حق الناس

Image result for ‫كه در خانه تزوير و ريا بگشايند‬‎





[ پنج شنبه 13 آبان 1395  ] [ 8:28 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

زندگى باهمه شؤون و جلواتى که دارد ...

زندگى باهمه شؤون و جلواتى که دارد،ذات احدیّت را به ما مى‏ نمایاند

121601_907

دستگاه گیرنده فکرى ما خدا را با امورى مى‏ شناسد که مثل خودش ناقص و محدود است؛ خدا را با نورهایى مى‏ شناسد که در یک نقطه هست و در یک نقطه نیست، مثل حیات نبات و حیوان و شعورى که در یک نقطه مادّه پیدا مى ‏شود؛ خدا را به امورى مى‏ شناسد که در یک زمان هست و در یک زمان نیست، یعنى طلوع و غروب دارد.
خداوند را افعال و مخلوقاتى است؛ نورهایى است که آفریده اوست. آن نورها طلوع مى‏ کنند و غروب مى‏ کنند. خداوند خود را از راه نورهاى فعلى خود به ما مى‏ شناساند.
حیات و زندگى نور الهى است؛ نورى است که آن را بر مادّه ظلمانى بسط مى‏ دهد و سپس قبض مى‏ نماید:
* وَ إِنّا لَنَحْنُ نُحْیى وَ نُمیتُ وَ نَحْنُ الْوارِثونَ.
ماییم که نور حیات را به جهان مى‏ گسترانیم و پس مى‏ گیریم. همه چیز به ما بر مى‏ گردد. ما وارث همه چیز هستیم.
* یولِجُ اللَّیْلَ فِى النَّهارِ وَ یولِجُ النَّهارَ فِى اللَّیْلِ * یُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَىَّ * وَ هُوَ حَىٌّ لا یَموتُ * وَ هُوَ عَلى کُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ»
شب را در روز فرو مى ‏برد و روز را در شب* زنده را از مرده بیرون مى‏ آورد و مرده را از زنده* و خودش زنده‏ اى است که موت در او راه ندارد؛ نورى است که غروب و افول ندارد* او بر هر چیز قادر و تواناست.زندگى که در زمین پیدا مى‏ شود محدود است، هم از لحاظ زمان و هم از لحاظ مکان؛ در یک لحظه یا در یک نقطه پیدا مى‏ شود، نبات و حیوان و انسان از او بهره‏ مند مى‏ شوند. زندگى با همه شؤون و جلواتى که دارد: رشد و نمو، زیبایى و طراوت، حسن ترکیب و انتظام، احساس و ادراک، عقل و هوش، محبّت و عاطفه، غریزه‏ هاى هدایت کننده، ذات احدیّت را به ما مى‏ نمایاند. همه اینها آیتها و آیینه‏ هاى ذات احدیّت‏ اند.
قرآن کریم غالباً به حیات و آثار حیات استدلال مى‏ کند؛ به زیباییها و طراوتها، به حسن ترکیب و حسن انتظام، به الهام و غریزه، به محبّت و عاطفه، به محبّت هر جاندارى به اولاد و فرزندان خود و به جفت خود، به این امور استدلال مى‏ کند. از زبان ابراهیم نقل مى‏ کند که به نمرود گفت: «رَبِّىَ الَّذى یُحْیى وَ یُمیتُ»
. از زبان موسى نقل مى‏ کند که به فرعون گفت: «رَبُّنا الَّذى أعْطى‏ کُلَّ شَىْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏»  خداى ما همان است که هر چیزى را آنچه لایق بود داد و نظامى چنین متقن به وجود آورده است که موجودات را به کمال لایق آنها هدایت کرد. اوست که به هر گیاهى نیرویى داد که مانند یک مهندس ماهر نقشه وجود خود را مى‏ کشد و طرّاحى مى‏ کند، خود را آرایش مى‏ دهد و جلوه‏ گرى مى‏ نماید. اوست که به هر حیوانى، از کوچکترین حشره‏ ها گرفته تا حیوانات، غریزه و الهاماتى داد که عقل از ادراک و توصیف آنها عاجز است. اوست که به زنبور عسل الهام کرد که براى خود در کوهها خانه بنا کند؛ با مهندسى مخصوصى از درختها و از عرشهاى چوبى براى خود لانه بسازد: «وَ أوْحى‏ رَبُّکَ إلَى النَّحْلِ أنِ اتَّخِذى مِنَ الْجِبالِ بُیوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا یَعْرِشونَ. ثُمَّ کُلى مِنْ کُلِّ الثّمَراتِ فَاسْلُکى سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًا یَخْرُجُ مِنْ بُطونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ ألْوانُهُ فیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ إنَّ فى ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرونَ» .
اوست که مورچه ضعیف را اینقدر توانا و دانا آفرید و راهیابى در وجود او قرار داد که سالها بشر مطالعه مى‏ کند و حیرت بر حیرتش مى‏ افزاید.

مجموعه‏ آثاراستاد شهید مطهرى، ج‏۳، ص: ۱۲۹





[ چهارشنبه 12 آبان 1395  ] [ 11:29 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

نماز هم حکم ریاضی داره

mojt23

اِنّ اوّلَ ما یُحاسب بِهِ العبدَ الصلاةَ ، فاِن قُبلت قُبِل ماسِواها واِن رُدَّت رُدَّ ما سواها ، اول چیزی که در قیامت حساب میکنند نماز است ، ما مدرسه که میرفتیم بچه بودیم به ریاضی اهمیت میدانند، اگر کسی معدلش همه ۲۰بود اما ریاضی اش نمره پایین بود رفوزه اش میکرند، چون کاشف از استقامت ذهن این محصل بود، آموزش پرورش متوجه میشد اما حالا زمانه ما اینطور نیست همه رو رو قاطی میکنند.

نماز هم حکم ریاضی داره ، اگر کسی نمازش قبول نشه الصلاه عمود الدین، ان قُبلت قُبِل ماسِواها ، معلوم میشه اینکه نمازش رو درست خوانده آدم حسابیه و به اعمال دیگه اش هم خوب میرسه، میفهمند مسجد ساخته برای خداست، بیمارستان ساخته برای خداست، جهاز دختر داده برای خداست، همه رو حساب میکنند اما اگر نمازش قبول نشه هرچی کار خیر هم کرده قبول نمیکنند.

زمان ما اگه امتحانات دیگه همه ۲۰ بود اما ریاضی از ۷ پایین بود فرد رو رفوزه میکردند، اما حالا تمام رو معدل گیری میکنند یک نمره میدهند، خواستم مثل بزنم همانطور که ریاضی در زمان ما اگر قبول میشد همه امتحانات ما رو قبول میکردند اگه قبول نمیشد رد میکردند، نماز هم حکم ریاضی زمان قدیم رو داره ، ان قُبلت قُبِل ماسِواها کسی که نماز میخونه لابد همه چیزش منظم است، مالش حلاله، خونه اش حلاله ، اهل خمس دادن است اما اگه نمازش قبول نشه به هیچ یک از اعمالش اعتنا نمیکنند خدایا نمازهای ما را به کرمت قبول بفرما





[ چهارشنبه 12 آبان 1395  ] [ 11:28 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

