کتاب خوب بخوانیم

لطیفه های عاشورائی!

خداوند بنده ای دوست داشتنی تر از حسین (ع) نداشت. یارانش نیز برگزیدگانی بودند که در تاریخ با آن همه تکرار عبرت آموزش دیگر هرگز تکرار نشدند. سال 61 هجری که می شود عزیزان خدا یکجا به صحنه کرب و بلا می آیند. شریف ترین خونها به روی زمین ریخته می شود و عزیزترین سرها روی نیزه بالا می رود و  می شود آنچه می شود.

چرا امام حسین (ع) خودش و یاران بی نظیرش را اینگونه فدا می کند؟

پاسخ را اگر از همان امام مظلوم جویا شویم خواهیم دانست که ایشان برای اصلاح در امت رسول  الله (ص) و اقامه دین خدا به پا خواسته اند. آنها جان می دهد تا دین خدا جان بگیرد. تا نشانه های راه ایمان گم نشود. یاران امام نیز در راه امامشان جان باختند. و البته هر آزاده ای در هر گوشه از تاریخ به هر اندازه که دین خدا را یاری کند یاور امام حسین (ع) خواهد بود. با دستش با قدمش با مالش با آبرویش یا با سرش.

آن سوی ماجرا اما جای درنگ دارد. منظور  آنهایی هستند که در مقابل امام حسین (ع) صف کشیدند. مسلمانانی که خواسته یا نا خواسته قلب دین را نشانه رفتند و یزیدی شدند.  و باز باید گفت هرکس در هر گوشه از تاریخ به هر اندازه که راه امام (ع) را تضعیف نماید به همان اندازه از یاوران یزید خواهد بود. اگر آگاهانه باشد دست در گردن ابن زیاد و عمر سعد دارد. و اگر چشم بسته و فریب خورده قدمی در این راه بردارد، دست در دست سیاهی لشکر یزید دارد.

حالا  کربلای  سال 61  به شهر ما رسیده است. صحنه محیای نقش آفرینی ماست. این صحنه در یک سو حبیب و مسلم و حر می خواهد و در سوی دیگر  ابن زیاد  و  ابن سعد و شمر و یزید.

گروهی هم باید سیاهی لشکر یزید باشند.  

سیاهی لشکرها باید گوش به فرمان عمر سعد به هر سو که فرمان داد بتازند. فارغ از راهی که می روند باید بروند. سیاهی لشکر یزید کسانی هستند که نا اگاهانه برای منفعتی هر چند کوچک به کربلا آمده اند. آنها قطره هایی هستند که وقتی در کنار هم قرار می گیرند دریایی می سازند بی انتها و فتح ناشدنی. گناه این سیاهی لشکرها از گناه فرماندهانشان کمتر نیست. اگر اینها سرباز نباشند آنها امیر نمی شوند.

اما سیاهی لشکرهای امروز چه کسانی هستند؟

آنها مسلمانانی هستند که نا اگاهانه در جهت تضعیف دین خدا آب به آسیاب دشمن می ریزند. قدمهای کوچکی که یک دشمنی بزرگ را رقم می زنند. این روزها در شبکه های اجتماعی از این افراد فراوان به چشم می خورد. امروز مطلبی در هجو نا جوانمردانه عزاداری بر سید الشهداء به چشمم  خورد. نویسنده مطلب کیست، نمی دانم اما کسی که آن را بازنشر کرده بود را خوب می شناسم. مسلمان است. شیعه است. نماز می خواند و این روزها در فضای مجازی زیاد سیر می کند. هر مطلبی که ممکن است تحسین کسی را در پی داشته باشد منتشر می کند. گاهی مطالبی را باز نشر می کنند بخشی از پیکر مذهبشان را نشانه می رود. دیگران هم همین کار را می کنند.  آنقدر این کار  تکرار می شود تا ارزشی از ارزشهای دینی در جامعه رنگ می بازد. یا اصلاً ضد ارزش می شود. ارزشی که به قیمت خون بهترین بندگان خدا به دست آمده است. 

امسال لطیفه های ویژه  محرم در روز عاشورا به دست بعضی هایمان منتشر شد. لطیفه هایی که با مسخره کردن عزاداران و نذری و مداح و روحانی عاشورا را هدف گرفته بودند، پیامهایی که به سادگی رها شدن یک تیر باز نشر می شوند. نقل است روز عاشورا  آنها که نیزه داشتند پرتاب کردند آنها که کمان داشتند با کمانشان امام را هدف گرفتند  و آنها که هیچ نداشتند سنگ پرتاب می کردند. نمی دانم شاید من هم امروز سنگی به سوی امام پرتاب کرده باشم. 

