را بازنده میدان زندگیش یافته و ترس از دست دادن داشته ها و از دست رفتن آرزوهایش بر او چیره می شود و چنان هشیاریش را برهم می زند که نمی تواند برای ادامه راه زندگی تصمیم درستی بگیرد و هر چه بیشتر بر رنجهایش می افزاید .

 

و چه زیبا سخنی که مولانا از یافته های قوانین متافیزیکی هستی خود با ما درمیان گذارده است :

جمله بیقراریت از طلب قرار توست       طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

 

همه بی قراریهای بشر بخاطر آنست که در تصور موهوم ثابت بودگی این جهان و متعلقات این جهانی بسر برده و همواره در ترس از دست رفتن آنهاست ، که قرار و آرامش او را برهم زده و دایم به هر چیز تازه ای از جنس همین دنیای نامانده آویزان شده و بیشتر در تلاطم موجهای آن غرق می شود ، در حالی که اگر بر این ویژگی ناماندگاری ذاتی اینجهانی واقف شده و آن را با آغوش باز پذیرفته و خود را با آن همراه کند ، هرگز با هر اتفاق جدید ، دچار ترس و اضطراب و بی قراری روانی و روحی نخواهد شد .

چنین انسانی می پذیرد که زندگی یعنی :

عمر میگذرد و انسان پیر شده فرتوت می شود .

سلامتی دایم دچار دگرگونی است .

شکستها و پیروزیها در هم تنیده اند .

اشیائ مادی ، مستهلک شده از بین می روند .

کوچکترها بزرگ می شوند و می روند .

بزرگترها فراموشکار و مریض و ازپا افتاده می شوند .

خانه ها فرو می ریزند .

اهدافِ به ثمر رسیده می میرند و دیگر دلیلی برای ادامه نیستند .

مقامها و موقعیتهای اجتماعی از دست می روند .

و مرگ بی هیچ قاعده و طرح قبلی شناخته شده ای بدنبال همه ماست .

و آنگاه همه تلاش خود را می کند که در این بازی زندگی ، زیباترین نقشی که می تواند را بازی کند و هم به خود لذت ببخشد و هم به دیگران شادی و امید .

 

آنچه که در آموزه های دینی ما بر آن تاکید شده است :

و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب ( عنکبوت 64 )

المؤمن بشره في وجهه ( امام علی(ع) حکمت 333 )

محمد صالحی – 20/9/97

https://telegram.me/beshnofekrkon/



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در دوشنبه 17 فروردین 1394  ساعت 12:54 PM نظرات 0 | لينک مطلب

بیقراریهایت را بپذیر تا از رنج رها شوی

 

جمله بیقراریت از طلب قرار توست       طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

 

هر شخص ، وقتی به تجربه سالهای زیسته خود می نگرد ، چیزی جز تغییرات مکرر و متنوع در هر آنچه در خود و اطراف خود می بیند را شاهد نبوده است .

سلامتی و بیماریهای مکرر ، شکستها و پیروزیها ، استهلاک و کهنه شدن اشیا ، پیرشدن و گذر عمر ، تولدها و مرگها ، زیبایی ها و زشت شدنها ، دارا شدنها و از دست دادنها و .... .

همه این امور ما را با یک قانون عام هستی روبرو می کند که : ماهیت این جهان ، ناماندگی و بی ثباتی و بی قراری است .

جهان متغیرها و ناپایداریها و زوال ها .

جهانی که خود می نماید راهی است بسوی مقصدی دیگر :  الدنیا دار ممر لادار مقر ( امام علی(ع) حکمت 133 )

و سرتاسر تغییر است و نوشدنهای رو به زوال : ان لله ملکا ينادي في کل يوم-  لدوا للموت و اجمعوا للفناء و ابنوا للخراب ( امام علی(ع) حکمت 132 )

 

از بین همه موجودات ، انسان تنها موجودی است که بدلیل امکان وجودی تحلیل اطلاعات گذشته زیسته خود و دیگران و دنبال کردن روند اتفاقات زندگی ، به قانون فوق آگاه بوده و همین آگاهی است که او را بدلیل از دست داده هایش ( چه مادی و چه عاطفی و معنوی و حتی مدتی که زیسته و احیانا بهره لازم را نبرده ) غمگین می کند و بدلیل ترس از آینده نامشخص ، مضطرب کرده و پر از دغدغه می نماید .

حیوانات همانند ما دستخوش همین از دست دادنها و تغییرات مختلف و متععدند ولی بدلیل عدم امکان تحلیل آنها و عدم آگاهی به کلیت زندگی خود هرگز دچار غم و یا اضطراب نشده و تنها در برخورد با هر اتفاق جدید ، آن را مشاهده گونه زندگی کرده و از سر می گذرانند و براساس آگاهی لحظه ای که از آن بدست می آورند تصمیمات لازم برای بهترین شیوه همراهی با آن را می گیرند .

