خنثی شدن اعجازآمیز توطئه قتل امام صادق علیه السلام

منصور دوانیقی (عبدالله بن محمد علی بن عبدالله بن عباس) دومین طاغوت و خلیفه عباسی بود، چندین بار تصمیم گرفت که امام صادق(ع) را بکشد، ولی آن حضرت به طور معجزه آمیزی از شر او نجات یافت یکی از آن موارد، ماجرای ذیل است: 

منصور دوانیقی روزی یکی از غلامان خود را بالای سرش نگهداشت و به او گفت به محض اینکه جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام) بر من وارد گردید گردنش را بزن.طبق ترتیب اجباری قبلی، بنا بود که امام صادق(ع) نزد منصور دوانیقی بیاید

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 28 تیر 1397  ] [ 4:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

دیدار با خدا

Image result for ‫دیدار با خدا‬‎

« یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه . اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره . لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد . کمی که رفت , با پیرزنی روبرو شد . پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود . پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد . تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س . پسرک به اون تعارف کرد . پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد . لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند . پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد . پسرک بسیار خوشحال بود . آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی . با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد . چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد . هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد پرسید : چی شده پسرم که این قدر خوشحالی ؟ پسر جواب داد : من با خدا نهار خوردم و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد : می دونی مادر , اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام . و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید : مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده ؟ و اون جواب داد : من امروز با خدا غذا خوردم . و ادامه داد : اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود ما نمی دانیم خدا چه شکلی است .
مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند ؛ بله یک دلیل .
پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید . ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید »







[ جمعه 3 آذر 1396  ] [ 6:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستان خدا چقدر به خدا اعتماد داریم ؟"

Image result for ‫اعتماد خدا‬‎

چقدر به خدا اعتماد داریم ؟

« یه روز یه کوهنوردی تصمیم به فتح یه قله میگیره . بعد از اینکه بار سفر میبنده واسه اینکه این افتخار تنها نصیب خودش بشه , تنها راه می افته . با تجربه ای که داشته و چون عجله ام داشته سر شب به نزدیکی قله میرسه . و چون میخواسته بین مردم بیشتر محبوب بشه که یه شبه قله رو فتح کرده و قهرمان دلیر مردمش بشه , شب رو هم به راه خودش ادامه میده . شب بود , فقط سفیدی کمرنگ برف رو میشد دید و صدای زوزه ی باد و سوزش سرما بود و دگر هیچ ! مرد به خودش دلداری میداد که  دیگه چیزی نمونده , الانا دیگه میرسم که یکدفعه پاش سر خورد و از اون بالا پرت شد پایین . وسط آسمون و زمین بود که دونه دونه خاطراتش اومد جلو چشمش که خداحافظ ای زندگی ناگهان بی اختیار چشماش رو بست و فریاد زد خدایا کمکم کن , یکدفعه احساس کرد که کسی دستش رو دور کمرش حلقه کرد و اون رو بین آسمون و زمین نگهداشت . دوباره فریاد زد خدایا کمکم کن , تو همین لحظه از آسمون یه صدایی اومد که آیا تو ایمان داری که من کمکت خواهم کرد ؟ مرد گفت ... آری ایمان دارم که آن صدا دوباره گفت پس طنابی که از آن آویزانی را پاره کن , ولی مرد خیال کرد که خیالاتی شده و طناب رو پاره نکرد .
فرداش تو همه روزنامه ها نوشته شد که امروز جسد یخ زده مردی که به یک طناب آویزان بود و فقط یک متر با زمین فاصله داشت , در قسمت پایینی کوه پیدا شد »







[ جمعه 3 آذر 1396  ] [ 2:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ارزش و اهمیت مساوات در اسلام

ارزش و اهمیت مساوات در اسلام

 

معنای عدالت

عدالت یعنی رعایت تساوی در زمینه استحقاق های تساوی و همین معنای درستی است و عدل نیز اینچنین مساواتی را ایجاب می نماید و این چنین مساواتی از لوازم عدل می باشد. عدالت به این معنی یعنی رعایت استحقاق ها و عطا کردن هر ذی حقی آنچه استحقاق آن را دارد. معنی حقیقی عدالت اجتماعی بشری، یعنی عدالتی که در قانون بشری باید رعایت شود و افراد بشر باید آن را محترم بشمارند، همین معنی می باشد.
 

