صبر

امام علي(ع) فرمودند:

صبر، بهترين جامه ايمان و برترين خوي انسان است.

غررالحكم، ص 281، ح 6232


 





[ یک شنبه 27 دی 1394  ] [ 10:54 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

بردبارى

امام علي عليه السّلام فرمودند:

بردبارى ، نشانه كمال عقل است.

غررالحکم ،باب حلم

 


 





[ یک شنبه 27 دی 1394  ] [ 10:50 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]





[ جمعه 18 دی 1394  ] [ 11:57 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

لذت عبادت


 امام علی(ع):
کسی که از دنباله روی هوی وهوس اباء ندارد،
چگونه می تواند لذت عبادت را درک کند.

 





[ جمعه 18 دی 1394  ] [ 01:24 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

حجاب ومنطق

اولين ايرادي که بر پوشيدگي زن مي گيرد اين است که دليل معقولي ندارد.
چيزي که منطقي نيست نبايد از آن دفاع کرد.
مي گويند منشاء حجاب، يا غارتگري و ناامني بوده است که امروز وجود ندارد
و يا فکر رهبانيت و ترک لذت بوده است
که فکر باطل و نادرستي است
و يا خودخواهي و سلطه جويي مرد بوده که رذيله اي است ناهنجار و بايد با آن مبارزه کرد
 و يا اعتقاد به پليدي زن در ايام حيض بوده است که اين هم خرافه اي بيش نيست.
پاسخ: در پاسخ به اين ايراد بايد گفت: حجاب ، البته به مفهوم اسلامي آن،
از جنبه هاي مختلف: رواني، خانوادگي، اجتماعي و حتي از جنبه بالا رفتن ارزش زن، منطق معقول دارد.

 

شهید مطهری





[ جمعه 18 دی 1394  ] [ 01:21 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ياران مهدى عليه السلام بيشتر كجا هستند؟

جالب اينكه در روايات بسيارى آمده كه مستجات ياران امام مهدى (عج) از مشرق زمين بپا مى خيزند،
رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:

هنگام ظهور پرچمهاى سياه از طرف مشرق نمودار شود، پس با وى (امام قائم(عج بيعت كنيد كه او خليفه خدا مهدى(عج) است .

و نيز فرمود: جمعى از مردم از طرف مشرق خروج كنند و مقدمات حكومت مهدى (عج) را فراهم سازند.

 

اميرمؤ منان عليه السلام فرمود:

آفرين بر طالقان كه خداوند در آن گنجهائى نهاده كه از طلا و نقره نيست بلكه مردان مؤمنى هستند كه بطور شايسته خدا را شناخته اند و در آخرالزمان، ياوران حضرت مهدى(عج) خواهند بود.

 

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:

هنگامى كه پرچمهاى سياه را از جانب خراسان ديديد، به طرف آن برويد هر چند با دست و سينه روى برف باشد، چرا كه خليفه خدا مهدى(عج) در ميان آنها است .

و در روايت ديگر فرمود:

بزودى اهل بيت من دچار گرفتاريها و آوارگيها خواهند شد، تا اينكه جمعى با پرچمهاى سياه از طرف مشرق بيايند... تا اينكه امر به يكى از افراد اهل بيت من، امام قائم(عج) سپرده شود، كه او سراسر زمين را بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد پر از عدل و داد كند، «فمن ادرك منكم فلياتها و لو حبوا على الثلج»؛ هر كدام كه از شما آنها را درك كرديد به آنها بپيونديد گر چه با راه رفتن با دست و سينه روى برف باشد خود را به آنها برسانيد.

 

به اين ترتيب مى بينيم، مشرق زمين مورد توجه قرار گرفته است و چنانكه هم اكنون از نشانه هايش پيداست، تنها مشرق زمين است كه اين كار را خواهد كرد، بنابراين مشرق زمين بايد بپاخيزد! و با توجه به اينكه اكثريت قريب به اتفاق امت مسلمان از مستضعفان در مشرق زمين هستند و با توجه به امكانات عظيم جغرافيائى و اقتصادى و نيروى انسانى كه دارند، مى توانند بپاخيزند و دستهاى ابرقدرتها را قطع كنند و زمينه سازى خوبى براى ظهور مهدى(عج) ايجاد بنمايند.

 

نام كتاب: حضرت مهدى (ع) فروغ تابان ولايت

مؤلف: محمد محمدى اشتهاردى





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:59 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

يوسف زهرا عليه السّلام 1

 

گفتند خلايق كه تويى يوسف ثانى

چون نيك بديدم، به حقيقت، به از آنى

مقدمه
يكى از ويژگى هاى روانى آدمى اين است كه همواره در رويارويى با امر تازه و بديع، حالت دفاعى به خود مى گيرد و كم تر به پذيرش آن گردن مى نهد. اين امر به ويژه آن گاه تشديد مى شود كه پديده ى جديد حالت رمزگونه داشته باشد و اعتقاد به آن، زمينه ساز تحولى بنيادين در باورها، انديشه، منش و روش زندگى او شود. برعكس، در برابر موضوعى كه پيشينه داشته يا در زمان هاى پيش، يك يا چند بار رخ داده است، مقاومت چندانى از خود نشان نمى دهد و به سادگى، آن را مى پذيرد.

يكى از شيوه هاى چيره شدن بر اين وضعيت، عادى جلوه دادن آن مسأله است. يعنى بايد اين نكته را به جامعه تبيين كرد كه موضوع مورد نظر، مسبوق به سابقه بوده و براى ديگران نيز رخ داده است. قرآن كريم نيز همين شيوه را به كار گرفته است. در صدر اسلام، روزه، حكمى جديد و همراه با اندكى مشقت بود؛ زيرا روزه دار مى بايست از بسيارى از امور مباح چشم بپوشد و از ارتكاب آن ها خوددارى كند. شايد برخى مسلمانان در برابر چنين حكم بى سابقه اى، واكنش نشان مى دادند و آن را به سختى مى پذيرفتند. از اين رو، قرآن كريم، ابتدا مسلمانان را از نظر روانى براى پذيرش آن آماده مى كند. خداوند متعال مى فرمايد:

« يا ايها الذين امنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلهم  »؛ اى


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:44 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

يوسف زهرا عليه السّلام 2

3. كودكى

غيبت يوسف از دوران كودكى آغاز شد. «و جاءت سيارة فارسلوا واردهم فادلى دلوه قال يابشرى هذا غلام.»؛ و (در همين حال) كاروانى فرا رسيد و مأمور آب را (در پى آب) فرستادند. او دلو را در چاه افكند. (ناگهان) صدا زد: مژده باد اين كودكى است (زيبا و دوست داشتنى)!

غيبت يوسف زهرا عليه السّلام نيز از دوران كودكى آغاز شد. «قال ابوعبداللّه عليه السّلام :قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لابد للغلام من غيبته فقبل له ولم يا رسول اللّه؟ قال يخاف القتل.»؛ امام صادق عليه السّلام از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه حضرت فرمودند: ناچار براى آن كودك (امام مهدى(عج)) غيبتى خواهد بود. پرسيده شد: براى چه؟ فرمودند: از ترس كشته شدن .حضرت مهدى (عج) در سال 255 هجرى به دنيا آمد. آغاز غيبت صغری نيز در سال 260 هجرى است. بنابراين، ايشان


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:41 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

يوسف زهرا عليه السّلام 3

 

9. بردبارى

نخستين واكنش يعقوب هنگام غيبت يوسف، در پيش گرفتن صبر نيكو و يارى جستن از پروردگار است . «جأوا على قميصه بدم كذب قال بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جميل واللّه المستعان على ما تصفون»؛ و هنگامى كه پيراهن او را با خونى دروغين (آغشته ساختند و نزد پدر) آوردند، گفت: هوس هاى نفسانى شما، اين كار را برایتان آراسته است. من بردبارى نيكو (و شكيبايى بدون ناسپاسى) خواهم داشت و در برابر آن چه مى گوييد، از خداوند، يارى مى جويم .

