منع عمر از نوشتن سند فدك

وقتي ابوبكر سخن ان حضرت و زنان همراه او را شنيد دواتي خواست تا سند فدك را براي او بنويسد .
عمر وارد شد و گفت اي خليفه پيامبر برايش ننويس ا در مورد آنچه ادعا مي كند شاهد بياورد و حضرت فرمود آري شاهد مي آورم . عمر گفت چه كسي ؟ فرمود : علي و ا ايمن : عمر گفت : شهادت زن عجمي كه فصيح صحبت نمي كند قبول نيست و علي هم آتش به دور قرص نان خود جمع مي كند.
حضرت زهرا برگشت و چنان كه از غيظ پر شده بود كه قابل توصيف نبود و بعد از آن مريض شد .

 




[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:58 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

استدلال حضرت زهرا براي فدك

ابن عباس مي گويد به حضرت زهرا خبر رسيد كه ابوبكر فدك را به تصرف خود در آورده است . ان حضرت همراه زنان بني هاشم بيرون امد تا بر ابوبكر وارد شد .
سپس فرمود : اي ابو بكر مي خواهي زميني را از من بگيري كه پيامبر آن را براي من قرار داد و از زميني كه مسلمانان با حمله و جنگ به دست نياورده اند به من بخشيد ؟ آيا پيامبر نفرموده است مواظبت و احترام هر كسي را نسبت به فرزندانش بعد از او بايد مراعات كرد ؟ تو هم مي داني كه آن حضرت براي فرزندش بعد از او بايد مراعات كرد ؟ تو هم مي داني كه آن حضرت براي فرزندش غير فدك چيزي باقي نگذاشته است .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:58 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

تصميم به قتل حضرت زهرا

عمر فرستاد و كمك خواست . مردم رو به خانه اوردند و داخل شدند خالد بن وليد شمشير از غلاف بيرون كشيد ا فاطمه را بزند .
امير المومنين با شمشير بر خالد حمله كرد اما او حضرت را قسم داد و حضرت هم دست نگه داشت .
بر دختر پيامبر حمله مي كنيد ؟
مقداد و سلمان و ابوذر و عمار و بريده اسلمي پيش آمدند و براي كمك علي داخل شدند. و طوري شد كه نزديك بود فتنه اي بر پا شود .
امير المومنين را بيرون بردند و مردم هم پشت سر او آمدند و سلمان و ابوذر و مقداد و عمارو بريده اسلمي رحمهم الله به دنبال آن حضرت به راه افتادند در حالي كه مي گفتند چه زود به پيامبر خيانت كرديد و كينه هايي كه در سينه ها داشتيد بيرون آورديد .
بريده بن خصيب اسلمي گفت . اي عمر آيا بر برادر پيامبر و وصيش و بر دخترش حمله مي كني و او را مي زني در حالي كه قريش سوابق تو را خوب مي دانند .
در اينجا خالد شمشيرش را در حالي كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند ولي عمر او را گرفت و از اين كار باز داشت .




[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:57 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

زدن حضرت زهرا

حضرت زهرا رو به روي عمر در آمد و ناله زد يا ابتاه يا رسول الله عمر شمشير را همچنان كه در غلافش يود بلند كرد و بر پهلوي حضرت زد .
فاطمه فرياد زد عمر تازيانه را بلند كرد و بر بازروي آن حضرت زد فاطمه ناله زد يا ابتاه .
عكس العمل علي در مقابل جسارت به فاطمه .
ناگهان امير المومنين بر خاست و گريبان عمر را گرفت و او را تكاني داد و بر زمين زد و بيتي و گردن او كوبيد و تصميم به قتل او گرفت . ولي سخن پيامبر و وصيت او درباره صبر و تسليم را به ياد اورد و فرمود اي پسر صهاك قسم به خدايي كه نبوت كرامت داد اگر نبود مقدري كه از طرف خداوند نوشته شده مي فهميدي كه تو نمي تواني داخل خانه ام شوي .

