شهات امام جواد علیه‌السلام

 

شهات امام جواد علیه‌السلام تسلیت باد

 

امام جواد علیه‌السلام کشته علم و دانش!

در حقیقت امام جواد علیه‌السلام در راه علم کشته شد؛ زیرا اگر می‌گفت من عالم نیستم کارش نداشتند. از روی تقیه هم حاضر نبود اظهار کند، ولی مجبورش کردند تا اظهار کرد و جواب داد، و همان اظهار علم و فضل باعث حسد و کینه و دشمنی با او، و سرانجام منجر به قتل او گردید. در حقیقت فضل و علم را از بین بردند و به قتل رساندند.

***

اگر هیچ امتیازی برای اسلام و شیعه نبود، جز اینکه مخالفین آنها با علم مخالف هستند، برای امتیاز و برتری آنها کافی بود. قتل و رجم انبیا علیهم‌السلام بر این اساس بوده که مردم با نور علم و معنویت و معرفت مخالفند، و کمال را منحصر در خوردن و خوابیدن و تناکح و تسلط و سلطه‌جویی بر دیگران و ریاست و حکومت و پست و مقام می‌دانند.

زندگی انسانی به زندگی جنگل می‌ماند، و حکومت انسانیت حکومت حیوانیت شده است؛ لذا فرعون در اعتراض به رسالت حضرت موسی علیه‌السلام می‌گوید: «فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنين؛ پس چرا بر او دست‌بندهای زرین آویخته نشده؟ یا فرشتگان همراه او نیامده‌اند؟».[1]

بله، مخالفین انبیا و ائمه با نور علم و معرفت مخالفت دارند و اهل زر و زور هستند. می‌بینید به حضرت موسی علیه‌السلام اعتراض می‌کند که اگر او رسول خداست، پس چرا این امتیازات را ندارد، دست‌بند زرین ندارد، یا چرا فرشتگان آسمان همراه او نیستند؟! شما را چه با ملائکه؟! اگر ملائکه آشکار بودند، کار آنها را هم می‌ساختید؛ چون هرچه ملائکه دارند، پیامبران علیهم‌السلام هم دارند، بلکه افضل از آنها هستند، ولی شما به اَسْوِرَه و زر و زیور دل بسته‌اید!

الحمدلله واضح و آشکار است که مخالفین ائمه علیهم‌السلام مخالف علم و عقل هستند! هرجای دنیا اگر شخصی بود که مانند حضرت امام جواد علیه‌السلام هزاران مسئله‌ علمی را در یک مجلس حل می‌کرد و جواب صحیح می‌داد، به او جایزه می‌دادند، نه اینکه به او حسد بورزند و با او دشمنی کنند و سرانجام او را بکشند!

وضع امروز دنیا هم به همین کیفیت است. مخترع را یا از کار منصرف می‌کنند، یا به قتل می‌رسانند، چون صاحب امتیاز می‌شود. می‌گویند: فقط باید ما دارای امتیاز باشیم، نه دیگران. آقایی قبل از جنگ جهانی دوم در کربلا مدعی شده بود که می‌شود هواپیمای بدون خلبان ساخت و در این‌باره تلاش می‌کرد، تا اینکه به بغداد رفت، ولی از آلمان مکرر تلگراف و نوشته پشت نوشته به‌سوی او آمد که زحمت نکش، کار شما بی‌فایده و نشدنی است؛ زیرا ما هرچه تلاش کردیم نشد! سرانجام آلمان خود هواپیمای بدون خلبان ساخت، درحالی‌که پیش از آن می‌گفت: ساختن هواپیمای بدون خلبان امکان‌پذیر نیست! صحبت جهان‌خواران بر سر علم نیست و مسابقه‌ آنها ذاتاً برای پیشرفت دانش و فرهنگ نیست، بلکه پیشرفت‌های علمی برای آنها جنبه مقدمیت دارد و منظور اصلی آنان سلطه‌جویی و چپاول است. به کره‌ ماه برای این نمی‌روند که به علم خدمت کنند، بلکه برای موضع‌گیری در برابر رقیب و قطب مخالف است، برای اینکه بتوانند در آنجا کاری کنند که در کره‌ زمین از لحاظ ریاست و حکومت بر همه مقدم باشند و دولت‌های مخالف و رقیب را در روی زمین خوب مورد هدف قرار دهند و نابود کنند، بااین‌وجود، ما مسلمانان فریب آنها را می‌خوریم و می‌گوییم: اینها راست می‌گویند که بشردوستند. بله! شردوستند، نه بشردوست!

در محضر بهجت، ج۲، ص۳۲ـ۳۳

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 30 شهریور 1394  ] [ 05:26 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

چه فرقی است بین تقیه و دروغ؟

 