شيعيان نيز هنگام رو به رو شدن با غيبت يوسف زهرا عليه السّلام، بايد در برابر بلاها و آزمايش هاى الهى، بردبار باشند.

امام رضا عليه السّلام فرمود: «واللّه ما يكون ما تمدّون اليه اعينكم حتى تمحصوا وتميّزوا وحتى لايبقى منكم الا الاندر فالاندر»؛ به خدا سوگند! آن چه چشمان تان را به سويش مى داريد و منتظرش ‍ هستيد، رخ نخواهد داد، تا اين كه پاك سازى و جداسازى شويد و از شما نماند مگر هر چه كم تر و كم تر. هم چنين بايد در برابر به درازا كشيدن غيبت، شكيبايى ورزند؛ يعنى در ظهور پيش از موعد مقرر آن، شتاب نكنند.

مهزم مى گويد به امام صادق عليه السّلام عرض كردم :«جعلنى اللّه فداك متى هذاالامر؟ فقد طال. فقال: كذب المتمنّون وهلك المستعجلون و نجا المسلّمون و الينا يصيرون»؛ فدايت شوم اين امر - قيام قائم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله - چه زمانى رخ خواهد داد؟ اين امر به درازا كشيد. حضرت فرمود: آرزومندان خطا كردند، شتاب جويان هلاك شدند و آنان كه تسليم اند، نجات يافتند و به سوى ما باز


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:40 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

يوسف زهرا عليه السّلام 4

 

15. قدرشناسى

خدمت عزيز مصر و همسرش به يوسف -رها كردن او از بردگى و پرورش دادن وى در دامان مهر و محبت خود -سبب شد تا كه يوسف هنگام گرفتارى و قحطى، به كمك آنان بشتابد و از او بهره برند:

«و قال الذى اشتراه من مصر لامراءته اكرمى مثواه عسى ان ينفعنا»؛ و آن كس كه او را از سرزمين مصر خريد (عزيز مصر) به همسرش ‍ گفت: مقام وى را گرامى دار، شايد براى ما سودمند باشد. به يقين، خدمتگزارى به آستان يوسف زهرا عليه السّلام كه برجسته ترين شكل آن، زمينه سازى براى ظهور و تحقق بخشيدن به اهداف و آرمان هاى ايشان است، برخوردارى از عنايت هاى ويژه ى آن عزيز را در پى خواهد داشت. آيا مى توان پنداشت كه يوسف زهرا عليه السّلام در بخشش به اندازه ى يوسف يعقوب نباشد؟ هرگز!

يكى از علماى اصفهان مى گويد: در ايام جوانى براى سخن رانى به جلسه اى دعوت شدم. ميزبان به من گفت: در همسايگى ما، منزلى است كه چند خانواده ى بهايى در آن زندگى مى كنند، پس در سخن رانى، مراعات فرماييد. من بى توجه به گفته ى او، ده شب درباره ى بطلان مرام بهاييت سخنرانى كردم. شب


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:39 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

يوسف زهرا عليه السّلام 5

19. نياز

نياز برادران به آذوقه، زمينه ساز ديدار آنان با يوسف شد. هنگامى كه بار قحطى و تنگى معيشت بر دوش برادران فشار آورد، آنان به اميد يافتن آذوقه، ره سپار مصر گشتند و اين مقدمه ى ديدار آنان با يوسف گرديد.

شكل گرفتن احساس نياز به امام مهدى(عج) در ژرفاى جان انسان ها نيز زمينه ساز ظهور يوسف زهرا عليه السّلام است. امام مهدى(عج) در توقيعى خطاب به اسحاق بن يعقوب مى فرمايند: «... واكثروا الدعاء بتعجيل الفرج ...»؛ ...براى فرج من ، بسيار دعا كنيد....

افزون بر روايت ياد شده، در روايت هاى فراوانى به شيعيان دستور داده شده است كه براى فرا رسيدن ظهور دعا كنند؛ زيرا يكى از زمينه هاى دعا، احساس نياز است. دعا در بستر نياز مى رويد. آدمى تا كمبودى نداشته باشد و در وجودش، احساس نياز به آن چه ندارد، شكل نگيرد، دست به دعا بر نمى دارد. ما نيز اگر بخواهيم كه براى ظهور حضرت مهدى(عج) دعا كنيم، بايد احساس نياز به وجود ايشان را در درون خود سامان دهيم. تنها در اين صورت است كه دعا خواهيم كرد. بنابراين، دستور به دعا كردن، در واقع دستور به برانگيختن احساس نياز به امام(عج) در وجود خويش است .

برادران يوسف، تاب تحمل او را نداشتند؛ زيرا به او احساس نياز نمى كردند و نمى دانستند كه وجود يوسف به چه كار آنان مى آيد؛ از اين رو، او را از خود راندند و آواره ى ديار غربتش كردند.

براى وصال يوسف مى بايست زمان بگذرد تا برادران با دشوارى هاى روزگار دست و پنجه نرم كنند، سختى ها را بچشند و فراز و نشيب ها را ببيند. آن گاه كم كم احساس نياز به يوسف در وجودشان شكل بگيرد؛ نياز به كسى كه دردهاى آنان را تسكين بخشد و غبار محنت از رُخ ‌شان بزدايد. اين احساس چيزى نبود كه


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:38 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

يوسف زهرا عليه السّلام 6

25. پيروزى

يوسف پس از پشت سر نهادن فراز و نشيب هاى فراوان، در پايان، به اوج شكوه رسيد. آن گاه بود كه همه در برابر وى كرنش كردند و برادران و پدر و مادر در برابر شكوهش به خاك افتادند.

«و رفع ابويه على العرش وخرّوا له سجدا»؛  و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى براى او به سجده افتادند.

يوسف زهرا عليه السّلام نيز پس از سپرى كردن دوران جانكاه غيبت، افزون بر شكوه معنوى هميشگى به شكوه ظاهرى خواهند رسيد. آن گاه جهان و جهانيان در برابر شكوه و جلالش، سر تعظيم فرو خواهند آورد.

«و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين»؛ ما مى خواستيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين گردانيم .

نجواهايى با يوسف زهرا عليه السّلام

1. هنگامى كه برادران يوسف نزد وى آمدند، از گذشته ى خود، اظهار پشيمانى كردند. يوسف نيز اشتباه آنان را به يادشان نياورد، بلكه بى درنگ آنان را بخشيد و از خداوند براى ايشان، بخشش خواست.

«قال لاتثريب عليكم اليوم يغفراللّه لكم و هو ارحم الراحمين»؛ (يوسف) گفت: امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست. خداوند، شما را مى بخشد و او مهربان ترينِ مهربانان است .