 

 





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:56 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

آتش زدن در خانه فاطمه

ابان بن ابي عياش از سليم بن قيس نقل مي كند كه گفت نزد ابن عباس در خانه اش بودم و عده اي از شيعيان امير المومنين نيز همراه ما بودند . ابن عباس براي ما صحبت كرد و از جمله سخنانش چنين گفت .
آنگاه كه مردم دچار فتنه آن دو نفر شدند و جز علي و بني هاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عده اي كم كسي باقي نماند و عمر به ابوبكر گفت همه مردم با تو بيعت كردند جز اين مرد و اهل بيتش و اين چند نفر اكنون سراغ او بفرست .
ابوبكر پسر عموي عمر را كه به او قنفذ گفته مي شد سراغ حضرت فرستاد و به او گفت اي قنفذ سراغ علي برو و به او بگو خليفه پيامبر را اجابت كن .
قنفذ رفت و پيام ر رسانيد و امير المومنين فرمود چه زود بر پيامبر دروغ بستيد و پيمان را شكستيد و مرتد شديد و به خدا قسم پيامبر غير مرا خليفه قرار نداده است .
اي قنفذ باز گرد كه تو فقط پيام رساني و به او بگو علي به تو مي گويد و به خدا قسم پيامبر تو را خليفه قرار نداده و تو خوب مي داني كه خليفه پيامبر كيست .
قنفذ چند بار نزد امير المومنين آمد و با پاسخ منفي باز گشت و به ابوبكر خبر داد عمر غضبناك از جا جست و خالدين وليد و قنفذ را صدا زد و به انان دستور داد تا هيزم و آتش با خود بياورند .
سپس به راه افتاد تا در خانه علي رسيد و در حالي كه فاطمه پشت در نشسته بود و سر مبارك را بسته و در رحلت پيامبر جسمش نحيف شده بود .
عمر پيش آمد و در زد و با فرياد گفت اي پسر ابي طالب در را باز كن و حضرت زهرا فرمود اي عمر ما را با تو چه كار است ؟ ما را به حال خودمان را نمي كني .
عمر گفت در را باز كن و گرنه خانه را بر سر شما آتش مي زنيم فرمود : اي عمر از خداي عزوجل نمي ترسي كه داخل خانه ام مي شوي و بر منزل من هجوم مي اوري .
ولي عمر تصميم بر باز گشت نگرفت و آتش طلب گرد و آن را كنار در شعله ور ساخت و در آتش گرفت و سپس در را فشار داد و در باز شد .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:55 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فاطمه از خلقت نوراني تا سيده بهشت

ابان از سليم از سلمان نقل مي كند كه گفت : در حالي كه قريش كنار هم نشسته بودند يكي از آنان گفت : مثا محمد در ميان اهل بيتش نيست مگر مانند درخت خرمايي كه در زباله داني روييده باشد .
اين خبر به پيامبر رسيد . آن حضرت غضبناك شد و بر فراز منبر قرار گرفت تا مردم جمع شدند و سپس برخاست و حمد و ثناي الهي بجا آورد و فرمود اي مردم من كيستم ؟ گفتند : تو پيامبر خدايي .
فرمود : من پيامبر خدايم و من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم هستم و حضرت همچنان نسبت خود را ذكر كرد تا به نزار رسيد سپس فرمود بدانيد كه من و اهل بيتم نوري بوديم كه در پيشگاه خد اوند هزار سال قبل از آنكه آدم خلق شود حضور داشتيم و چنين بود كه وقتي آن نور تسبيح مي گفت ملائكه با ان تسبيح مي گفتند .
وقتي خداوند ادم را خلق كرد آن نور را در صلب او قرار داد و سپس آن را در صلب آدم به زمين فرستاد سپس آن را در صلب نوح در كشتي حمل نمود بعد آن را در صلب ابراهيم به آتش پرتاب كرد .
سپ س خداوند ما را همچنان در صلب هاي محترم منتقل مي كرد تا انكه ما را از بهترين معادن از نظر اصالت و با كرامت ترين مكان ها از نظر رشد در بين پدران و مادران خارج ساخت به طوري طوري كه هيچكدام از آن ها هر گز به صورت زنا با يكديگر ملاقات نداشتند .
بدانيد كه ما فرزندان عبدالمطلب سادات اهل بهشت هستيم من و علي و جعفر و حمزه و حسن و حسين و فاطمه و مهدي .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:54 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فاطمه در بهشت عدن كنار عرش