اگر دروغ گناه است پس چگونه است که تقیه یکی از مسلمات شیعه شمرده می‌شود؟

تقیه
گاهی گفته می شود تقیه،مصداق دروغ و شاخه‌ای از نفاق و دورویی است و دروغ و نفاق هر دو در آئین اسلام حرام و مذموم است، با این حال، چگونه است که علمای شیعه تقیه را مجاز می‌انگارند؟
در پاسخ بدین سوال، نخست باید ببینیم تقیه در منابع مکتوب دینی به چه معناست؟ آ«گاه می توانیم به ترسیم نسبت و مرزهای تقیه با دروغ و نفاق بپردازیم.
مفهوم واژگانی "تقیه"
واژه "تقیه" درست مانند کلمه "تقوا" که هر دو مصدرند، از ماده "وقی یقی" مشتق شده‌اند و به معنای خویشتن‌داری و خودنگهداری است. عرب به سپر می‌گوید: وقایه. ترجمانی چون پرهیزکاری، برحذرداشتن، خداترسی و...همه از لوازم و فروعات مفهوم تقوا و تقیه هستند نه اصل مفهوم.
مفهوم اصطلاحی "تقیه"
"تقیه" اما در اصطلاح عبارت است از اینکه انسان برای حفظ جان، مال و یا آبروی خود از گزند مخالف مجبور شود سخنی بگوید و یا عملی مرتکب شود که در باطن بدان اعتقاد ندارد.
"تقیه" در قرآن
تقیه جدای از حکم عقل، اصلی است که در آیات متعددی از قرآن مورد تایید قرار گرفته است. ما در مجال حاضر، دست‌کم سه آیه از قرآن را شاهد مثال می آوریم:
آیه نخست: کریمه 28 سوره مبارکه آل عمران
«لا یَتَّخِذِ الْمُوْمِنُونَ الْكافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُوْمِنینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِكَ فَلَیْسَ مِنَ اللَّهِ فی‏ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ یُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصیرُ »
مومنان نباید كافران را- به جاى مومنان- به دوستى بگیرند؛ و هر كه چنین كند، در هیچ چیز [او را] از [دوستى‏] خدا [بهره‏اى‏] نیست، مگر اینكه از آنان به نوعى تقیه كنید و خداوند، شما را از [عقوبت‏] خود مى‏ترساند، و بازگشت [همه‏] به سوى خداست.
این آیه دلیلی روشن بر جایز بودن تقیه است. به خلاف دیدگاه برخی که تصور می کنند فقط شیعیان هستند که اعتقاد به تقیه دارند نه همه مسلمان‌ها، باید گفت اهل تفسیر اعم از شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که این آیه در مقام تایید اصل تقیه است. به عنوان مثال: آلوسی،مفسر بزرگ سنی در تفسیر روح المعانی می‌گوید: و فی الآیة دلیل علی مشروعیة التقیة وعّرفوها بمحافظة النفس أو العرض أو المال من شر الأعداء.(1) یعنی: این آیه دلیل بر مشروعیت تقیه است. و تقیه بنا بر تعریف عبارت است از محافظت جان یا آبرو یا مال از شر دشمنان.
همین ظاهر ساختن مصدر یعنى كلمه «تقاة» كه معادل كلمه‏ى تقیه و هر دو از ریشه «وقى و وقایة» به معنى سپر گرفتن در برابر خطرات است، نشان مى‏دهد و اعلام مى‏دارد كه نوع خاصى از تقیه -نه هر نوع تقیه و به طور مطلق - مورد استثناى قرآن است زیرا نفرمود: إلا أن تتقوا منهم‏ با این كه مطلب و منظور با چنین تعبیرى هم كامل و تمام بود، بلكه با عنایت خاصى آن تعبیر ویژه را «تقاة» بكار برده تا اثبات كند كه یك نوع تقیه نه هر نوع تقیه‏اى مجاز و مستثنى است.( 2)
آیه دوم: کریمه 6 سوره مبارکه نحل
مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمَانِ وَلَكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ
هر كس پس از ایمان آوردن خود، به خدا كفر ورزد [عذابى سخت خواهد داشت‏] مگر آن كس كه مجبور شده و [لى‏] قلبش به ایمان اطمینان دارد. لیكن هر كه سینه‏اش به كفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برایشان عذابى بزرگ خواهد بود.
غالب مفسران شیعه و سنی، شان نزول این آیه را درباره عمار یاسر می دانند.
علامه طباطبایی با استناد به روایتی( به نقل از الدرالمنثور) می گوید: مشرکین مکه عمار یاسر را گرفتند، و رهایش نكردند تا به رسول خدا (ص) دشنام داد، و خدایان مشركین را تمجید كرد، آن وقت رهایش نمودند. پس وقتى شرفیاب حضور رسول خدا (ص) گردید، پرسید حال و خبر چه بود عرض كرد: بسیار بد، زیرا رهایم نكردند تا به ساحت مقدس تو توهین نموده و خدایان آنان را تعریف كردم، فرمود: دلت را چگونه یافتى؟ عرض كرد مطمئن به ایمان، فرمود: اگر بار دیگر هم در چنین وضعى قرار گرفتى همین عمل را انجام بده، و در این باره بود كه آیه شریفه‏" إلا من أكره و قلبه مطمئن بالإیمان" نازل گردید(3)
آیه سوم: کریمه 28 سوره غافر(مومنون)
وَقَالَ رَجُلٌ مُّوْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَكْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءكُم بِالْبَیِّنَاتِ مِن رَّبِّكُمْ وَإِن یَكُ كَاذِبًا فَعَلَیْهِ كَذِبُهُ وَإِن یَكُ صَادِقًا یُصِبْكُم بَعْضُ الَّذِی یَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ
و مردى مومن از خاندان فرعون كه ایمان خود را نهان مى‏داشت، گفت: «آیا مردى را مى‏كشید كه مى‏گوید: پروردگار من خداست؟ و مسلما براى شما از جانب پروردگارتان دلایل آشكارى آورده، و اگر دروغگو باشد دروغش به زیان اوست، و اگر راستگو باشد برخى از آنچه به شما وعده مى‏دهد به شما خواهد رسید، چرا كه خدا كسى را كه افراطكار دروغزن باشد هدایت نمى‏كند.
سورة غافر در قرآن‌های چاپ جدید ایران، سورة مومن نیز نام ‌‌‌‌‌‌‌‌گرفته. البته قرآن‌های چاپ مصر و عربستان سعودی غافر است. غافر نامیده شده چراكه در ابتدای آن " غافر الذَّنب " ذکر شده است، و مومن نامیده شده چراكه "مومن آل‌فرعون" در آن ذكر شده است: «¬وَقَالَ رَجُلٌ مُّوْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَكْتُمُ إِیمَانَهُ¬» در دل، مومن است؛ اما « یَکتُمُ إیمانه » یعنی در زبان، کافر است؛ چراكه اگر غیر این بود خدماتی که نسبت به جناب موسی انجام می‌داد امکان‌پذیر نبود. حتماً باید زباناً با آنها همراه باشد(و قلباً نه) تا موسی را نجات دهد. هنگامی‌‌که موسی آن مرد را کُشت دربار فرعون موسی را محکوم به اعدام¬کرد؛ این جا بود¬ که فردی که قرآن از آن به مومن آل فرعون یاد می¬کند وارد شهر شده و به موسی این جریان را خبر داد: ‹ فَوَقَاهُ اللَّهُ سَیِّئَاتِ مَا مَكَرُوا وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَاب ›(4)
فرق تقیه با دروغ
برخی به غلط تصور می کنند که تقیه مانند دروغ، اظهار امری بر خلاف واقع است. آنگاه در قالب یک استدلال می گویند چون دروغ مذموم است تقیه نیز که نوعی دروغ است، ناپسند است.
در جواب این عده باید گفت: اولا: صغرای این استدلال که دروغ مذوم است کلیت ندارد چون دروغ مصلحتی جایز است. چنانکه گفته اند در شرایط خاص: دروغ مصلحت آمیز به که راست فتنه انگیز. اما هر دروغی را نمی توان مصلحتی نامید. چنانکه امام صادق(ع) می فرماید: «الکذب مذموم الاّ فی امرین: دفع شر الظلمه و اصلاح ذات البین؛ (میزان الحکمه، عنوان 3466، حدیث 17476. ) کذب بد است مگر در دو مورد: با دروغ شر ظالمی را از خود یا از دیگران دفع کند، یا با دروغ بین دو نفر اصلاح ایجاد کند».
ثانیا: دروغ بنا بر تعریف، وصف گفتاری است که به صورت جمله خبری بیان شده است.در حالیکه تقیه همیشه به صورت اظهار زبانی نیست بلکه گاهی به شکل عملی است مانند سکوت و نظایر آن.
نتیجه اینکه: بخشی از انواع تقیه‌ها که به صورت گفتار است مصداق دروغ مصلحتی است. و چون دروغ مصلحتی جایز است، تقیه نیز جایز خواهد بود.
بنا بر تعریفی دیگر تقیه اصلا خبر نیست تا حمل بر دروغ مصلحتی شود. بلکه عملی است که مطابق با وظیفه مکلف و حکم ثانوی است. حکم ثانوی عبارت از حکمی است که مکلف در شرایط اضطراری می بایست به آن عمل کند. مانند خوردن گوشت مردار در زمانی که خطر مرگ انسانرا تهدید می کند. اگر چه خوردن میته شرعا حرام است اما همین شرع در حکمی ثانوی استثنایی قائل شده است که بر مبنای آن حکم ثانوی، میته دیگر حرام انگاشته نمی شود.
فرق تقیه با نفاق
قرآن می‌فرماید: ‹ إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَكَاذِبُونَ ›
مخالفین تقیّه می‌گویند، منافق به زبان می‌گفت: انک لرسول الله ، ولی در واقع می‌گفت نه ، انت کاهنٌ، انت شاعرٌ و هکذا . منافق زبان و قلبش دو تا است، چنان كه تقیه‌‌کننده هم چنین بود، پس تقیه، شعبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از نفاق است!
در پاسخ این اشكال باید گفت‌كه: تقیّه‌کننده، اسرَّ الایمان و اظهرَ الکفر می‌كند؛ اما منافق برعکس بوده، یعنی اسرّ الکفر و اظهر الایمان .(ظاهراً مسلمان و باطناً كافر است). بنابراین نسبت میان این‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دو تباین است. برخی گفته‌اند: نفاق معنایش این است که این‌دو زبان (زبان سر و زبان قلب) یکسان نباشد. باید گفت كه‌ این معنا غلط است؛ چراكه منافق یک اصطلاح قرآنی است و ما هم حق نداریم اصطلاح قرآنی را عوض كرده و هرگونه خواستیم تبیین كنیم. (5)
پی‌نوشت‌ها:
1. آلوسی، بغدادی، شهاب الدین سید محمود؛ روحُ‌المعانی، ‌نشر دارإحیاء التراث العربی، لبنان، 1421ه/2000م، ج3/ص121.
2. تفسیر حكیم، حسین انصاریان، ج‏7، ص: 315.
3. ترجمه تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ج‏12، ص: 516.
4. مجموعه مقالات فارسی، آیت الله جعفر سبحانی.
5. پیشین

 

نویسنده: شکوری_شبکه تخصصی قرآن تبیان


ادامه مطلب


[ دوشنبه 30 شهریور 1394  ] [ 04:30 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

آیا می دانید شیطان تا چه زمانی زنده می ماند؟

وهب بن جميع مولى اسحاق بن عمّار گويد:
روزي محضر شريف امام جعفر صادق عليه السلام شرفياب شدم و پيرامون آيه شريفه قرآن: رَبّ فَأنْظِرْني إلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ قالَ فَإنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ إلي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ [1] سؤال كردم كه آخرين روز مهلت حيات شيطان چه زماني است؟

حضرت فرمود: آيا فكر مي كني تا قيامت و صحراي محشر باشد؟!
خير چنين نيست, بلكه منظور روز ظهور و قيام قائم آل محمّد صلوات اللّه عليهم مي باشد; چون امام زمان (عجّ) را ظاهر گردد و قيام كند, وارد مسجد كوفه خواهد شد و شيطان در مقابل حضرت دو زانو مي نشيند و مي گويد: واي از اين روز كه چه روز سختي است.
پس از آن امام زمان عليه السلام او را به قتل مي رساند.
بنابراين مهلت شيطان تا آن روزي خواهد بود كه به دست پُر توان حضرت صاحب الزّمان (عجّ) به هلاكت أبدي خواهد رسيد. [2]
********************************
[1] سوره حِجر: آيه 36 38. 
[2] تفسير عيّاشي: ج 2, ص 242, ح 14و بحارالانوار ج 60:


ادامه مطلب


[ یک شنبه 29 شهریور 1394  ] [ 05:03 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

بهتر است با دشمنان بجنگیم و یا آنها را لعن کنیم ؟

امام صادق عليه السلام  ميفرمايد:
طلحه و زبير در جريان جنگ جمل پيکي را به سوي اميرالمؤمنين سلام الله عليه  فرستادند و در لابلاي پيغامهاي خود گفتند:
"...فقد كنا نرى أنك أشجع فرسان العرب، أتتخذ اللعن لنا دينا، وترى أن ذلك يكسرنا عنك....حضرت در جواب نوشتند:
وأما قولكما: إني أشجع فرسان العرب، وهربكما من لعني ودعائي، فإن لكل موقف عملا..."
ما فکر ميکرديم تو شجاعترين پهلوانان عرب هستي ولي الآن ميبينيم لعن ما را دين خود قرار دادي! آيا گمان ميکني که اين کار ما را در برابر تو شکست ميدهد؟!
اميرالمؤمنين سلام الله عليه در جواب طلحه و زبير(لعنهما الله) فرمود:
اما اينکه گفتيد من شجاع ترين پهلوانان عرب هستم  (و لعن شما از من بعيد است) و از لعن و نفرين من گريزانيد، بايد بدانيد که هر مقامي مناسب کاري است. (ميدان جنگ محل مبارزه با شمشير و خارج ميدان جنگ محل مبارزه بوسيله لعن و نفرين است.)

