داستانهای علما: مزاح با استاد بزرگ مرحوم حاج شیخ عبدالکریم

 

داستانهای علما:

مزاح با استاد بزرگ مرحوم حاج شیخ عبدالکریم

روز نهم ربیع آقایان طلاب نقشه کشیدند که با استادشان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری شوخی کرده باشند. یکی یکی آمدند حضور آقا عرض کردند فردا روز نهم بهتر است که درس را تعطیل نفرمائید. حاج شیخ هم دید همه موافقند با گفتن درس موافقت فرمودند. و قول دادند که فردا به درس تشریف ببرند.

صبح شد وقت درس رسیده حاج شیخ به خادمش کربلائی علی شاه فرمود برود به مدرسه تحقیق کند ببیند طلبه ‏ها برای درس حاضر شده‏ اند یا خواسته‏ اند مراح کنند؟

خادم رفت و برگشت و عرض کرد همه شاگردها پای منبر نشسته و منتظر حضرت عالی هستند.

حاج شیخ وقتی مطمئن شد که درس جدی است و شوخی نیست حرکت کردند تشریف بردند بالای منبر نشستند.  تا شروع کردند به گفتن درس، طلبه‏ ها طبق نقشه قبلی از پای درس یکی یکی حرکت کردند و بیرون رفتند. حاج شیخ بالای منبر تنها ماند. طلاب در خارج مدرسه شروع کردند به خندیدن.

مرحوم حاج شیخ از منبر پائین آمدند و با آقایان خندیدند. بعد که خنده ‏ها تمام شد و همه آرام گرفتند حاج شیخ با ملایمت فرمودند:

بسیار خوب خنده‏ هایتان را کردید و شوخی تان را هم با من نمودید و به هدفتان رسیدید. بهتر این است که برویم درس را شروع کنیم باز هم غنیمت است. بهتر است به هدف اصلی مان که درس خواندن است نیز برسیم.

آقایان هم تصدیق نموده همگی برگشتند و در پای منبر نشستند. حاج شیخ تشریف برد بالای منبر نشست، چون دید تمامی شاگردان آمدند و نشستند و منتظرند که ایشان درس را شروع کنند و آنهائی که درس را می ‏نوشتند کاغذ و قلمهایشان را آماده گرده اند، فرمودند: خداحافظ شما و رفتند. این دفعه طلاب بی استاد ماندند.!


منبع: مردان علم در میدان عمل، سید نعمت الله حسینی، دفتر انتشارات اسلامی(وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم)، جلد 1. 







[ دوشنبه 1 خرداد 1396  ] [ 08:00 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

دعای پیامبر در گرفتاری‌ و غم

از حضرت علی بن ابی‌طالب علیه السلام روایت شده، هنگامی که اتفاق ناگوار یا اندوهی بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می‌شد این دعا را می‌خواندند:

یا حَیُّ یا قَیُّومُ یا حَیَّاً لا یَمُوتَ، یا حَیُّ لا اِلهَ الا اَنْتَ کاشِفُ الْهَمِّ مُجیبُ دَعُوَةِ المُضْطَرّینَ اَسْألُکَ فَاِنَّ لَکَ الحَمْدُ لا اِلهَ اِلا اَنْتَ المَنّانُ بَدیعُ السَّماواتُ وَ الاَرْضِ ذُوالجَلالِ وَ الْاِکْرامِ رَحْمنَ الدُّنیا وَ الآخِرَةِ وَ رَحیمَهما رَبِّ ارْحَمنی رَحْمَةً تُغْنینی بِها عَنْ رَحْمَةِ مَنْ سِواکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هیچ مسلمانی نیست که این دعا را سه مرتبه بخواند جز آنکه درخواست او عطا شود مگر اینکه حاجت و درخواست او گناه یا وسیلة قطع رحم باشد.»١
 

برگرفته از کتاب «بهار جانها» اثر آیت الله علی کریمی





[ سه شنبه 4 اسفند 1394  ] [ 09:09 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

سواری که انسان نبود

سواری که انسان نبود :(مکاشفه مرحوم ایت الله کوهستانی مازندارانی (ره))