معاويه گفت : اي پسر جعفر درباره حسن و حسين و پدرشان شنيديم . درباره مادرشان شنيده اي ؟ و معاويه اين سخن را به صورت استهزاء و انكار گفت .
من گفتم آري از پيامبر شنيدم كه مب فرمود در بهشت عدن منزلي با شرافت تر و بالاتر و نزديك تر به عرش پروردگارم از منزل من نيست و ما در آنجا چهارده نفريم من و برادرم علي كه بهترين آنها و محبوب ترينشان نزد من است و فاطمه كه سيده زنان اهل بهشت است و حسن و حسين و نه امام از فرزندان حسين هستند ما در آنجا چهارده نفر در يك منزل هستيم كه خداوند بدي ها را از ما برده و مارا پاك گردانيده و همه هدايت كننده و هدايت شده ايم .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:53 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

حضرت زهرا در غدير

اي معاويه من از پيامبر شنيدم كه بر فراز منبر در حالي كه من و عمر بن ابي سلمه و اسامه بن زيد و سعد ابي وقاص و نيز فاطمه و سلمان فارسي و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام مقابل ان حضرت بوديم . فرمود آيا من نسبت به مومنين از خودشان صاحب اختيار تر نيستم ؟ گفتم بلي يا رسول الله فرمود ايا همسران من مادران شما نيستند ؟ گفتم بلي يا رسول الله فرمود هر كس من صاحب اختيار او هستم علي صاحب اختيار اوست و در اين حال با دست بر شانه علي زد پروردگارا هر كس علي را دوست بدارد هر كس با او دشمني دشمن بدار .
اي مردم من نسبت به مومنين از خودشان صاحب اختيار ترم و با امر من براي انان اختياري نيست علي بعد از من نسبت به مومنين از خودشان صاحب اختيار تر است و با امر او براي انان اختياري نيست سپس پسرم حسن بعد از پدرش نسبت به مومنين صاحب اختيار تر است و با امر او براي آنان اختياري نيست سپس پسرم حسين بعد از برادرش نسبت به مومنين از خودشان صاحب اختيار تر است وبا امر او آنان را اختياري نيست .




[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:53 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

مادرشان فاطمه افضل امت

ابان از سليم نقل مي كند كه گفت عبدالله بن جعفر بن ابي طالب برايم نقل كرد و گفت : نزد معاويه بودم و امام حسن و امام حسين نيز به هماره ما بودند و عبدالله بن عباس نيز نزد او بودند .
معاويه متوجه من شد و گفت اي عبدالله بن جعفر چقدر احترام تو نسبت به حسن و حسين شديد است به خدا قسم آن دو از تو بهتر نيستند و پدرشان هم از پدر تو بهتر نيست و اگر نبود كه فاطمه دختر پيامبر مادرشان است مي گفتم كه مادرت اسماء بنت عميس هم از او كمتر نيست .
من از سخن او به ئغضب در آمدم و حالتي به من دست داد كه نتوانستم خود را كنترل كنم و گفتم به خدا قسم تو نسبت به ان دو و پدر و مادرشان كم معرفت هستي و به خدا قسم آن دو از من بهترند و پدرشان از پدر من بهتر و مادرشان از مادر من بهتر است.
اي معاويه تو غافلي از انچه من از پيامبر شنيده ام كه در باره آن دو و پدر و مادرشان فرمود و من ان را حفظ كردم و در قلب خود جا دادم و آن را نقل كردم .

 





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:52 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فاطمه پاره تن و قلب پيامبر

ابان از سليم بن قيس نقل مي كند كه گفت از علي شنيدم كه مي فرمود من در رابطه با پيامبر ده خصلت دارم كه يكي از آنها از همه آنچه آفتاب بر آن طلوع دو غروب مي كند مرا بيشتر مسرور مي كند و گفته شد يا امير المومنين آنها را براي ما بيان فرما حضرت آن خصال را برشمرد و از جمله فرمود :
فاطمه پاره تن پيامبر همسر من و او در زمان خود مانند مريم دختر عمران در زمان خويش است .
حسن و حسين دو سبط اين امت هستند و آن دو نسبت به پيامبر مانند دو چشم نسبت به سر هستند و من مانند دو دست نسبت به بدن هستم و فاطمه مانند قلب نسبت به جسد .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:51 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ازدواج علي و فاطمه ، درخواست پيامبر از خدا