یوسف عقل را از قعر چاه بیرون بکشید

adser

وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ ،  از پس و پیش زنجیرهای محکم به دست و پای عقل پیچیده، در قعر چاه ظلمانی شهوات فرو رفته، نابینای از حقایق عالم شده، همین زنجیرهای شهوات هست که فردای قیامت مبدل میشه به زنجیرهای آتشین جهنم، ندا میرسد ﺧذوه فغلوه ثم اﻟجحیم صلوه ثم ​​​فی سلسة ذرعها سبعون ذراعاً ﻓ‏​اسلکوه، حالا کو آن قدرت ربّانی که انقلابی در مملکت وجود انسان بپا کند؟ این زنجیرها را پاره کند؟ این یوسف عقل را از قعر زندان بیرون بکشد بر تخت سلطنت بنشاند؟ بگوید قَالَ اجْعَلْنِی عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ آن قدرت چیست؟ آن تقواست، آن قدرت ربّانی که این کار ازش بر میاد تقواست، که در اثر ترک محرّمات کم کم در جان آدم پیدا میشود، این قوه  تقویت میکند نیروی عقل را، او را از ذلت اطاعت خبائث بیرون میاورد، بر تخت سلطنت عبودیت الله می نشاند، تا این تقوا پیدا نشود در جان آدم، نمیشود حق را از باطل تشخیص دهد و الهام ملک را از وسوسه شیطان امتیاز دهد، إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ، قرآن میگوید آن کسانی که مشعل تقوا در وجودشان روشن است همین که دزد شیطان بخواهد حمله ببرد، دستبرد بزند به این گوهرهای صفای نفس انسان، بیدار میشوند چون تقوا دارند می فهمند ، تشخیص میدهند شیطان آمده او را بیرونش میکنند إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ  اما کسانیکه تقوا در آنها نیست جانشان تاریک است، در تاریکی دزد از غیر دزد شناخته نمیشود شیطان شبیخون میزند هرچه دارد میبرد و تا آخر عمرش هم نمیفهمد غارت شده است ، و لو نشاء اصبناهم بذنوبهم و نطبع على قلوبهم فهم لایسمعون  آیه میگوید مراقب باشید، حقایق عالم وحی را نمیشنوید حرف پیغمبر را نمیشنوید مبعث را نمیدانید یعنی چه؟ آنچه شما را کر و کور کرده این گناهان شماست نشا اصبناهم بذنوبهم و نفی علی قلوبهم دیگر نمیشنوند، ما گرفتار اینها هستیم دیگر گوش ما کر شده نمیشنویم، چشم ما کور شده نمیبینیم ، چرا با اینکه عبادت زیاد داریم همه چی داریم نماز میخوانیم روزه میگیریم مکه میریم چرا؟ چون گناه داریم اصبناهم بذنوبهم ، میخواهید بشنوید؟ تقوا پیشه کنید





[ چهارشنبه 12 آبان 1395  ] [ 11:25 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

بعضی مواقع بر سر یک دو راهی قرار می‏گیریم

mtehrani1

در روایت معروفی آمده است: «وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ»، اوّلین اثر «نافله» حبّ خدا است. هنگامی که دل «تخلیه» شد، خدا «تجلّی» می‏کند، هنگامی که خدا به وسیله هم حال و هم افعالِ شخص وارد دل شد، مورد محبّت خدا قرار می‏گیرد و هنگامی که خدا او را دوست داشت، آن‏گاه همه کاره‌اش می‏شود؛ «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ»، دیگر تعبیر بالاتر از این نمی‌شود؛ گوشی که با او می‌شنود گوش خدا است، «وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ» چشمی که می‌بیند چشم خدا است، «وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا».[۱] کسی که قلبش را به آداب الهی مؤدّب کند، یعنی آن را از «حبّ ماسوی الله» تخلیه نماید، قوا و اعضایش همه الهی می‌شود.«قلب سلیم» قلبی است که «حبّ دنیا» در آن نفوذ نکرده باشد.

امام صادق(علیه‏السلام) در ذیل آیه شریفه «‏إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ»[۲] که درباره قیامت است می‏فرماید: مراد از سلامت قلب «هُوَ الْقَلْبُ الَّذِی سَلِمَ مِنْ حُبِّ الدُّنْیَا»،[۳] که سلامت قلب بر محور این است که حبّ دنیا در آن «نفوذ» نکرده باشد. به کلماتی که در اینجا استخدام می‏کنم دقّت کنید! نه اینکه حبّ به دنیا وارد نشده باشد، «نفوذ» نکرده باشد. بعضی مواقع بر سر یک دو راهی قرار می‏گیریم که در آن باید بین خدا و غیر خدا یکی را انتخاب کنیم، اگر در اینجا به دنبال غیر خدا یا حبّ دنیا برویم می‏گویند: حبّ به دنیا در قلبش «نفوذ» کرده است، حبّ خدا در قلبش «نفوذ» نکرده، چون اگر «نفوذ» کرده باشد آن را رها می‏کرد.

[۱]. اصول‏ کافی، ج۲، ص۳۵۲
[۲]. سوره مبارکه شعرا، آیه۸۹
[۳]. بحارالانوار، ج۷، ص۱۵۲





[ چهارشنبه 12 آبان 1395  ] [ 11:23 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

پیر را بگزین که بی پیر ...

hasanzadeh

پیر را بگزین که بی پیر این سفر/هست پر آفت و خوف و خطر

در باب (( سین )) از کتاب اصطلاحات عارفان بالله از عارف عبد الرزاق قاانى چنین آمده است : (( سفر توجه قلب به حق است ، و سفرها چهارند:

 سفر اول : سیر از منازل به سوى خدا (الى الله ) تا رسیدن به افق مبین که نهایت مقام قلب و مبداى تجلیات اسمایى است .

سفر دوم : سیر در خداى تعالى (فى الله ) به این که به صفاتش متصف شود و به اسمایش متحقق شود تا به افق اعلى برسد که همان نهایت مقام روح و حضرت واحدیت مى باشد.

سفر سوم : ترقى به عین جمع و حضرت احدیت است و این مقام تا هنگامى که دوگانگى باقى باشد (( قاب قوسین )) است و به هنگامى که دوگانگى از بین رود (( مقام او ادنى )) و نهایت ولایت است .

سفر چهارم : سیر بالله عن الله براى تکمیل است و آن مقام فناى بعد بقاء و فرق بعد از جمع مى باشد

منبع:عیون مسائل نفس و شرح آن ، ج ۲، ص ۱۸۹





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 11:19 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مادام که نفس را تعلّقى به خویش و توجّهى به انّیّت