منابع :
اصول کافي/ج? /ص???-???/ کتاب الحجة، باب "مايضل به بين دعوى المحق و الباطل في أمر الإمامة"، حديث اول


ادامه مطلب


[ یک شنبه 29 شهریور 1394  ] [ 05:01 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

حکمت الهی

خداوند به يکي از پيغمبران وحي نمود: فردا صبح ، اول چيزي که ديدي بخور، دومي را بپوشان ، سومي را بپذير، چهارمي را نااميد مکن ، و از پنجمي بپرهيز .. !
صبح گاه از جا حرکت کرد، در اولين وهله به کوه بزرگ سياهي برخورد متحير ايستاد که چه کنم ! سپس با خود گفت : خدا دستور محال و نشدني را نمي دهد، به قصد خوردن کوه جلو رفت ، هر چه جلوتر مي رفت کوه کوچکتر شد، تا بصورت لقمه اي در آمده چون خورد ديد گواراترين خوراک است !!
از آنجا گذشت ، طشت طلائي را ديد طبق دستور گودالي کند و آن را پنهان نمود، اندکي رفت و پشت سر نگاه کرد، ديد طشت خود به خود بيرون افتاده ، گفت : من آنچه بايد بکنم کرده ام !
سپس به مرغي برخورد که يک باز شکاري آن را تعقيب مي کرد، مرغ آمد دور او چرخيد، پيغمبر گفت : من ماءمورم او را بپذيرم آستين گشود، مرغ وارد آستين شد، باز گفت : شکاري را چند روز در تعقيبش بودم ربودي ،
با خود گفت : خدا به من دستور داده اين را هم نااميد نکنم ، تکه اي غذا هم نزد باز افکند،
از آنجا که گذشت مرداري يافت که بو گرفته و کرم در آن افتاده بود، طبق وظيفه از آن گريخت .
پس از طي اين مراحل برگشت ، شب در خواب به او گفتند: تو ماءموريت خويش را انجام دادي ، اما حکمت آن ماموريت را دانستي ؟
گفت : نه .
به او گفتند: آن کوه ، غضب بود، انسان در وقت خشم خود را در مقابل کوهي مي بيند، اگر موقعيت خويش را بشناسد و پابر جا بماند کم کم غضب آرام مي شود و سرانجام به صورت لقمه گوارائي در مي آيد که آنرا فرا مي دهد ..
اما آن طشت ، کنايه از کار خير و عمل صالح بود، که اگر مخفي کني ، خدا به هر طريق باشد آنرا در برابر کساني ظاهر مي کند که صاحبش را جلوه دهند علاوه بر ثوابي که در آخرت دارد..
اما آن مرغ ، کنايه از نصيحت کننده است که بايد راهنمائيش را بپذيري ..
اما باز شکاري حاجتمند است که نبايد نااميدش کني ..
و اما گوشت گنديده غيبت است ، از آن بگريز ..

نقل از امام رضا (ع) -بحار الانوار -عين الحيوة صفحه 521

فرستنده : زهرا منعمي زاده

 


ادامه مطلب


[ یک شنبه 29 شهریور 1394  ] [ 05:00 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بانوى زنان جهان

مادر وى خديجه دختر خويلد، مادر مؤمنان بود.فاطمه كوچك‏ترين دختر رسول خدا (ص) و محبوب‏ترين آنان در نزد وى بود. سلاله رسول خدا (ص) جز از فاطمه،از ديگر دخترانش منقطع شد.

ميلاد فاطمه (س)
وى دو سال پس از بعثت در روز جمعه بيستم ماه جمادى الاخر،در شهر مكه پا به عرصه وجود نهاد.شيخ طوسى در مصباح المجتهد گويد:بنابر روايتى فاطمه در سال پنجم بعثت‏به دنيا آمد.كلينى و ابن شهر آشوب نيز همين قول را كه ازامام باقر (ع) روايت‏شده و در نزد اصحاب ما مشهور است،ذكر كرده‏اند.در كشف الغمه از ابن خشاب در مواليد و وفيات اهل بيت،در حديثى مرفوع از امام باقر (ع) روايت‏شده است كه فرمود:
«فاطمه پنج‏سال پس از (آغاز) نبوت به دنيا آمد و در آن هنگام قريش خانه كعبه را مى‏ساختند.»اين اشتباه شايد از راوى حديث نشات گرفته و يا آن كه از طرف نساخ در آن سهوى روى داده باشد.زيرا بناى كعبه پيش از نبوت پيامبر (ص) بوده نه پس از آن و دليل ما بر صحت اين امر حديثى است كه در كتاب مقاتل الطالبين آمده مبنى بر آن كه فاطمه پيش از نبوت پيامبر (ص) زاده شد و در آن هنگام قريش كعبه را بنا مى‏كردند.
حاكم در مستدرك و ابن عبد البر در استيعاب آورده‏اند كه آن حضرت زمانى به دنيا آمد كه چهل و يك سال از عمر پيامبر مى‏گذشت.بنابر قول اينان فاطمه پس از گذشت‏يك سال از نبوت پيامبر (ص) زاده شده است.در الاصابه نيز همين قول ذكر شده است. پيشينه دانشمندان اهل‏تسنن روايت مى‏كنند كه فاطمه پنج‏سال پس از نبوت به دنيا آمده و شايد اين خطا از راوى حديث ناشى شده كه ميان ثبت دو كلمه قبل و بعد اشتباه كرده است.
كنيه و لقب آن حضرت
فاطمه را با كنيه «ام ابيها» خوانده‏اند و لقب او را زهرا و بتول گفته‏اند.هروى در شرح الغريبين گويد:«مريم را بتول (باكره) ناميده‏اند كه از مردان كناره مى‏گرفت و فاطمه را بدان علت‏بتول گفته‏اند كه از نظير و همتا بركنار است.»
نقش انگشترى آن حضرت
نقش خاتم آن حضرت اين عبارت بود:«امن المتوكلون‏».
شکوفه رسالت
سال پنجم بعثت است و تقدير دست اندرکار اعجازي بزرگ تا نمونه‏اي متعالي ازشخصيت زن را رقم زند و مسير فرداهاي تاريخ او را ترسيم کند.
او همان پديده شگفت آفرينش و کوثر قرآن فاطمه صديقه است. در اديان بزرگ الهي،الگوهايي معنوي و قدسي ظهور يافته‏اند و ستاره‏هاي درخشان هميشه تاريخ گشته‏اند.
قرآن کريم از آسيه و مريم به عنوان الگو ياد مي‏کند و مومنان را به پيروي ازآنان فرا مي‏خواند. در آخرين پيامبران نيز اين سنت جريان مي‏يابد و نور جمال‏فاطمي تجلي مي‏کند تا تحقق عملي اسلام را در پيکره نوراني خويش نويد دهد و به‏همراه مادرش خديجه چهره حقيقي زن مسلمان را عينيت‏بخشد. جلوه‏هاي اين سنت الهي‏را در کلام رسول خدا چنين مي‏خوانيم: اي علي، بهترين زنان جهان چهار نفرند: مريم‏دختر عمران، خديجه دختر خويلد، فاطمه دختر محمد و آسيه دختر مزاحم; و


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 25 شهریور 1394  ] [ 03:34 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

آیا می دانید که فضیلت درک تکبیرة الاحرام نماز جماعت چیست؟

عبدالله بن مسعود خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) رسيد عرض ‍ کرد که:
روزى به تکبيرة الاحرام نماز جماعت نرسيدم آيا فضيلت کامل نماز جماعت به من مى رسد؟ حضرت فرمود: اگر آنچه در زمين است انفاق کنى باز اين ثوابى که از تو فوت شد را نمى توانى جبران کنى. گفت: اگر بنده اى را آزاد کنم آيا به فضيلت کامل مى رسم؟ حضرت فرمود: نه اى پسر مسعود فضيلتش از چهل سال نماز در منزل بيشتر باشد. *

پاورقي:
مناهج الشارعين

برگرفته از:
کتاب نماز راز دوست
فرستنده: ولي الله غياثوند

 


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 25 شهریور 1394  ] [ 03:32 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

چند راهکار برای راحت بودن در خانه آخرت

چند راهکار براي راحت بودن در خانه آخرت 

اعمال صالح:

امام صادق(عليه السلام) مي‌فرمايد: چون م?من، وارد قبرش شود، نماز در جانب راست و زکات در طرف چپ او قرار مي‌گيرد و نيکي بر او سايه مي‌افکند و صبر در گوشه‌اي قرار گيرد. هنگامي که دو فرشته براي پرسش بر او داخل شوند، صبر به نماز و زکات و نيکي گويد: مواظب صاحب خود باشيد و اگر شما عاجز از مواظبت او هستيد من از او مواظبت کنم.(1)
هديه خداوند هم چهار چيز است: 1. امر كردن به خوبي ها 2. نهي كردن از بدي ها 3. نصيحت كردن مردم 4. رحمت داشتن به همه در هر موقعيتي
2. اتمام رکوع: امام باقر(عليه السلام) مي فرمايد: کسي که رکوعش را تمام کند وحشت قبر او را نمي‌گيرد.(2)
3. کمک به همنوعان: امام صادق(عليه السلام) مي‌فرمايد: کسي که غم و اندوه م?مني را برطرف کند خداوند، غم و غصه آخرت او را برطرف مي‌کند و از قبرش در حالي که دلي شاد دارد خارج مي‌شود.(3)
4. نماز شب: امام رضا(عليه السلام) مي‌فرمايد: مواظبت در انجام نماز شب کنيد. بنده‌اي که در آخر شب برخيزد و هشت رکعت نماز گزارد و دو رکعت نماز شفع و يک رکعت وتر را بجا آورد و در قنوتش هفتاد بار استغفار کند، از عذاب قبر و آتش در پناه خدا باشد و عمرش طولاني و روزي او فراوان گردد.(4)
5. پاشيدن آب بر روي قبر: از امام صادق(عليه السلام)، درباره پاشيدن آب بر روي قبر پرسيده شد؛ حضرت فرمود: تا وقتي که رطوبت در خاک قبر باقي است، عذاب از ميت کناره مي‌گيرد.(5)
6. مرگ هنگام نزول رحمت: امام صادق(عليه السلام) مي‌فرمايد: کسي که بين زوال شمس روز پنج شنبه تا ظهر روز جمعه بميرد، خداوند او را از فشار قبر محافظت مي‌کند.(6)
7. چهار بار به حج رفتن: امام صادق(عليه السلام)  مي‌فرمايد: کسي که چهار حج بجا آورد، هيچ گاه او را فشار قبر نمي‌گيرد.(7)
8. تلاوت قرآن: تلاوت بعضي سوره‌هاي قرآن، مثل سوره زخرف و تلاوت سوره نساء در هر جمعه و تلاوت سوره قلم در نماز واجب يا مستحب، چنان که در روايات ذکر شده است.(8)
9. ذکر لا اله الا الله: پيامبر(صلي الله عليه و آله) مي‌فرمايد: هر کس در هر روز صد بار لا اِلهَ اِلاّ اللهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ الْمُبين بگويد، براي او امان از تنگدستي و از ترس قبر خواهد بود و بي نيازي را براي وي جلب مي‌کند و درهاي بهشت را به روي او گشاده دارد.(9)
10. تلقين پس از دفن: امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد: چه چيز مانع است شما را از اين که کاري کنيد که ميت شما از ديدن منکر و نکير در امان باشد؟ راوي مي‌گويد: گفتم چه کنيم؟ حضرت فرمود: چون ميت دفن شد، بايد ولي او نزد قبرش بماند و دهان خود را نزد سمت سر آن ميت نزديک کند؛ پس به صداي بلند تلقين بخواند؛ پس منکر به نکير مي‌گويند: برويم؛ زيرا حجت را به او تلقين کردند.(10)  
 
پي نوشت ها:
(1) بحارالأنوار،ج 6،ص 230.
(2) بحارالأنوار،ج 85،ص 107.
(3) بحارالأنوار،ج 74،ص 386.
(4) سفينة البحار،ج 2،ص 397.
(5) سفينة البحار،ج 2،ص 396.
(6) سفينة البحار،ج 2،ص 397.
(7) سفينة البحار،ج 2،ص 397.
(8) سفينة البحار،ج 2،ص 397.
(9) سفينة البحار،ج 2،ص 397.
(10) وسائل الشيعه،ج 1،ص 863.


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 25 شهریور 1394  ] [ 03:31 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

آیا می دانید بزرگترین فضیلت امیرمؤمنان علیه السلام که در قران ذکر شده کدام است ؟

 
 
روزي مأمون به امام رضا (عليه السلام) عرض کرد: بزرگ ترين فضيلت امير مؤمنان (عليه السلام) که قرآن بر آن دلالت کند چيست؟ امام رضا (عليه السلام) فرمود: همانا آيه مباهله است. خداي عزّوجلّ فرمود: «فَمَنْ حَاجَّک فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَي الْکاذِبِين»؛ پس رسول خدا (صلي الله عليه و آله) امام حسن و امام حسين عليهما السلام را براي مباهله دعوت کرد که هر دوي آنها فرزندانش بودند و همچنين فاطمه (سلام الله عليها) را دعوت کرد که در آن هنگام وي جزو زنان مورد اشاره آيه بود، و نيز اميرمؤمنان (عليه السلام) را فراخواند که به حکم آيه شريفه، نفس رسول خدا به شمار ميرفت. پس ثابت شد که هيچ يک از بندگان خدا والاتر از رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) وافضل از او نبوده اند و همچنين لازم آمده که هيچ کس افضل از نفس رسول خدا که علي(عليه السلام) بود، به دلالت آية شريفه وجود نداشته باشد.

مأمون گفت: اين استدلال درباره امام حسن و امام حسين عليهما السلام و فاطمه(سلام الله عليها) صحيح است، امّا درباره علي درست نيست؛ چون ممکن است رسول خدا (صلي الله عليه و آله وسلم) شخص خود را گفته باشد، نه فرد ديگري را. پس آيه فضيلتي براي اميرمؤمنان(عليه السلام) نخواهد بود.
امام رضا (عليه السلام) در پاسخ فرمود: اين سخن صحيح نيست؛ چرا که شخص دعوت کننده، همواره غير از خود را دعوت ميکند، نه خود را. همان طور که فرد دستور دهنده، هميشه به ديگري امر ميکند، نه به خود. پس اين که حضرت فرمود: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکمْ وَ أَنْفُسَنا» به اين معنا نيست «پس هر که در اين [باره] پس از دانشي که تو را [حاصل] آمده، با تو محاجه کند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديک و شما خويشان نزديک خود را فرا خوانيم، سپس مباهله کنيم و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم».
که خودمان را دعوت کنيم. و وقتي رسول خدا فردي غير از اميرمؤمنان(عليه السلام) را در مباهله فرانخواند، ثابت ميشود که علي(عليه السلام) همان نفس پيامبر است که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده است.
مأمون که از پاسخ امام رضا (عليه السلام) شگفت زده شده بود، گفت: وقتي جواب آمد، سؤال جايگاه خود را از دست ميدهد
شيخ مفيد، الفصول المختارة من العيون و المحاسن، ص 38؛ مجلسي، بحار الأنوار ج188 ?9 باب 1? ص1?7

امام رضا (عليه السلام) در اين باره مي فرمايند: سبب اين که مردم اميرالمؤمنين عليه السلام را با اين که فضائل او را مي دانستند، ترک کرده و به ديگران گراييدند، جز اين نبود که او بسياري از دشمنان خدا و پيامبر او را - از اجداد و پدران و برادران و عموها و خالوها و نزديکان آنها - به قتل رسانده بود؛ از اين رو کينه او را در دل داشتند و نمي خواستند بر آنها فرمانروا شود، ولي از ديگران چيزي در دل نداشتند؛ زيرا آنان در زمان پيامبر گرامي اسلام مانند حضرت علي عليه السلام جهاد نکرده بودند و به همين علت از او رويگردان و به ديگران مايل شدند.


بحارالأنوار، ج 29، ص ?80

 

 


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 25 شهریور 1394  ] [ 03:29 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

عدالت و قاطعيت در وقت ظهور

امام مهدى عليه السلام در راه و كار خود سازش ‏ناپذير است و در اجراى حدود و احكام الهى و مبارزه با ستمگران قاطعيتى خدايى دارد، چشم ‏پوشى و مسامحه‏ اى در راه و روش او نيست، از ملامت ملامتگران نمى‏ هراسد، از هيچ مقام و قدرتى نمى‏ترسد، و بدون هيچگونه ملاحظه ‏اى تبهكاران را كيفر مى‏كند و صالحان زاهد و ساده‏زى و بى آلايش را در مصادر امور مى‏ گمارد.

قاطعيت، خصلت همه رهبران راستين الهى است، و اين خصلت در وجود مبارك امام مهدى عليه السلام در حد اوج و كمال است. و معيار پاكسازى اجتماعات


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 25 شهریور 1394  ] [ 03:24 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مناظره ای از جواد الائمه(ع) که در تاریخ درخشید

 

مناظره ای از جواد الائمه(ع) که در تاریخ درخشید

 

یحیی بن اکثم که از این همه تقسیم ‌بندی جاخورده  بود، عجز و درماندگی در صورتش پیدا شد و زبانش به لکنت افتاد

 

به گزارش فرهنگ نیوز، بعد از شهادت امام رضا علیه السلام، شیعیان در خانه «عبدالرحمن بن حجاج» گرد آمدند. در این جلسه «ریان بن صلت»(1)، «صفوان بن یحیى»(2)، «محمد بن حكیم» و «یونس بن عبدالرحمن»(3)  حضور داشتند و براى مصیبت بزرگ شهادت امام رضا علیه الصلوة و السلام مى گریستند و درباره موضوع امامت با یكدیگر سخن مى‏ گفتند. «یونس بن عبدالرحمن» رو به جمع حاضر كرد و گفت: گریه را كنار بگذارید و به كسى كه بتوان مسائل و مشكلات را به او ارجاع داد، رو كنید و تا زمانى كه این كودك- یعنى حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام- بزرگ شود و خود امامت را به عهده گیرد، از آن شخص پیروى كنید. در این هنگام ریان بن صلت از جای خود برخاست و به اعتراض گفت: تو خود را در ظاهر مومن به امام جواد علیه السلام نشان می دهی، ولی پیداست که در امامت او


ادامه مطلب


[ دوشنبه 23 شهریور 1394  ] [ 02:53 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

دستورالعمل زیارت عاشورا

خاكساري و عرض حاجات به آستان مقدس چهارده كوكب منوّر آسمان ربوبي سفارش و تأكيد بزرگان ما بوده كه به عنوان راهگشاي مصائب و دشواريهاي مادي و معنوي و دست يافتن بر فراز قله هاي معرفت ياري دهنده مومنان و متقيان است.