مساوات اصل اصیل

یکی از اصول و ارکان ایدئولوژی اسلامی اصل مساوات و نفی تبعیض است. از نظر اسلام انسان ها به حسب گوهر و ذات برابرند، مردم از این نظر دو گونه یا چند گونه آفریده نشده اند، رنگ، خون، نژاد، قومیت ملاک برتری و تفوق نیست، سید قرشی و سیاه حبشی برابرند، آزادی، دموکراسی و عدالت در اسلام زاده برابری و مساوات انسانهاست. از نظر اسلام تنها در شرایط محدود و معینی، به خاطر یک سلسله مصالح که برای خود آن افراد و برای جامعه اسلامی ضروری است، به طور موقت سلب برخی حقوق از افراد می شود و این وضع هیچ ربطی به گوهر و ذات و خون و نژاد افراد ندارد. دوره موقت بردگی بردگان که از نظر اسلام داخل مقوله فرهنگی و آموزشی و پرورشی است نه مقوله اقتصادی و




[ جمعه 3 آذر 1396  ] [ 10:00 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستان خدا و گنجشک

Related image

داستان خدا و گنجشک

« فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت  دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم  كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغض راه بر كلامش بست . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند . خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود . سپس خدا گفت : چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد »







[ جمعه 3 آذر 1396  ] [ 8:00 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

گفتگو با خدا ...

گفتگو با خدا ...

خدا : بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است .
بنده : خدايا ! خسته ام ، نمي توانم .
خدا : بنده ي من ، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان .
بنده : خدايا ! خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم .
خدا : بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان .
بنده : خدايا ! سه رکعت زياد است .
خدا : بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان .
بنده : خدايا ! امروز خيلي خسته ام ! آيا راه ديگري ندارد ؟
خدا : بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله .
بنده : خدايا ! در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد !
خدا : بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله .
بنده : خدايا ! هوا سرد است ! نميتوانم دستانم را از زير پتو در بياورم .
خدا : بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد .
خدا : ملائکه ي من ! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده ، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده .
ملائکه : خداوندا ! دوباره او را بيدار کرديم ، اما باز خوابيد .
خدا : ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست .
ملائکه : پروردگارا ! باز هم بيدار نمي شود !
خدا : اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر ميآورد .
ملائکه : خداوندا ! نمي خواهي با او قهر کني ؟
خدا : او جز من کسي را ندارد ... شايد توبه کرد ...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری .

 







[ پنج شنبه 2 آذر 1396  ] [ 4:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستان خدا "ايمان به خدا"

 ‫ایمان به خدا‬‎

ايمان به خدا

مرد جوانى که مربى شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود ، به خدا اعتقادى نداشت . او چيز هايى را که درباره خداوند و مذهب مى شنيد مسخره مى کرد . شبى مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولى ماه روشن و همين براى شنا کافى بود . مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود . ناگهان سايه بدنش را همچون صليبى روى ديوار مشاهده کرد . احساس عجيبى تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد . آب استخر براى تعمير خالى شده بود !







[ پنج شنبه 2 آذر 1396  ] [ 8:00 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستان " محبوب تر از پیامبر خدا "

محبوب تر از پیامبر خدا‬‎

داستان " محبوب تر از پیامبر خدا "

وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداونددر خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد ، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود . وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد ، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است . وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد ، دید پیرزن مشغول ذکری است :

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»

خدایا شکرت که نعمت دادی ، کرم کردی ، زیبایی دادی ، کرامت دادی .