اى يوسف زهرا عليه السّلام! ما نيز در حق شما، ستم هاى فراوانى كرده ايم. ناسپاسى ها و قدر ناشناسى هاى ما از شمارش بيرون است. با اين حال، بر اين باوريم كه بزرگوارى شما از كرم يوسف افزون تر است. پس عاجزانه از شما مى خواهيم در روز موعود، آنگاه كه به محضر مبارك شما آمديم، ستم هاى ما را فراموش كنيد. ناسپاسى هاى ما را به دل نگيريد و ما را ببخشاييد. از خداوند نيز براى مان آمرزش بخواهيد.

2. برادران يوسف با متاعى اندك و ناچيز براى خريد آذوقه به بارگاه يوسف آمدند؛ متاعى كه در برابر شوكت و شكوه آستان يوسف، چيزى جز شرمندگى براى برادران نداشت. شايد آنان به متاع خود مى نگريستند و نگاهى نيز به جلال و جبروت يوسف مى افكنند. آن گاه از متاع ناچيز خود، شرمنده مى شدند.
«يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضرّ وجئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللّه يجزى المتصدقين»؛ اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فراگرفته است و متاع اندكى (براى خريد مواد غذايى) با خود آورده ايم . پيمانه ى ما را پر كن و بر ما تصدّق و بخشش فرما؛ زيرا خداوند، بخشندگان را پاداش ‍ مى دهد.

با اين حال، يوسف كريمانه ايشان را پذيرفت و پيمانه ى آنان را پر كرد. اى يوسف زهرا عليه السّلام! ما نيز خريدار مهر شماييم، ولى براى بار يافتن به آستان بلند شما، چيزى نداريم. اگر هم داشته باشيم، بضاعتى است ناچيز كه نگاه به آن و يادآورى آن، عرق شرمندگى بر جبين مان مى نشاند. با اين حال، عاجزانه از شما مى خواهيم كه يوسف گونه ما را بپذيريد و كريمانه بر ما نظر كنيد و پيمانه ى ما را پر سازيد.

3. يوسف نه به تقاضاى پدر، بلكه از جانب خود، پيراهنش را فرستاد تا پدر بدان شفا يابد و چشمانش بينا شود.

«اذهبوا بقميصى هذا فالقوه على وجه ابى ياءت بصيرا»؛ اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بكشيد تا بينا شود.

اى يوسف زهرا عليه السّلام! چشمان بصيرت ما به دليل گناهان و نافرمانى ها نابينا شده اند و اگر چنين نبودند هيچ گاه از افتخار روشن شدن به چهره ى دل رباى شما محروم نمى گشتند. آيا چشمى كه هزاران آلودگى بر آن نشسته است، شايستگى دارد كه تصوير آن عزيز مه پيكر را در آغوش بگيرد؟ پرده اى كه بر ديدگان ما افتاده، آن قدر ضخيم است كه دستان ما از زدودن آن ناتوانند و تنها يد بيضاى شما مى تواند آن را فرو افكند.

اى يوسف زهرا عليه السّلام! ما يعقوب نيستيم، امّا شما از يوسف، كريم تر و بخشنده تريد. بر ديدگان نابيناى ما نظرى افكنيد تا شايستگى ديدار چهره ى زيباى شما را بيابد و از نگريستن به آن، مست و سرشار شود.

4. خشك سالى، هفت سال مصر را فرا گرفت. آن چه مصر را از گرداب بلا به ساحل امن رساند، حسن تدبير و حكومت يوسف بر آن سامان بود.

«قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم»؛ (يوسف) گفت: مرا سرپرست گنجينه هاى سرزمين (مصر) قرار ده؛ زيرا نگه دارنده و آگاهم .

او بود كه بر مصر حكم راند و به سرانگشت تدبير خود، آن جا را از خشك سالى، رهايى بخشيد.

اى يوسف زهرا عليه السّلام ! در دل هاى ما، نه هفت سال، كه عمرى است خشك سالى، حكم مى راند. در اين دل هاى خشكيده و تفتيده، نه گل محبتى مى رويد، نه شكوفه ى حضورى به بار مى نشيند و نه شقايق وصالى مى شكفد. آن چه اين دل هاى قحطى زده را از نعمت و خرّمى، سرشار مى كند، سرانگشت تدبير شماست. بيا و بر دل هاى ما حكومت كن؛ كه اين ديار جز به تدبير شما به سامان نمى رسد.

رواق منظر چشم من آشيانه ى توست

كرم نما و فرودآ كه خانه، خانه ى توست

5. يوسف مشتاق ديدار برادر خويش، بنيامين بود. از اين رو، خود، زمينه ى وصال را فراهم كرد. «فلّما جهّزهم بجهازهم قال ائتونى باخٍ لكم من ابيكم ...فاءن لم تاءتونى به فلاكيل لكم عندى»؛ و هنگامى كه (يوسف) بارهاى آنان را آماده ساخت، گفت: (بار ديگر كه آمديد) آن برادرى را كه از پدر داريد، نزد من آوريد... و اگر او را نزد من نياوريد، پيمانه اى(از غلّه) نزد من نخواهيد داشت .

اى يوسف زهرا عليه السّلام ! سرگذاردن بر گام هاى مبارك شما و بوسيدن آن، رؤياى شيرين ما و آرزوى ديرين ماست .

اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد

كشيده ايم در آغوش آرزوى تو را

و اين آرزو، بلند است و دست نايافتنى؛ زيرا ما كجا و آستان بلند شما كجا! اما كريمان هميشه بزرگى خود را مى بينند، نه خردى نيازمندان را.

آخر چه زيان افتد سلطان ممالك را

كو را نظرى، روزى بر حال گدا افتد؟

اگر شما منتظريد كه ما، خود، در اين راه، گام نهيم و شايستگى وصال را در خويش فراهم آوريم ، به يقين بدانيد كه ما را پاى آمدن اين راه نيست. شما يوسف گونه، كرم كنيد و زمينه ى اين وصال را فراهم آوريد.

6. چون شام تار فراق به سر رسيد و صبح روشن وصال دميد، يوسف رو به برادران كرد و گفت: به سوى كنعان روانه شويد و همه ى خاندان تان را همراه خود بياوريد. او نيكان را از بدان جدا نكرد و همه را به محضر خويش فراخواند. «و اءتونى باءهلكم اجمعين»؛ و همه ى نزديكان خود را نزد من آوريد.

اى يوسف زهرا عليه السّلام! درست است كه يوسف، همه ى خاندان برادرانش را فراخواند، ولى امام رضا عليه السّلام نيز فرموده است :«الامام الوالد الشفيق»؛ امام همان پدر مهربان است .

شايد ما فرزندان نافرمانى باشيم، ولى مگر برادران يوسف چنين نبودند؟ مانيز عاجزانه از شما مى خواهيم آن گاه كه روز موعود فرا رسيد، همه ى ما را بدون جدا كردن بدان از نيكان، با بزرگوارى به بارگاه خود بپذيريد و از لطف خويش بهره مند سازيد.