در اين راستا يكي از نافذترين و چشمگيرترين دريچه هاي رهائي از بند مشكلات دنيوي و اخروي درياچه اي است مملوّ از امواج پرتلاطم عشق به خاندان نبوي به نام زيارت عاشورا. كه رحمت بي انتهاي اين دعاي شريف همواره مشمول گريختگان از دنيا و سوق داده شدگان به اين سفينه رحيمي مي باشد، كه هر عاشقي به مقتضاي حال خود از سرچشمة اين كوثر و فيض رحماني سيراب شده و در اين درياي وسيع شناور مي گردد.

از آنجايي كه در امور دنيا و آخرت براي هر امري آدابي مخصوص به خود مي باشد، زيارت عاشورا نيز از اين قاعده مستثني نبوده و مشتمل بر آداب و حالات مخصوص به خود ميباشد , كه اين آداب را حضرت آيت الله حق شناس از استاد فرزانه خود حضرت آيت الله العظمي بروجردي (ره) نقل مي كنند كه اميد است هديه مبارك و گرانقدري باشد از گنجينه فيوضات اولياءالله براي شيفتگان معرفت الهي.

مقدمه :

الف - صد مرتبه ذکر الّله اکبر گفته شود.

ب - لعن و سلامی که در انتهای زيارت عاشورا ميباشد را به ترتيب هر كدام فقط 1 بار گفته شود.
ج - زيارت عاشورا از اول تا ابتداي صد لعن خوانده شود  اين قسمت مربوط به مقدمه زيارت عاشورا ميباشد.
(در اين قسمت نيازی به گفتن صد لعن و صد سلام نيست و زيارت تا سر صد لعن و سلام خوانده ميشود و پس از آن ادامه زيارت عاشورا به صورت زير مي‌باشد:)
د - دو ركعت نماز هديه به حضرت ابا عبدالله خوانده شود، اين نماز با نماز آخر زيارت عاشورا متفاوت است و نيت آن بايد هديه به حضرت ابا عبدالله باشد.

ه - پس از خواندن نماز هديه به حضرت ابا عبدالله صد مرتبه ذکر الّله اکبر گفته شود.

 

پنج مورد فوق مقدمه زيارت عاشورادر اين دستور مخصوص زيارت عاشورا ميباشد و بايد توجّه شود که در مقدمه که در بخش فوق توضيح داده شده است زيارت عاشورا تا سر صد لعن و سلام خوانده شده است و به طور کامل خوانده نشده است که پس از انجام موارد فوق به عنوان مقدمه ادامه زيارت عاشورا به صورت زير خوانده ميشود که مشروح زيارت ميباشد .

ادامه زيارت عاشورا :

الف - زيارت عاشورا از اول تا آ خر خوانده شود. در خواندن زيارت لعن و سلام هر کدام صد مرتبه گفته شود.

ب - پس از اتمام زيارت دو ركعت نماز زيارت خوانده شود. (اين نماز جزء زيارت عاشورا است).

 

توضيحات:

1) در طول خواندن زيارت عاشورا مراقبت از اعمال لازم ميباشد.(ترك محرمات، فعل واجبات)

2) حرف نزدن بين زيارت عاشورا (در يك مجلس خوانده شود).

3) شروع زيارت عاشورا روز چهارشنبه باشد.

4) اداي صحيح عبارات زيارت عاشورا.

5) به جز اهل منزل كسي از خواندن زيارت عاشورا مطلع نگردد.

6) بين طلوع و غروب آفتاب خوانده شود.

7) چهل روز مستمر خوانده شود و هر روز صدقه براي سلامتي آقا امام زمان (عج) داده شود.

 

8) بانوان در ايام خاص (حیض)، خواندن زيارت عاشورا را به شخص ديگري واگذار نمايند.


ادامه مطلب


[ یک شنبه 22 شهریور 1394  ] [ 03:11 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

زنان الگو از نظر قرآن

اگر انسان وارسته شد مى‏تواند الگوى ديگر انسان ها قرار گيرد. اگر مرد باشد الگوى مردم است نه مردان، واگر زن باشد باز الگوى مردم است نه زنان. اين مطلب را قرآن كريم به صورت صريح روشن كرده و چهار زن را به عنوان زن نمونه (دو نمونه خوب ودو نمونه بد) ذكر مى‏كند.
زن، چه بد وچه خوب نمونه زنان نيست، زن نمونه است. فرق است‏ بين اين دو مطلب كه اگر زن خوب شد، آيا نمونه زنان مى‏ باشد يا زن نمونه است؟ چه اين كه مرد، اگر خوب شد، نمونه مردان نيست ‏بلكه مرد نمونه است. قرآن كريم مى‏ فرمايد: آن كه خوب است نمونه مردم است نه نمونه مردان و زن خوب، نمونه زنان نيست، بلكه زن نمونه است، چه اين كه زن بد، نمونه زنان بد نيست، بلكه نمونه انسان هاى بد است.

زن لوط و زن نوح
قرآن كريم نمونه مردم بد را با نقل داستان دو زن بد، تبيين كرده ومى‏فرمايد:
ضرب الله مثلا للذين كفروا امراة نوح و امراة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين (1)
خدا براى كسانى كه كافر شدند زن نوح ولوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند وبه آنها خيانت كردند وكارى از دست‏ شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، به آنان گفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شويد.
در اين جا خداوند نمى‏ فرمايد
«ضرب الله مثلا لللاتي كفرن‏»
و نمى ‏فرمايد
«ضرب الله مثلا للنساء الكافرات‏»
نمى‏گويد خدا نمونه زنان بد را ذكر كرد، بلكه مى‏ گويد نمونه مردم كافر را ذكر كرد. ضرب الله مثلا للذين كفروا نه «للنساء» ونه «لللاتي كفرن‏» بنابراين معلوم مى‏شود اين «للذين كفروا» به معناى مردان كافر نيست‏ بلكه به معناى مردم تبهكار و بزهكار است. منظور از خيانت نيز در اينجا، خيانت مكتبى، اعتقادى وفرهنگى است، ولذا ذات اقدس اله به ما فرمود:
لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتكم (2)
خيانت نكنيد به خدا ورسول وخيانت نكنيد به امانت‏ هايتان.
به پيامبر خيانت كردن، يعنى، با دين او بد رفتارى كردن. در اينجا كه فرمود: زن لوط وزن نوح به اين دو پيامبر كه يكى از آنها پيامبر اولواالعزم است وديگرى حافظ شريعت ابراهيم عليه السلام، خيانت كردند، يعنى مكتبشان را نپذيرفتند، واينها نمونه مردم تبهكار وكافرند.
بنابراين معلوم مى‏شود كه اگر سخن از «الذين‏» و «امنوا» ومانند آن است‏ بنابر فرهنگ محاوره، منظور مردم هستند، نه مردان. ودر همين آيه هم كه فرمود قيل


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:53 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

آیا می دانید مقام عابد بالاتر است یا راوی احادیث اهل بیت علیهم السلام ؟

معاويه بن عمار ميگويد به  امام صادق(عليه السلام )  عرض کردم :مردي است که احاديث شما را روايت ميکند  و آن روايات را در قلوب مردم و شيعيان  شما راسخ ميگرداند. وشايد عابدي از شيعيان شما هم باشد که اين کار از او بر نمي آيد و فقط به عبادتش ميپردازد.کدام از اين دو برترند؟حضرت فرمودند:نقل احاديث ما اهلبيت که موجب استحکام قلوب شيعيان شود،از عبادت هزار عابد بالاتر است.
(کتاب اصول کافي ج1ص33)

عن معاوية ابن عمار قال: قلت لابي عبدالله عليه السلام: رجل راوية لحديثكم يبث ذلك في الناس ويشدده في قلوبهم وقلوب شيعتكم ولعل عابدا من شيعتكم ليست له هذه الرواية أيهما أفضل؟ قال: الرواية لحديثنا يشد به قلوب شيعتنا أفضل من ألف عابد.

 

 


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:51 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

آیا میدانید سگ بهتر است یا تارک الصلاه ؟!

 

يک سوال عجيب، آيا تا به حال به آن فکر کرده ايد؟ به نظر شما سگ بهتر است يا تارک الصلاه؟!!!
جواب اين سوال عجيب را در حديث پيغمبر اکرم بيابيد:
قال النبي (صلى الله عليه وآله):
«يقول الکلب : الحمدلله الذي خلقني کلباً ولم يجعلني خنزيراً، و يقول الخنزير: الحمدلله الذي خلقني خنزيراً و لم يجعلني کافراً، و يقول الکافر: الحمدلله الذي لم يجعلنى منافقاً، و يقول المنافق: الحمدلله الذي جعلني منافقاً و لم يجعلني تارک الصلاة» (?)
سگ ميگويد: سپاس خدا را که مرا سگ آفريد و مرا خوک قرار نداد،
و خوک مي گويد: سپاس خدا را که مرا خوک آفريد و مرا کافر قرار نداد،
و کافر مي گويد: سپاس خدا را که مرا کافر آفريد و مرا منافق قرار نداد،
و منافق مي گويد: سپاس خداوند را که مرا منافق آفريد و من را تارک الصلاه قرار نداد.