نویسنده: سید مهدی خدایی







[ یک شنبه 11 شهریور 1397  ] [ 06:00 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

صداى اذکار(آخوند کاشى)

صداى اذکار(آخوند کاشى)

ایشان فرمودند:
یک روز بعد از درس و بحث یکى از طلاب میآید خدمت مرحوم آخوند، گویا مرحوم آخوند پیش ((جهانگیر خان قشقایى )) نشسته بود.
مى گوید: آقا شما دیشب سبوح قدوس مى گفتید؟
آخوند میگوید: چطور مگر؟!
مى گوید: دیشب اشجار و خلاصه ((مدرسه صدر)) گویا داشتند سبوح قدوس مى گفتند.
آقا سرى تکان مى دهند و مى گویند: همین طور است .
طلبه میرود. مرحوم آخوند رو میکنند به آقا جهانگیر خان و مى گوید: آن مهم نیست من در تعجبم این چطور شنیده .
ظاهراً آن طلبه به وجناتش نمى آمده .

داستانهایی از مردان خدا//قاسم میر خلف زاده







[ دوشنبه 11 تیر 1397  ] [ 08:40 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ضعیف‌ترین حافظه‌ها

http://bayanbox.ir/view/942987147602145891/11-hekayat-60-9538.jpg

ضعیف‌ترین حافظه‌ها

در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش‌آموزان خواست تا تصویری را از چیزی‌که برای‌شان بسیار با ارزش است، بکشند.
او با خود فکر می‌کرد که این بچه‌های فقیر حتماً تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را می‌کشند.
یکی از بچه‌ها تصویر یک دست را کشیده بود. ولی این دست چه کسی بود؟
معلم بالای سر آن کودک رفت و از او پرسید این دست چه کسی است؟
کودک در حالی‌که خجالت می‌کشید، گفت: «خانم! این دست شماست.»
معلم به یاد آورد که از وقتی این کودک پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه‌های مختلف پیش او می‌آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
یادمان باشد که کوچک‌ترین محبت‌ها از ضعیف‌ترین حافظه‌ها پاک نخواهد شد.





[ یک شنبه 5 دی 1395  ] [ 07:59 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

داستان پند اموز

عکس و تصویر من ابتلی من المؤمنین ببلاء فصبر علیه ، کان له مثل أجر الف شهید . ...





[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 02:15 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

از خدا بخواه ...

سفره خدا بزرگ است. پیرزنی نابینایی جلوی حضرت موسی را گرفت. گفت دعا کن خدا چشمانم را برگرداند. حضرت موسی گفت باشد. پیرزن گفت: دعا کن جمالم را هم برگرداند. حضرت یک توقفی کرد. با خود گفت : چشمانش را خدا داد، دیگر و ...وحی آمد که موسی چرا فکر می کنی؟ مگر از تو می خواهد؟





[ یک شنبه 16 اسفند 1394  ] [ 12:09 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

شهید چمران ؛ لــات مشهدی که شهید شد

 
رضا سگه یه لات بود تو مشهد هم سگ خرید و فروش می کرد و هم دعواهاش از نوع سگی بود ...
یه روز داشت میرفت سمت کوه سنگی برای دعوا و غذا خوردن دید یه ماشین داره تعقیبش می کنه آرم ماشین : " ستاد جنگهای نا منظم" راننده، شهید چمران !!!
شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت : " فکر کردی خیلی مردی ؟! "
- بروبچه ها اینجور میگن !!
- اگه مردی بیا بریم جبهه ..................
به غیرتش بر خورد راضی شد بردش جبهه
شهید چمران تو اتاق نشسته بودیه دفعه دید که صدای دعوا میاد ! با دست بند، رضارو آوردن تو اتاق رضارو انداختنش رو زمین .... :
" این کیه آوردید جبهه ؟! ....... "

رضا شروع کرد به فحش دادن چه فحشای رکیکی!!! اما چمران مشغول نوشتن بود.........
دید که شهید چمران توجه نمیکنه یه دفه داد زد : " کچل با توام ...!!!! "

شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد : " بله عزیزم ! چی شده عزیزم ؟ چیه آقا رضا ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ "

قضیه این بود آقا رضا داشت میرفت بیرون بره سیگار بگیره و برگرده با دژبان دعواش شده بود ....
شهید چمران : " آقا رضا چی میکشی ؟!! .... برید براش بخرید و بیارید ...! "

آقا رضا : میشه یه دو تا فحش بهم بدی ؟! کشیده ای، چیزی !!
شهید چمران : چرا ؟!
آقا رضا : من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده ... تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه ...

