پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
غزه در آتش و خون
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان 1391 
ساعت : 2:21 AM
نويسنده : احمد یوسفی

 

 


طرح نوشت:ماه،ماه محرم است ماه عشق،ماه رفتن حسین(ع)به دشت نینوا،ماهی که ریختن خون در آن حرام است،ماهی که خون خدا در آن ریخته شد...وای چه خبر است در طرف دیگری دارد باز هم کربلای دیگر اتفاق می افتد،غزه،غزه شده دشت نینوا دارند مردمانش را قتل عام می کنند،غزه در آتش و خون...
دل نوشت:کمی دستم از طراحی فاصله گرفته و در این بازار سوت و کور سوژه نمی دانم چه کنم،دردمان کم بود که خبر کشت کشتار مردم غزه از راه رسید شاید با این طرح یک کاری کرده باشم...التماس دعا
بی ربط : دلشوره گودال میکشد ما را… امان از دل زینب…
دلی مدام روضه میخواد یعنی اون دل رو امام حسین(ع) خریده…

ارسالی توسط: سرباز مقدم

ادامه مطلب


 



کنیزی که پسرش را فدا کرد
نوشته شده در یک شنبه 28 آبان 1391 
ساعت : 2:30 AM
نويسنده : احمد یوسفی

 

بسم رب الزهرا

چند سالیست که لیاقت نوکری اش را پیدا کرده ایم. چند روز پیش خدمتشان رسیدیم، حال و هوای محرم بغض بزرگی در گلویمان ایجاد کرده بود.
نگاهم خشک شد به روی تکه پارچه ی سیاهی که گوشه چادرش دوخته بود. این سالها هیچ وقت جرات پرسیدنش را نداشتم... همیشه همین چادر سرشان بود. ولی اینبار با صدای لرزش بغض پرسیدم: مادر جان این سیاهی، این چادر این سالها که در محضرتان می آییم با شماست. حکمتش چیست؟!
مادر صدایش لرزید...
چشمانش پر شد...انگار گریه اش هم پیر شده، سخت از چشمانش جدا میشد...
گفت: این یادگار حسینم است، دفعه ی آخر که آمد، چند ساعتی بیشتر نماند وهمان چند ساعت فقط کنار من بود، من در حال دوختن پیراهنش بودم که کمی پاره شده بود، وقتی تنش کرد از جیبش تکه پارچه ی سیاهی در آورد و آمد کنارم نشست. نخ و سوزن را برداشت و در حالی که از این تکه پارچه میگفت، آن را هم کنار چادرم میدوخت.
مادر، این یادگاری حرم اربابمان حسین است، از سیاهی های حرم ارباب... برایم دعا کنید... شهادتمان هم حسینی باشد
سرش را روی پایم گذاشت... حلقه های اشکش روی دستم کنار صورتش روانه شد
گفتم: مادر جان، وقتی بدنیا آمدی با پدرت خدابیامرز عهد بستیم که اسمت را حسین بگذاریم و تو را برای غلامی آقا تربیت کنیم. حالا بزرگ شدی... خوش سیما و قامتت رشید... داغ تو که به داغ غلام سیاه امام حسین هم نمیرسد... من از سالها قبل برای داغدار شدنت آماده شده ام
فقط دعا کن که مادر سادات کنیزی مرا قبول کند...
رفت...
دیگر نیامد...
وقتی آمد که لباس عاشقی اش تنش بود
توی تابوت بود، دوستانش تابوت را داخل خانه آوردند، حسینم را بلند کردند... وقتی در آغوش گرفتمش جگرم آتش گرفت...
هیچ استخوانی در بدنش سالم نمانده بود... مثل گل بی ساقه همش از روی دستانم می افتاد
بعدها دوستانش گفتند که زیر تانک مانده بود
حسینم رفت... داغش به سینه ام ماند... اما فدای حسین... کاش همین جسمش هم فدا میشد... راضی بودم
...
لرزش دستان مادر طغیان بپا کرده بود اشک های ما را... حق حقش که دیگر دادی را در صدای ما نگه نداشته بود
فقط صدای گریه و ای وای، در اتاقک مادری ناله میشد...
به پایش افتادم که مادر جان حضرت زهرا قسم حلالمان کنید
گفت پسرم بلند شو... مادر کنیزی اش باید همینطوری باشد...مهری مادری اش آرامم کرد... 
خیلی آرام دعایی برایم زمزمه کرد و خندید...
 