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند ، چرا چنین ستایش می کند ؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم ؛ برگردم ، اجازه بگیرم و بعد داخل شوم . به دم خرابه بازگشت و گفت : « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت : « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید : خانم ! مگر مرا می بینی ؟

گفت : نه . پرسید : پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟ پیرزن گفت : همان


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 1 آذر 1396  ] [ 4:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

خدا و کودک

خدا و کودک‬‎

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد : در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت : اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند . خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد : من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ ... خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشتهّ تو ، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم ؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید .. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، می توانی او را ... *** مـادر *** صدا کنی .







[ چهارشنبه 1 آذر 1396  ] [ 10:00 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

یاد داری!!!

عکس و تصویر خواستند یوسف را بکشند، یوسف نمرد... خواستند آثارش را از بین ببرند، ارزشش بالاتر رفت... ...

خواستند یوسف را بکشند، یوسف نمرد...
خواستند آثارش را از بین ببرند، ارزشش بالاتر رفت...
خواستند او رابفروشند که برده شود،پادشاه شد...
خواستند محبتش از دل پدرخارج شود، محبتش بیشتر شد...


از نقشه های بشر نباید دلهره داشت...
چرا که اراده ی خداوند بالاتراز هر اراده ای است...

یوسف میدانست، تمام درها بسته هستند، اما به خاطر خدا ؛حتی به سوی درهای بسته هم دوید...
و تمام درهای بسته برایش باز شد...
اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شد،به دنبال درهای بسته برو

چون خدای "تو"و "یوسف" یکی ست.......







[ جمعه 31 شهریور 1396  ] [ 12:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

نوشته یک پزشک در مورد کمک به دیگران

نوشته یک پزشک در مورد کمک به دیگران

سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم ؛

کنار بانک دستفروشی بساط باطری ، ساعت ،فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود. 

دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است.

آن زمان تلفنهای عمومی با سکه های دو ریالی کار میکردند. 

جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده ؛

او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: 

اینها صلــــــواتـــــــــــــــی است!

گفتم: یعنی چه؟

 گفت: برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.

(دو ریالی صلواتی موجود است)

باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم...

گفتم: 

مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟ 

با کمال سادگی گفت:

۲۰۰ تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.

مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم ،

دیدم این دست فروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد، 

در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم .

 

احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم . 

آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم . این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. 

 

من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم...

به او گفتم : 

چه کاری میتوانم بکنم؟ 

گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم. 

گفت: آقای دکتر شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد! 

صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم ، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. 

 

دگرگون شده بودم 

ما کجـــــــــا اینها کجـا؟!

از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون؛

(شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم)

 

دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، 

اما گفته های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:

گفت باور نمی کردم که تو را 

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و ما خاموش ..

 

راستى یك سوال  :

 شغل شما چیه؟

برای بخشنده بودن پول مهم نیست باید ببینیم چی داریم گاهی با بخشیدن یک لبخند کوچک میتونیم بزرگترین بخشش رو داشته باشید

 







[ سه شنبه 28 شهریور 1396  ] [ 8:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

اخلاص در عمل

Image result for ‫اخلاص در عمل‬‎

داستانهای عرفانی

اخلاص در عمل

منقول است كه مرحوم حاجي سبزواري (رضوان الله عليه ) براي عیادت بيماري مي رفت و عده اي هم با او بودند . نزديك منزل بيمار كه رسيد ، برگشت و نرفت . اطرافيان پرسيدند : آقا چرا تا اين جا آمديد و حالا بر مي گرديد؟ آقا جواب داد : كه خطوري به قلبم كرد كه بيمار وقتي مرا ببيند ، از من خوشش خواهد آمد و مي گويد كه سبزواري ، چه انسان والا و بزرگي است كه به عیادت من بيمار آمده است . حالا بر مي گردم تا هنگامي كه اخلاص اوليه را بيابم و تنها براي خدا به عیادت بيمار بيايم .