خدايا! مى دانيم مهر اولياى تو، متاع گران قدرى است كه آن را در هر دلى نمى نشانى؛ زيرا هر سينه اى را گنجايش آن نيست، ولى مگر فراخى سينه ها به دست تو نيست؟ بارالها! مى دانيم كه اين گوهر درخشان تنها در صدف هاى پاك مى رويد، ولى مگر سيل رحمت تو از زدودن آلودگى هاى دل هاى ما ناتوان است؟ پروردگارا! بسيارى خدمتگزار بارگاه اويند. آيا اگر نان خور ديگرى به آنان افزوده شود، به آستان او زيانى مى رسد؟

يارب! اندر كنف سايه ى آن سرو بلند

گر منِ سوخته ، يك دم بنشينم ، چه شود؟

پروردگارا! مهر يوسف را در دل عزيز مصر و همسرش نشاندى، مهر يوسف زهرايت را نيز تو در دل ما بنشان. عشقى دِه جان سوز كه از سوز آن، جهانى بسوزد و از آن سوزش، شعله اى فراهم آيد تا چراغ راه مشتاقان گردد. آمين .

زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد

به كام غم زدگان غم گسار باز آيد

در انتظار خدنگش همى تپد دل صيد

خيال آن كه به رسم شكار باز آيد

مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد

بدان هوس كه بدين رهگذار باز آيد

به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم

بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد

چه جورها كه كشيدند بلبلان از دى

به بوى آن كه دگر نوبهار باز آيد

زنقش بند قضا هست اميد آن حافظ

كه هم چو سرو به دستم نگار باز آيد

 

نصرت اللّه آيتى

نام كتاب : انتظار

فصلنامه ى تخصصى مطالعات ويژه امام مهدى (عج)

صاحب امتياز: بنياد فرهنگى حضرت مهدى موعود(عج(





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:36 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

صلی الله علیک یا موسی بن جعفر (ع)

حضرت ابو الحسن موسى علیه السّلام در حفظ قرآن اهتمام فوق العاده ‏اى داشت، و با صوت زیبایی قرآن را تلاوت میكرد، و هر گاه قرآن میخواند محزون میشد و مستمعین از قرائت وى گریه میكردند، و مردمان مدینه آن جناب را زین المجتهدین میگفتند.   زندگانی چهارده معصوم (ع) صفحه ٤١٨

شیخ صدوق و دیگران از هشام بن حکم روایت کرده اند که یکی از دانشمندان بزرگ و جاثلیقان نصاری { جاثلیق به فتح ثاء مهتر ترسان و بعد از او مطران است و بعد از آن اسقف و بعد از آن قسیس بعد از آن شماس } که او را بریهه می گفتند و هفتاد سال عمرش را در نصرانیت گذرانده بود ، جویای اسلام بود و کسی را می جست که کتابهای او را خوانده و مسیح را به صفات و دلائل و علاماتش شناخته باشد تا با او احتجاج نماید و به همین صفت در میان نصرانی ها و مسلمین و یهودیان و مجوسیان معروف و مشهور گشته و نصاری به او افتخار نموده می گفتند اگر در دین نصرانیت کسی جز بریهه نباشد ما را کافی است و با وجود این اهمیتی که او در نظر نصرانیها داشت طالب اسلام بود و زنی با او بود که خدمتگذاریش را میکرد و سالیان دراز را به خدمت او به پایان رسانده بود ، ولی بریهه ضعف نصرانیت و سستی دلیل آن را از آن زن پنهان می داشت تا اینکه او از این داستان آگاه شد و بریهه شروع به تجسس و بررسی در پیرامون اسلام نمود و از حال پیشوایان مسلمین جویا شد و برای بدست آوردن نیکان و دانشمندان و خردمندان مسلمین در جستجو بود ، در هر فرقه و جمعیتی وارد میشد و سخنان آنان را بررسی میکرد ولی چیزی به دست نمی آورد و میگفت اگر پیشوایان شما بر حق باشند باید مقداری از حق نزد تو باشد ، تا آنکه اوصاف شیعه را شنید و توصیف هشام بن حکم به گوشش رسید.

یونس بن عبدالرحمن می گوید هشام بن حکم گفت : هنگامیکه من در دکان خود واقع در باب الکرخ نشسته بودم و جمعی نزد من قرآن می خواندند و فرا می گرفتند ناگاه بریهه با گروهی از نصاری که بعضی قسیس و صاحب منصب و برخی غیر آنان بودند و عدد آنها حدود صد نفر بود نزد من آمدند ؛ همه لباسهای سیاه پوشیده و کلاه های مخصوص ( برنس ) بر سر نهاده و بزرگترین افراد آنان بریهه بود ، آنها آمدند و اطراف دکان من جمع شدند و برای بریهه کرسی گذاشتند بنشیند و اسقفها و رهبانها در حالیکه برنس ها بر سر و تکیه بر عصاهای خود داده بودند برپا ایستادند ، بریهه گفت کسی از مسلمانها که معروف به دانستن علم کلام باشد نماند مگر اینکه من با او درباره حقانیت دین نصاری مناظره و مباحثه کرده ام و آنان چیزی نداشتند و اکنون آمدم که با تو درباره ی حقانیت اسلام مناظره کنم.

پس از آن داستان مناظره هشام را با بریهه و پیروزی هشام را در ضمن حدیثی طولانی بیان نموده می گوید : نصرانیها پراکنده شدند و آرزو می کردند که کاش هشام و اصحاب او را ندیده بودند ، بریهه نیز با خاطری غمگین و اندوهناک به خانه بازگشت ، زنی که خدمت او را به عهده داشت گفت برای چه تو را غمگین و افسرده می بینم؟!

 بریهه داستان مناظره خود را با هشام برای او بیان کرد ، زن گفت وای بر تو آیا می خواهی بر حق باشی یا بر باطل ؟! گفت بلکه دوست دارم بر حق باشم ، زن گفت بنابراین حق را در هر کجا یافتی به آن طرف میل کن و از لجاجت بپرهیز زیرا لجاج از شک است و شک شوم و نحس است و اهل شک در آتشند ، بریهه سخنان او را تصدیق نمود و تصمیم گرفت بامداد نزد هشام رود ، روز دیگر اول صبح بدون هیچ یک از اصحاب خود نزد هشام آمد و گفت ای هشام آیا تو کسی را داری که از رای او الهام گیری و پیروی از سخنان او کنی و اطاعت او را بر خود لازم و واجب شماری ؟! هشام گفت آری ، بریهه از اوصاف او سئوال کرد ، هشام اوصاف امام (ع) را برای او بیان نمود.

