نگاهی به عشق از منظر کارکردهای آن و تفاوتش با حب

در وجود انسان آتش نهانی از جنس کشش بسوی بیرون از خود وجود دارد که در مهمترین مصداق خارجی آن ، در معشوق ( و عمدتا جنس مخالف ) رخ می نماید .

بروز و ظهور این کشش در سه حالت زیر می تواند اتفاق افتد :

  1. هوس :

در هوس ، شخص مدعی ، معشوق را برای بهره برداری خود و یا همسو کردن او با نیازهای خود می خواهد ، آنگونه که دنیایش تنها خودیتی است که جز برای اشباع تشنگی خود نمی خواهد . کسی جز او حق اظهار وجود مستقل ندارد ، مگر آنچه او می پسندد .

و آن معشوق است که باید آرزوهای کهنه و زندگیهای نکرده او را برآورده و تامین نماید . و این است تنها خواسته او از این رابطه .

و البته با ارضای هوسهایش ، بزودی کششهای درونیش نیز فروکش کرده ، همه چیز را رها می کند و می رود .

  1. عشق :

در عشق است که عاشق ، خودش را برای معشوق می خواهد و همین است که چنان تحول عظیمی در او بوجود می آورد که :

  • خود را از چشم معشوق می بیند . پس آنچه او وصفش می کند و یا می خواهد می شود و می کند .
  • وجود او را توسعه می دهد ( سعه وجودی ) ، چرا که با دیگری پیوند می خورد .
  • منیت و خود خواهی او به دیگر خواهی مبدل می شود .
  • خود محوری اش به دیگر محوری تبدیل می گردد ، آنگونه که با پاهای او راه می رود ( جایی که هرگز نمی رفته  است را الان با خوشحالی می دود ، چون معشوق آنجا را دوست دارد ) ،  با ذائقه او می چشد ( غدایی که تا دیروز برایش رو ترش میکرد ، حال با ولع می خورد ، چون معشوق با آن لذت می برد ) ، با دست او کمک می کند ( به آنهایی که تا دیروز اخم می کرده ، حال با روی باز خدمت می کند ، چون برای معشوق اهمیت دارند ) و با حواس ظاهری او می شناسد و با عقل او درک می کند .
  • زیبا بین می شود و نفرت و زشتی را در کسی نمی پسندد و نمی بیند .
  • مهربان می شود و هر کسی را می بخشد که مباد بخشی از ذهن او درگیر دیگری شود و به همان اندازه از معشوق غافل شود .
  • بخشنده می شود  ( سعه صدر میابد )  و وابستگیش به دارائیهایش کاسته می شود  ، چرا که نمی خواهد جای معشوقش را چیز دیگری در دلش بگیرد.
  • دایم وجودی سرشار از شادمانی و شعف دارد و وجودش برای دیگران ، مسرت آفرین می شود .
  • مشغولیات غیر را کم می کند ، مباد از بودنش با معشوق ( چه در اندیشه و چه در حضور ) ، کم شود .
  • پر انرژی می شود . چرا که امید در وجود او شعله می کشد .
  • دنیای غیر از معشوق ، برایش ارزشی در حد ابزار مسرت و رضایت معشوق میابد ، نه موضوع اصلی برای خواستن و مراد کردن ( مادیات و لذات دنیایی ، برای زینت معشوق اوست که خواستنی می شوند و بس )

اما عشق با این همه زیبایی عیوبی نیز دارد :

  • عشق فردگراست و گرایش زیادی به جمع ندارد . همه چیز برای او رنگ و بوی معشوق می دهد .
  •  عشق عینکی می شود که عاشق تنها با آن دیگران را می بیند .
  • وجود معشوق است که میزان خوب و بد جهان و مافیها می شود .
  • عشق آیینه ای می شود در دست معشوق که عاشق را آنگونه که خود می خواهد و به زاویه ای که به آن می دهد ، به جهان اطراف می تاباند .
  • اما مهمترین آنها اینست که عاشق با نوسانات وجودی معشوق ، همطراز می شود و با فراز و فرودهای اوست که بالا و پایین می رود ، آنگونه که اگر برود در خود فرو می شکند و جهان پیرامونیش به مخروبه ای بدل که چون جغدی در گوشه آن به ناله مشغول می شود .

