پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
آش صدام
نوشته شده در پنج شنبه 28 آبان 1388 
ساعت : 11:47 PM
نويسنده : احمد یوسفی
روزهای اولی كه خرمشهر آزاد شده بود، توی كوچه پس‌كوچه‌های شهر برای خودمان می‌گشتیم و صفا می‌كردیم. پشت دیوار خانه ی مخروبه‌ای به عربی نوشته بود: «عاش الصدام.» یك‌دفعه راننده زد روی ترمز و گفت: پس این مرتیكه آش فروشه! آن وقت به ما می‌گویند جانی و خائن و متجاوزه!»

ادامه مطلب


 



آری آری این بود معنای عشق
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان 1388 
ساعت : 1:45 AM
نويسنده : احمد یوسفی
احمد یوسفی

جملگی در حکم سه پروانه ایم

در جهان عاشقان افسانه ایم 

اولی خود را به شمع نزدیک کرد 

گفت: آی ، من یافتم معنای عشق

دومی نزدیک شعله بال زد 

گفت: حال ، من سوختم در سوز عشق

سومی خود داخل آتش فکند

آری آری این بود معنای عشق

 

ادامه مطلب


 



جشن تر خیصی
نوشته شده در جمعه 22 آبان 1388 
ساعت : 11:03 PM
نويسنده : احمد یوسفی

                                         به نام خدا

 

       همه خوشحال بودند . فاميلهاي نزديك جمع شده بودند كه ترتيب يك جشن درست وحسابي را براي اتمام سربازي داداش محسنم  بدهند .

زن عمومريم ، از اول صبح  با دخترش الهام آمــده بود منزل ما و مي گفت :

- من برا داماد آيندم مي خوام كاري كنم كارستون .


ادامه مطلب


 



ضرب و شتم جانبازان
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1388 
ساعت : 11:33 PM
نويسنده : احمد یوسفی
روایتی دیگر از ضرب و شتم جانبازان در دوره مهدی کروبی


تصویر بزرگ
سرویس دفاع مقدس و انقلاب اسلامی: محافظ ‌های آقا و خانم کروبی  که بارها دیده بودیم  با آنها بودند. یکی از بچه‌ها رفت پشت بلندگو و فریاد زد: الله اکبر مردم کمک کنید... ناگهان بلندگوها قطع شد. بعد هم افتادند به جان جانبازان و حسابی همه را کتک زدند. 

به گزارش فرهنگ نیوز به نقل از سرویس "فضای مجازی " خبرگزاری فارس، مصطفی پرکره جانباز قطع نخاعی آسایشگاه امام خمینی(ره) در گفت‌وگو با فاش نیوز به بیان برخی از خاطرات تلخش از ضرب و شتم جانبازان در دوره مسئولیت کروبی در بنیاد پرداخت. 
بخشی از این گفت‌وگو به شرح زیر است؛ 

*ما شنیده‌ایم که شما و دوستانتان شرایط بسیار سختی در سال‌های ابتدایی مجروحیت تحمل کرده‌اید کمی درباره آن سختی‌ها و مسببان آن توضیح می‌دهید؟ 

اولین سختی ما مربوط به برخی مسئولان آسایشگاه شماره 2 امام خمینی بود؛ آدم‌هایی آنجا مسئول بودند که بویی از معنویت و انقلاب نبرده و مانند الوات رفتار می‌کردند؛ فیلم‌هایی در آسایشگاه پخش می‌شد که سنخیتی با روحیه بسیجی‌ها و رزمنده‌ها نداشت؛ بچه‌ها دنبال بالارفتن سطح آگاهی و معنویت خود بودند اما آنها اعتنایی نمی‌کردند چون خودشان این مسائل را متوجه نمی‌شدند. 
ادامه مطلب


 



شهید جلال افشار
نوشته شده در یک شنبه 17 آبان 1388 
ساعت : 12:26 AM
نويسنده : احمد یوسفی

 از اصفهان به قم میرفت . صدای اهنگ مبتذلی که راننده گوش میکرد

جلال رو ازار  میداد .رفت با خوشرویی به راننده گفت :

اگر امکان داره یا نوار و خاموش کنید ، یا برا خودتون بذارین  راننده با تمسخر گفت :

 اگه ناراحتی میتونی پیاده شی ! جلال رفت  توی فکر،  هوای سرد ، بیابان تاریک و....