بریهه مشتاق امام (ع) شد و با هشام به سمت مدینه روان شدند و آن زن هم همراه آنان بود و عزم ایشان ملاقات حضرت صادق (ع) بود موسی بن جعفر (ع) را در دهلیز خانه ملاقات کردند و در روایت ثاقب المناقب است که هشام بر موسی بن جعفر (ع) سلام کرد و بریهه نیز سلام تقدیم نمود پس آن حضرت (ع) با اینکه کودک بود علت آمدن ایشان را گفت و در روایت صدوق است که هشام داستان را برای آن حضرت بیان کرد ، موسی بن جعفر (ع) گفت ای بریهه علم تو به کتاب خودت (انجیل) تا چه پایه است ؟! گفت من به کتاب خود عالمم ، فرمود اعتماد تو بر تاویل آن چگونه است ؟! گفت به همان اندازه که اعتماد به علم بر آن دارم ، موسی بن جعفر (ع) شروع به خواندن انجیل کرد ، بریهه گفت عیسی بن مریم هم چنین می خواند و هیچ کس جز عیسی انجیل را این طور نخوانده است و من پنجاه سال است در جستجوی تو یا شخصی مانند تو بوده ام ، سپس ایمان آورد و آن زن ایمان آورد و ایمان هر دو نیکو شد ، پس از آن هشام و بریهه و آن زن خدمت امام صادق (ع) رسیدند ، هشام حکایت خود و سخنانی که بین موسی بن جعفر (ع) و بریهه گفتگو شد بیان داشت ، حضرت فرمود : {ذُرِّیَّةَ بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَ اللَّهُ سمَِیعٌ عَلِیم‏ سوره آل عمران آیه ٣٤ } بریهه گفت فدایت شوم تورات و انجیل و کتب پیغمبران از کجا نزد شما آمده ؟! فرمود از آنان میراث به ما رسیده است که مانند آنها می خوانیم و مانند آنها می گوئیم و خداوند در زمین حجت و پیشوایی قرار نمی دهد که چیزی از او سئوال شود او بگوید نمی دانم ، بریهه پیوسته با حضرت صادق (ع) بود تا آن حضرت از دنیا رفت و سپس در خدمت موسی بن جعفر (ع) بود تا در زمان آنحضرت از دنیا رفت و موسی بن جعفر او را با دست خود غسل داد و کفن کرد و به خاک سپرد و فرمود این مرد یکی از حواریون مسیح است که حق خداوند را می شناسد ، بیشتر اصحاب آنحضرت آرزو کردند مانند او باشند.   انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ١٨٩

روزی مردی فقیر مومنی نزد موسی بن جعفر (ع) آمده و خواستار شده بود که او را از فقر و فاقه و تهی دستی رهائی بخشد ، حضرت خنده و تبسمی به صورت او نمود و فرمود از تو پرسشی می کنم ، اگر جواب صحیح داده ؛ ده برابر آنچه خواستی به تو می دهم و آن مرد صد درهم خواسته بود که به خرید و فروش پرداخته و با آن زندگی کند ، گفت بپرسید ، موسی بن جعفر (ع) فرمود اگر بنا شود که تو برای خودت در دنیا آرزوئی کنی و چیزی بخواهی چه آرزو می کنی ؟! گفت آرزو می کنم که تقیه در دین به من عطا شود و موفق به قضاء حقوق برادران دینی خود گردم  ، فرمود : چرا دوستی ما خانواده را درخواست نکردی ؟! گفت دوستی شما به من داده شده و آنچه گفتم به من داده نشده است و من بر نعمتهایی که دارم سپاسگذاری نموده و از پروردگار خود خواستار چیزهائی هستم که ندارم ، فرمود : نیکو گفتی ؛ دو هزار درهم به او بدهید و فرمود این پول را در خرید و فروش عفص { مازو } بکار بر ، زیرا متاع خشکی است ( که کمتر تحت تاثیر هوا قرار می گیرد و از آفات محفوظ است)    انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ١٩٧

( وفات موسی بن جعفر (ع) )

مردم روایات بسیاری از موسی بن جعفر (ع) روایت کرده اند و آن حضرت از تمام مردم زمان خود فقیه تر و قرآن را بیش از همه محفوظ داشت و صوتش در خواندن از همه نیکوتر بود و چون قرآن میخواند اندوهگین میشد و شنوندگانش از خواندن آن می گریستند و مردم مدینه او را زین المجتهدین می نامیدند و به جهت فرو بردن خشم و کظم غیظ و شکیبائیش در برابر ستم ستمگران ، کاظم نامیده شد و پیوسته به این حال بود تا آنکه در زندان آنان بزیر زنجیر به قتل رسید و آن حضرت می فرمود من روزی پنج هزار بار از خداوند درخواست مغفرت و بخشش می کنم.   انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ١٩٨

صدوق (ره) روایت میکند : که موسی بن جعفر (ع) ده سال و اندی ( بین سیزده و نوزده سال ) کارش آن بود که پس از طلوع آفتاب به سجده می رفت تا اول ظهر سر از سجده برمیداشت و گاهی هارون برفراز بامی که مشرف بر زندان آن حضرت بود میرفت و او را در حال سجده می یافت از ربیع می پرسید؛ این جامه چیست که من همه روزه در اینجا می بینم ؟!

ربیع میگفت : یا امیرالمومنین این جامه نیست بلکه موسی بن جعفر (ع) است که همه روزه یک سجده می کند بعد از طلوع آفتاب تا وقت ظهر ، ربیع می گوید ؛ هارون به من گفت دانسته باش که این مرد از رهبان بنی هاشم است ، گفتم پس چرا او را در گوشه زندان در تنگی و فشار گذاشته ؟! گفت هیهات که او رهایی یابد و چاره جز زندانی بودن آن نیست.   انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ١٩٨





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:32 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مناقب حضرت موسی بن جعفر (ع)

اسحاق بن عمار گوید : در خدمت حضرت موسى بن جعفر علیهما السّلام بودم كه مردى بر وى وارد شد، حضرت فرمود: اى مرد تو تا یكماه خواهى مرد، راوى گوید من با خود گفتم: گویا وى از مرگ شیعه اطلاع دارد، در این هنگام حضرت فرمود اى اسحاق چرا این موضوع را انكار میكنى، رشید هجرى كه یكى از مستضعفین بود علم منایا را میدانست، امام كه از وى به این علم اولى است.
 پس از این فرمود: اى ابو اسحاق تو تا دو سال دیگر خواهى مرد، و خویشاوندان و فرزندان و اموال تو از بین خواهند رفت و به فقر شدیدى مبتلا میگردند، و این قضایا پس از آن انجام گرفت، و مطلب همان طور كه موسى بن جعفر فرموده بود واقع شد.    زندگانی چهارده معصوم (ع) صفحه ٤١٣

حضرت موسی بن جعفر (ع) در زمان خود عابدترین و فقیه ترین و سخی ترین و کریم النفس ترین مردم بود و روایت شده که آنحضرت نمازهای نافله ی شب را میخواند و آنرا به نماز صبح متصل میکرد و پس از نماز صبح به خواندن تعقیب میپرداخت تا طلوع خورشید و سپس در پیشگاه خدا به سجده می رفت و سر از سجده بر نمی داشت و پیوسته مشغول تحمید بود تا نزدیک ظهر و بسیار دعا میکرد و میگفت : { اللهم انی اسئلک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب } و آنرا تکرار میکرد و یکی از دعاهای آنحضرت این دعا است { عظم الذنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک } و از خوف خداوند می گریست تا محاسنش از اشک دیدگانش تَر میشد ، در صله ی رحم و نیکویی به خویشان هیچکس مانند او نبود ، شبها به حال فقرای مدینه رسیدگی میکرد و زنبیلی که طلا و نقره مسکوک و آرد و خرما در آن بود برداشته و به آنان می رساند ولی فقرا نمی دانستند از کجا است و آن حضرت بسیار بزرگوار و کریم بود و هزار بنده در راه خدا آزاد کرد.   انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ١٩٧