تفسير حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره تارک الصلاه:
اينکه مقصود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين روايت چه بوده و چگونه اين کلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) قابل توجيه مى باشد نياز به توضيح و تفسير دارد که بصورت خلاصه بيان ميشود.
تقدم هر کدام از اين فرازهاى حديث بسيار حساب شده و دقيق بيان شده است يعنى تقدم سگ بر خوک و خوک بر کافر و کافر بر منافق و منافق بر تارک الصلاه بخاطر برترى و امتيازى است که هر کدام بر ديگرى دارد. يعنى ترتيب هر کدام به جهت امتيازاتشان مي باشد والاّ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ميتوانستند اين ترتيب را رعايت نفرمايند. اينکه سگ ميگويد خدا را شاکرم که مرا خوک خلق نکرده است و يا خوک با زبان حيوانى خويش ميگويد اينکه خدا مرا کافر نيافريده است او را شاکرم و کافر چون منافق نشده خدا را سپاس ميگويد و نيز منافق به نفاق خود راضى شده که بينماز نباشد هر چند که بي نماز واقعى است نه ظاهرى. بايد سرّى در اين جملات نهفته باشد که ما به برخى از آن اسرار اشاره ميکنيم:

? ـ برترى سگ بر خوک:
تحقيقات علمى انديشمندان و دانشمندان زيست شناسى نشان ميدهد که سگ را بر خوک امتيازى است و در سگ خصوصيات و ويژگي هايى است که در کمتر حيوانى وجوددارد و از آن طرف براى خوک صفات پستى است که در کمتر حيوانى بچشم ميخورد.
گفته ميشود که سگها داراى نژادهاى مختلفى ميباشند. بهترين نوع آن، سگ شکارى است. برخى از سگها اگر در خانه هاى راحت نباشند ممکن است خانواده ديگرى براى خود انتخاب کنند يا خود را بهتر بسازند که مورد توجه بيشتر قرار گيرند. هرگز يک سگ به سگ ديگر يا توله سگ حمله نمي کند(?).
کمال الدين دميرى در کتاب حيات الحيوان در باب اوصاف سگ ضمن تعريف و تمجيد از امانتدارى و برخى صفات پسنديده اش چنين ميگويد: «کلب (سگ) حيوان معروفى است و چه بسا به مرد کلب و به زن کلبه گفته شد که جمع آن کلاب است و کلاب اسم مردى از اجداد پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) است. سگ حيوان بسيار وفادار و زحمت کشى است و درّندگى از او بدور ميباشد،  چون اگر وحشي گرى و درنده خويى در او وجودداشت با انسانها اُنس و الفت نميگرفت.
اين حيوان هوشيارترين و بيدارترين موجود است در وقت نياز به خواب و خستگى و غالباً روز هنگامى که انسان نياز به حفظ و حراست او ندارد ميخوابد. گرسنه ميشود ولى نميخورد و تشنه مى شود ولى آب نمى نوشد يعنى تحمل گرسنگى و تشنگى را دارد»(?).
پس وصف وفادارى، امانتدارى، سخت کوشى، بيدارى در وقت خواب، تحمّل در مقابل گرسنگى و تشنگى از اوصاف پسنديده و نيکوئى مي باشند که اين صفات نه تنها در ميان حيوانات ديگر مشاهده نميشوند بلکه در ميان بسيارى از انسانها هم به چشم نميخورند.
پس بايد برخى از خصائص و ويژگيهاى انسانى را که در ميان روابط اجتماعى ناپيداست در ميان سگها جستجو نمود.
بنابر اين جا دارد که سگ حمد و شکر الهى را بجا آورد که خداوند او را سگ آفريد نه موجود ديگر، و امّا اينکه چرا خدا را شکر نمود که خوک خلق نشد سرّش اين است که در خوک بر خلاف اوصافى که براى سگ بيان شد، صفات زشت و رذيله اى وجود دارد که برخى از اين صفات در کتابهاى مربوطه مذکور است.
پليدى و زشتى اين حيوان در ميان ساير حيوانات بيش از همه است وفريبکارى و دغل بازى او را بالاتر از روباه دانسته اند.
در حيات الحيوان دميرى چنين آمده است: «خوک بر دو قسم است. خوک آبى (بحرى) و خوک خشکى، خوک غير دريايى (خشکى) قابل تربيت نميباشد. مارها را ميخورد در حاليکه سم مار در او  تأثير نميگذارد و اين حيوان نيرنگ نيرنگ بازتر از روباه ميباشد»(?).
رعايت برخى از مسائل جنسى که در حيوانات يک امر غريزى است در اين حيوان کمتر به چشم ميخورد و به همين خاطر خوک به بي بند و بارى جنسى مشهور است. در گذشته وقتى کسى را مي خواستند نسبت زنا زاده دهند به خوک نسبت مى دادند. و به همين خاطر برخى از اهل تفسير گفته اند که:
زمانى که يهودي ها در مقابل حضرت عيسى مسيح(عليه السلام) قرار مي گرفتند چون حضرت عيسى(ع) پدر نداشت و بدون پدر از حضرت مريم (عليه السلام) متولّد گرديد او را قذف مى نمودند، يعنى نسبت زشت و ناروا مي دادند که حضرت عيسي(عليه السلام) آنان را نفرين کرد و با نفرين حضرتش (عليه السلام) آنان به صورت خوک درآمدند. که بعداً يهودي ها تصميم به قتل او گرفتند.
در عجايب المخلوقات چنين آمده است که: «خوک حيوان بسيار خشمگين و پر هيجانى است که دشمنى سرسختى با جنس ماده دارد خشم و عصبانيت او بيش از حيوانات ديگر است علامت خشم او بالابردن سر و تغيير صداى او مي باشد»(?).
بخاطر نجاست و پليدى زياد اين حيوان همه فقهاى شيعه و سنى بر حرمت گوشتش اتفاق و اجماع دارند و همه گفته اند که خوردن گوشت خوک حرام و نجس است.
قُرطبى در تفسيرش در سوره بقره به اين نکته اشاره فرمودند و نيز گفته شد که حال اين حيوان بدتر از سگ مي باشد چون هيچگونه بهره بردارى از او جايز نيست بر خلاف سگ که مي توان از او استفاده هاى زيادى نمود. در کشتن خوک برخى گفته اند مستحب است ولى برخى ديگر کشتن خوک را واجب دانسته اند و آنقدر پليدى و نجاستش زياد است که اگر کسى دستش به اين حيوان برسد بايد هفت بار بشويد»(?).
شايد به خاطر همين پليدى اش باشد که در اسلام اين همه تأکيد بر منع و حرمت خوردن گوشت خوک شده است.

? ـ برترى خوک بر کافر:
با وجود همه اوصاف زشت در خوک، او خدا را سپاس مىگويد که وى را کافر خلق نکرد و اين دعاى خوک در نظام تکوين نشانه پستى کافر بر خوک مي باشد.
اين سئوال مطرح است که چگونه مي شود خوک بر کافر برترى داشته باشد در حالي که کافر انسان است و خوک حيوان و طبيعت انسانى بالاتر از حيوان است؟
پاسخ اين سئوال بسيار روشن است و آن اين است که انسان با فطرت انسانى و صاحب عقل و انديشه آفريده شد ولى حيوان بدون فطرت و عقل، بلکه با غرايز حيوانى خلق شد. امّا با توجه به اين نکته حيوان بر مبناى غرايز حيوانى در مقابل حقيقت هستى تسليم است و با زبان حيوانى خويش خدا را تسبيح مىگويد چنانچه قرآن مىفرمايد:
يُسبّحُ ِللهِ مافى السموات والارض. «آنچه در آسمانها و زمين هستند خدا را تسبيح مى گويد»(?)
وليکن انسان با داشتن عقل و انديشه و دارا بودن فطرت حقيقت جويى، به جايى مي رسد که همه حقايق هستى و حقيقت مطلقه (خداوند) را منکر مي گردد و بر روى همه آنها پوشش مي گذارد و کفر را پيشه خود مي سازد در اين صورت است که بدتر از چهارپايان مى گردد و اينجاست که خوک و ساير حيوانات با تسبيح خود در مقابل حقيقت هستى از انسان کافر که حاضر نيست حمد خدا را گفته و تسبيح و تقديس او را نمايد تقدم و برترى مي جويند.

? ـ برترى و امتياز کافر بر منافق:
کفار کسانى هستند که برروى حقايق هستى پوشش گذاشته و خداى خود را منکر شده اند. عقيده و عملشان همين است که خود اظهار مي نمايند و ظاهر و باطنشان همين است نه خدا را قبول دارند و نه تابع دستورات و تعاليم اويند. هر چند که اين مرام و مسلک باطلى است که اينها پيش گرفته اند و ليکن در مقابل آنان که شهامت اظهار عقيده خود را ندارند و دو چهره براى خود اختيار نموده اند بهترند. به هر حال کافر يک چهره دارد و آن چهره کفر است ولى بدتر از او کسانى هستند که داراى دو چهره اند يک چهره ظاهر و يک چهره باطن.
منافق کسى است که در باطن کافر است و در ظاهر مسلمان و اينقدر شجاعت در او نيست که باطنش را ظاهر سازد:
(يقولون بافواههم ماليس فى قلوبهم) «يعنى با زبانشان چيزهايى مى گويند که در قلبهايشان نيست»(?).
مرحوم طبرسى در وجه تسميه منافق مي فرمايند: «منافق بسوى مؤمن با ايمان خارج مي شود و به سوى کافر با کفر يا اينکه از ايمان به طرف کفر خارج مىشود، نَفَقْ سوراخ و نقبى است در زير زمين که درب ديگرى براى خروج دارد. موش صحرايى يا راسو دولانه مىسازد يکى بنام نافقاء که آن را مخفى مي دارد و ديگرى بنام قاصعاء که آشکار است. وقتى دشمن به او حمله مي برد در قاصعاء وارد نافقاء شده و از آن خارج مىشود»(?). و منافق را از آن جهت منافق گويند که از سوراخ ايمان وارد و از سوراخ کفر خارج مىشود و منافق بدتر از کافر است و عذابش شديدتر و سخت تر از اوست چون او پلى براى کافر است.
(اِنَّ المنافقين فى الدرک الاسفل من النّار). «به راستى که منافقين در پست ترين درکات از آتش جهنّم قرار دارند»(??).
چرا عذابشان سخت تر است؟ چون:
(مذبذبين بين ذلک لا الى هؤلاء ولا الى هؤلاء.) «آنان افراد بي هدفى مي باشند نه متمايل به اينها (مؤمنان) هستند و نه به آنها (کفار) تمايل دارند»(??).