بغض نوشت: نمیدونم چه دعایی کردند... توی این دو هفته عجیب بغضی راه نفسم رو سخت کرده... 
اللهم الرزقنا توفیق شهادة
دلم خوشه که اجابت این دعا توی روضه های حضرت زهرا و پسرش امام حسین باشه

منبع : وبلاگ خون شهدا 

ادامه مطلب


 



اولین موشک ایرانی چگونه ساخته شد
نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391 
ساعت : 5:46 PM
نويسنده : احمد یوسفی

 

akslaksjkdl

به گزارش خبرنگار دفاعی ـ امنیتی باشگاه خبرنگاران، سردار عبدالهی در همایش شب پارسایی که به مناسبت سالگرد شهادت شهید حسن تهرانی مقدم و شهدای غدیر برگزار شد با بیان اینکه شهید تهرانی مقدم همواره در هر محیطی، فضايی صميمي حاکم میکرد، اظهار داشت: او همیشه همکارانش را با اسم کوچک صدا می‌کرد و وقتی به محل کارش می‌رفتی به راحتی نمی‌توانستی بفهمی که او فرمانده است.

وی به ذکر خاطره‌ای در رابطه با راه‌اندازی سیستم موشکی کشور توسط شهید تهرانی مقدم پرداخت و خاطرنشان كرد: پس از حملات گسترده دشمن شهید تهرانی مقدم احساس کرد که واحد توپخانه به تنهایی قادر به مقابله با دشمن نیست؛ شب عملیات خیبر که قرار بود تعدادی از یگان‌های با هم الحاق شده و عملیات انجام دهند، نیروها در کنار رودخانه متوقف شدند. 

وي افزود: پس از نماز صبح به همراه سردار صفوی نزد حاج همت رفتیم، یک ربع از حضورمان در حضور شهید همت گذشت که شهید تهرانی مقدم آمد و گفت آقا رحیم ما یک موشک ساختیم که می‌تواند در این عملیات استفاده شود.

معاون امنیتی ‌وزیر کشور ادامه داد: رفتیم دیدم که با امکانات اولیه موجود، موشکی را ساخته بود که حتی به قدری از نظر ظاهری ساده و ابتدایی بود که سردار صفوی پرسید این شلیک هم می‌شود؟! شهید تهرانی گفت بله، موشک را به منطقه‌ای دیگر بردیم و پس از تست آن، دیگران از جمله حاج محسن رفیق‌دوست به حمایت از این مسلئه تشویق شد و بدنبال راه‌اندازی واحد موشکی سپاه افتاد.

وی با اشاره به لقب پارسای بی‌ادعا که مقام معظم رهبری به شهید تهرانی مقدم دادند، اظهار داشت: به واقع بهترین لقب برای سردار شهید بود چون افتخار آفرینی‌های وی در عرصه‌های مختلف هیچ گاه تا قبل از شهادت آشکار نشد.

سردار عبداللهی با اشاره به ابعاد والای شخصیتی شهید تهرانی مقدم خاطر‌نشان کرد: این شهید یکپارچه تلاش، خلاقیت و ابتکار بود و برای رسیدن به هدفش روز و شب نمی‌شناخت و وقتی برای انجام کاری تصمیم می‌گرفت بدون شک آن را انجام می‌داد و در به موفقیت رسیدن کارهایش هم خود‌نمایی و غرور نداشت.

ادامه مطلب


 



انارهای ...
نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391 
ساعت : 2:16 AM
نويسنده : احمد یوسفی

 

انار

از جبهه با دوست هم سنگریم  که لازم نمی دانم اسمش را بیان کنم به مرخصی آمده بودیم . یک روز ایشان من و همسرم را دعوت کردند تا به خانه شان برویم . البته ایشان  گرچه ازدواج کرده بود ولی باز هم با خانواده پدریش زندگی می کرد . خلاصه  قبول کردم و رفتیم .بعد از احوالپرسی و پذیرایی چای ، همسرش ظرفی انار را پیش ما گذاشت ، ما هنوز دست به انار ها نزده بودیم که مادر دوستم منیر خانم با عجله به طرف ظرف انار آمد و شروع کرد  یکی یکی انار ها را برداشتن . او بعد از اینکه اناری را بر می داشت  با انگشت فشار مختصری می داد و دوباره آن را در ظرف انار ها می گذاشت . بدون اینکه ما چیزی  بگوئیم ، ایشان در حالیکه اناری را با انگشتش فشار می داد گفت : ببخشید من این کار را می کنم . دیروز چند نفر مهمان برایمان آمده بود وقتی ظرف انار را جلویشان گذاشتیم تعدادی از  انار ها آب گرفته شده بود و من جلوی مهمانها خیلی خجالت کشیدم . این بچه های شیطان من ،آب انارها را مکیده بودند و بعد آنها را باد کرده و در یخچال گذاشته بودند . من هم از دنیا بی خبر آنها را دیروز جلوی مهمان ها گذاشتم .