شهید چمران : اشتباه فکر می کنی ...! یکی اون بالاست، هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمیکنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده ... هی آبرو بهم میده ... تو هم یکیو داشتی که هی بهش بدی میکردی بهت خوبی می کرده ...! گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده بگم بله عزیزم ... یکم مثل اون شم ...!

آقا رضا جا خورد تلنگر خورد به شحصیت معنویش رفت تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر باز کسی نمیرفت زار زار گریه می کرد ...عجب! یکی بوده هرچی بدی کردم بهم خوبی کرده؟
اذان شد ..... آقا رضا اولین نماز عمرش بود رفت وضو گرفت سر نماز ، موقع قنوت صدای گریش بلند بود .......
وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد صدای افتادن یکی روی زمین شنیده شد!!
آقا رضا رو خدا واسه خودش جدا کرد فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش توبه واقعی و یه نماز واقعی ............

رسول الله صلی الله علیه و آله :
اِنَّ لِرَبِّکُمْ فی ایامِ دَهْرِکُمْ نََفَحاتٌ فَتَعَرَّضُوا لَها لَعَلَّهُ اَن یصیبَکُمْ نَفْحَةٌ مِنْها فَلا تَشْقَوْنَ
 
(بحار الانوار، ج‏71، ص‏221 )
 
در ایام زندگی شما نسیم‌های روح‌بخش ربوبی می‌وزد پس مواظب باشید آنها را از دست ندهید و خودتان را در مسیر آنها قرار دهید باشد که نسیمی به شما برخورَد و تیره روز نشوید).

 





[ یک شنبه 2 اسفند 1394  ] [ 12:36 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ذوالنون مصري

ذوالنون مصري که از عرفاي بزرگ است گفت: روزي به کنار رودي رسيدم، قصري ديدم در نزديکي آب. از آب طهارتي کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختري بسيار زيبا بر آن ايستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم اي دختر تو که هستي؟ گفت اي ذوالنون چون از دور تو را ديدم فکر کردم ديوانه‌اي، چون طهارت کردي و به نزديک آمدي فکر کردم عالمي، و چون نزديکتر آمدي فکر کردم عارفي. و اکنون به حقيقت نگاه مي‌کنم مي‌بينم نه ديوانه‌اي، نه عالمي و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر ديوانه بودي طهارت نکردي و اگر عالم بودي به زني نگاه نمي‌کردي و اگر عارف بودي دل تو به غير حق به کسي ميل نمي‌کرد و غير از حق را نمي‌ديد. اين را بگفت و ناپديد شد. فهميدم که او انسان نبود بلکه فرشته‌اي بود براي تنبيه من که آتش در جان من اندازد.
و از سخنان اوست:


"دوستي با کسي کن که به تغيير تو متغير نگردد."


"بنده خدا باش در همه حال، چنان که او خداوند توست در همه حال."

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:20 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ابوبکر شبلي

 ابوبکر شبلي که از بزرگترين عرفاست مي‌گويد روزي شخصي را ديدم که زار زار مي‌گريست، از او پرسيدم چرا گريه مي‌کني؟ شخص جواب داد: دوستي داشتم فوت کرده و در غم از دست دادنش مي‌گريم. گفتم اي نادان چرا دوستي مي‌گيري که بميرد!!؟

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:18 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

رابعه


رابعه که از بندگان برگزيده خداست و عارفه‌اي است عاشق و شيفته، در مناجاتش با خدا مي‌گفت: خداوندا اگر تو را از ترس دوزخ مي‌پرستم، در دوزخم بسوز و اگر به اميد بهشت مي‌پرستم بر من حرام گردان و اگر تو را براي تو مي‌پرستم جمالت را از من دريغ مکن.



حسن بصري که از برگزيدگان خدا بود به رابعه گفت: آيا ميل ازدواج داري؟ رابعه گفت: عقد نکاح بر وجودي وارد مي‌شود. اينجا وجود کجاست؟ که من از آن خود نيستم، از آن اويم. حسن بصري پرسيد اي رابعه اين درجه را چطور پيدا کردي؟ رابعه گفت به آن که همه يافتها را گم کردم در وي.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:17 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

