پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
موضوع انشاء
نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391 
ساعت : 5:52 PM
نويسنده : احمد یوسفی

 

معلم : مهدی پاشو انشاء ات رو بخون.

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....


معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! 

موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. 

باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. 

مثلاً، پدر خودت چه کارست؟ آقا اجازه! شهیـــــــد شده...

یمکشسمکی

 

ادامه مطلب


 



قطب نماي سرباز عراقي نجاتم داد
نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن 1391 
ساعت : 10:13 PM
نويسنده : احمد یوسفی

 

قطب نماي سرباز عراقي نجاتم داد
جام جم آنلاين: به تعدادی از جنازه‌های عراقی برخورد نمودم. آنان را مورد بازرسی قرار دادم و از جیب یکی‌شان که گویا فرمانده هم بود یکی قطب‌نما به دست آوردم. از روی زاویه و گرای منطقه به طرف نیروهای خودی برگشتم

عملیات خیبر یکی از مهمترین عملیات های دوران دفاع مقدس است که دارای ویژگی های خاصی از جمله  منطقه آبی است.

مرحله چهارم عملیات خیبر بود و ما د رکنار رود فرات مستقر بودیم. به ما خبر دادند قرار است، عراق پاتکی را انجام دهد. به عقب برگشتیم و سپس در این سوی رودخانه توسط هلی کوپتر هلی‌برن شدیم. ساعت 5:30 دقیقه صبح بود که تانکهای عراقی شروع به پیشروی کردند.

در ضمن به ما گفته بودند، کسی با آنها درگیر نشود تا خبرتان کنیم. عده‌ای دیگر از نیروها را به فاصله 100 متری که متشکل از یک آر. پی‌. جی زن و یک تیربار چی بود، در اطراف نیزارها مستقر کرده بودند.

بچه‌ها از شب قبل در باتلاقها خوابیده و آماده بودند. تانکها از جلوی ما رد شده و به طرف جلو رفتند. نیروهایی که در باتلاق بودند، بلند شدند و روی عراقی‌ها آتش ریختند. ازآن طرف هم هواپیماها و هلی‌کوپترهای هوانیروز آنان را زیر آتش گرفتند.

 

ادامه مطلب


 



لحظه هایی از اسارت راوی احمد یوسفی
نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1391 
ساعت : 12:14 AM
نويسنده : احمد یوسفی

شب شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در مجلس روضه خوانی دوست بسیار عزیزم رضا نعمتیان را دیدم . بعد از شام فرصتی پیش آمد تا از او در باره دوران اسارتش بپرسم . ایشان پزشکیار گردان ما بود و از لحظات شهادت بچه ها در میدان های مین خاطرات زیادی داشت  و اما خواستم که از اسارتش در عراق بگوید .


او گفت بعد از اینکه از یگان شما به لشکر 92 اهواز منتقل شدم در اطراف جزیره مجنون عراقی ها محاصره مان کردند و به ناچار اسیر شدیم . ما 16 نفر بودیم ولی سربازی از  عراقی ها توی همان خط به دور از چشم فرمانده اش  با کالیبر روی تانک ، به رگبارمان بست و 14 نفر از ما را شهید کرد  و لی من و یکی دیگر از بچه ها  به این سعادت دست نیافتیم و در میان آن همه گلوله زنده ماندیم .

بعد از اینکه ما را به پشت خاکریز های خودشان منتقل کردند با تعداد زیادی از نیروهای خودی روبرو شدیم . خدا می داند تا زمانی که به بغداد انتقالمان دادند چقدر زجر کشیدیم بطوریکه هر لحظه به سعادت دوستانمان که به فیض شهادت رسیده بودند غبطه می خوردیم .

لحظه هایی از اسارت

فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت 10 نفره در جاهایی به اندازه سرویس های wc به زور جا دادند بطوریکه فقط در حالت ایستاده و عمودی می توانستیم تحمل آن مکان را داشته باشیم البته به نوبت تا صبح زود خودمان را که کتابی می کردیم یک نفر می توانست یک ربع روی پایش بنشیند و سپس جایش را به نفر بعدی بدهد آنقدر تشنه و گرسنه مانده بودیم که نمی دانستیم باید چه بکنیم بعضی از بچه ها که تحمل گرمای طاقت فرسا و عطش بیش از حد این چند روز را نداشتند مجبور شدند از اداری که خودشان قبلا در قوطی ریخته بودند استفاده کنند . (شرمنده ام اگر این مطلب غیر قابل تحمل را به زبان آوردم ) روز بعد همگی را در اردوگاهی که در وسط پادگانی قرار داشت جمع کردند حدودا 2000 نفری می شدیم . گفتند آماده باشید برای آب و نان .

نان ها را با گونی آوردند و با نیرو هایی از خودشان ، شروع به تقسیم آن کردند . نان ها مثل همین نان فانتزی های خودمان بود ولی داخلش بر خلاف نانهای ما پر بود . هنوز نان را تقسیم نکرده بودند که خودروی  آتش نشانی برای سیراب کردن ما از راه رسید . کلی خوشحال شدیم . اما این شادی لحظه ای بیشتر به طول نیانجامید چون همان خودرو آب فشار قویش را در بین جمعیت ما گرفت و ما می بایست به آن طریق آب بخوریم تمام اردوگاه گل شده بود و نانها همه خمیر شده بود و از دست بچه ها به زمین ریخته بود . خودرو که رفت خمیر هایی که در چاله ها مانده بود و آبی روی آن جمع شده بود محلی شد برای دراز کشیدن ما و با زبان آبها را مکیدن .

وقتی صحبتهای آقای نعمتیان را می شنیدم اشک امانم را بریده بود . در قسمت های بعد گوشه ای دیگر از مهمان نوازی های ارتش بعث را برایتان بازگو می کنم .

راوی احمد یوسفی 

 

ادامه مطلب