imam2

مادام که نفس را تعلّقى به خویش و توجّهى به انّیّت است مسافر نشده

یکى از آداب قلبیّه در عبادات و وظایف باطنیّه سالک طریق آخرت، توجّه به عزّ ربوبیّت و ذلّ عبودیّت است و آن یکى از منازل مهمّه سالک است، که قوّت سلوک هر کس به مقدار قوّت این نظر است، بلکه کمال و نقص انسانیّت تابع کمال و نقص این امر است. و هر چه نظر انیّت و انانیّت و خودبینى و خودخواهى در انسان غالب باشد، از کمال انسانیّت دور و از مقام قرب ربوبیّت مهجور است. و حجاب خودبینى و خودپرستى از جمیع حجب ضخیم‏تر و ظلمانى‏تر است، و خرق این حجاب از تمام حجب مشکلتر خرق همه حجب را مقدّمه است، بلکه مفتاح مفاتیح غیب و شهادت و باب الابواب عروج به کمال روحانیّت خرق این حجاب است. تا انسان را نظر به خویشتن و کمال و جمال متوهّم خود است، از جمال مطلق و کمال صرف محجوب و مهجور است،و اوّل شرط سلوک إلى اللّه خروج از این منزل است، بلکه میزان در ریاضت حق و باطل همین است. پس هر سالک که با قدم انانیّت و خودبینى و در حجاب انّیّت و خود خواهى طىّ منزل سلوک کند، ریاضتش باطل و سلوکش إلى اللّه نیست،بلکه إلى النفس است: «مادر بتها بت نفس شماست». قال تعالى: وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً الىَ اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى‏ اللَّه‏. هجرت صورى و صورت هجرت عبارت است از هجرت به تن از منزل صورى به سوى کعبه یا مشاهد اولیاء (ع)، و هجرت معنوى خروج از بیت نفس و منزل دنیا است إلى اللّه و رسوله، و هجرت به سوى رسول و ولىّ نیز هجرت إلى اللّه است. و ما دام که نفس را تعلّقى به خویش و توجّهى به انّیّت است مسافر نشده، و تا بقایاى انانیّت در نظر سالک است و جدران شهر خودى و اذان اعلام خود خواهى مختفى نشده، در حکم حاضر است نه مسافر و مهاجر و در مصباح الشّریعة است: قالّ الصّادق علیه السّلام: العبودیّة جوهرة کنهها الرّبوبیّة، فما فقد من العبودیّة وجد فی الرّبوبیّة، و ما خفى من الرّبوبیّة أصیب فی العبودیّة. کسى که با قدم عبودیّت سیر کند و داغ ذلّت بندگى را در ناصیه خود گذارد، وصول به عزّ ربوبیّت پیدا کند. طریق وصول به حقایق ربوبیّت سیر در مدارج عبودیّت است، و آنچه در عبودیّت از انّیّت و انانیّت مفقود شود در ظلّ حمایت ربوبیّت آن را مى ‏یابد، تا به مقامى رسد که حق تعالى سمع و بصر و دست و پاى او شود، چنانچه در حدیث صحیح مشهور بین فریقین وارد است. چون از تصرّفات خود گذشت و مملکت وجود خود را یکسره تسلیم حق کرد و خانه را به صاحب خانه واگذار نمود و فانى در عزّ ربوبیّت شد، صاحب خانه خود متصرّف در امور گردد، پس تصرّفات او تصرّف الهى گردد، چشم او الهى شود و با چشم حق بنگرد، و گوش او گوش الهى شود و به گوش حقّ بشنود. و هر چه ربوبیّت نفس کامل باشد و عزّ آن منظور خواطر شود، از عزّ ربوبیّت به همان اندازه کسر شود و ناقص گردد، چه که این دو مقابل یکدیگرند: الدّنیا و الآخرة ضرّتان.  پس، سالک إلى اللّه را ضرور است که به مقام ذلّ خود پى برد و نصب العین او ذلّت عبودیّت و عزّت ربوبیّت باشد





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 11:16 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

استقامت و پایدارى در امور

s1

حجة الحق حاج شیخ علی سعادت پرور (رض) :

اى عزیزان من! استقامت و پایدارى در امور را مرکب هر امرى قرار دهید، تا آن مرکب به زیر پاى شما است به منزل خواهید رسید و الا با پاى لنگ کجا می‏توان در امور دنیوى و اخروى به منزل رسید.

اى عزیزان من! هرچه امر و مقصد بزرگ‏تر و شریف‏تر باشد، استقامت در آن باید بیشتر باشد.

اى عزیزان من! آن وقتى که به امرى از امور دنیوى و اخروى و معنوى موفق شدید، بدانید که خداوند شما را موفق کرده، چون استقامت ورزیدید از خداوند هم کمک میرسد و اگر استقامت نورزیدید گویا به خداوند عملا گفته ‏اید؛ این چیزى که به ما داده‏ اى نمی خواهیم.

اى عزیزان من! البته در راه استقامت در امور، ناراحتى ‏ها، محرومیت‏ها، سوختن‏ ها هست ولى چون استقامت نمودید و به مطلوب رسیدید آن ناملایمات به کام شما شیرین یا آن که فراموش شود.

اى عزیزان من! در هر امرى صبر و بردبارى را پیشه خود قرار دهید، خداوند با صابرین است. میدانید معنى این کلام چیست؟ خداوند با همه موجودات است اما با شما (صابرین) به عنایتى دیگر است.

اى عزیزان من! آمیزش(همنشینی) با اشخاص مستقیم و صابر براى شما فائده زیادى دارد و بر عکس با غیر ایشان نشستن مضارّ زیادى دارد.

پند نامه سعادت، ص: ۳۳





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 11:14 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

دردی از شما را درمان نمی کنیم مگر با عمل

ziyaabadi1

امام صادق(ع) فرمودند به یکی از اصحابشان که أبلغ موالینا عنا السلام ، دوستان ما که اظهار محبت به ما می کنند ،سلام ما را به آنها برسان أبلغ موالینا عناالسلام وأخبرهم أنا لانغنی عنهم من الله شیئا إلا بعمل ، با ایشان بگو اینقدر که به ما اظهار محبت میکنند و سنگ ما را به سینه می زنید، بدانید ما بی نیاز نمی کنیم شما را، دردی از شما را درمان نمی کنیم مگر با عمل ، حالا ما گاهی فکر میکنیم که اگر اینجور بگوییم شخصیت را پایین آوردیم، اگه بگوییم که اگر تا عمل نباشه اینها کاری نمی کنند، أبلغ موالینا عناالسلام وأخبرهم أنا لانغنی عنهم من الله شیئا إلا بعمل، ما نمیتوانیم که عذاب  خدا را از شما برداریم ، در مقابل خدا بایستیم، بگوییم تو گفتی عمل ما میگوییم نه، همینکه ما را دوست بدارند همین کافیه، اظهار محبت به ما بکنند، سینه بزنند و گاهی سراغ قبر ما بیایند خوب کافیه، اینجور نیست أنا لانغنی عنهم من الله شیئا که آیه هم گفته ما تغنی الایات و النذر عن قوم لا یؤمنون، تا ایمان به آنهایی که جامع بود گفتیم که دنبالش عمل بود تا نباشه این آیات نذر نافع به آن نمیشود، ما هم دردی از شما درمان نمی کنیم الا به عمل، شخصیت آنها همینه خدا آنها را آورده که راه نشان بدهند، مردم را به خدا نزدیک بکنند وگرنه  محبت ما باشد بروید دروغ بگویید بروید هرکار می خواهید بکنید،غیبت بکنید، ربا بخورید ما را دوست بدارید کافیه دیگه، این را ما خودمان ساختیم به سلیغه، اینجور نیست وأنهم لن ینالوا ولایتنا إلا بعمل أو ورع ، به ولایت ما که هی داد میزنند ما سرمایه ما اینه، نمیرسند به این ولایت ما مگر با عمل و ورع، پرهیز کاری ،خودداری از گناه، این قدر بی پروایی که با ولایت ما نمی سازد، ما نیامیدیم که بی پروا بسازیم در عالم، ما گفتیم مردم متقی بشوند، نمیرسد به ولایت ما الا به عمل و ورع، مگر با پرهیزکاری و خودداری از گناه.





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 11:12 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

چون شما می‌گویید بخوریم خوب می‌شویم ما هم می‌خوریم

mojtahedi2

نماز را باید به عربی خواند، کسی بگوید من می‌خواهم به فارسی بگویم (خدا بزرگ‌تر است از آن که وصف کرده شود) یا به ترکی بگویم، نمی‌شود… . یک وقتی در ترکیه شنیدم آتاتورک گفته بود اذان را به ترکی بگویید. در مأذنه‌های ترکیه، در استامبول، ترکی اذان می‌گفتند، حالا الحمدلله اینطور نیست.بابا هر چه دین گفته است [انجام دهید]. نمی‌روند به دکتر بگویند که شما چرا نسخه را انگلیسی می‌نویسید، به فارسی بنویسید. یک نفر نشده تا حالا چنین چیزی بگوید. دکتر خنده‌اش می‌گیرد، می‌گوید نسخه را باید این‌جوری بنویسم، وقتی پای دین می‌آید هی انگولک می‌کنند، چرا به عربی بگوییم؟
یک وقتی مرحوم استاد ما آقا شیخ اکبر برهان شصت و چهار، پنج سال پیش این را فرموده‌اند، من یادم هست، فرمودند: یکی از شیعه‌ها مریض بود در بیمارستان شوروی‌ها، آنوقت‌ها نظر ایشان هم این بود که این خارجی‌ها که در ایران بیمارستان درست می‌کنند، این دارالتبلیغ است. نه اینکه واقعا نظری دارند که خدمت ‌کنند به جامعه … بیمارستان شورگال که الآن اسم دیگری دارد. هر مملکتی در ایران برای خودش بیمارستان داشت.