ابان از سليم نقل مي كند كه گفت از مقداد درباره علي سوال كردم و او گفت يك شب علي را تب گرفت و او را بيدار نگه داشت و پيامبر هم به خاطر بيداري او بيدار ماند و آن شب را به صبح اورد در حالي كه گاهي نماز مي خواند و گاهي نزد علي مي آمد و او را ارام مي كرد و به او نگاه مي كرد تا صبح شد .
وقتي نماز صبح را با اصحابش خواند عرض كرد . خدايا علي را شفا ده و عافيت عنايت فرما و او از شدت دردي كه داشت مرا بيدار نگه داشت و امير المومنين عافيت پيدا كرد به طوري كه از ناراحتي كاملاً راحت شد .
سپس پيامبر فرمود : اي برادرم بشارت ده و اين مطلب را در حالي مي فرمود كه اصحابش اطراف او مي شنيدند علي عرض كرد يا رسول الله خدا به شما بشارت خير دهد و مرا فداي شما گرداند .
فرمود من امشب چبزي از خدا نخواستم مگر آنكه به من عطا كرد و چيزي براي خود نخواستم مگر آنكه مثل آن براي تو خواستم .
از خدا خواستم بين من و تو برادري قرار دهد و چنين كرد .
و از او خواستم تو را صاحب اختيار هر مومني بعد از من قرار دهد و چنين كرد .
و از او خواستم حال كه لباس پيامبري و رسالت را بر من پوشانده لباس و صايت و شجاعت را به هم به تو بپوشاند و چنين كرد .
و از او خواستم تو را وصي من و وارثم و خزانه دار علمم قرار دهد و چنين كرد .
و از او خواستم تو را نسبت به من همچون هارون نسبت به موسي قرار دهد و به وسيله تو پشت مرا محكم نمايد و تو را در كار من شريك نمايد و چنين كرد مگر آنكه فرمود پيامبري بعد از تو نيست و من هم راضي شدم .
و از او خواستم دخترم را به ازدواج تو در آورد و تو را پدر فرزندانم قرار دهد و چنين كرد .
فاطمه با ملائكه سخن مي گفت .
سليم بن قيس مي گويد به محمد بن ابي بكر گفتم ايا ملائكه با امير المومنين سخن مي گفتند ؟ گفت آري ملائكه با فاطمه هم سخن مي گفتند و با آنكه پيامبر نبود ملائكه با مريم هم سخن گفتند با آنكه پيامبر نبود . مادر حضرت موسي هم پيامبر نبود ولي ملائكه با او سخن گفتند . سارا همسر حضرت ابراهيم ملائكه را ديد و او را به اسحاق و بعد از او به يعقوب بشارت دادند در حالي كه پيامبر نبود .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:50 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ياد امام حسين از مباهله

فرمود شما را به خدا قسم مي دهم آيا مي دانيد كه پيامبر وقتي مسيحيان نجران را به مباهله دعوت كرد و كسي جز او و همسرش و دو پسرش را نياورد ؟ گفتند آري به خدا قسم .
ياد امام حسين از ازدواج علي و فاطمه
فرمود آيا مي دانيد كه پيامبر او را بر جعفر و حمزه فضيلت داد ان هنگام كه به فاطمه فرمود . تو را به بهترين اهل بيتم و مقدم ترين آنان در اسلام و بالاترين آنها در حلم و بيشترين آن ها و علم تزويج نمودم؟ گفتند آري به خدا قسم .
فاطمه سيه زنان بهشت .
فرمود : ايا مي دانيد كه پيامبر فرمود من سيد فرزندان آدم هستم و برادرم علي سيد عرب و فاطمه سيد زنان اهل بهشت و دو پسرم حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت هستند ؟
گفتند : آري به خدا قسم .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:50 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ياد از سد ابواب جز باب علي و فاطمه