 

آنها هرگز اتفاقات هر لحظه را تحمیلی بر زندگی طبیعی در حال جریان خود نمی دانند ، بلکه زندگی را همانی می دانند که در حال وقوع است و اینست دلیل عدم غمگینی و یا اضطراب آنها .

و ما انسانها نیز برای رسیدن به همان آرامی و بی رنجی آنها ، راهی نداریم جز پذیرش و کنارآمدن با قاعده فوق ، بگونه ای که زندگی را نه یک سیر طبیعی آرام از پیش فرض شده ( مطابق با همه آنچه در زندگی دیگران مطلوب می پنداریم ) بدانیم ، بلکه آن را مجموع همین اتفاقاتی بدانیم که برای هر کس بصورت منحصر بفرد ، محقق شده و بوقوع می پیوندد .

 

زندگی را جوی آب ثابتی نپنداریم که اتفاقات ناخواسته و خواسته زندگی چون موجهایی در آن بوقوع می پیوندند ، بلکه زندگی مجموع همین اتفاقات موجوار است که خواسته و ناخواسته بر جریان مدام هستی سوار شده و واقع می شوند .

چرا که زندگی طرح ثابتی از قبل ندارد که آن را همچون پازلی تصور کنیم که اتفاقات مختلفی که در طول عمرمان می افتند ، بعضی را مطلوب و مطابق و هماهنگ با آن بدانیم و بعضی را که مطلوبمان نیست مطابق با آن ندانسته و تحمیل بر زندگی خود بخوانیم .

بلکه هر اتفاق ، چه خودخواسته و پیش بینی شده باشد و چه ناخواسته و ناگهانی ، قطعه ای است که در کنار دیگر بخشها و قطعات زندگی ، تصویری را به آن می بخشند که پازلی است که خود در سیر زمانی عمرمان خواهیم ساخت .

 

انسانی که بی توجه به قاعده فوق ، زندگی را آرام و مطابق با مطلوبات خود تصور می کند ، همواره در طلب قرار و بی تغییری در آن بسر برده و دایم مضطرب از اینکه مباد در این قرار و یکسویگی زندگی من اتفاقی بیفتد و آرامش مرا برهم زند و از آنجا که این تصور ، توهمی بیش نیست و او خود را آماده رویارویی با زندگی واقعی و نوسانات و تغییرات و نو و کهنه شدنها و تولد و مرگهایش نکرده ، با هر اتفاق جدید که قطعه این لحظه ساختمان زندگی واقعی اوست ، در هم ریخته و خود را بازنده میدان زندگیش یافته و ترس از دست دادن داشته ها و از دست رفتن آرزوهایش بر او چیره می شود و چنان هشیاریش را برهم می زند که نمی تواند برای ادامه راه زندگی تصمیم درستی بگیرد و هر چه بیشتر بر رنجهایش می افزاید .

 

و چه زیبا سخنی که مولانا از یافته های قوانین متافیزیکی هستی خود با ما درمیان گذارده است :

جمله بیقراریت از طلب قرار توست       طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

 

همه بی قراریهای بشر بخاطر آنست که در تصور موهوم ثابت بودگی این جهان و متعلقات این جهانی بسر برده و همواره در ترس از دست رفتن آنهاست ، که قرار و آرامش او را برهم زده و دایم به هر چیز تازه ای از جنس همین دنیای نامانده آویزان شده و بیشتر در تلاطم موجهای آن غرق می شود ، در حالی که اگر بر این ویژگی ناماندگاری ذاتی اینجهانی واقف شده و آن را با آغوش باز پذیرفته و خود را با آن همراه کند ، هرگز با هر اتفاق جدید ، دچار ترس و اضطراب و بی قراری روانی و روحی نخواهد شد .

چنین انسانی می پذیرد که زندگی یعنی :

عمر میگذرد و انسان پیر شده فرتوت می شود .

سلامتی دایم دچار دگرگونی است .

شکستها و پیروزیها در هم تنیده اند .

اشیائ مادی ، مستهلک شده از بین می روند .

کوچکترها بزرگ می شوند و می روند .

بزرگترها فراموشکار و مریض و ازپا افتاده می شوند .

خانه ها فرو می ریزند .

اهدافِ به ثمر رسیده می میرند و دیگر دلیلی برای ادامه نیستند .

مقامها و موقعیتهای اجتماعی از دست می روند .

و مرگ بی هیچ قاعده و طرح قبلی شناخته شده ای بدنبال همه ماست .