بايزيد بسطامي

بايزيد بسطامي که او را سلطان‌العارفين لقب داده‌اند وقتي به اتحاد با حق نائل آمد گفت: سبحاني ما اعظم شأني. کساني که اهل عرفان نيستند و حال او را درک نمي‌کنند، به او نسبت کفر مي‌دهند. بايزيد در مناجاتش مي‌گفت: الهي تا با توام بيش از همه‌ام و تا با خودم هستم کمتر از همه‌ام. و نيز مي‌گفت "عجيب نيست که من تو را دوست دارم زيرا من بنده‌ام و محتاج، عجيب آن است که تو مرا دوست مي‌داري و خداوند و پادشاه و بي‌نياز هستي. "
بايزيد به احمد خضرويه که او نيز از عرفاست گفت: احمد تا کي سياحت مي‌کني و گرد عالم مي‌گردي؟ احمد گفت: چون آب يک جا ايستد متغير شود. بايزيد گفت چرا دريا نباشي تا هيچ چيز نتواند تغييرت بدهد و آلوده‌ات کند.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:16 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

ابوالحسن خرقاني



از شيخ ابوالحسن خرقاني که از عرفاي صاحب‌نام و پير زمان و رهبر مردم بود پرسيدند تو خداي را کجا ديدي؟ گفت: آن جا که خود را نديدم، چون نيستي خود را به خدا دهي خدا هستي خود را به تو خواهد داد.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:15 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

عطار نیشابوری


شيخ عطار داستان صوفي را ذکر مي‌کند که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود، باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد و عاشق جمال او شد ( منظور اين که چون حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد) دختر که مي‌خواست آن صوفي عاشق را امتحان کند گفت:


گر بيني خواهرم را يک زمان
تير مژگانش کند پشتت کمان


صوفي نادان بدان سوي نگريست، دختر گفت: او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:12 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟

حکایتی عرفانی

روزی شبلی(عارف مشهور)را دیدند الله الله می گفت،جوانی سوخته دل پرسید:چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟گفت ترسم چون”لا اله”بگویم به”الله” نرسیده نفسم گرفته شود.*





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:10 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

خشم انوشیرواني

حکایت عرفانی

برنامه ای که خشم انوشیروان را کنترل کرد

انوشیروان،خدمتکار مخصوص درباری داشت،که همواره در خدمتش بود،به او سه کاغذ داد،و گفت((هر وقت من خشمگین شدم و خشمم شدید شد این سه نوشته را یکی پس از دیگری به من بده ))

غلام درباری پیشنهاد انوشیروان  را پذیرفت،تا روزی،انوشیروان بر سر موضوعی،سخت خشمگین شد.غلام یکی از رقعه ها را به او داد که در آن نوشته شده بود:

“خشم خود را کنترل کن تو خدای مردم نیستی”

سپس دومی را به او داد،که در آن نوشته شده بود:

“به بندگان خدا رحم و مهربانی کن،تا خدا به تو رحم کند”

سپس سومی را به او داد،که در آن نوشته شده بود:

“بندگان خدا را به اجرای حق خدا،سوق بده،که در پرتو چنین کاری به سعادت می رسی”

به این ترتیب لحظه به لحظه،از خشم انوشیروان کاسته شد.*

 

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:08 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

فرق آدم و ابلیس

حکایت عرفانی

ابلیس به پنج علت بدبخت شد:

۱-اقرار به گناه نکرد۲-از کرده پشیمان نشد۳-خود را ملامت نکرد۴-تصمیم به توبه نگرفت و از رحمت خدا نامید شد

اما آدم به پنج علت سعادتمند شد:

۱-اقرار به گناه کرد۲-از کرده پشیمان شد۳-خود را سرزنش کرد۴-تعجیل در توبه کرد وبه رحمت حق امید داشت.

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:07 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

من دزد مال هستم نه دزد دین

حکایت عرفانی

دیگر دزد دین که نیستم! روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آنها چیزهایی گرانبها بود و آیت الکرسی هم پیوست آن بود آن آن فرد بسته را به صاحبش رد کرد.او را گفتند چرا این همه مال را از دست دادی؟گفت:صاحب مال عقیده داشت که این آیه مال او را از دزد نگاه میدارد و من دزد مال هستم نه دزد دین!اگر آن را پس نمیدادم در عقیده صاحب آن خللی راجع به دین روی میداد آن وقت من دزد دین هم بودم!





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 09:05 ب.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

نه از تو ، نه از من

حکایت عرفانی

نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬ آوازی شنید که : « هان ای بوالحسنو!خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت: « بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟». آواز آمد: « نه از تو نه از من ».





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:23 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

میانه روی

حکایت عرفانی

مردی به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ استاد پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟استاد گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه .استاد پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:21 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

عابد و ابلیس

حکایت عرفانی

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است...
عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت...
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!
ابلیس گفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!

ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی...

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:18 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

زاهد و چهار جواب

حکایت عرفانی

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟! سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!! چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!

 





[ دوشنبه 30 آذر 1394  ] [ 11:17 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]