ذوالنون مصري

ذوالنون مصري که از عرفاي بزرگ است گفت: روزي به کنار رودي رسيدم، قصري ديدم در نزديکي آب. از آب طهارتي کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختري بسيار زيبا بر آن ايستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم اي دختر تو که هستي؟ گفت اي ذوالنون چون از دور تو را ديدم فکر کردم ديوانه‌اي، چون طهارت کردي و به نزديک آمدي فکر کردم عالمي، و چون نزديکتر آمدي فکر کردم عارفي. و اکنون به حقيقت نگاه مي‌کنم مي‌بينم نه ديوانه‌اي، نه عالمي و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر ديوانه بودي طهارت نکردي و اگر عالم بودي به زني نگاه نمي‌کردي و اگر عارف بودي دل تو به غير حق به کسي ميل نمي‌کرد و غير از حق را نمي‌ديد. اين را بگفت و ناپديد شد. فهميدم که او انسان نبود بلکه فرشته‌اي بود براي تنبيه من که آتش در جان من اندازد.
و از سخنان اوست:


"دوستي با کسي کن که به تغيير تو متغير نگردد."


"بنده خدا باش در همه حال، چنان که او خداوند توست در همه حال."

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:20 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ابوبکر شبلي

 ابوبکر شبلي که از بزرگترين عرفاست مي‌گويد روزي شخصي را ديدم که زار زار مي‌گريست، از او پرسيدم چرا گريه مي‌کني؟ شخص جواب داد: دوستي داشتم فوت کرده و در غم از دست دادنش مي‌گريم. گفتم اي نادان چرا دوستي مي‌گيري که بميرد!!؟

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:18 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

رابعه


رابعه که از بندگان برگزيده خداست و عارفه‌اي است عاشق و شيفته، در مناجاتش با خدا مي‌گفت: خداوندا اگر تو را از ترس دوزخ مي‌پرستم، در دوزخم بسوز و اگر به اميد بهشت مي‌پرستم بر من حرام گردان و اگر تو را براي تو مي‌پرستم جمالت را از من دريغ مکن.



حسن بصري که از برگزيدگان خدا بود به رابعه گفت: آيا ميل ازدواج داري؟ رابعه گفت: عقد نکاح بر وجودي وارد مي‌شود. اينجا وجود کجاست؟ که من از آن خود نيستم، از آن اويم. حسن بصري پرسيد اي رابعه اين درجه را چطور پيدا کردي؟ رابعه گفت به آن که همه يافتها را گم کردم در وي.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:17 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

بايزيد بسطامي

بايزيد بسطامي که او را سلطان‌العارفين لقب داده‌اند وقتي به اتحاد با حق نائل آمد گفت: سبحاني ما اعظم شأني. کساني که اهل عرفان نيستند و حال او را درک نمي‌کنند، به او نسبت کفر مي‌دهند. بايزيد در مناجاتش مي‌گفت: الهي تا با توام بيش از همه‌ام و تا با خودم هستم کمتر از همه‌ام. و نيز مي‌گفت "عجيب نيست که من تو را دوست دارم زيرا من بنده‌ام و محتاج، عجيب آن است که تو مرا دوست مي‌داري و خداوند و پادشاه و بي‌نياز هستي. "
بايزيد به احمد خضرويه که او نيز از عرفاست گفت: احمد تا کي سياحت مي‌کني و گرد عالم مي‌گردي؟ احمد گفت: چون آب يک جا ايستد متغير شود. بايزيد گفت چرا دريا نباشي تا هيچ چيز نتواند تغييرت بدهد و آلوده‌ات کند.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:16 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ابوالحسن خرقاني



از شيخ ابوالحسن خرقاني که از عرفاي صاحب‌نام و پير زمان و رهبر مردم بود پرسيدند تو خداي را کجا ديدي؟ گفت: آن جا که خود را نديدم، چون نيستي خود را به خدا دهي خدا هستي خود را به تو خواهد داد.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:15 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

عطار نیشابوری


شيخ عطار داستان صوفي را ذکر مي‌کند که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود، باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد و عاشق جمال او شد ( منظور اين که چون حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد) دختر که مي‌خواست آن صوفي عاشق را امتحان کند گفت:


گر بيني خواهرم را يک زمان
تير مژگانش کند پشتت کمان


صوفي نادان بدان سوي نگريست، دختر گفت: او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:12 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟

حکایتی عرفانی

روزی شبلی(عارف مشهور)را دیدند الله الله می گفت،جوانی سوخته دل پرسید:چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟گفت ترسم چون”لا اله”بگویم به”الله” نرسیده نفسم گرفته شود.*





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:10 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

خشم انوشیرواني

حکایت عرفانی

برنامه ای که خشم انوشیروان را کنترل کرد

انوشیروان،خدمتکار مخصوص درباری داشت،که همواره در خدمتش بود،به او سه کاغذ داد،و گفت((هر وقت من خشمگین شدم و خشمم شدید شد این سه نوشته را یکی پس از دیگری به من بده ))