حسن بن محمد بن یحیى علوى از جدش روایت میكند كه مردى از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه موسى بن جعفر را اذیت میكرد و به على علیه السّلام هم ناسزا میگفت یكى از اطرافیان آن حضرت عرض كرد: اجازه فرمائید این مرد عمرى را بكشیم ، امام علیه السّلام‏ آنها را نهى كرد، سپس پرسید این مرد عُمرى در كجا زندگى میكند ، عرض كردند: وى در یكى از نواحى مدینه به كشت و زرع مشغول است.
 حضرت موسى بن جعفر علیهما السّلام بر الاغى سوار شدند و به طرف مزرعه این مرد رفتند هنگامى كه به مزرعه او رسید با الاغ داخل مزرعه او شد، عُمرى فریاد زد زراعت ما را پاى مال نكن ، حضرت به سخنان او توجهى نكرد و با الاغ خود از میان مزارع گذشت تا خود را به او رسانید، سپس از الاغ پائین شد و در نزد او جلوس فرمود، و با وى به شوخى و خنده پرداخت.
 پس از این فرمود: چه اندازه به شما ضرر رسید ؟ گفت: صد دینار، فرمود:
 میخواستى چه اندازه از این مزرعه حاصل بردارى؟ گفت: من علم غیب نمیدانم فرمود: چه اندازه امیدوار بودى؟ گفت: سیصد دینار، در این هنگام كیسه ‏اى را كه سیصد دینار در آن بود به آن مرد عُمرى داد و فرمود: این را بگیر و زراعت هم در جاى خود هست و خداوند به همان اندازه كه آرزو دارى به شما خواهد داد.
 مرد عُمرى از جایش برخاست و از پیشانى حضرت بوسید و گفت: از لغزشهاى من درگذرید، موسى بن جعفر علیهما السّلام تبسمى كرد و پس از آن مراجعت كرد، هنگامى كه مراجعت به مسجد فرمود، مشاهده نمود عمرى در مسجد نشسته، چشم او كه بر حضرت افتاد گفت: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ» ( سوره انعام آیه ١٢٤ )
 راوى گوید: در این هنگام رفقایش به طرف او رفتند و گفتند: قضیه چیست؟
 تو كه بر خلاف این عقیده داشتى! گفت: شما شنیدید كه من اكنون چه گفتم، وى در این موقع با رفقایش در باره حضرت به گفتگو پرداخت، موسى بن جعفر از مسجد بیرون شد به منزلش رفت، و به اشخاصى كه میگفتند عمُرى را بكشیم فرمود: كدام یك از این دو مطلب بهتر است، كشتن او؟ یا كارى را كه من اكنون انجام دادم، و او را از رفتارش برگردانیدم؟  زندگانی چهارده معصوم (ع) صفحه ٤١٥





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:30 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

جواب های مرحوم کشمیری«ره»

جواب های مرحوم کشمیری«ره» به پاره ای از سؤالات آمده است که به تناسب بحث برخی از آنها عبارتند از:

س: آیا تجرّد روح از جسم برای افراد حاصل می شود؟

ج: برای اولیا اتفاق می افتد، حتی مرحوم سید هاشم حدّاد سه روز حالت تجرّد برایش حاصل شد که البته مکاشفه این طول زمانی را ندارد و با مداومت ذکر یونسیه با شرایطش تجرّد حاصل می گردد.

س: بهترین کار برای سالک در کدام یک از اعمال عبادی است؟

ج: بهترین آنها، سجده و گفتن ذکر یونسیه است: «لا اِله الاّ اَنتَ سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین» یا ذکر سجده حضرت موسی بن جعفر(ع): «عظم الذنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک».

س: آثار ذکر یونسیه چیست؟

ج: با تداوم ذکر یونسیه اتصال به ارواح دست می دهد و چشم برزخی باز می گردد.

س: افرادی که گذشته خوبی نداشتند و حال می خواهند خوب شوند چه کار کنند؟

ج: استغفار کنند و ذکر یونسیه بگویند و عزم بر عدم عودت به کارها و صفات ناپسند گذشه را داشته باشند.

س: برای اشخاصی که عمرشان از چهل گذشته، آیا اوراد و اذکار برایشان کارگشا خواهد بود؟

ج: البته برای همگان راه باز است و برای راه گشایی و آماده شدن ذکر یونسیه نافع است.1

1. مطالب فوق از کتاب «آفتاب خوبان» نوشته احمد صداقت می باشد که بخشی از زندگی نامه و احوالات مرحوم کشمیری است، که توسط نویسنده محترم و با اجازه از آن استاد بزرگ به رشته تحریر درآمده است و ما بخش هایی از آن را با مقداری تغییر آورده ایم.





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:23 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

سبحانک انی کنت من الظالمین

عالم ربانی مرحوم سید عبدالکریم کشمیری(1304ـ 1378ش) از عارفان بزرگ معاصر و دل سوخته ای بود که عمری را در مکتب تربیتی قرآن کریم و اهل بیت(ع) سپری کرد و از اساتیدی چون؛ سید علی قاضی و سید هاشم حدّاد و… بهره ها برد و تحت نظر این مربیان بزرگ که هریک عارفی کامل و برجسته بودند، به سیر و سلوک پرداخت. او در دریای عشق به خدا و شناخت معبود حقّ غرق شده بود و به تمام معنا روحانی و جامع علم و عمل بود. نزدیکان و خواص او از مکاشفات و کرامات و رفتار او نکته ها دارند که هرکدام مشعل روشن گر طریق هدایت و وصول به کمالات است. در شماره های قبلی بشارت پیرامون ذکر «یونسیه» سلسله مقالاتی داشتیم و از اهمیت و تأثیر شگرف این ذکر سخن گفتیم، آنچه در اینجا می آید مجموعه نظرات و دستورالعمل هایی است که در رابطه با این ذکر از این عارف وارسته جمع آوری شده است.

ـ من کراراً در نماز شیخ علی زاهدی قمی شرکت می کردم؛ روزی تقاضای دستوری نمودم، سفارش اکید کردند که قرآن زیاد بخوانم. روزهای آخر حیاتش به خدمتش رسیدم و گفتم: نکته ای برای رسیدن به راه بندگی به من بیاموزید. فرمودند: شیخ علی پسر ابراهیم به تو می گوید: این ذکر را (در سجده) بگو: «لا اِله الاّ اَنتَ سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین».

ـ سالها حجره من با حجره استادم شیخ مرتضی طالقانی متّصل بود او سفارش خواندن قرآن و ذکر یونسیه را به من متذکّر می شد.

ـ سید هاشم حدّاد که از اساتید من بود کم صحبت و بیشتر به سجده و ذکر یونسیه مشغول بود و دربار این که چه چیزهایی برای معرفت نفس و معرفت ربّ مؤثر است، می فرمودند: ذکر یونسیه در سجده.

ـ روزی از آقای حدّاد پرسیدم: ذکر یونسیه چرا تا «الظّالمین» است و تا «نُنْجِی الْمُؤمِنین» نیست؟ فرمود: به دلیل آن که تا اینجا برای عبد است و بیان حال او و بقیه استجابت و نجات مؤمنان است که به دست خداست. گفتم: کلام الملوک، ملوک الکلام.

ـ دستور العمل های آقای قاضی در معرفت نفس و معرفت ربّ بسیار بود و زیاد سفارش به مراقبه و به ذکر یونسیه در سجده می کردند.

نویسنده کتاب «آفتاب خوبان» می گوید:

در طریق اساتید حضرت استاد، سجده یکی از ارکان بندگی و توحید است. معمولاً سفارش ایشان به ذکر سجده بود و می فرمودند: ائمه سجده ها داشتند. یکی از آنها سجد حضرت موسی بن جعفر(ع) است و گفتن این دعا: «عَظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِکَ فَلیحسن العَفو مِن عِندک» بسیار عالی است. و دیگر ذکر یونسیه آن هم بعد از نماز عشا تا به آخر شب که اگر با شرایطش همراه باشد تجرّد برزخی نصیب می شود.