يك سال قبل از مرگ معاويه امام حسين هماره عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر به حج رفتند حضرت مردان و زنان بني هاشم و دوستان و شيعيانشان را كه به حج آمده بودند و نيز گروهي از انصار را كه حضرت و اهل بيتش آنان را مي شناختند جمع كردند .
در مني بيش از هفتصد نفر نزد ان حضرت در خيمه اش جمع شدند كه اكثراً آنان از تابعيت بودند و حدود دويست نفر از اصحاب پيامبر و ديگران بودند .
امام حسين در مقابل آنان براي خطابه ايستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس مطالبي فرمود از جمله آنچه حضرت انان را قسم داد و آنان را متذكر شد اين بود كه فرمود شما را به خدا قسم مي دهم آيا مي دانيد كه پيامبر محل مسجد و منازلش را خريد و آن را بنا كرد و سپس ده منزل در ان ساخت كه نه منزل براي خودش و دهمي را براي پدرم قرار داد و سپس همه درهايي كه به مسجد باز مي شدند جز در خانه علي را مسدود كرد و در اين باره عده اي سخناني گفتند . پيامبر فرمود من در خانه هاي شما را مسدود نكردم و در خانه او را باز نگذاشتم خداوند دستور بستن در خانه هاي شما و بازگذاردن در خانه او را داد .




[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:49 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

احتجاج بر معاويه با مقام سيده النساء

ابان مي گويد : سليم مي گويد : معاويه در زمان حكومت خود بعد از آنكه امير المومنين شهيد شد و او با امام حسن صلح كرد و به عنوان سفر حج وارد مدينه شد .
قيس بن سعد در مقابل معاويه چيزي از مناقب علي را ترك نكرد مگر انكه آنها را ياد اور شد و با آنها احتجاج كرد از جمله گفت از ان ها جعفر بن ابي طالب است كه در بهشت با دو بال پرواز مي كند و خداوند از بين مردم او را به اين مطلب اختصاص داده است از ان ها استد حمزه سيد الشهداء و از انان فاطمه سيده زنان عالم است و هر گاه از قريش پيامبر و اهل بيت و عترت پاكش را كنار بگذاري به خدا قسم ما از شما اي گروه قريش بهتر خواهيم بود و به پيشگاه خد ا و رسولش و نزد اهل بيتش از شما محبوبتر خواهيم بود .

 





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:48 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ياد از كمك خواهي فاطمه در شب هاي سقيفه

سپس معاويه به امير المومنين نامه اي نوشت كه از جمله فرازهاي ان چنين بود : ما با چشمان خود ديديم و احتياج نداريم در الين باره از ديگري سوال كنيم . تو را ديدم هنگامي كه با ابوبكر بيعت شد هعمسرت فاطمه را بر مركبي سوار كردي و دست دو پسرت حسن و حسين را گرفتي و احدي از اهل بدر و سابقه داران را باقي نگذاشتي مگر اينكه انان را فرا خواندي و بر عليه ابوبكر به كمك خود دعوت كردي ، ولي احدي از آنان را نيافتي مگر چهار نفر سلمان و ابوذر و مقداد و زبير .
به جان خودم قسم اگر بر حق بودي تو را اجابت مي كرد ند و مساعدت و ياري مي نمودند ولي مطلبي باطل و چيزي را كه به ان اقدار نداشتند ادعا مي نمودي .





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:47 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فاطمه در حديث كسا و ايه تطهير

سپس علي به ابو هريره و ابودرداء و كساني كه در اطرافش بودند فرمود . اي مردم آيا مي دانيد خداوند تبارك و تعالي در كتابش چنين نازل كرده است :
انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا .
خداوند چنين مي خواهد كه هر بدي را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند .
پيامبر من را و فاطمه و حسن و حسين را همراه خود زير عبايش جمع كرد و عرض كرد خدايا اينان عترت و خاصان من و اهل بيتم هستند و هر بدي از اينان ببر و ايشان را پاك گردان .
ام سلمه گفت يا رسول الله آيا من هم هستم ؟ فرمود تو خوب هستي ولي اين ايه درباره من و برادرم علي و دخترم فاطمه و دو پسرم حسن و حسين و نه امام از فرزندان پسرم حسين نازل شده و هيچكس جز ما در اين مورد همراهمان نيست .
همه هفتاد نفر اهل بدر برخاستند و گفتند ما شهادت مي دهيم ام سلمه اين مطلب را برايمان نقل كرد