عالم فاضل حجت السلام و المسلمین آقا شیخ محمود محقق از شاگردان معظم له ، درباره مقام معنوی آن بزرگوار می گوید: آیت الله کوهستانی عالمی متواضع و فروتن بود ، هیچ گاه از مقام معنوی خود سخن به میان نمی آورد . روزی در بحث علمی در مقام اثبات موضوعی که در قیامت ماهیت ها آشکار می شود و عالم کشف و شهود است و انسانهایی که به صفات حیوانی آلوده شده اند ، در قیامت به همان ماهیت حیوانی خود محشود می شوند. مطلبی از زبانش جاری شد به گونه ای که نتوانست ادامه ندهد  و به ناچار برای من که تنها در خدمت ایشان حضور داشتم ، فرمود: روزی اسب سواری را به شکل میمون دیدم که از جلوی من گذشت ، هرچه نظر کردم او را نشناختم ، از کسانی که در کنار من بودند ، پرسیدم: اسم این اسب سوار چه بود؟ گفتند ، فلانی است، البته آنها متوجه نشدند که چرا من از اسم او سوال کردم .آقای محقق پس از نقل این جریان گفت : آقا به من فرموده بود راضی نیستم تا زنده هستم این جریان را برای کسی بازگو کنی . مشابه این قضیه را یکی از شاگردان معظم له ؛ یعنی مرحوم آیت الله محمدی بایع کلایی نقل کرده است : روزی به اتفاق آقا جان ، برای زیارت اهل قبور به سمت قبرستان حرکت کردیم . در مسیر راه شخصی سوار بر اسب با سرعت از مقابل ما گذشت .آقا جان پرسید : این سوار چه کسی بود ؟ عرض کردم ظاهرا اهل یکی از روستاهای منطقه است که شغلش مطربی و خوانندگی و نوازندگی در عروسی ها است .آقا جان فرمود : عجب پس به همین خاطر من او را به صورت میمونی بر روی اسب دیدم.





[ سه شنبه 4 اسفند 1394  ] [ 09:04 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

درسی برای دزد

درسی برای دزد( از خاطرات علامه فرزانه محمد تقی جعفری (ره))

روزی علامه فرزانه محمد تقی جعفری (ره) به منزلش در خیابان خراسان می رفت که متوجه شد دزدی قالی منزل ایشان را برداشته و می برد.دزد را تعقیب کرد و در سرای بو علی بازار نهران دید که آنجا در حال مفله کردن قالی است لحظه ای که در مقابل حجره ای قصد معامله آن را داشت ، استاد پیش رفته و با پیشنهاد منفعت به طرفین ( صاحب حجره و دزد) قالی را می خرد .ولی شرط می کند که خود فروشنده ، آن را تا منزل برایش حمل کندوقتی دزد به درب منزل استاد می رسد ، پی به اصل قضیه می برد از استاد معذرت می خواهد استاد بدون اینکه به رویش بیاورد ، او ر ازاین منع می کند و میگوید:من که ندیدم تو از خانه من فرش را دزدیده باشی . من فقط قالی را ازتو خریدم. و به این صورت او را به راه صواب رهنمود ساخت.

 

اجتناب از گناه و شهوت و عروج به مقامات عالیه :

من به کسی مراجعه کردم برای مطلب مهمی که ١٢٠ جلد هم کتابی نوشته البته از دنیا رفته است اول نماز مغرب و عشاء بود یک نفر دیگر زودتر از من گفتش که آقا چی شد شما به اینجا رسیدید ؟ گفت: ها، من از یک تلخی به این همه شیرینی رسیدم ، شهر ما یکی از سردترین شهرهای ایران است ، ایشون گفت  از دهات های اطراف می آمدند جنس می خریدند .یک خانم ٢٢ ، ٢٣ ساله اومد توی شهر ما جنس خرید ساعت ٤ بعد از ظهر برف سنگین گرفت دو ساعته جادهای ده بسته شد ، هشتاد، نود ، سال پیش، این زن جوان متحیر مانده بود ، من آمدم رد بشم به من گفت : آقا من مال فلان ده ام.من فهمیدم ده او کجاست ، گفت: جاده بنده، گرگهای گرسنه می ریزند تو جاده من آمده بودم جنس بخرم سریع برگردم الان نمی تونم برگردم یه جا به ما بده .خونه ما هم اون شب هیچ کس نبود من حدود ٢٣ – ٢٤ سالم بود. در اوج غریزه شهوت ، زن هم نداشتم دیدم این زن هم بیرون می مونه ، سرمای خود شهر هم می کشت آدم را، گفتم: بفرمایید این خونه ما، کرسی داغ و منقل داغ و اومد توی اطاق یه شامی هم ما برایش گذاشتیم یه عبا پاره داشتم عبا پاره را برداشتم آوردم توی حیاط زیر یک اطاق کوچک تا صبح تو این برفو بوران و یخبندان بیچاره شدم یعنی تا صبح من ده با ملک الموت را جلوی چشمام دیدم بهش گفتم یا علی بذار ما بمونیم ، اما بیچار هشدم ، آفتاب که زد ، نون و چایی بردم براش گفتم باز هم می مونی گفت نه من می رم اما بلد نیستم به پروردگار بگم به تو چی بده ! فقط می تونم بگم دنیا و آخرت دلت را روشن کند. این زن رفت قلب ما عین چشمه اول بهار شروع کرد جوشیدن دریا دریا معرفت از این دل جوشیده ما هم دیدم دل شده مثل دریا ، تندی رفتی مدرسه طلبه ها گفتیم ما می خواهیم طلبه بشیم گفتند: بیا، کتاب را بیار ، درسهای سه ساله را من شش ماهه می خونم، هر شش ماه سه سال درس ، رسیدم به اینجا ، الان هم که هشتاد سالمه هنوز شیرینی زندگی و علم نوشته ها را از اون تلخی میدونم تلخی اون یک شب . شیطان هیچ قدرت ندارد . قدرت مال مردم مو منه ، قدرت مال شمار رفیقهای خداست.