یک نفر آنجا بستری بوده، دکتر که می‌آید می‌بیند این دارد قرآن می‌خواند. به او می‌گوید این قرآن عربی است تو که نمی‌فهمی چه می‌گوید، برای چه می‌خوانی؟ این هم می‌گوید: آقای دکتر شما این نسخه‌هایی که می‌نویسید مگر ما می‌دانیم چیست؟ نه، نمی‌دانیم اما چون شما می‌گویید بخوریم خوب می‌شویم ما هم می‌خوریم. دین ما هم گفته قرآن را ولو اگر عربی نمی‌فهمید بخوانید. البته، اگر عربی بفهمید بهتر است.

خوب جوابی داده است. اینها را حفظ کنید و بنویسید در کتاب‌هایتان. شصت و چند سال پیش ایشان فرموده‌اند. من الآن یادم هست، مثل این‌که دو روز پیش بود. گفت آقای دکتر شما دوا که به ما می‌دهید ما می‌فهمیم که چیست؟ اما چون به شما اطمینان داریم که نظر خیر دارید و برای معالجه ما به ما نسخه می‌دهید ما هم ساکتیم و هیچ اعتراضی به شما نمی‌کنیم. نمی‌گوییم چرا نسخه انگلیسی است؟ چرا این داروها را دادید؟ هیچ چیز نمی‌گوییم، تسلیم محضیم. دین ما هم به ما گفته است قرآن را ولو نفهمید بخوانید، محکومش کرده بود، دکتر ساکت شده بود.

چقدر خوب است آدم بتواند جواب بدهد. یک کاری کنید بتوانید جواب بدهید، این‌هایی که به دینتان اعتراض می‌کنند بلد باشید جواب بدهید. من یادم هست وقتی که صرف می‌خواندیم روز اول این بود: بدان أیّدک الله. چرا بدان گفت؟ بخوان نگفت؟ می‌گفتند برای اینکه در دانستن خواندن هست اما در خواندن ممکن است دانستن نباشد. خیلی‌ها صرف می‌خوانند، اما نمی‌فهمند. فایده‌اش چیست؟

هر که داند صرف میر میر را / بگسلد هفتصد غل و زنجیر را





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 11:10 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

دهان، باب ‌الله است

hasanzadeh1

شیخ طوسی از پیامبر اکرم(ص) نقل می‌کند که آن حضرت فرمودند: «در غیر یاد خدا، زیاد سخن نگویید، زیرا سخن زیاد در غیر یاد خدا، سبب قساوت قلب می‌شود؛ چه اینکه، دورترین مردم از خدا کسی است که قساوت قلب داشته باشد». شیخ طوسی این حدیث را به عنوان اولین حدیث کتاب «امالی» خود قرار داده است و این حکایت از عنایت خاص ایشان به آن حدیث و به این مطلب است.

شیخ کلینی نیز، آن را به اندک اختلافی از امام صادق(ع) نقل کرده است که امام صادق(ع) فرمودند: حضرت مسیح(ع) می‌فرمودند: «در غیر یاد خدا، زیاد سخن مگویید، زیرا کسی که در غیر یاد خدا زیاد سخن می‌گویند، قسی‌القلب و سخت دل می‌شوند، گرچه خودشان ندانند».

مجلس سکوت!

حضرت استاد به حق عامل به این دستورالعمل هستند سنجیده و کم، ولی عمیق سخن می‌گفتند، در درس از سخنان حاشیه‌ای و زینت بخش پرهیز می‌کرده و گزیده گوی بودند و نغزپرداز و حقیقتاً مصداق این شعر که:

کم گوی و گزیده گوی چون در/ تا ز اندک تو جهان شود پر

یکی از درس‌های بزرگی که از سال‌ها حضور در محضر استاد علامه حسن زاده آملی گرفتیم سکوت و کم گویی ایشان بود، با آمدن حضرت استاد به محل درس هاله‌ای از سکوت بر مجلس حکمفرما می‌شد و تا آغاز رسمی درس، این چند دقیقه، مجلس، مجلس سکوت بود.

دهان، باب ‌الله است

آن روز نیز حضرت استاد به سالکان وادی عشق و معرفت هشدار دادند: دهان باب ‌الله است، صادرات و وارداتش را کنترل کنید، دهان گوش جان است، سعی کنید چانه‌تان را عقل بچرخاند.

 

بهترین جواب

یکی از شاگردان حضرت استاد در این زمینه این چنین می‌نویسد: حکیم فرزانه علامه حسن‌زاده آملی نقل فرموده است: که هر گاه کسی با مرحوم علامه طباطبایی به مسافرت می‌رفت تا از علامه سؤالی نمی‌کرد، علامه با احدی سخن نمی‌گفت.

باید دانست که هر پرسشی را نیز نباید پاسخ گفت و این نشانه معرفت است، روزی در محضر درس استاد علامه حسن زاده آملی از فیض معرفت آن حضرت بهره می‌جستیم، شخصی از استاد پرسشی کرد. استاد فرمودند: بسیار خوب! چون جلسه درس به پایان رسید، آن شخص به استاد عرض کرد: آیا بسیار خوب هم جواب است؟ آقا فرمودند: بله و بهترین جواب همین بود!

زندانی در عالم مکاشفه

حضرت استاد در این خصوص مکاشفه‌ای را نقل می‌فرمایند: در سحر شب یکشنبه ۵ مردادماه ۱۳۴۸ بعد از ادای نافله شب و نافله و فریضه صبح در اربعینی که ذکر جلاله «الله» را هر روز بعد از نماز صبح به عددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن طوری به صدا در آمد و می‌لرزید، آن چنان صدایی که مثلاً تراکتور روی سنگ‌های درشت و جاده ناهموار می‌رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولی در بدنی مثل بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت.

دیدم در میان خانه‌ای مانند پرنده‌ای که در خانه‌ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می‌کند و راه خروج نمی‌یابد، تخمیناً در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می‌شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم، نمی‌توانم به در بروم، سخنی از گوینده‌ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت: این محبوس بودنت بر اثر حرف‌های زیاد و بیخود تو است، چرا حرف‌هایت را نمی‌پایی!؟

من در آن حال چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم(ص) برای نجاتم قسم دادم و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‌ای که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد، از آنجا در رفتم و پس از به در آمدن چندین به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.

و هنگامی که از حبس رهایی یافتم، یعنی از خانه به در آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم، که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌های گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‌ای ندیدم.

و می‌بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر می‌کنم به گونه‌ای که رویم، یعنی مقادیم بدنم همه به سوی آسمان است و پشت به سوی زمین و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز و بسیار خدای متعالی را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم دادم که کشف حقایقی برایم دست دهد و در همین حال به خود آمدم.

آن محبوس بودن چند دقیقه، بسیار در من اثر بد گذاشت به گونه‌ای که بدنم خسته و کوفته شده بود و سرم و شانه‌هایم همه سخت درد گرفت و قلبم به شدت می‌زد.

ذکر سکوت!