و آنگاه همه تلاش خود را می کند که در این بازی زندگی ، زیباترین نقشی که می تواند را بازی کند و هم به خود لذت ببخشد و هم به دیگران شادی و امید .

 

آنچه که در آموزه های دینی ما بر آن تاکید شده است :

و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب ( عنکبوت 64 )

المؤمن بشره في وجهه ( امام علی(ع) حکمت 333 )

محمد صالحی – 20/9/97

https://telegram.me/beshnofekrkon/



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در چهارشنبه 5 فروردین 1394  ساعت 11:26 AM نظرات 0 | لينک مطلب

پدرها و مادرها بگذارید فرزندانتان زندگی کردن را یاد بگیرند

 

استادی می گفت فرزندانتان را روستایی تربیت کنید تا یاد بگیرند در بزرگی چگونه زندگی کنند .

در تربیت روستایی همه تصمیمهایی که برای فرزند گرفته می شود گامی در افزایش مسیولیت پذیری اوست هر چند متضمن تحمل سختیهایی برای او باشد .

و این در حالیست که در شیوه تربیت شهری ، تنها چیزی که یافت نمی شود واگذاری مسیولیت به فرزندان است حتی مسیولیت کارهای شخصی اش مثل درس خواندن و احیانا مورد مواخذه معلم واقع نشدن و این رفتار گویی تداعی مثل معروف « دوستی خاله خرسه » است .

بگونه ایکه او را چنان بار می آورد که بقول دکتر سلیگمن در مقدمه کتاب خوشبینی آموخته شده ، فکر میکند در مرکز عالم قرار داشته و همه چیز و هر کس باید در راستای رسیدن او به اهدافش باشد و آنگاه که واقعیت را چنین نمی یابد ، روان او را زندانی دام افسردگی کرده و یا پرخاشگر می شود .

و در اینجاست که برای نجات فرزند از آسیب آن سنگ خاله خرسه باید فریاد برآورد :

پدرها و مادرهای مهربان :

بگذارید فرزندتان زمین بخورد و بلند شود ، تا یاد بگیرد اگر در راه زندگی ، زمین خورد تا بلند نشود نمی تواند ادامه دهد .

بگذارید فرزندتان شکست بخورد و دوباره شروع کند تا یاد بگیرد زندگی یک مسیر مستقیم یکطرفه در راستای مقصود ما نیست .

بگذارید فرزندتان در راه خرید نان سردش بشود ولی یاد بگیرد مسیولیت زندگی هزینه دارد .

بگذارید فرزندتان دستش را ببرد تا یاد بگیرد بی رنج گنج میسر نمی شود .

بگذارید فرزندتان با کودکان دیگر مشکل پیدا کند و خودش آنرا حل کند تا یاد بگیرد دیگران همچون ما فکر نمی کنند .

بگذارید فرزندتان بعضی چیزها را نداشته باشد تا یاد بگیرد زندگی تعهدی برای تامین آرزوهای ما ندارد .

بگذارید فرزندتان از دیگران عقب بیفتد تا یاد بگیرد قرار نیست همیشه جلوتر باشد و این اتفاق نشانه بدبختی نیست .

بگذارید فرزندتان گاهی به نتیجه دلخواه نرسد تا یاد بگیرد خوشبختی مساوی نتایج دلبخواهی ما نیست .

بگذارید فرزندتان گاهی تنها شود تا یاد بگیرد تنهایی چیز بدی نیست .

بگذارید فرزندتان گاهی مشکل پیدا کرده و خودش حل کند تا یاد بگیرد وجود مشکل دلیلی برای ناامیدی نیست .

بگذارید فرزندتان خنده و گریه هایش را داشته باشد تا یاد بگیرد بروز احساسات حق طبیعی اوست .

بگذارید فرزندتان چیزی را نداشته باشد هرچند گریه کند تا یاد بگیرد در زندگی اش عواطف را فدای مطامع نکند .

آری پدرها و مادرهای عزیز :

بگذارید فرزندانتان زندگی کنند تا زندگی کردن را بیاموزند .

چرا که هستی نه تعهد کپی برداری از زندگی کسی را به دیگری داده است ،

و نه فرصت برآوردن آرزوهای پدرها و مادرها را به فرزندان خواهد داد .

فرزندان فقط فرصت دارند تا زندگی منحصر بفرد خود را داشته باشند ، پس به آنها اجازه دهید که آنرا از همان کودکی انجام دهند .

سرشار از معصومیت و مهربانی ، بی هیچ معامله و یا رقابت با دیگری .

 

لاتزر وازره وزر اخری – نجم 38

دوش هیچ انسانی برای کشیدن بار سنگین زندگی دیگری طراحی نشده است .

 

و ان لیس للانسان الا ما سعی – نجم 39

و زندگی او تنها در تلاشی که برای بروز تواناییهای منحصر بفرد خود انجام می دهد ، معنا پیدا می کند .