[ سه شنبه 4 اسفند 1394  ] [ 09:04 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

تقوای مجلسی (ره) و سلطه او بر نیروهای غیبی

ملا محمد تقی مجلسی (ره) (مجلسی اول ، پدر علامه محمد باقر مجلسی صاحب بحار الانوار) از جمله کسانی بود که در اثر علم ، زهد ، تقوی  و ورع به درجه ای از کمال نایل آمد که به حکم خد اوند ، نیروهای غیبی تحت فرمان او در آمدند که یک نمونه آن به قرار زیل است: مردی در اصفهان عروسی کرده و در شب زفاف به عروس گفت : از فلان اطاق مقداری زغال بیاور. همین که عروس از حجله بیرون رفت ، داماد به عنوان شوخی اسمس غریبی را صدا زد که بیا عروس را بگیر. آمدن عروس طول کشید .در جستجو و تفحص از او بر آمدند لیکن او را نیافتند بالاخره نزد مجلسی رفته و قضیه را شرح دادند .آن مرد الهی قاضی جنها را احضار نمود و عروس را ازاو خواست قاضی پس از بحث و فحص بسیار عروس را آورد .سپس شرح واقعه را این گونه بیان کرد که یکی از جنهای فلان محل ، بر آن مکانی که عروس رفته زغال بیاورد حاضر بوده و اسمش همان بوده که داماد به عنوان شوخی به زبان جاری کرده است ، اذا به مجرد این که صدا می زند فلانی ! عروس را بگیر ، او هم عروس را گرفته و به نزد خود می برد . آری عزیزان ! این است پاداش سیر و سلوک ال الله که گذشت از اجرو پاداشها ی اخروی در همین دنیا نیز نیروهای نامرئی به فرمان وی در آورد.





[ سه شنبه 4 اسفند 1394  ] [ 09:03 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

گریه عجیب امام راحل از قضا شدن نماز شب

یک روز آقا زاده های امام (ره) دیدند که امام عجیب گریه می کند ، عجیب ناله می کند عین زن جوان مرده ، تعجب کردند این ناله و گریه و اشک ازآن چیست؟ به چه دلیل است؟علت این گریستن چیست؟ آمدند محضر مادرشان . عرض کردند مادر علت گریستن پدرمان چیست ؟ عرض کردند علت این گونه گریه کردنشان این است که نماز شبشان قضاء شده دارند به خاطر اون قضاء شدند نماز شبشان گریه می کنند .شُبه ناک را دقت داشتند، تو مکروهش دقت داشتند . نگفتند کل مکروه جائز ، توجه می کردند تا اون لطافت را می بینیم پیدا کردند بعضی می بینند نماز صبحشان هم قضاء می شود  عین خیالشان نیست ککش هم نمی گزه، توجهی نداره، اعتنایی نداره، می بینید میاد مجلس هم ، آمدن مجلس ملاک نیست . من کاشان منبر می رفتم خب روز اول منبر بود وارد شدم دیدم یک جوانی داره خیمه آقا ابی عبداالله الحسین علیه السلام خیمه عزاداری را به پا می کنه . گفتم : جوان خسته نباشی . او هم در جواب عنوان داشت مطلبی را و به من گفت : سه روزه من کفشم را از پایم در نیاورده ام . من هم سوال کردم خب حالا این سه روز نمازت را چه جور خواندی . یک نگاه ترشی به من کرد که جوابم را سریع داد.گفت این چه حرفیه می زنی؟ گفتم: مگه اشکال داشت سوال کردم ؟ گفت: سه روز نمازی را که حسین قبول نکنه اصلا من قبول ندارم اون حسین را ، من دارم به عشق امام حسین خیمه می زنم خب نتونستم نمازم را هم بخونم امام حسین اگر این سه روز نماز من را قبول نکنه . اصلا من با ابی عبدالله کاری ندارم . بعضی ها می بینی این جوری تصور می کنند .