? ـ امتياز و برترى منافق بر تارک الصلاه:
با وجود نهايت پستى که براى سگ و خوک و کافر و منافق بيان شد چگونه مى شود که بينماز از همه اين اصناف چهارگانه بدتر باشد خصوصاً از منافق که بدترين افراد در ميان نوع آدمى است؟ پاسخ آن است که منافق حداقل کارى که انجام مي دهد اين است که ظاهر خود را حفظ مى کند و اظهار حقانيت مي نمايد ولى فرد تارک الصلاه با اينکه خود را مسلمان مي داند نمازش را که اولين رکن مسلمانى است ترک نموده و با توجه به آگاهى و معرفتى که از خداوند و برکات و نعمات او دارد، حاضر نيست که در مقابل آن همه نعمات اعطاء شده شکر گزارى نموده و در برابر آفريدگار خويش سر تعظيم فرود آورد و اين در حالى است که همه مخلوقات نظام هستى به نوعى تسبيح گوى حقند و در مقابل عظمت خالق خويش کُرنش مى نمايند.
راستى اگر کسى با معرفت اسلام را پذيرفته باشد و در عين حال نماز که اساسي ترين پايه اسلام است را کنار بگذارد از اسلام چه بهره و نصيبى دارد؟ مگر اينکه از مبانى اسلام آگاه نبوده و به جايگاه نماز در اسلام آشنايى نداشته باشد که در چنين صورتى مسئله قابل توجيه است.
پس اگر چنانچه کسى با بصيرت و آگاهى اسلام را پذيرفته باشد و نيز درايت کافى از تعاليم و احکام خصوصاً عمل عبادى نماز داشته باشد و با اين وصف نمازش را ترک نموده و در صف تارکين صلاه (بي نمازان) قرارگيرد ترديدى نيست که وضعش در دنيا و آخرت از کفار و منافقين و ساير حيوانات بدتر خواهد بود.
پس مي توان گفت که منافق بدتر از کافر و کافر بدتر از خوک و خوک بدتر از سگ و تارک الصلاه بدتر از همه اينهاست. (??)

پي نوشت ها:

?- جامع الأخبار ، صفحه ?? ،الفصل الرابع و الثلاثون في تارک الصلاة * و امالي شيخ صدوق
? ـ قرآن و طبيعت، شماره ?? ص??
? ـ حيات الحيوان الکبرى، ج? ص????
? ـ حيات الحيوان، ج? ص????
? ـ حاشيه حيات الحيوان، ج? حرف خ.
? ـ حيات الحيوان، ج? ص????
? ـ سوره مبارکه جمعه، آيه ??
? ـ سوره مبارکه آل عمران، آيه ???? و سوره مبارکه فتح، آيه ???
? ـ قاموس قرآن، ج? ص???
?? ـ سوره مبارکه نساء، آيه ????
?? ـ سوره مبارکه نساء، آيه ????
??- نقش نماز، در شخصيت جوانان نوشته حجة الاسلام والمسلمين مصطفى خليلى./قاصدون

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت رضوی شیراز


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:47 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ماجرای پنجره ی گنبد سبز نبوی (ص)

چندي پيش اين داستان مشهور شده بود که ، يک وهابي از خدا بي خبر که قصد تخريب گنبد پيامبر صلي الله عليه و اله را داشته به بالاي گنبد رفته و ناگهان صاعقه اي از جانب غيب او را به درک رسانده و همان جا خشک شده و خداوند انرا نشانه اي قرار داده براي کساني که قصد جسارت به بارگاه پيامبر(ص) را دارند. 
اين داستان براي خيلي از شيعيان جذاب به نظر مي رسيد و انرا تاييد مي کردند و نشانه اي از حقانيت ساختن حرم و بارگاه  براي معصومين مي دانستند ، غافل از اينکه دستمايه ي تمسخر وهابي ها شده بود . قوم خبيث مي گفتند : کسي که به مسجد النبي تعرض کرد به درک رسيد ولي ما حرم ائمه شيعيان در بقيع را خراب کرديم و هيچ اتفاقي نيافتاد. 
اما حقيقت داستان چيست ؟
 دارمي در سنن خود چنين آورده:
بَاب ما أَکْرَمَ الله تَعَالَى نَبِيَّهُ صلى الله عليه وسلم بَعْدَ مَوْتِهِ
93 - حدثنا أبو النُّعْمَانِ ثنا سَعِيدُ بن زَيْدٍ ثنا عَمْرُو بن مَالِکٍ النُّکْرِيُّ حدثنا أبو الْجَوْزَاءِ أَوْسُ بن عبد اللَّهِ قال قُحِطَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ قَحْطًا شَدِيدًا فَشَکَوْا إلى عَائِشَةَ فقالت: انْظُرُوا قَبْرَ النبي صلى الله عليه وسلم فَاجْعَلُوا منه کووا إلى السَّمَاءِ حتى لَا يَکُونَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ السَّمَاءِ سَقْفٌ قال فَفَعَلُوا فَمُطِرْنَا مَطَرًا حتى نَبَتَ الْعُشْبُ وَسَمِنَتْ الْإِبِلُ حتى تَفَتَّقَتْ من الشَّحْمِ فَسُمِّيَ عَامَ الْفَتْقِ.
باب کرامت‌هايي که خداوند به پيامبرش بعد از وفات آن حضرت داده است:
اوس بن عبد الله مي‌گويد : مردم مدينه دچار قحطي شديدي شدند؛ پس به عائشه شکايت کردند، عائشه گفت: به قبر رسول خدا (ص) رو بياوريد، و پنجره‌هايي از آن به سوي آسمان بگشاييد؛ به طوري که بين قبر آن حضرت و آسمان سقفي نباشد. راوي مي گويد: مردم همين کار را انجام دادند ؛ پس باران فراواني باريد؛ تا جايي که گياهان روييد و شترها آن قدر چاق شدند که از شدت چربي ترک برداشتند، به حدي که آن سال را سال ترکيدن ناميدند
سنن الدارمي ، ج 1، ص227،دار المغني للنشر والتوزيع   

پس از اين ماجرا هر گاه خشكسالي مي شد و مردم نماز استسقاء مي خواندند به پيامبر(ص) متوسل مي شدند و نتيجه هم مي گرفتند.تا اين كه قبه خضراء در زمان عثماني ساخته شد و با عقيده به اين مطلب و به خاطر ويژه بودن اين روزنه شكل و شمايلي هم به آن دادند كه از دور شبيه قبر به نظر مي رسد.
اما از زمان اغاز حکومت وهابي ها تا کنون اين روزنه  باز نشده است و همانگونه که در تصوير مشاهده مي شود با قفل و زنجير بسته شده است و اين امر به دليل عقايد باطل آن هاست که هر کس به پيامبر يا ائمه عليهم السلام متوسل شود ، مشرک است .
البته جواب اين سوال ما را که ، نظرتان در مورد شرک عائشه چيست ، نمي دهند و مي گويند شما به صحابه و زوجات پيامبر(ص) توهين مي کنيد. کسي نيست بگويد شما محض رضاي خدا يه چرخي در کتاب هاي معتبر خودتان بزنيد و ببيند که چه کسي به آن ها توهين مي کند و بعد سر شيعيان را به جرم شرک گرد تا گرد ببريد.
البته ما که مي دانيم اين حرف ها بهانه است و اين گروه شاخ و برگ شجره ملعونه هستند .

 


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:44 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستان کارگری که عاشق بانو گوهرشاد بود