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:22 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ذکر امام سجاد

امام سجاد (علیه السلام) معتمر شده بود در ماه رجب و شبانه روز در نزد کعبه نماز می گذاشت و پیوسته در سجده بود در شب و روز و این ذکر از آن حضرت شنیده می شد که در سجده می گفت:


«عَظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِکَ فَلیَحسُنِ العَفوُ مِن عِندِکَ»





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:10 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

درس اخلاق حضرت آیت الله دکتر قرهی

 

....حالِ هيچ، خود همه چيز است (حرف بزرگي است) امّا عزيزم! مهمتر از هيچ بودن اين است كه هيچ چيزي در مقابل ذوالجلال و الاكرام نبيني كه خود گناه است. بعد با دستشان اشاره كردند و فرمودند: نگاه كن، باذن الله و باذن صاحب العصر و الزّمان(روحي له الفدا) عالم در تسخير من است.

آيت الله مولوي قندهاري(اعلي اللّه مقامه الشّريف) قسم خوردند و فرمودند: والله! اوج آسمان­ها و زمين را در دست اين پيرمرد با عظمت (آيت­الله آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني(اعلي اللّه مقامه الشّريف)) ديدم.

پس اكسير، خودِ انسان است. طبق فرمايش بزرگان اسم اعظم، خودِ انسان است امّا به اين شرط كه مبتلاي به گناه نشود.  

عند العرفا و عند اهله هرچه كه مخالف با امر ذوالجلال و الاكرام باشد، گناه است. براي اولياء الهي گناه صغيره و كبيره معنا ندارد. كوچكترين گناه چون مخالفت با امر پروردگار عالم است، براي آن­ها گناه بزرگي است!

معناي عاق از منظر عرفا

... يك جمله زيبايي از وجود مقدّس علّامه مجلسي(اعلي اللّه مقامه الشّريف) هست كه با دو كلمه تغيير حضرت شيخ صدوق(اعلي اللّه مقامه الشّريف)  و شيخنا الاعظم، حضرت مفيد(روحي له الفدا) نيز بيان فرمودند و آن اين است: «المراد بعقوق الوالدين ترك الادب لهما....».

اول چيزي كه در عقوق والدين است، ترك ادب در محضرشان است ...

خيلي عجيب است، اوتاد الهي بعضي­ها را ديده­اند و آه كشيدند، چون در آن­ها مي­ديدند كه بايد به مقامات بالا مي­رسيدند امّا بي­ادبي به پدر و مادر آن­ها

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:07 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

درس اخلاق حضرت آیت الله دکتر قرهی

این امر، این معصیت خیلی مهّم نیست، بزرگ نیست؛ گناهش کوچک است، مهّم نیست؛ در حقیقت بیان کرده است که مقام من مهّم نیست! زاویه دید عرفاء را ببینید که چگونه نسبت به معصیت وارد می­شوند؟! کوچک ترین معصیت یعنی بی­اعتنایی به مقام انسانیّت! چون کوچک­ترین مخالفت با امر ذوالجلال و الاکرام یعنی پایین کشیدن انسان از مقام انسانیّت خودش....

خنده بر اموات

می­گویند: بهلول در قبرستان راه می­رفت، مصیبت زده­ای را که زار زار گریه می­کرد، نگاه کرد؛ زار زار گریه کرد! یک فردی نزدیک بهلول شد، گفت: بهلول! او با تو چه نسبتی دارد؟ گفت: هیچ! گفت: پس چرا زار زار گریه می­کنی؟ گفت: او گریه مي­كند که کسش را از دست داده است، من نگاه می­کنم می­بینم که همه چیزم، انسانیّتم را از دست داده ام! می­گویند: هارون­الرّشید او را خواست، گفت: به نظر تو بر اموات باید گریه کرد یا خندید؟ گفت: بر اموات خنده جایز است و گریه حرام است. گفت: برای همین است در قبرستان اسب سواری می­کنی؟ چوبی به حالت اسب سواری داشت. گفت: بله! گفت: چرا؟ گفت: برای این که مردگان وقتی می­روند، تازه می­فهمند که مقام انسانیّت یعنی چه؟! امّا به آن­ها باید خندید که الآن ديگر فهمیدن این مقام چه سود؟! تازه فهمیدید که مقام انسانیّت یعنی چه؟! همان فرمایشی امیرالمؤمنین فرمودند: «النّاسُ فی النِیام إذا ماتُوا فَأنتَبِهُوا»!  مردم خوابند، امّا وقتی می میرند، تازه بیدار بیدار می­شوند! ......

 این مطلب یک کد اساسی است. عرفاء عظیم الشّأن گریه و سوز و آه­شان در دنیا برای این است که خدایا! مقام انسانیّت را از دست ندهیم. که اگر کسی مقام انسانیّت را از دست داد؛ یعنی همه چیز را از دست داده است.

از الطاف الهي

 به حضرت سلطان العارفین سلطان آبادی بزرگ عرضه داشتند که شما فرمودید: گناه عندالعرفاء کوچک و بزرگ ندارد؛ در حالی که قرآن کریم و مجید الهی به صراحت بیان فرمودند که کوچک و بزرگ، «لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَة»؟ اوّل این جواب نغز را گوش بدهید بعد آیات الهی. حضرت فرمودند: این صغیره و کبیره از ناحیه خداست که آن هم لطف خدا به بشر است که در آیه هم بیان شده است، امّا از ناحیه بشر اگر انسان، انسان شد و اگر حبّ پروردگار عالم و معرفت به پروردگار عالم و به مقام انسانیّت پیدا کرد، هر گناهی ولو کوچکش کبیره است! فرمود: متوّجه نشدی آن از ناحیه خداست، امّا از ناحیه بنده متفاوت است. صغیره و کبیره کردن از ناحیه خدا، لطف خدا به انسان است، امّا انسان های الهی همه چیز ولو کوچک­ترین مخالفت با امر خدا را بزرگ می­بینند! وحشت دارند!

 این فرمایش بسیار عالی آیت الله آسیّد ابوالحسن اصفهانی است: دلیل هم این است که اگر بنده گناه کوچک را بزرگ نبیند، دیگر بزرگ را بزرگ نمی بیند! دیگر برایش مهّم نیست. اگر گناه کوچک کرد، باید آن را بزرگ ببیند. اگر گناه کوچک کرد، گفت: نه، این کوچک است! آن وقت دیگر بزرگ را هم بزرگ نمی بیند؟! و این درد بشریّت است.......

یک نکته ظریفی در این آیه است، توّجه بفرمایید و آن این است که بهتر از حضرت سلطان العارفین آن مطلبی است که حضرت شیخناالاعظم فرمودند. حضرت مفید عزیز فرمودند: صغیره و کبیره هم باز از ناحیه خود انسان است. چرا؟ چون این جا صراحت آیه این است: وقتی کتاب را به بنده می­دهند، خودش می­گوید: وای بر من! هیچ کوچک و بزرگی نیست که نوشته شده است؛ یعنی تقسیم بندی کوچک و بزرگ از ناحیه خود انسان است. این نکته لطیف و ظریفی است. خدا همه را ثبت کرده است، خود انسان است که بیان می­کند: یکی صغیره است و یکی کبیره.