روزی حضرت استاد در محفل درس فرمودند: یکی از دوستان می‌گفت، در مراقبتی که داشتم، مکاشفه‌ای روی داد به حضور حضرت رسول الله الاعظم(ص) شرفیاب شدم از آن حضرت ذکر خواستم، فرمودند: من به شما ذکر سکوت می‌دهم

منبع : کتاب صراط سلوک





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 10:09 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

تمام کوشش و تلاش آیات قرآن ؟؟؟

j12

تمام کوشش و تلاش آیات قرآن این است که ما را موحد بار بیاورد

اگر خدای سبحان خواست چیزی به مومن عطا کند، کریمانه عطا می کند. خداوند می‌فرماید شما هم با زیردستان خود کریمانه رفتار کنید. جامعه را نباید اطعام کرد بلکه باید اکرام کرد. قرآن نمی‌خواهد فقط شکم مردم سیر باشد، غرض اصلی قرآن اکرام مردم است. باید آبروی مردم تامین شود. خدای سبحان سالن تدریسی دارد که مدرس آن اکرام است و اگر گفتند به اخلاق اسلامی تاسی کنید یعنی با کرم و اخلاص زندگی کنیم. خداوند می فرماید کسی که از ما روی برگردان است مشکل خودش است و باید این مشکل را برطرف کند. در عین حال خداوند بشارت می‌دهد که اگر کسی مشکلی پیدا کرد ولی با ایمان و با تقوا باشد خدا می‌تواند از راه‌هایی که همان فرد دوست دارد مشکلش را حل کند و روزی او را تامین کند.خداوند این برکت توحید و ایمان به غیب را به عنوان بهترین نشانه کرم به افراد مومن می دهد.  تدبر در قرآن کریم انسان را موحد بار می آورد. خیلی ها اسلام آدامسی دارند که تا زمانی که در دهن آنها مزه دارد لازم دارند. اگر کسی در خدمت قرآن کریم بود و مزه توحید را چشید همیشه خودش حرکت می‌کند. بین کسی که با طناب او را ببرند تا کسی که خودش برود فرق زیادی است. اگر کسی لذت قرآن در جان او جلوه کرد، مجذوبانه حرکت می کند که به برکت خون‌های پاک شهدا و کوشش امام راحل جامعه ما در حال حرکت در این مسیر است. تمام کوشش و تلاش آیات قرآن این است که ما را موحد بار بیاورد. اگر موحد شدیم نه بیراهه می‌رویم نه راه کسی را می‌بندیم. اگر راه قرآنی در جامعه ما که معطر به خون‌های پاک شهیدان شده بیشتر رواج پیدا کند هیچ مشکلی در کشور وجود نخواهد داشت. آنهایی که به فکر تحریم ایران هستند استقلال، عظمت و مقاومت ایران را درک نکرده‌اند.





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 10:06 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

هجرت معنوى خروج از بیت نفس بسوی إلى اللّه و رسوله است

Image result for ‫امام خميني‬‎

یکى از آداب قلبیّه در عبادات و وظایف باطنیّه سالک طریق آخرت، توجّه به عزّ ربوبیّت و ذلّ عبودیّت است و آن یکى از منازل مهمّه سالک است، که قوّت سلوک هر کس به مقدار قوّت این نظر است، بلکه کمال و نقص انسانیّت تابع کمال و نقص این امر است. و هر چه نظر انیّت و انانیّت و خودبینى و خودخواهى در انسان غالب باشد، از کمال انسانیّت دور و از مقام قرب ربوبیّت مهجور است. و حجاب خودبینى و خودپرستى از جمیع حجب ضخیم‏تر و ظلمانى‏ تر است، و خرق این حجاب از تمام حجب مشکلتر و خرق همه حجب را مقدّمه است، بلکه مفتاح مفاتیح غیب و شهادت و باب الابواب عروج به کمال روحانیّت خرق این حجاب است. imama10 تا انسان را نظر به خویشتن و کمال و جمال متوهّم خود است، از جمال مطلق و کمال صرف محجوب و مهجور است، و اوّل شرط سلوک إلى اللّه خروج از این منزل است، بلکه میزان در ریاضت حق و باطل همین است. پس هر سالک که با قدم انانیّت و خودبینى و در حجاب انّیّت و خود خواهى طىّ منزل سلوک کند، ریاضتش باطل و سلوکش إلى اللّه نیست، بلکه إلى النفس است: «مادر بتها بت نفس شما است». [۱] قال تعالى: وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً الىَ اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى‏ اللَّه. [۲] هجرت صورى و صورت هجرت عبارت است از هجرت به تن از منزل صورى به سوى کعبه یا مشاهد اولیاء (ع)، و هجرت معنوى خروج از بیت نفس و منزل دنیا است إلى اللّه و رسوله، و هجرت به سوى رسول و ولىّ نیز هجرت إلى اللّه است. و ما دام که نفس را تعلّقى به خویش و توجّهى به انّیّت است مسافر نشده، و تا بقایاى انانیّت در نظر سالک است و جدران شهر خودى و اذان اعلام خود خواهى مختفى نشده، در حکم حاضر است نه مسافر و مهاجر.

و در مصباح الشّریعة است: قالّ الصّادق علیه السّلام: العبودیّة جوهرة کنهها الرّبوبیّة، فما فقد من العبودیّة وجد فی الرّبوبیّة، و ما خفى من الرّبوبیّة أصیب فی العبودیّة. [۳] کسى که با قدم عبودیّت سیر کند و داغ ذلّت بندگى را در ناصیه خود گذارد، وصول به عزّ ربوبیّت پیدا کند. طریق وصول به حقایق ربوبیّت سیر در مدارج عبودیّت است، و آنچه در عبودیّت از انّیّت و انانیّت مفقود شود در ظلّ حمایت ربوبیّت آن را مى‏یابد، تا به مقامى رسد که حق تعالى سمع و بصر و دست و پاى او شود

  [۱]- «مادر بتها بت نفس شماست             زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست» – مولوى‏

 [۲]- «کسى که از خانه‏ اش بیرون شود در حالى که هجرت کننده به سوى خدا و رسول اوست، آن گاه مرگ او را در یابد، پاداش او بر خدا واقع (و لازم) شده.» (نساء- ۱۰۰).

 [۳]- «بندگى گوهرى است که باطن آن ربوبیت است، پس، هر چه از بندگى به دست نیامده باشد، در ربوبیت یافته مى‏ شود. و هر چه از ربوبیت پوشیده و پنهان باشد، در بندگى حاصل مى‏گردد.» مصباح الشّریعة، «فی حقیقة العبودیة»، باب ۱۰۰٫

آداب الصلاة، ، ص: ۸





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 10:03 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

آنجا هم نفس لوّامه است

moj

یک سفارشنامه دارد پیغمبر اکرم به عبدالله ابن مسعود در بِحار هم هست. هفت، هشت، ده صفحه شاید بشود، مفصّل هست، یک بخشش را می گویم، خطاب می کند می گوید:

یا ابن مسعود اَکثِر مِنَ الصّالِحات وَ البِر،ّ (کارهای خوب زیادانجام بده) فَاِنَّ المُحسِنَ و المُسِیءَ یَندَمان،هم شخصی که در دنیا کار خوب می کرده، هم نعوذ بالله آن کسی که کار بد می کرده است ،هر دو پشیمانند روز قیامت! مگر می شود؟!

یَقولُ المُحسِن یا لَیتَنی اِزدَدتُ مِنَ الحَسَنات، روز قیامت وقتی وارد شدی، دیدی به اینکه این عمل نیک چقدر بُرد دارد،حسرت می خوری چرا بیشتر نکردم! وَ یَقولُ المُسیءُ قَصَّرتُ (بعد هم می گوید) وَ تَصدیقُ ذلک، پیغمبر استشهاد به آیه می کند ، قولُهُ تعالی: و لاأُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَه، این نفس لوّامه نه فقط دراین عالم است، آنجا هم نفس لوّامه است، ولو اینکه کارهای خوب کرده باشی.می گویی ای کاش بیشتر کرده بودم.