در محضر استاد ص32







[ شنبه 2 اردیبهشت 1396  ] [ 12:00 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مراقب وصل بودن به "اصالتمان" باشیم

عکس و تصویر مادامی که سیب با چوب باریکش به درخت متصل است همه عوامل در جهت رشدش ...


مادامی که سیب با چوب باریکش به درخت متصل است
همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند.

باد …
باعث طراوتش میشود

آب …
باعث رشدش میشود

و آفتاب …
پختگی و کمال میبخشد


اما ...
به محض منقطع شدن از درخت
و جدایی از "اصل" …

آب …
باعث گندیدگی

باد …
باعث پلاسیدگی

و آفتاب …
باعث پوسیدگی
و از بین رفتن طراوتش میشود.

مراقب وصل بودن به "اصالتمان" باشیم که انسانیتمان از بین نرود .

 







[ شنبه 26 فروردین 1396  ] [ 12:00 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستانی زیبا از امام زمان عج و توجه آقا به مؤمنین

عکس و تصویر داستانی زیبا از امام زمان عج و توجه آقا به مؤمنین.... (داستانی بسیار امیدوار کننده) ...

داستانی زیبا از امام زمان عج و توجه آقا به مؤمنین.... (داستانی بسیار امیدوار کننده) دوستان اطمینان خاطر داشته باشن که حضرت مهدی عج در همه ی حالات از احوال مؤمنین آگاه هستند و نظر لطف به محبین خودشون دارند....

مرحوم شیخ صدوق، طوسی، راوندی و برخی دیگر به نقل از شخصی به نام أبومحمّد فرزند وجناء حکایت نمایند:
روزی در کنار کعبه الهی زیر ناودان طلا در مقابل عظمت خداوند متعال سر به سجده نهاده و مشغول دعا و گریه و زاری بودم، ناگهان متوجّه شدم شخصی مرا تکان داد و سپس اظهار داشت: ای حسن بن وجناء! بلند شو.
وقتی بلند شدم، دیدم یک جاریه ای بسیار لاغر و ضعیف که قریب چهل سال داشت، نزد من ایستاده و گفت: همراه من بیا.
پس دنبال او به راه افتادم تا آن که وارد خانه حضرت خدیجه کبری علیها السلام شدیم و جاریه از پلّه هائی که به طبقه بالا راه داشت بالا رفت؛ و من متحیّر و سرگردان ایستادم.
ناگهان صدائی را شنیدم که فرمود: ای حسن! بالا بیا.
سپس من نیز از پلّه ها بالا رفتم و حضرت صاحب الزّمان صلوات اللّه علیه را دیدم که داخل اتاق نشسته است، موقعی که وارد بر حضرت شدم سلام کردم، مرا مخاطب قرار داد و فرمود:
ای حسن! آیا فکر می کنی از دید من مخفی و پنهان هستی؟
نه چنین نیست، به خدا قسم! من در تمام اعمال و مناسک حجّ همراه تو بوده ام.
بعد از آن تمام جاهائی را که من رفته بودم و اعمالی را که انجام داده بودم با تمام خصوصیّات و جزئیات بیان و معرّفی نمود و من بسیار حیرت زده شدم و از خود بی قرار گشتم و بی هوش روی زمین افتادم؛ و پس از لحظه ای حالم بهتر شد و احساس کردم دستی به من خورد و مرا حرکت می دهد.
هنگامی که برخاستم و نشستم فرمود:
زمانی که به شهر مدینه وارد شدی، قصد اقامت کن و محلّ سکونت خود را منزل حضرت ابو عبداللّه، جعفر بن محمد الصّادق علیه السلام قرار بده؛ و از جهت لوازم خوراکی و آشامیدنی ناراحت نباش، همچنین فکر لباس نکن، انشاءاللّه همه آن ها مرتّب خواهد بود.
بعد از آن دفتری را که در آن دعای فرج و نیز دعای صلوات بر حضرت بود، تحویل من داد و فرمود: برای فرج و ظهور من این دعا را بخوان و برای من درود و صلوات فرست.
سپس افزود: مواظب باش این دفتر را در اختیار هرکس قرار ندهی مگر آن که از دوستان و علاقه مندان به ما اهل بیت رسالت باشد، خداوند متعال تو را موفّق گرداند.
عرضه داشتم: ای مولا و سرورم! آیا بار دیگر موفّق به دیدار شما خواهم شد؟
فرمود: اگر خداوند متعال بخواهد.
حسن وجناء گوید: پس چون مناسک حجّ را انجام دادم، طبق فرمایش حضرت عازم مدینه منوّره گشتم و پس از قصد اقامت، در منزل امام صادق علیه السلام وارد شده و ساکن شدم.
و طبق وعده حضرت ولیّ عصر امام زمان عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف، هر روز به طور مرتّب مقداری غذا و نان و آب برایم آورده می شد، همچنین لباس مورد نیاز جهت هر فصلی برایم فراهم می گردید، بدون آن که در این مورد تلاشی داشته باشم....