 

محمد صالحی – 5/10/97



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در یک شنبه 2 فروردین 1394  ساعت 4:27 PM نظرات 0 | لينک مطلب

پدرها و مادرها بگذارید فرزندانتان زندگی کردن را یاد بگیرند

 

استادی می گفت فرزندانتان را روستایی تربیت کنید تا یاد بگیرند در بزرگی چگونه زندگی کنند .

در تربیت روستایی همه تصمیمهایی که برای فرزند گرفته می شود گامی در افزایش مسیولیت پذیری اوست هر چند متضمن تحمل سختیهایی برای او باشد .

و این در حالیست که در شیوه تربیت شهری ، تنها چیزی که یافت نمی شود واگذاری مسیولیت به فرزندان است حتی مسیولیت کارهای شخصی اش مثل درس خواندن و احیانا مورد مواخذه معلم واقع نشدن و این رفتار گویی تداعی مثل معروف « دوستی خاله خرسه » است .

بگونه ایکه او را چنان بار می آورد که بقول دکتر سلیگمن در مقدمه کتاب خوشبینی آموخته شده ، فکر میکند در مرکز عالم قرار داشته و همه چیز و هر کس باید در راستای رسیدن او به اهدافش باشد و آنگاه که واقعیت را چنین نمی یابد ، روان او را زندانی دام افسردگی کرده و یا پرخاشگر می شود .

و در اینجاست که برای نجات فرزند از آسیب آن سنگ خاله خرسه باید فریاد برآورد :

پدرها و مادرهای مهربان :

بگذارید فرزندتان زمین بخورد و بلند شود ، تا یاد بگیرد اگر در راه زندگی ، زمین خورد تا بلند نشود نمی تواند ادامه دهد .

بگذارید فرزندتان شکست بخورد و دوباره شروع کند تا یاد بگیرد زندگی یک مسیر مستقیم یکطرفه در راستای مقصود ما نیست .

بگذارید فرزندتان در راه خرید نان سردش بشود ولی یاد بگیرد مسیولیت زندگی هزینه دارد .

بگذارید فرزندتان دستش را ببرد تا یاد بگیرد بی رنج گنج میسر نمی شود .

بگذارید فرزندتان با کودکان دیگر مشکل پیدا کند و خودش آنرا حل کند تا یاد بگیرد دیگران همچون ما فکر نمی کنند .

بگذارید فرزندتان بعضی چیزها را نداشته باشد تا یاد بگیرد زندگی تعهدی برای تامین آرزوهای ما ندارد .

بگذارید فرزندتان از دیگران عقب بیفتد تا یاد بگیرد قرار نیست همیشه جلوتر باشد و این اتفاق نشانه بدبختی نیست .

بگذارید فرزندتان گاهی به نتیجه دلخواه نرسد تا یاد بگیرد خوشبختی مساوی نتایج دلبخواهی ما نیست .

بگذارید فرزندتان گاهی تنها شود تا یاد بگیرد تنهایی چیز بدی نیست .

بگذارید فرزندتان گاهی مشکل پیدا کرده و خودش حل کند تا یاد بگیرد وجود مشکل دلیلی برای ناامیدی نیست .

بگذارید فرزندتان خنده و گریه هایش را داشته باشد تا یاد بگیرد بروز احساسات حق طبیعی اوست .

بگذارید فرزندتان چیزی را نداشته باشد هرچند گریه کند تا یاد بگیرد در زندگی اش عواطف را فدای مطامع نکند .

آری پدرها و مادرهای عزیز :

بگذارید فرزندانتان زندگی کنند تا زندگی کردن را بیاموزند .

چرا که هستی نه تعهد کپی برداری از زندگی کسی را به دیگری داده است ،

و نه فرصت برآوردن آرزوهای پدرها و مادرها را به فرزندان خواهد داد .

فرزندان فقط فرصت دارند تا زندگی منحصر بفرد خود را داشته باشند ، پس به آنها اجازه دهید که آنرا از همان کودکی انجام دهند .

سرشار از معصومیت و مهربانی ، بی هیچ معامله و یا رقابت با دیگری .

 

لاتزر وازره وزر اخری – نجم 38

دوش هیچ انسانی برای کشیدن بار سنگین زندگی دیگری طراحی نشده است .

 

و ان لیس للانسان الا ما سعی – نجم 39

و زندگی او تنها در تلاشی که برای بروز تواناییهای منحصر بفرد خود انجام می دهد ، معنا پیدا می کند .

 

محمد صالحی – 5/10/97



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در یک شنبه 2 فروردین 1394  ساعت 4:24 PM نظرات 0 | لينک مطلب


Powered By Rasekhoon.net