[ سه شنبه 11 آبان 1395  ] [ 10:01 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

هرچه انسان خدا را بیشتر دوست داشته باشد

هرچه انسان خدا را بیشتر دوست داشته باشد، بیشتر می‌خواهد به او نزدیک شود.

8

بالاترین انگیزه‌ای که انسان را وادار می‌کند در مسیر تقرب به خدا گام بردارد، محبت خداست. هرچه انسان خدا را بیشتر دوست داشته باشد، بیشتر می‌خواهد به او نزدیک شود. حال این پرسش مطرح می‌شود که چه کنیم که محبت پیدا کنیم؟ محبت ارزشی متعالی است و به سادگی یافت نمی‌شود و نیاز به تلاش و کوشش در پیمودن راه آن دارد؛ البته همه مؤمنان مرتبه‌ای از محبت خدا را دارند. قرآن نیز در این‌باره می‌فرماید: «وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ»[۱]. خداوند در آیه‌ای دیگر حداقل این محبت را این‌گونه بیان می‌کند؛ «قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَآؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ»[۲]

اگر انسان پدر، مادر، فرزندان، همسر، اموال، کسب و کار،‌ و یا مسکن و کاخش را از خدا دوست‌تر بدارد و این محبت‌ها مانع از اطاعت خدا شوند، در معرض خطر بسیار بزرگی است. انسان نباید هیچ چیز را از خدا بیشتر دوست بدارد. این یک مرتبه ‌از محبت است که لازمه ایمان است، ولی کل مسأله نیست. این‌که انسان واقعا خدا را دوست بدارد و حاضر باشد جانش را فدای راه خدا و اسلام کند، نعمت بسیار بزرگی است، اما این کف مسأله است و کمتر از این حد خطرناک است  و خداوند نسبت به آن هشدار می‌دهد.

 

خداوند بندگانی دارد که محبت‌شان نسبت به خدا فوق درک ماست. درباره حضرت شعیب علی‌نبیناوآله‌وعلیه‌السلام نقل شده است که سال‌هایی طولانی گریه کرد تا چشم‌هایش نابینا شد. خدای متعال دوباره چشم‌هایش را به او برگرداند. باز سال‌ها گریه کرد تا دوباره چشمش نابینا شد. باز خدای متعال چشم‌هایش را به او برگرداند. باز سالیانی گریه کرد. خداوند به او وحی کرد:[۳] اگر از ترس جهنم گریه می‌کنی، من جهنم را بر تو حرام می‌کنم. اگر آرزوی بهشت داری، من بهشت را در اختیار تو گذاشتم. دیگر چه می‌خواهی؟ عرض کرد: خدایا! تو می‌دانی گریه من، نه از ترس جهنم است و نه به خاطر رسیدن به بهشت، من تو را دوست دارم و خواستار لقای تو هستم؛ من می‌خواهم به تو نزدیک شوم. خدای متعال نیز به او وحی کرد که چون این‌گونه هستی، من کلیم خودم را خادم تو قرار خواهم داد. داستان فرار حضرت موسی به مدین و ملاقات با دختران شعیب مقدمه بود برای این‌که موسی هشت یا ده سال برای شعیب شبانی کند.

حقیقت این مسایل چیست؟ واقعا گریه برای دوستی خدا آن‌هم در حدی که چند بار انسان کور شود و باز بینا شود، به چه معناست؟  این‌ها مسایلی است که برای ما درست قابل فهم نیست. درباره مراتب معرفت و محبت حضرت ابراهیم نیز این‌گونه آمده است[۴] که وقتی حضرت ابراهیم از نمرودیان جدا شد و به طرف سرزمینی که خداوند متعال برایش مقدر فرموده بود، می‌رفت، گله‌ بزرگی به همراه خود داشت.[۵] در شب تاریکی  جبرئیل به امر خداوند فریاد زد: «سبّوحٌ قُدّوس». حضرت ابراهیم حالت جذبه‌ای پیدا کرد و گفت‌: ای کسی که اسم محبوب من را بردی! نصف این گوسفندان را به تو می‌بخشم، یک بار دیگر اسم محبوبم را تکرار کن! نمی‌دانم گاهی برای شما اتفاق افتاده که نیمه شبی بلند شوید و صدای قرآن، اذان یا مناجاتی به گوشتان برسد و حالت ابتهاجی پیدا کنید؟! جبرئیل یک بار دیگر گفت: سبوح قدوس. باز شوق ابراهیم بیشتر شد و گفت بقیه‌ گله‌ام  را نیز به تو بخشیدم، یک بار دیگر تکرار کن. این چه حالتی است که از شنیدن نام محبوب در دل ابراهیم پدید آمد؟ مگر محبت چه طور می‌شود و به کجا می‌تواند برسد که حضرت ابراهیم برای شنیدن نام محبوبش حاضر است هستی‌ و سرمایه‌اش را بدهد؟ اجمالا باید بدانیم که بین محبت ما تا محبت حضرت ابراهیم از زمین تا آسمان فاصله است؛ ما خدا را دوست داریم، علی علیه‌السلام نیز خدا را دوست داشت، اما  محبت ما با محبت امیرمؤمنان و حضرت ابراهیم خیلی خیلی تفاوت است. باید باور کنیم که چنین مراتبی از محبت خدا برای انسان ممکن است، و کمال حقیقی و ارزش انسانی انسان به همین است که چنین رابطه‌ای با خدا داشته باشد.

اگر این‌ها واقعیت دارد، و انبیا آمده‌اند تا ما را به همان راهی ببرند که خودشان رفتند و به همان مقامی برسانند که خودشان به آن رسیدند، ما نیز باید طالب چنین مقولاتی باشیم. البته نمی‌گویم باید مثل آن‌ها بشویم؛ ما خیلی کوچک‌تر از این هستیم که بتوانیم به صورت صادقانه مرتبه اول محبت را داشته باشیم، و اگر همین مرتبه اول را داشته باشیم که مورد غضب الهی واقع نشویم، باید کلاهمان را به عرش بیاندازیم، ولی هستند بندگانی که همت‌هایی بلند و دل‌هایی پاک دارند، مسیر انبیا باورشان است، و می‌دانند کمال همین است و باید راه آن‌ها را رفت. البته رفتن این راه هیچ منافاتی با انجام وظایف اجتماعی و سیاسی ندارد؛ بت‌شکنی و به آتش افتادن حضرت ابراهیم نیز در همین مسیر بود. بندگی و محبت الهی در همه چیز سرایت می‌کند و همه جا جلوه‌هایش ظاهر می‌‌گردد؛ حُبُ‏ اللَّهِ‏ إِذَا أَضَاءَ عَلَى سِرِّ عبدٍ أَخْلَاهُ عَنْ کُلِّ شَاغِلٍ وَ کُلِّ ذِکْرٍ سِوَى اللَّه؛[۶]وقتی محبت خدا در دل فردی طلوع کند، او را از هر دل‌مشغولی باز می‌دارد.

[1] . بقره، ۱۶۵٫

[۲] . توبه، ۲۴٫

[۳] . البته این وحی‌ها نیز بیشتر جنبه آموزندگی دارد؛  باید کسانی این داستان‌ها را بشنوند و یاد بگیرند و حقایقی را درک کنند.  وگرنه خداوند از علت گریه حضرت شعیب  ناآگاه نبود و بهتر از همه می‌دانست او برای چه گریه می‌کند.

[۴] . تفسیر صافی، ج۱، ص۵۰۵٫

[۵]. در روایت است که خداوند هیچ پیغمبری را مبعوث نفرمود مگر این‌که مدتی او را به شبانی واداشت، تا این‌که  با مردم با ملایمت رفتار کند و توقع زیادی از مردم نداشته باشد و نادانی‌ها و غفلت‌هایشان را تحمل کند.