قصد کرد  وجدان خفته  راننده رو بیدا رکنه ، اینبار به راننده گفت :

 اگه خاموش نکنی پیاده میشم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد ،

 پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت  بفرما !

جلال پیاده شد اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود  که ایستاد!

همینکه  جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت :

 بیا بالا جوون ، نوارو خاموش کردم

وقتی سالها بعد خبر شهادت  جلال رو به ایه الله بهاءالدینی دادن ،

ایشون در حالی که به عکسش نگاه میکرد فرمود :

 امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست، من هم صاحب این  عکس رو معرفی کردم.

*** با سپاهی از شهیدان خواهد امد ... الا انهم انصار المهدی ***

 

(راز گل سرخ/ص 10)

ادامه مطلب


 



داستان برگزیده هفته دفاع مقدس در سایت تبیان
نوشته شده در پنج شنبه 14 آبان 1388 
ساعت : 12:14 AM
نويسنده : احمد یوسفی

لیلی ام را برده اند

  به نام خدا

امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ  روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ای و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش حاضر شدی و او را عصبانی كردی ؟

نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری  . كمی دیگر فكر می كنی  تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای كه هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی بزنی  عزمت را كه برای رفتن به سوی تپه جزم می كنی گرد و غباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

گرد و خاك كه كمی بالا تر می رود خودرویی نظامی كنار سنگرها توقف می كند ، تو كمی می ترسی ، با عجله بلند می شوی چوب دستی ات را بر می داری و به طرف گله ات می دوی در راه چند بار بر می گردی و خودرو را كه هنوز ایستاده  نگاه می كنی . گوسفندانت را جمع می كنی گوشه ا ی كمین می كنی و دلواپس به نظاره می نشینی.

ادامه مطلب


 



وصیت نامه شهید بابایی
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1388 
ساعت : 6:32 PM
نويسنده : احمد یوسفی

وصیت نامه اول                  وبلاگ احمد یوسفی

( بسم الله الرحمن الرحیم )
همسرم ! راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد
. . . ملیحه جان همانطوری که میدانی احترام مادر واجب است . اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می شود مادراست که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه اش می باشد. . .
. . . ملیحه جان اگر مثلا نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتما از قرآن مجید و سخنان پیامبران - امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هر چه می خواهی بگو. البته درباره هر چیزی اول فکر کن . هر چه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می خواهم که همیشه خوب فکر کنی . مثلا وقتی یک نفر به تو حرفی می زند زود ناراحت نشو درباره اش فکر کن ببین آیا واقعا این حرف درسته یا نه . البته بوسیله ایمانی که به خدا داری.
ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد . اما برگردیم سرحرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتما به او کمک کن . تا میتونی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشه و برنجه.
هر کسی که به تو بدی می کند حتما از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش پشیمون شد از او ناراحت نشو. هرگز بخاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.
ملیحه جون در این دنیا فقط پاکی، صداقت ،ایمان ، محبت به مردم ، جان دادن در راه وطن ، عبادت باقی می ماند. تا می تونی به مردم کمک کن . حجاب ، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن . اگه شده نان خشک بخور ولی دوستت ، فامیلت را که چیزی نداره، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده. تا میتونی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلا چرا اینکار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر. . .
. . . ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می گویم شاید من مردم باید ملیحه ام همیشه خوشبخت باشد . هرگز اشتباه فکر نکند . همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند . چون جز این راه راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد .
ملیحه باید مجددا قول بدهی که همیشه با حجاب باشی . همیشه با ایمان باشی . همیشه به مردم کمک کنی . به همه محبت کنی . در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست . . .
. . . اگه می خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی . ملیحه هرچقدر میتونی درس بخون . درس بخون درس بخون . خوب فکر کن . به مردم کمک کن . کمک کن خوب قضاوت کن . همیشه از خدا کمک بخواه . حتما نماز بخون . راه خدا را هرگز فراموش نکن . . .
. . . همیشه بخاطرت این کلمات بسیار شیرین و پر ارزش را بسپار « کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد ، یعنی طوری با آنها رفتار کند که رضایت آنها را جلب نماید ، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود . . .
ملیحه مهربانم هروقت نماز میخونی برام دعا کن .