گویی عشق چونان طناب دوسری است که از یک سو در دستهای معشوق قرار دارد و از دیگر سو در جان عاشق فرو نشسته است ، که با هر تکانشی که معشوق به آن می دهد ، روح عاشق را نیز با خود به نوسان می دارد و او را در اضطرابی مدام مستقر می کند .

          مگر آنکه عاشق در پروسه تغییرات فوق ، متوجه شود که بارها بوده که معشوق حاضر نبوده و یا از او خبر ندارد ، ولی او همان مهربان بخشنده بوده است ، و بنابراین بفهمد که همه اینها بخاطر سعه وجودی و تغییر حالات درونی خود بوده ، نه تولید و تزریق بیرونی از سوی معشوق ، و معشوق فقط پرده از ویژگیهای ذاتی او برداشته و کبریت بر شمع وجود او زده است .

گویی آن عشق ، تمرین عاشقی بوده است . بگونه ای که او را از جزء به کل پیوند زند و چون رودخانه ای به دریای بی نهایت هستی برساند .

و همین است دلیل آنکه برای گزینش معشوق باید به چنان جلایی مصفا بشویم که شکار هر صیادی نگردیم و چون شمس تبریز ، والایی او باشد که پنجره زیباییهای هستی را بروی ما بگشاید و نهال عشق درون ما را به ثمر برساند .

و اینجاست که اگر عاشق چنان در آن اوصاف تقویت شود بگونه ای که از جنس آنها بشود و بود و نبود معشوق دیگر در بروز آن اوصاف اثری نداشته باشد ، آنوقت است که به وادی محبت که همخانه خداوندی است پای گذارده است .

و چونان آتشی می شود که شعله ور شده و دیگر خود اوست که به پیرامون خود و هر که در حضور او قرار گیرد گرما می بخشد و روشنایی می دهد .

  1. محبت :

در محبت ، دیگر عاشق و معشوقی نیست ، هر چه هست ، اوصاف عشق است که ظهور خارجی پیدا کرده اند . مهربانی و بخشندگی است که از وجود عاشق سر بر آورده و در برون رخ نموده است .

و همین است آن شرط رسيدن به بر و شادماني جاودانه الهي ، که انفاق محبت بیان کرده اند ، و چيزي جز پاشش آن محبت ، بخاطر لبريزگي محبت و بخشندگي دروني نيست . لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون و ما تنفقوا من شي ء فان الله به عليم – آل عمران 92

نه اینکه آن اوصاف ، به حالتی از حالات وجودی او اضافه شده باشد ، بلکه آنچه در وجود او بودیعت گذاشته شده بوده ، بالغ شده و به منصه ظهور رسیده است .

و اینجاست که شخص به وادی مقدس الهی پای می گذارد و از چشم خدا به هستی می نگرد . و نتیجه آن آرامشی است که سرتاسر جانش را فرا می گیرد و دیگر از آن تکانشهای دوره عاشقی خبری نخواهد بود . الا بذکر الله تطمئن القلوب – رعد 28

و به بهشتی که مرکز شادمانی حقیقی است وارد می شود . فرحین بما آتاهم الله – آل عمران 170

و این نتیجه تحقق آن قاعده ای است که در هستی جریان داشته و اینگونه از پیامبر(ص) به ما ارزانی شده است که :

شرط ورود به بهشت ، محبت به یکدیگر است و بس . والذي نفسي بيده لا تدخلون الجنة حتى تؤمنوا و لا تؤمنوا حتى تحابوا - صحیح مسلم ح 93

محمد صالحي – 19/11/96

مطلب زیر نیز قابل توجه است :

آنچه حقیقت این هستی است ، محبت است نه عشق

https://t.me/beshnofekrkon/1079

http://mahsan.rasekhoonblog.com



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در شنبه 5 آبان 1397  ساعت 01:58 ب.ظ نظرات 0 | لينک مطلب


Powered By Rasekhoon.net