[۶] . مصباح الشریعة، باب ۹۲، ص۱۹۲٫





[ یک شنبه 9 آبان 1395  ] [ 8:14 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ما به خدا نباید اعتراض کنیم

mojtahedi2

ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیماران می شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می گوید: « به این چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته ی بی نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان و کباب. » مریض ها همه یک جور به دکتر نگاه می کنند. حتی به کسی هم که می گوید غذا ندهید، او می فهمد که امروز عمل جراحی دارد و نباید غذا بخورد، چون می فهمد و می شناسد که دکتر خیرش را می خواهد، اعتراضی نمی کند.
حالا اگر بلند شود و بگوید که چرا به آن مریض چلوکباب بدهند و به من ندهند، دکتر می فهمد که این شخص روانی است. ما هم اگر به خدا بگوییم خدایا چرا به فلانی خانه ی دو هزار متری دادی و به من ندادی، ما هم روانی هستیم. ما هم قضا و قدر الهی را نشناختیم و نفهمیدیم. باید بفهمیم همانطور که مریض می فهمد و به دکتر اعتراض نمی کند، ما هم به خدا نباید اعتراض کنیم و هر چه به ما می دهد راضی باشیم.

منبع: مجموعه سلوک ابرار ۲





[ جمعه 7 آبان 1395  ] [ 10:55 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

هر قدرى استعداد شناسائى دارید با خدا آشنا شوید

pahlevani

اى عزیزان من! شناسائى خداوند به قدر نفوس مخلوقات است. باید بکوشید به هر قدرى استعداد شناسائى دارید با خدا آشنا شوید.

اى عزیزان من! اگر خدا جل و عزّ را بی علم و ادراک و استدلال بخواهید بدانید و بى شهود بشناسید، به گمراهى مبتلا شوید، زیرا شیطان و نفس دست از شما بر نمی‏دارند.

اى عزیزان من! زندگى شما باید بر پاى خدا شناسى باشد تا شب و روز خود را بر این پایه بگذرانید.

اى عزیزان من! بشر محتاج به تمام عالم است. با این احتیاج اگر خدا جل و عزّ را نشناخته باشید و بخواهید رفع احتیاج خود کنید، به شرک و هزار گونه ناملایمات و صفات ناپسندیده مبتلا خواهید شد.

اى عزیزان من! عالم از هم گسیخته نشده و ظلم و ستم زیاد نشده، پریشانى جامعه را فرا نگرفته، مگر در اثر دورى از خدا و خدا را از قلم و نظرانداختن.

اى عزیزان من! اگر میخواهید با آسودگى زندگى کنید، ناچارید که اول خدا را بشناسید؛ به قدر استعداد، پس از آن آسودگى طلب کنید.

اى عزیزان من! در هیچ کارى خدا را از نظر نینداختید مگر این که از آن کار نتیجه نگرفتید یا نتیجه سوء عائد شما شد.

اى عزیزان من! باید در این امر (خداشناسى) مجاهدات بسیار کنید تا به نتایج سوئش (عدم معرفت خداوند (عزوجل) مبتلا نشوید.

اى عزیزان من! کسى از این اندیشه (خدا شناسى) زیان ندیده. شما هم قبل از هر شغل به خصوص تحصیل علم به این اندیشه بیشتر اهمیت دهید تا در زندگى نتائجش را ببرید.

پند نامه سعادت، ص:22





[ جمعه 7 آبان 1395  ] [ 10:53 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

هیچکس را آستر زندگی‌ خود قرار ندهید

b-j006

من دون الله» هیچکس را آستر زندگی‌ و «بِطَانَه» خود قرار ندهید

وجود مبارک فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بیتش بیت توحید و تعلیم و تزکیه بود؛ یعنی همان کاری که ذات اقدس الهی وظیفه انبیا(علیهم السلام)، مخصوصاً وجود مبارک حضرت قرار داد ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾،[۱] وجود مبارک زهرا(سلام الله علیها) در عین خانه‌داری, ذکری که بر زبان مطهّرش جاری بود توحید بود و فرزندش وجود مبارک امام حسن(علیه السلام) همین که به حرف آمد و به جایی رسید که کلماتی بفهمد، وجود مبارک صدیقه کبرا به او معالم توحید تعلیم داد؛ «طُوبَی لِمَنْ هُدِیَ لِلْإِسْلَامِ»[۲] این حرف‌های عادی حضرت در خانه است که مشغول انجام کار بود، نه اینکه در جمع زنان؛ آن جمع زنان و خطبه‌ها حساب دیگری بود. «طُوبَی‏ لِمَنْ‏ هُدِیَ‏ لِلْإِسْلَامِ وَ کَانَ عَیْشُهُ کَفَافاً وَ قَنِعَ‏ بِه»؛ خوشا به حال کسی که به اسلام هدایت شده است. این «طوبی» یک درخت طیّب و طاهری است که دو حدیث درباره همین درخت از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد شده است؛ در محفلی وجود مبارک حضرت فرمود: «طوبی» شجره‌ای است در بهشت که ریشه آن در خانه من است، در مجلس و محفلی دیگر فرمود «طوبی» شجره‌ای است که ریشه‌ آن در خانه علی‌بن‌ابی‌طالب(سلام الله علیه) است؛ یکی از اصحاب به حضرت عرض کرد ما قبلاً از شما شنیدیم که فرمودید «شجره طوبی» ریشه‌اش در خانه من است و الآن می‌فرمایید که در خانه علی‌بن‌ابی‌طالب است، فرمود هر دو حق است و هر دو را گفتم، چون «دَارِی‏ وَ دَارَ عَلِیٍّ وَاحِدَة»؛[۳] خانه من و خانه علی در قیامت یکی است. اگر او نفس وجود مبارک پیغمبر شد، خانه ایشان هم یکی می‌شود؛ البته نه وحدت زمانی یا زمینی, وحدتی که مناسب با آن عالم باشد، فرمود:


ادامه مطلب


[ جمعه 7 آبان 1395  ] [ 10:50 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

حیف نیست که ما از این پدر مهربان غافل باشیم!

naseri3

شما فرزندان روحانی و معنوی امام زمان علیه السلام هستید. اگر بدانید که عشق به آقا امام زمان علیه السلام چه روحی و چه طراوتی به انسان می دهد،‌اگر بدانید که به حسب نقل بزرگان مثل سید بن طاووس چه علاقه ای و چه لطف و مهربانی،‌امام زمان علیه السلام به شما دارد، و ‌اگر بدانید با چه کسی روبرو هستید از یاد او غافل نمی شوید و او را فراموش نمی کنید، ‌او از پدری مهربان تر و از مادری مهربان تر است. و همه اهل بیت علیهم السلام اینجوری هستند. اما آقا صاحب الزمان علیه السلام محبتشون یک محبت دیگر است. شما و ما باید این حس را داشته باشیم و این ارتباط را، که با چه کسی مواجه هستیم؟! کیست طرف مقابل ما؟! آن بزرگوار از بعضی تشرقات پیدا است که اگر فلانی را می دیدند، مثلا فرض کنید رزقی نصیبشان شده خدمت امام زمان علیه السلام رسیدند، از اقوام شما ،‌نزدیکان،‌ آشنایان و… ‌حضرت سوال می کردند (آنهایی که شما از حیث عاطفی وابسته هستید) و این یک دنیا محبت و عشق و لطافت است،، ‌آن وقت حیف نیست که ما از این پدر مهربان غافل باشیم! کسی که لحظه به لحظه، پیگیر قضایای ما است، و به فرمایش مرحوم آیت الله بهجت که مکرر می فرمودند: این صحبتی که می خواهم با شما بکنم و حرفی که از دهان من بیرون می آید قبل از اینکه به گوش شما برسد، خدمت آقا امام زمان علیه السلام می رسد و علم امام محیط به این صحبت است،‌ قبل از اینکه شمای مخاطب بشنوی، ‌او اطلاع پیدا می کند و اطلاع دارد. این پدر مهربان انتظاراتی دارد، خب ما چه کرده ایم که آن بزرگوار خیمه و بیابان را ترجیح بدهد از خانه های ما!!!