منابع:
إکمال الدّین شیخ صدوق: ص 443، ح 17، خرائج راوندی: ج 2، ص 961، الثّاقب فی المناقب: ص 612، ح 6، إثبات الهداة: ح 3، ص 670، ح 38، بحار: ج 52، ص 31، ح 27.

نصایح و کرامات الاولیاء







[ پنج شنبه 19 اسفند 1395  ] [ 1:34 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

دریچه ای بسوی خوبی ها:

عکس و تصویر دریچه ای بسوی خوبی ها: ✨ 🌸 :leaf_fluttering_in_wind:🌼 🌸 :leaf_fluttering_in_wind:🌼 🌸 :leaf_fluttering_in_wind:🌼 🌸 :leaf_fluttering_in_wind:🌼 🌸 ...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت...

چشمشان به یک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگری است که در این باغ کار میکند.

بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمی شاد شویم ..!

استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم؛ بیا کاری که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین!

مقداری پول درون آن قرار بده ...

شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفی شدند.
کارگر برای تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئی درون کفش شد و بعد از وارسی ، پول ها را دید.

با گریه فریاد زد: خدایا شکرت !
خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنی...
میدانی که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالی و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همینطور اشک میریخت ...

استاد به شاگردش گفت: همیشه سعی کن برای خوشحال کردن







[ شنبه 7 اسفند 1395  ] [ 1:19 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مثل شاخه گیلاس

عکس و تصویر مثل شاخه های گیلاس 🌴 🌸 🌴 🌸 🌴 🌴 به شاخه های گیلاس نگاه ...

به شاخه های گیلاس نگاه کن! چوب اند؛ اما در فصل بهار از دل آن ها شکوفه های نرم و سپید و لطیف و زیبا بیرون می زند.
آدمی وقتی این ها را می بیند یک دنیا امید می شود.
چون خدایی که می تواند از دل این همه چوب خشک، این شکوفه های لطیف و زیبا را بیرون بکشد، پس از وجود خشک و خشن ما هم می تواند گل های زیبای اخلاق بیرون بکشد.
حافظ وقتی این صحنه ها را می دید، روی همین نکته اشاره می کرد و می گفت:
«آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد»





[ سه شنبه 3 اسفند 1395  ] [ 11:25 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