«یا وَیلَتَنا مال هذا الکِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَة إلا أحصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظلِمُ رَبِّکَ أحَداً» یعنی باز هم تقسیم بندی از طرف بشر است. بشری که وقتی گناه کوچک را انجام می­داد، می­گفت: گناه کوچک است، خیلی مهّم نیست! آن وقت دچار کبیره شد. آن موقعی که می­گفت: نه! حالا خیلی از افراد گناه کردند، این گناه که در مقابل گناهان دیگران چیزی نیست؟! من که چیزی برنداشتم، خیلی از افراد اختلاس­­های میلیاردی کردند، این حقّ من است! گناه کوچک را پيش خودش کوچک فرض کرد، نگفت که مخالفت با امر خداوند است!

اصلاً اولیاء کاری به کوچک و بزرگ ندارند. اولیاء الهی می­گویند: این مطلب مخالفت با امر خدا است، مخالفت با امر خداوند هم یعنی سقوط از مقام انسانیّت! سقوط از جانشینی ذوالجلال و الاکرام! من جانشین خداوند نیستم، یعنی دیگر من انسان نیستم! من شبیه انسان هستم؟!  شبیه انسان است امّا انسان نیست. این تقسیم بندی هم از ناحیه انسان است. .....

من یک جمله­ای را از مرجع عظیم الشّأن، مرد الهی آیت الله العظمی مرعشی نجفی سؤال کردم آقا! اگر گاهی می­بینيم عرفاء عظیم الشّأن بیان می­فرمایند که گناه صغیره و کبیره نیست، پس چرا حضرات معصومین در تقسیم بندی­ها بعضی از گناهان را به عنوان کبیره می­شمارند و رد فرمایشات می­فرمایند: آن گناهانی که به صراحت در قرآن عذاب برای او تبیین شده است، من الکبائر است؟ ایشان جمله خیلی زیبایی را فرمودند. یادم نمی رود که ایشان محبّت کردند و یک لبخندی زدند و فرمودند: من این سؤال را از پدرم آسیّد محمود مرعشی پرسیدم. ایشان فرمود: عزیزم! معصوم به لسان خلق حرف می­زند والاّ به لسان خود معصوم هر خطایی برای او کبیره است، لذا در مقام عصمت خطای فکری هم کبیره است! لذا اینان معصوم از خطای فکری هستند؛ چون حتّی اگر خطای فکری کنند یعنی به کبیره دچار شده اند! ببیید چه جمله عجیبی است. ......

اصرار بر گناه

 در روایت إن شاءالله به فضل الهی می­خوانیم که چه کسانی مصرّ بر گناه می­شوند. در روایتی از حضرت ثامن الحجج است که می­فرمایند: کسانی که گناه اوّل را انجام دادند، توبه نکردند و نلرزیدند و نترسیدند، بلکه توجیه کردند و گفتند: این گناه که در مقابل گناهان دیگر خیلی بزرگ نیست؛ این افراد کارشان به جایی می رسد که مصرّ در گناه می شوند!

 عزیزان! توّجه بفرمایید. در قرآن سوره واقعه را حتماً خیلی خواندید، مستحب هم هست که هر شب بخوانید. «وَ أصحابُ الشِمال ما أصحابُ الشِمال» این اصحاب شمال چه کسانی هستند؟ «فی سَمُومٍ وَ حَمیم* وَ ظِلٍ مِن یَحمُوم* لا باردٍ وَ لا کَریم* إنَّهُم کانُوا قَبلَ ذلِکَ مُترفین» نامه اعمالشان به واسطه جرم­شان به دست چپ­شان داده می­شود. آن­ها در بادهای کشنده و آب سوزان قرار می­گیرند و در آن سایه دودهای متراکم آتش زا قرار می گیرند که پناه می­بریم به خدا. ....در آن سایه های دودهای متراکم هستند، سایه هایی که نه خنک است و نه آرام! برای چه؟ برای این که در دنیا مست و مغرور بودند. «إنَّهُم کانُوا قَبلَ ذلِکَ مُترِفین» می­خندیدند و همه چیز را به تمسخر گرفته بودند. آقا! چه می­گویی؟ کدام آخرت؟ یادشان رفته است که دیگران مردند! بالاخره مرگی هست! در ادامه می­فرمایند: «وَ کانُوا یُصِرُونَ عَلیَ الحِنثِ العَظیم». بعضی «حنث» را گناهان بیان کردند، امّا بعضی گفتند یعنی بر آن چه که انجام می­دادند، کار خودشان را عظیم و بزرگ می­کردند؛ یعنی اصرار بر گناه با اين تصوّر که این کار عیبی ندارد! این کوچک است. حالا دیدند که بزرگ و عظیم است!.....

اصرار به گناه برای اولیاء یعنی همان کبیره! انسان از همه گناهان باید اجتناب بکند....

خدایا! ما را از هر خطایی مصون بدار! خدایا! ما را پاک پاک بگردان!

 





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 07:06 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مرحوم علامه طهرانی:

 

از يكى از فضلاء قم كه از اساتيد بنده‏ زاده هستند نقل شد كه مى ‏گفت: من در روزهاى آخر عمر علّامه عصرها بمنزل ايشان مى‏رفتم تا أوّلا اگر چيزى در منزل نياز داشته باشند تهيّه كنم؛ و ثانيا قدرى ايشان را در صحن منزل راه ببرم.
روزى بمنزل ايشان رفتم و پس از سلام عرض كردم: آقا به چيزى احتياج داريد؟

ايشان چند مرتبه فرمودند: احتياج دارم! احتياج دارم! احتياج دارم! من متوجّه شدم كه گويا منظور علّامه مطلب ديگرى است؛ و ايشان در افق ديگرى سير مى‏ كنند؛ و سپس بدرون اطاقى راهنمائى شدم علّامه هم وارد همان اطاق شدند و درحالى‏ كه دائما چشمشان بسته بود و باز نمى‏ كردند به اذكارى مشغول بودند كه من نتوانستم بفهمم به چه ذكرى اشتغال دارند؛ تا اينكه موقع نماز مغرب رسيد؛ من ديدم علّامه در همان حالى كه چشمانشان بسته بود بدون اينكه به آسمان نظر كنند مشغول اذان گفتن شدند؛ و سپس شروع كردند بخواندن نماز مغرب.

من از كنار اطاق دستمال كاغذى برداشته و در مقابل ايشان روى دست قرار دادم تا بر آن سجده كنند. ايشان بر روى آن سجده نكردند؛ با خود گفتم شايد ازاين جهت كه دستمال كاغذى در دست من است و به جائى اتكاء و اعتماد ندارد سجده نمى‏ كنند؛ به اندورن رفتم و چيز مرتفعى براى سجده آوردم؛ و مهر را بر روى آن قرار دادم؛ ايشان بر آن سجده كردند؛ تا اينكه نمازشان خاتمه يافت.
[تصویر: 8606.jpg]

یکبار دیگه بخشی از ابیات مولانا را که با روح و روان آدمی بازی می کنه رو میارم:


عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن

که نداند او زمانی نشناسد او مکانی

عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است

عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی

در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل

دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی

(حضرت مولانا (رحمة الله علیه))





[ شنبه 12 دی 1394  ] [ 11:25 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]