ما چقدر کوتاهی کرده ایم که آن بزرگوار با اینکه سفارش می کند که به یادش باشیم، برایش دعا کنیم، باز ما غافل هستیم و مثل آدمی که مسموم است و عادت کرده به خوردن سم، خودمان را با کارهای روزمره مشغول می کنیم، که این سمی به جان ما است و خدای ناکرده در آن گناه و معصیت باشد. و از این ارتباط، از این انس و توجه خودمان را با نصیب نمی کنیم. یک وظیفه ای ما داریم، بلکه وظایفی داریم در مقابل آن بزرگوار که (اگر درست انجام بدهیم) بهره هایش را خودمان می بریم، دنیایی و آخرتی.

« ابوالحسن علی بن مهزیار می گوید، وقتی من جدا شدم و خواستم برگردم به اهواز

رفتم خدمت حضرت و پانصد دینار پول داشتم. رفتم در چادر (خیمه) کناری که حضرت تشریف داشتند، این پانصد دینار را گذاشتم محضر حضرت و عرض کردم که یا ابن رسول الله شما اینجا خرج هایی دارید و من دلم می خواهد این پول را به شما هدیه بدهم ، شما صرف کنید برای فقرا و سادات مدینه یا کسانی را که صلاح می دانید». اصلا از خود نقل و از خود جریان پیدا است آنقدر حضرت مراعات می کنند که این پسر مهزیار یک هدیه ای را آورده و حضرت صلاح دانسته اند که این پانصد دینار پیش خودش باشد و این را از دست ندهد، بعد من عبارت را در کتاب «دلائل الامامه» دیدم، آنجا خیلی جالب نقل می کند، حضرت می فرماید که: ابن مهزیار هدیه ای دادی و خدا تو را رحمت کند، هدیه تو را پذیرفتم، فکر نکنی که هدیه تو را دارم رد می کنم این هدیة تو مال من، ولی تو، راه طولانی در پیش داری من هم یک تقاضایی از تو دارم و آن اینکه دوباره این پانصد دینار را از من بپذیر و همراه تو باشد برای اینکه راه طولانی در پیش داری و وقتی به اهواز رسیدی، نیازت می شود. با لطافت این پول را برگرداندند به ابن مهزیار، بعد ابن مهزیار می گوید که آقا پس برای زن و بچه های من هم دعا کنید، و حضرت دست هایشان را می برند بالا و تک تک را دعا می کنند و ابن مهزیار دلش خوش می شود.

من خودم گاهی این داستان را سابق شنیده بودم، فکر می کردم که ابن مهزیار آنجا رفته و مانده و بعد از یک هفته حضرت خسته شده اند و به او فرموده اند که خیلی خب می خواهی بروی، برو. ولی بعد که مراجعه کردم به کتب مادر، دیدم اصلا اینجور نبوده و این مهمان حضرت بوده و از او پذیرایی می شده تا حدود یک هفته، بعد از یک هفته به دل شوره می افتد و شدید مضطرب می شود، حضرت می پرسند که ابن مهزیار، نگرانی؟ دلشوره داری؟ مشکلت چیه؟ (سابق اینطور بود قافله که حرکت می کرد گاهی تا یک سال راه بسته می شد و نمی شد سفر کرد چون در قافله امکانات بود و…) ابن مهزیارمی گویدکه آقا آخرین قافله قرار است فردا یا پس فردا از مکه به سمت عراق حرکت کند، ‌حضرت می فرمایند: خب اگر می خواهی بروی؟ برو. و این می آید اساس هایش را جمع می کند و می رود. و اینجوری نبوده که حضرت در ابتدا به او بگویند «برو». او مهربان است، ‌او مانند جد بزرگوارش است که وقتی دست به کسی می دادند دستشان را نمی کشید تا او خودش دستش را بکشد و یک همچنین مولای کریمی ما داریم که دستش به طرف آسمان برای ما همیشه بلند است، آن وقت چرا ما باید غافل باشیم، چرا ما باید به یاد حضرت نباشیم،‌ چرا ما باید حضرت را حاضر و ناظر ندانیم، چرا نباید محبوبمان و معشوقمان امام زمان علیه السلام باشد؟!





[ جمعه 7 آبان 1395  ] [ 10:39 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

این‏ها همه اطوار و اشکال ظهورات حق است

allameh02

تلمیذ: بعضى‏ ها در سخنان خود هنگام تکلم، ضمیر أنا استعمال نمی کنند و نمی گویند: من چنین کردم، و یا من رفتم و گفتم و امثال ذلک، بلکه پیوسته ضمیر غایب «هو» استعمال میکنند و میگویند: چنین کرد، رفت، غذا خورد. آیا منظورشان از این قسم تکلم، تأدب است، که میخواهند خود را عادت به من گفتن ندهند، و از منیت و نسبت افعال مختلف به خود، خوددارى کنند؟ و یا منظورشان استناد افعال به حق است و نمیخواهند پاى خود را در میان آورند، و خود را در مقابل حضرت حق، ذى وجودى پندارند؟

گرچه این مقام، مقام توحید صرف نیست و در آن مقام، غیر از حضرت حق چیزى دیده نمی‏شود و نسبت افعال به خود هم در حقیقت نسبت به حق است تبارک و تعالى.

علامه: در بعضیها شاید به حسب ظاهر همان جنبه تأدب باشد که نمیخواهند خود را عادت به مَن مَن گفتن بدهند، و براى مقام توحیدى یک نحو زمینه فراهم کردن باشد.

در مسئله توحید چنین به خاطر دارم که حضرت صادق علیه السلام بسیار توجه و تمایل دارند به این‏که لفظ هُوَ را به خدا برگردانند، که به مقام ذات اشاره کند. اگر این جور باشد هُوَیى جز خدا نداریم، و دیگر مسئله تمام است.

 

«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»،

 «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ* هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (غیر از هُوَ، اله نیست.) عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ* هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ (صحبت از هُوَ است، پاى هُوَ به میان مى‏آید.) السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ».

راجع به امیرالمؤمنین علیه السلام وارد است که آن حضرت در شب قبل از غزوه بدر، حضرت خضر علیه السلام را در خواب دیدند و به او گفتند: به من ذکرى بده که آن را بگویم و بر دشمنان غالب شوم! حضرت خضر به او گفت: بگو: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ.

چون صبح شد، خواب را براى رسول اللَّه بیان کرد، و حضرت رسول فرمودند: اى على! به تو اسم اعظم تعلیم داده شده است.

چه قدر این ذکر پرمعنایى است: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ؛ اى هو! جز تو هو نداریم. و این دیگر در مسئله توحید وجود خیلى روشن است؛ یَا هُوَ، یَا مَنْ هُوَ، یَا مَنْ هُوَ هُوَ، یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ. حضرت امیر علیه السلام فرموده‏ اند: من در جنگ بدر به این ذکر مشغول بودم.

امیرالمؤمنین علیه السلام جنگ میکرد و این ذکر را میگفت. بله، هُوَ از ظهورات خودش چیزهایى را نشان می‏داد.

آرى، این‏ها همه ظهورات است. مردم می بینند؛ امیرالمؤمنین علیه السلام با چشم دیگرى مینگرد. این‏ها همه اطوار و اشکال ظهورات حق است- جل و اعلا.

رساله لب اللباب ( طبع جدید )، ص: ۲۶۳





[ جمعه 7 آبان 1395  ] [ 10:36 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]