گوهر شاد خاتون يکي از زنان باحجاب بوده هميشه نقاب به صورت داشته و خيلي هم مذهبي بوده او مي خواست در کنار حرم امام رضا (ع) مسجدى بنا کند .
به همه کارگران و معماران اعلام کرد دستمزد شما را دو برابر مى دهم ولى شرطش اين است که فقط با وضو کار کنيد و در حال کار با يکديگر مجادله و بد زبانى نکنيد و با احترام رفتار کنيد. و اخلاق اسلامى و ياد خدا را رعايت کنيد . او به کسانى که به وسيله حيوانات مصالح و بار به محل مسجد مي‌آورند علاوه بر دستور قبلى گفت سر راه حيوانات آب و علوفه قرار دهيد و اين زبان بسته ها را نزنيد و بگذاريد هرجا که تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند . بر آنها بار سنگين نزنيد و آنها را اذيت نکنيد . اما من مزد شما را دو برابر مى دهم ..
گوهرشاد هر روز به سرکشي کارگران به مسجد ميرفت؛ روزى طبق معمول براى سرکشى کارها به محل مسجد رفت بود، در اثر باد مقنعه و حجاب او کمى کنار رفت و يک کارگر جوانى چهره او را ديد . جوان بيچاره دل از کف داد و عشق گوهرشاد صبر و طاقت از او ربود تا آنجا که مريض شد و بيمارى او را به مرگ نزديک کرد. چند روزي بود که به سر کار نميآمد و گوهر شادخاتون حال او را جويا شد . به او خبر دادند جوان بيمار شده لذا به عيادت او رفت..
چند روز گذشت و روز به روز حال جوان بدتر ميشد. مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدى ديد تصميم گرفت جريان را به گوش ملکه گوهرشاد برساند .وگفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نيست. او موضوع را به گوهرشاد گفت و منتظر عکس العمل گوهرشاد بود. ملکه بعد از شنيدن اين حرف با خوشرويى گفت: اين که مهم نيست چرا زودتر به من نگفتيد تا از ناراحتى يک بنده خدا جلوگيرى کنيم؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من براى ازدواج با تو آماده هستم ولى قبل از آن بايد دو کار صورت بگيرد . يکى اينکه مهر من چهل روز اعتکاف توست در اين مسجد تازه ساز . اگر قبول دارى به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاى آور. و شرط ديگر اين است که بعد از آماده شدن تو . من بايد از شوهرم طلاق بگيرم . حال اگر تو شرط را مى پذيرى کار خود را شروع کن.
جوان عاشق وقتى پيغام گوهر شاد را شنيد از اين مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز که چيزى نيست اگر چهل سال هم بگويى حاضرم . جوان رفت و مشغول نماز در مسجد شد به اميد اينکه پاداش نماز هايش ازدواج و وصال همسري زيبا بنام گوهرشاد باشد . روز چهلم گوهر شاد قاصدى فرستاد تا از حال جوان خبر بگيرد تا اگر آماده است او هم آماده طلاق باشد . قاصد به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام مى شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستى او هم شرط خود را انجام دهد . جوان عاشق که ابتدا با عشق گوهرشاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز کام او را شيرين کرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم اينکه من ديگر نيازى به ازدواج با تو ندارم. قاصد گفت منظورت چيست؟ مگر تو عاشق گوهرشاد خانم نبودى ؟؟ جوان گفت آنوقت که عشق گوهرشاد من را بيمار و بى تاب کرد هنوز با معشوق حقيقى آشنا نشده بودم ، ولى اکنون دلم به عشق خدا مى طپد و جز او معشوقى نمى خواهم . من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام ميگيرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقيقى را پيدا کنم . . و آن جوان شد اولين پيش نماز مسجد گوهر شاد و کم کم مطالعات و درسش را ادامه داد و شد يک فقيه کامل و او کسي نيست جز آيت اله شيخ محمد صادق همداني.

گلستان معنويت

 


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:42 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

*** داستان سيد عبدالکريم کفاش

سيد عبدالکريم کفاش شخصي بود که مورد عنايت ويژه امام زمان (عج) قرار داشت و حضرت دائماً به او سر مي زد. روزي حضرت به حجره کفاشي او تشريف آوردند در حالي که او مشغول کفاشي بود. پس از دقايقي حضرت فرمودند: «سيد عبدالکريم، کفش من نياز به تعمير دارد ، برايم پينه مي زني؟»
 سيد عرض کرد: آقاجان به صاحب اين کفش که مشغول تعمير آن هستم قول داده ام کفش را برايش حاضر کنم، البته اگر شما امر بفرمائيد چون امر شما از هر امري واجب تر است، آن را کنار مي گذارم و کفش شما را تعمير مي کنم. حضرت چيزي نگفتند و سيد مشغول کارش شد.
 پس از دقايقي مجدداً حضرت فرمودند: «سيد عبدالکريم! کفش من نياز به تعمير دارد، برايم پينه مي زني!؟»
سيد کفشي را که در دست داشت کنار گذاشت، بلند شد و دستانش را دور کمر مبارک حضرت حلقه زد و به مزاح گفت : قربانت گردم اگر يک بار ديگر بفرماييد “کفش مرا پينه مي زني” داد و فرياد مي کنم آي مردم آن امام زماني که دنبالش مي گرديد، پيش من است، بياييد زيارتش کنيد !
حضرت لبخند زدند و فرمودند: «خواستيم امتحانت کنيم تا معلوم شود نسبت به قولي که داده اي چقدر مقيد هستي.»

(کتاب روزنه هايي از عالم غيب؛ آيت الله سيد محسن خرازي)


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:40 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

سیدکریم و دریافت حواله منزل به عنایت امام زمان(عج)

 

سیدکریم و دریافت حواله منزل به عنایت امام زمان(عج)

 

 

 

مرحوم آقای سیدکریم کاشانی،شبی درخواب،حضرت ولی عصر(عج)

 

رازیارت می کند.آن حضرت به او امرمی کندتافرداصبح،فلان منزل رادرفلان

آدرس برای آقاسیدکریم پینه دوزخریداری کند و درفلان ساعت درحالی که

آقاسید کریم باوسایل خانه اش درکوچه نشسته،است به آنجابرودوکلید

منزل رابه اوتحویل بدهدآقای کاشانی این خواب ورویا راازخواب های

صادقه به شمارمی آوردوصبح همان شب،به آدرس ونشانی که حضرت

حجت(ع) به او فرموده بودند، می رود وآن خانه وصاحبش راپیدا می کند

ودرمی یابدکه آدرس ونشانه هایی که درخواب به او فرموده اند، بسیار

دقیق و واقعی است.وقتی با صاحب خانه درموردخرید خانه اش صحبت

می کند،اوباخوشحالی ازاین موضوع استقبال می کند وبرای آقای

کاشانی فاش می سازدکه به علت داشتن بدهکاری،درشب گذشته به

امام زمان(ع) متوسل شده است تااین خانه به سرعت به فروش برسد

قرضش را ادا کند!آقای حاج محمودکاشانی آن خانه راخریداری می کند

و کلیدش را از صاحب خانه می گیردودرست درهمان ساعتی که حضرت

ولی عصر(عج)امرکرده بودند،به سوی خانه آقای سیدکریم  می رود و

می بیند که او،با اسباب واثاثیه اش درکوچه نشسته است!

 

ازده روز پیش مدت اجاره آقا سیدکریم تمام شده وصاحب خانه ده روز

مهلت داده بودتاخانه دیگری بیابد. سیدکریم وقتی خانه مناسبی نیافته

بود،درست پس ازپایان مهلت مقرر،بدون هیچ دلخوری واعتراضی و بدون

اینکه صاحب خانه اش را درجریان بگذارد،تمام اسباب واثاثیه اش راازخانه

بیرون آورده ودر گوشه ای ازکوچه نهاده بود.درهمان زمان،حضرت بقیة الله

الاعظم(ع)به کناراین عاشق دلسوخته وحقیقی آمده وبه آقاسیدکریم

فرموده بودند:(ناراحت مباش!اجدادمان نیزمصیبتهای بسیاری کشیده اند)

و آقاسیدکریم درحالتی ازمزاح عرض کرده بود:(درست است آقاجان اما

هیچ کدام ازاجدادمان به اجاره نشینی مبتلانشده بودند.)

 

دراین هنگام لبهای مبارک حضرت ولی عصر(عج) به تبسم بازشده و

فرموده بودند:(ترتیب کارها راداده ایم،پس ازچند دقیقه دیگر،مشکل حل

می شود.) ودقایقی بعدازرفتن آن وجودمقدس،آقای حاج محمودکاشانی

به آنجارسیده بود...

 


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:37 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

پینه دوزی که امام زمان (عج) سراغش می‌رفت

مگر کسی که حبّ دنیا، چه مالش و چه جاهش پیکره‌اش را گرفته باشد، می‌تواند خدمت امام زمان«صلوات الله علیه»، برسد تا حضرت ایصال به مطلوب بفرمایند؟!…

 

شرح ماجرای خواندنی یک پینه دوز که امام زمان (عج) به سراغ او می‌رفت توسط مرحوم آیت الله آقا مجتبی تهرانی:

در زمان کودکی من، مرحوم والد ما با یکی از اولیاء خاصّ خدا ارتباط داشت. تشرّف آن ولیّ خدا به حضور امام زمان صلوات الله علیه، قابل انکار نبود. ایشان یک مغازة پـینه‏ دوزی هم در بازار داشت. حتّی ایشان می‏‌گفت: گاهی آقا شب‏های جمعه یک‏ دفعه می‏ آیند، می‏‌فرمایند: بیا برویم کربلا زیارتی کنیم و برگردیم. با آقا می‏‌روم کربلا و بر می‏‌گردم. این‏ها خواب و قصّه و داستان نیست.


مرحوم والد ما می‏‌گفت: آقا تشریف می‏‌آورند پیش ایشان، نه این، خدمت آقا برود. پدرم گفت از او پرسیدم: فلانی! گفت: بله! گفتم: چه شده است که ایشان تشریف می‏‌آورند آنجا پیش تو؟! گفت: اتّفاقاً خودم همین سؤال را از آقا پرسیدم که چطور شده که شما می‏‌آیید اینجا پیش من احوالم را می‏‌گیرید؟

 

ایشان به من فرمودند: برای خاطر اینکه در تو هیچ هوای نفس نیست. وقتی از حبّ به دنیا تخلیه شدی، ولی الله اعظم دستت را می‌گیرند..

مگر کسی که حبّ دنیا، چه مالش و چه جاهش پیکره‌اش را گرفته باشد، می‌تواند خدمت امام زمان«صلوات الله علیه»، برسد تا حضرت ایصال به مطلوب بفرمایند؟!…

 

به گزارش گروه "رسانه‌های دیگر" خبرگزاری تسنیم،


ادامه مطلب


[ جمعه 20 شهریور 1394  ] [ 03:26 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]