[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:47 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

علي و فاطمه محبوب ترين نزد پيامبر

روزي پيامبر نظر به آن دو نمود در حالي كه با هم پيش مي آمدند و فرمود به خدا قسم ، اينان دو آقاي جوانان اهل بهشتند و پدرشان از ايشان بهتر است و بهترين مردم نزد من و محبوب ترين انها در قلب من و محترم ترين ايشان در پيشگاه من پدر شما و سپس مادرتان است . احدي نزد خداوند افضل از من و برادرم و وزيرم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مومني بعد از من و برادرم و وزيرم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مومني بعد از من ، علي بن ابي طالب نيست .
امير المومنين در ميان لشكرش ( در صفين ) بر فراز منبر قرار گرفت و مردم را و هر كسي از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و حمد و ثناي الهي بجا اورد و خطابه اي ايراد كرد و مناقب خود را بر شمرد .

 





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:46 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

كشتي دو پسر در حضور فاطمه

روزي پيامبر از كنار حسنين عبور مي كرد در حالي كه ان دوم مشعول بازي بودند حضرت ان دو را گرفت و هر كدام را بر يك دوش خود سوار كرد .
مردي از مقابل رسيد و گفت شما خوب سواري براي اينان هستيد . پيامبر فرمود و اين دو خوب سواراني هستند . اين دو پسر دو ريحانه من از دنيا هستند .
وقتي آن دو را به خانه حضرت زهرا آورد فرمود با يكديگر كشتي بگيريد و ان دو شروع به كشتي گرفتن نمودند و پيامبر مكرر مي فرمود ( هي يا حسن )
حضرت فاطمه عرض كرد يا رسول الله آيا ( هي يا حسن) مي گويي ، در حالي كه از حسين بزرگتر است ؟ حضرت فرمود اين جبرئيل است كه مي گويد ( هي يا حسين ) در نتيجه حسين حسن را بر زمين زد .

 





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:45 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فاطمه در بالاترين درجه بهشت


در اين حال امام حسن از خواب بيدار شد و رو به پيامبر نمود و عرض كرد پدر جان به من اب بده حضرت او را در آغوش گرفت و سراغ شتر شير دهي كه داشتند رفت و با دست مبارك ان را دوشيد سپس ظرف را در حالي كه روي شير چربي گرفته بود اورد تا به امام حسن بدهد .
در اين حال امام حسين بيدار شد و عرض كرد : پدر جان ، به من اب بده حضرت فرمود برادرت از تو بزرگتر است و قبل از تو از من خواسته است . امام حسين عرض كرد قبل از او به من اب بده . پيامبر همچنان او را ارام مي كرد و با او به نرمي رفتار مي كرد و از او مي خواست كه اجازه دهد برادرش پيش از او بنوشد ولي امام حسين اجازه نمي داد .
در اينجا فاطمه عرض كرد پدر جان گويا حسن نزد تو محبوبتر از حسين است ؟ حضرت فرمود او نزد من محبوبتر نيست و هردوي انها نزد من يكسانند ولي حسن ابتدا از من آب خواسته است من و تو و اين دو و اين كسي كه خوابيده ( امير المومنين ) در بهشت در يك منزل و در يك درجه خواهيم بود .

 





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:45 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

گفتگوي پيامبر و حضرت زهرا

ابان از سليم نقل مي كند كه گفت علي بن ابي طالب و سلمان وابوذر و مقداد برايم نقل كردند و نيز از ابوالحجاف داود بن ابي عوف به نقل از ابو سعيد خدري برايم نقل كرد و گفت :
پيامبر نزد دخترش فاطمه آمد در حالي كه آن حضرت در زير ديگي اتش روشن كرده بود و براي خانواده اش غذا مي پخت علي هم در گوشه اي از خانه خوابيده بود و حسنين كنار او در خواب بودند .
پيامبر كنار دخترش نشست و با او مشغول صحبت شد و در همان حال حضرت زهرا آتش را زير ديگ آماده مي كرد و خدمتكاري نداشت .

 





[ سه شنبه 25 اسفند 1394  ] [ 12:44 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]