❤️داستانی زیبا از نماز خالصانه آقا امیرالمومنین علی علیه السلام❤️

برای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود:
آیا در میان شما کسی هست دو رکعت نماز بخواند که در آن هیچ گونه فکر دنیا به خود راه ندهد، تا یکی از این دو شتر را به او بدهم.
این فرمایش را چند بار تکرار فرمود، کسی از اصحاب پاسخ نداد. امیرالمؤمنین علیه‏ السلام به پا خواست و عرض کرد:
یا رسول‏ الله! من می‏توانم آن دو رکعت نماز را بخوانم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
بسیار خوب به جای آور!
امیرالمؤمنین علیه‏ السلام مشغول نماز شد، هنگامی که سلام نماز را داد جبرئیل نازل شد، عرض کرد:
خداوند می‏فرماید یکی از شترها را به علی بده!
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
شرط من این بود که هنگام نماز اندیشه‏ ای از امور دنیا را به خود راه ندهد. علی در تشهد نشسته بود فکر کرد کدام یک از شترها را بگیرد.
جبرئیل گفت:
خداوند می‏فرماید:
هدف علی این بود که کدام شتر چاق تر است او را بگیرد، بکشد و به فقرا بدهد، اندیشه‏ اش برای خدا بود، نه برای خودش بود و نه برای دنیا.
آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خاطر تشکر از علی علیه ‏السلام‏ هر دو شتر را به او داد.
خداوند نیز در ضمن آیه‏ ای از آن حضرت قدردانی نموده، فرمود:
«ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع وهو شهید» [1] .
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
هر کس دو رکعت نماز بخواند و در آن اندیشه‏ ای از امور دنیا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را می‏ آمرزد. [2] .

پی نوشت ها:
[1] سوره ق- آیه.37 حقا در این موضوع یادآوری است برای آن کس که دارای قلب هوشیار است یا گوش دل به کلام خدا سپرده و به حقانیتش توجه کامل دارد.
[2] بحار: ج 36 ص_191 نقل از داستانهای بحارالأنوار، ج 4 ص41.





[ دوشنبه 4 بهمن 1395  ] [ 10:13 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ......

چه زیبا گفت جلال آل احمد:

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ ..!
ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!
ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ...!!
ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ؛
ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ...!!
ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ!
ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ مانده ام ...!!

ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ؛
ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ :

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ
ﺩﺭﺱ "ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ "...!!
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ ...!!
ﺷﺎﯾﺪ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ...!
اﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..
ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ ...!!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ......





[ جمعه 10 دی 1395  ] [ 9:18 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فلسفه ما در اين دنيا!!

دو نفر شب هنگام زیر درخت بزرگی صحبت میکردند
اولی گفت :
نمی دانم به چه خاطر به این دنیا آمده ام . آیا خداوند میخواست مرا زجر و آزار بدهد؟
خوب کار دیگری میکرد چرا ما را در این دنیا و اینگونه خلق کرد ؟
دومی گفت :
اگر این جیر جیرک صدایش را میبرید و اینقدر جیر جیر نمیکرد حداقل میتوانستم کمی فکر کنم
تا ببینم فلسفه خلقت انسان چه بوده ولی این حیوان نمیگذارد
جیرجیرک به صدا در آمد و گفت :
خداوند را به رحمتش قسم دادم که اجازه بدهد 10 روز در این دنیا زندگی کنم تا بتوانم ذکر او
را بگویم و به اندازه 10 روز به او نزدیکتر شوم لذا به همبن خاطر حاضر نیستم
این اوقات ارزشمند را بخاطر شمائیکه ارزش 100 سال عمرتان را
نمی دانید از دست بدهم.

 





[ دوشنبه 29 آذر 1395  ] [ 4:28 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستان انبياء

سلطنت ماندگار

روایت شده است:

 سلیمان بن داوود علیه السلام در موکب خود از جایی عبور می کرد و پرندگان بر او سایه افکنده و جن و انس از چپ و راستش ملازم او بودند.

راوی می گوید:

 سلیمان به عابدی از بنی اسرائیل رسید. عابد گفت:
 سوگند به خدای پسر داوود! خدا به تو سلطنتی بس بزرگ داده است.

سلیمان گفت: یک ذکر خدا که در نامه عمل مؤمن ثبت شود، بهتر از آن چیزی است که به پسر داوود داده شده است؛ زیرا آن چه به پسر داوود داده شده از بین می رود؛ ولی ذکر خدا می ماند.

راه روشن، ج 5، ص 490.





[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 8:53 AM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]