خلاصه آن روز کلی به این کار بچه ها همگی خندیدیم و سوژه ای شد برای خنده و شوخی سنگرمان . الان هر وقت انار می بینم یاد آن روز می افتم . یادش به خیر باد.

 

ادامه مطلب


 



بروجرد شهر شهدای میدان مین
نوشته شده در دوشنبه 8 آبان 1391 
ساعت : 11:41 PM
نويسنده : احمد یوسفی

+ پيکر شهيد عمليات پاکسازي ميادين مين در بروجرد تشييع شد .
شهيد جواد گودرزي معظمي جمعي گروه 411 نيروي زميني ارتش بود که پس از بازنشستگي براي پاکسازي مناطق آلوده به مين دوران جنگ تحميلي داوطلب شد . 
وي 5 آبان بر اثر انفجار مين در منطقه فکه به فيض شهادت نائل آمد و پيکر مطهر او امروز از مسجد امام خميني بروجرد به سوي گلزار شهداي گوشه اين شهر تشييع و به خاک سپرده شد .


مراسم تشییع پیکر شهید
ادامه مطلب


 



حماسه دره جمیلان
نوشته شده در جمعه 5 آبان 1391 
ساعت : 3:37 AM
نويسنده : احمد یوسفی

 

حماسه دره جمیلان. نویسنده: یوسفی،احمد ;. نشریه: روزنامه رسالت 1376/05/08 (با سپاس فراوان از طاهری عزیز برای تایپ این مطلب وب سایت http://ovanlake.com/)

دره جمیلان

به نام یزدان پاک 

سپیده دم یکی از روز های بهار جهت پاکسازی محور پایگاه  صید آباد تا ده "کانی باغ" از توابع شهرستان پسوه ، به همراه 9 نفر سرباز مسلح و یکنفر بیسیم چی با کلیه ادوات مین یابی و سرباز مین یاب که دوره مهندسی را طی کرده بود به راه افتادیم.سرازیری پایگاه را که می گذراندیم هوای روحبخش بهار را حس میکردم که چگونه برگهای درختان را می رقصاند و پرهای پرندگان زیبا را که بر روی شاخه های پر گل نشسته بوندند نوازش می داد. به نزدیکی چشمه آبی که محل آب یگان بود رسیدیم،از آب خنک و گوارای آن دو سه مشت به صورتمان زدیم،بچه ها قمقمه های خودشان را از آب پر کردند و مجددا به راه افتادیم از اینجا به بعد می بایست دستگاه مین یاب را روشن کنیم و جاده را کاملا مین یابی نماییم،

جمیلان

چون این قسمت از جاده در دید پایگاه نبود و گروه های ضد انقلاب بعضی شبها جاده را مین گذاری می کردند تا  خودروهایی که روزها جهت آوردن آذوقه و مهمات به پایگاه می آمدند به وسیله این مین ها و تله های انفجاری منهدم شوند.چهار نفر سرباز مسلح را جهت دیده بانی با مقداری فاصله به جلو فرستادم اکبر، سربازی که مین یاب را حمل می کرد و حسین سرباز بیسیم چی به همراه من در وسط حرکت می کردند و چهار نفر سرباز دیگر به عنوان دیده بان عقب حرکت می کردند. مین یاب را روشن و شروع به جستجو نمودیم پس از کاوش قسمتی از جاده صدا ی محمود را که روی فرکانس بیسیم ما قرار داشت شنیدم او خطاب به ما گفت:احمد احمد  محمود،گوشی بیسیم را گرفتم و و گفتم محمود احمد بگوشم،او گفت:خسته نباشید و ادامه داد:طبق گزارش هواشناسی امروز هوا ابری است،و امکان بارندگی هست مراقب باشید بچه ها خیس نشوند ضمنا ممکن

ادامه مطلب