وصیت نامه دوم

بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
خدايا ، خدايا ، تو را به جان مهدي (عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار . به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت مي کشم وصيت نامه بنويسم . حال سخنانم را براي خدا در چند جمله انشاالله خلاصه مي کنم .
خدايا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده .
خدايا ، همسر و فرزندانم را به تو مي سپارم .
خدايا ، در اين دنيا چيزي ندارم ، هرچه هست از آن توست .
پدر و مادر عزيزم ، ما خيلي به اين انقلاب بدهکاريم .
عباس بابايي
ادامه مطلب


 



نافله
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان 1388 
ساعت : 12:58 AM
نويسنده : احمد یوسفی
بهترین مطالب هفته دفاع مقدس

احمد یوسفی ثبت شده توسط کاربر

  • بازديد :
  • 1644
  • يکشنبه 25/6/1386
  • تاريخ :

نافله

هر وقت از كوچه پشت باغ عبور می‌كردم، خدا خدا می‌كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبیند، چون برای سؤال‌های تكراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینكه شرمنده‌اش نشوم و وعده‌های بی‌مورد به او ندهم سعی می‌كردم راه طولانی‌تری را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور كنم، مگر موردی مثل امروز پیش می‌آمد كه ناچار باید از كوچه باغی گذر كنم. البته امروز هم تمام تلاشم را كردم كه كس دیگری را پیدا كنم تا دعوت‌نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فكر می‌كردم كمتر نتیجه می‌گرفتم.

اگر دیشب به محسن زنگ نمی‌زدم امروز از رفتن به این كوچه صرف نظر می‌كردم ولی الان كه ساعت 45/7 است، حتماً محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی‌صبرانه بیرون را نگاه می‌كند . چاره‌ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می‌شدم.

داخل كوچه سرك كشیدم. كوچه خلوت بود، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم. زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود. چند دقیقه‌ای طول كشید تا همسر آقا محسن در را باز كرد

سلام كردم و گفتم:"ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده‌ام."

خانم محسن بعد از جابجا كردن چادرش جواب سلامم را داد و گفت:"اتفاقا محسن منتظر شماست. بفرمایید داخل."

ـ نه ممنونم لطفا صداش كنید.

ادامه مطلب


 



یه بیلان کاری تقدیم به شهدا!
نوشته شده در پنج شنبه 7 آبان 1388 
ساعت : 8:58 PM
نويسنده : احمد یوسفی
بهترین مطالب هفته دفاع مقدس1

ثبت شده توسط کاربرmostafa2_gh

یه بیلان کاری تقدیم به شهدا !

 

سلام  به شهدا ،

امیدوارم که دعاگوی ما باشید.

شهدا ؟  من تاحالا براتون  حرفی نزده بودم , نه اینکه خدای نکرده دوستون نداشته باشما ،نه! این نیست،  اینه که خودم رو لایق نمیدونستم در موردتون بنویسم .(گرچه حرفای زیادی دارم) اما امروز تصمیم گرفتم یه کاری بکنم شایدبه این شکل انجام نشده یا شایدم شده  من خبر ندارم .

خوب این مطلب در مورد  چی هست؟یه بیلا ن کاری از این چند سال رو برای شهدا آماده کردم که بهشون ثابت کنم  چه کارا برای ادمه ی راهشون کردیم...!

 

از همین  زمونه شروع میکنم ...

یکی یکی میگم شاید پس و پیش باشه  کمی کاستی داره ولی شهدا ؟ حدود کارا دستتون میاد:

 

1- * اول اینکه اسمتون رو دارن از روی کوچه ها بر میدارن !

2- * دوم اینکه چفیه های خونی شما شده روسری بعضی ماها، شماها از همه طرف چفیه ها خون میزد بیرون ما از همه طرفش مو میزنه بیرون

ادامه مطلب


 



رد قناسه
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان 1388 
ساعت : 8:18 PM
نويسنده : احمد یوسفی

فصلهاي پيش از اينم ابر داشت

بر کويرم بارشي بي صبر داشت

اينک اما عده اي آتش شدند

بعد مرگ کوه ها آرش شدند  

 

ادامه مطلب