غلام درباری پیشنهاد انوشیروان  را پذیرفت،تا روزی،انوشیروان بر سر موضوعی،سخت خشمگین شد.غلام یکی از رقعه ها را به او داد که در آن نوشته شده بود:

“خشم خود را کنترل کن تو خدای مردم نیستی”

سپس دومی را به او داد،که در آن نوشته شده بود:

“به بندگان خدا رحم و مهربانی کن،تا خدا به تو رحم کند”

سپس سومی را به او داد،که در آن نوشته شده بود:

“بندگان خدا را به اجرای حق خدا،سوق بده،که در پرتو چنین کاری به سعادت می رسی”

به این ترتیب لحظه به لحظه،از خشم انوشیروان کاسته شد.*

 

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:08 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فرق آدم و ابلیس

حکایت عرفانی

ابلیس به پنج علت بدبخت شد:

۱-اقرار به گناه نکرد۲-از کرده پشیمان نشد۳-خود را ملامت نکرد۴-تصمیم به توبه نگرفت و از رحمت خدا نامید شد

اما آدم به پنج علت سعادتمند شد:

۱-اقرار به گناه کرد۲-از کرده پشیمان شد۳-خود را سرزنش کرد۴-تعجیل در توبه کرد وبه رحمت حق امید داشت.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:07 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

من دزد مال هستم نه دزد دین

حکایت عرفانی

دیگر دزد دین که نیستم! روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آنها چیزهایی گرانبها بود و آیت الکرسی هم پیوست آن بود آن آن فرد بسته را به صاحبش رد کرد.او را گفتند چرا این همه مال را از دست دادی؟گفت:صاحب مال عقیده داشت که این آیه مال او را از دزد نگاه میدارد و من دزد مال هستم نه دزد دین!اگر آن را پس نمیدادم در عقیده صاحب آن خللی راجع به دین روی میداد آن وقت من دزد دین هم بودم!





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:05 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

نه از تو ، نه از من

حکایت عرفانی

نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬ آوازی شنید که : « هان ای بوالحسنو!خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت: « بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟». آواز آمد: « نه از تو نه از من ».





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:23 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

میانه روی

حکایت عرفانی

مردی به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ استاد پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟استاد گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه .استاد پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:21 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

عابد و ابلیس

حکایت عرفانی

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است...
عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت...
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!
ابلیس گفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!

ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی...

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:18 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

زاهد و چهار جواب

حکایت عرفانی

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟! سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!! چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:17 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

جوان عاشق

حکایت عرفانی

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟
جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش ببینم؟

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:13 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

خدایی دارم که مالک تمام دنیاست

حکایت عرفانی

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:10 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

چه کنم با شرم آن ؟

حکایت عرفانی

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله علیه و آله آمد و گفت : یا رسول الله ! گناهان من بسیار است. آیا در توبه به روى من نیز باز است ؟ پیامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نیز از آن محروم نیستى. مرد حبشى از نزد پیامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت که بازگشت و گفت : یا رسول الله ! آن هنگام که معصیت مى ‏کردم ، خداوند ، مرا مى ‏دید ؟ پیامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏دید. مرد حبشى ، آهى سرد از سینه بیرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه کنم با شرم آن ؟ در دم نعره ‏اى زد و جان بداد.





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:08 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مرد آن باشد که...

حکایت عرفانی

ابوسعید را گفتند : کسى را مى ‏شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى ‏رود.

شیخ گفت : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان کس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند : فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست.
مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد.





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:06 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

کیفر و عذاب خداوند

حکایت عرفانی

گویند در بنى اسرائیل ، مردى بود که مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى کرده‏ ام و بس گناه و معصیت که از من سر زده است ؛ اما تاکنون زیانى و کیفرى ندیده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهکار باید کیفر بیند ، پس چرا ما را کیفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟

در همان روزها ، پیامبر قوم بنى اسرائیل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرماید که ما تو را عذاب‏ هاى بسیار کرده ‏ایم و تو خود نمى ‏دانى ! آیا تو را از شیرینى عبادت خود ، محروم نکرده ‏ایم ؟ آیا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ایم ؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ایم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگین ‏تر از این مى ‏خواهى ؟





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:02 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

عابدی زاهد و باج گيري شرور

حکایت عرفانی
 

روزي عابدی زاهد و  باج گيري شرور به دیری می روند به عبادت.

زاهد به خدا مي گويد:"من هفته را دو روز روزه  ام و بخشي از مال  خود را  به فقرا مي دهم و مانند اين باج گير نيستم"


باج گير سر به زير انداخته و مي گويد:"خدايا بر من ترحم كن!"

دعاي باج گير پذيرفته مي شود.

هركه خود را بزرگ بنمايد خوار خواهد شد و هر كه  فروتنی پیشه سازد سرفراز .

 





[ یک شنبه 29 آذر 1394  ] [ 09:02 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]