فکر می کنه خب حالا یک صبح پنج شنبه هم اومد ، یک روز زیارت عاشورا هم خوند خب اما نماز صبحش هم قضاء شد می گه خب استا کریم خودش بهتر از ما تا می کنه ، این حرفها نیست آقا جون ، این ریشه داره ، این علت داره ، ببین شب گذشته چه لقمه ای را خوردی ببین در چه مجلسی نشست و بر خواست داشتی ، ببین با کی هم صحبت بودی.

 

منبع

کتاب:حکایات و کرامات عاشقان خدا





[ سه شنبه 4 اسفند 1394  ] [ 08:56 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

کرامات و حکایان عاشقان خدا 2

باز شدن چشم برزخی :(برخی از چهرها را در قالب خرس، کفتار ، میمون دید)

(مردم من چیزی که بهش یقین نداشته باشم روی منبر نمی گم الحمدالله بارها گفتم که این منبر اگر برای ما مایه عروج نباشه لااقل مایه وزرو وبال نباشه ولله باید جواب بدیم اینه که بعضی چیزها به فضل الهی یقین نباشه روی منبر نمیام بگم).

منبع موثقی برای من نقل کرد از یک شیخ بزرگواری (رض) از دنیا رفته و من هم می شناختم و بعضی ها هم میشناختند و مثل اینکه بعضی ها مقاماتی دارند مثل اینکه خیلی کم مطلع میشند و ما از این شخصها دیدیم که بعد از مردنشون فهمیدیم چه خبر بوده ، ظاهراً این شیخ چشمش باز شده بود میگه توی خیابون می رفتیم می دیدیم که یک یا چند تا آدم هستند ولی میمونَ، کفتار هرچه می خواهی هستند .ظاهراً عیالش مریض شده بود یا نمی دونم بچه اش برده بود دکتر میمونه مریض ها رو هم نگاه کردیم دیدم خرس ،کفتار یک چند تا هم آدم اند ، خیلی میگه ناراحت شدم از مطب دکتر آمدم پایین پله ها گفتم خدایا قَسَمِت میدم به صدیقه کبری علیها السلام این حالت را ازمن بگیر . قَسَم که تمام شد همه را آدم دیدم ، دیدم معذب میشم .خانم را شفیع آورده بود ، اون حالت ازش گرفته شده بود ، بله اینقدر از اولیاء سراغ دارم که انشا الله در مباحث آینده ایجاب کرد تعریف میکنم.

کرامات و حکایان عاشقان خدا





[ دوشنبه 3 اسفند 1394  ] [ 11:48 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]

زندگی ام را مدیون یک کبوتر بازم

حضرت آقا سید حسن هاشمی (از شاگردان حاج میرزا جواد ملکی تبریزی ره) می گفت: تمام زندگی ام را از یک کبوتر باز گرفتم.پرسیدم چگونه؟ کبوتر باز که کسی نیست به شما چیز یاد بدهد؟ گفت:اگر بنده خدا چشمش را باز کند همه چیز برایش کلاس است و او را رشد کمال میدهد و ادامه داد:کبوتر بازی در همسایگی مان زندگی میکرد و همواره مشغول پرواز کبوتران بود و این موجب آزار و اذیت دیگران شده بود .به همین دلیل امنیه( نیروی انتظامی شهری آن روز) بارها او را گرفته و باز داشت کرد و کبوترهایش را سر بریدند. من جوان بودم و هنوز طلبگی را شروع نکرده بودم .یک بار به سراغ او رفتم و گفتم : مگر تو دیوانه ای ؟!کبوترهایت را سر بریدند و خودت را بازداشت کردند ،دست بردار نیستی ؟ هنوز کبوتر پرواز میدهی ؟گفت: آقا ابوالحسن تو چکاره ای ؟ گفتم : من بنده خدایم .گفت تو بنده خدایی؟ دروغ میگویی ! پرسیدم چطور؟گفت: میدانی چرا با این همه سختی که کشیدم چرا دست بردار نیستم و کبوتر پرانی میکنم؟ برای این که من عاشق کبوترم ، همه وجودم شده کبوتر ، وقتی پرواز می کند جان من نیز به دنبالش میرود و چشمم پا به پای آنها می چرخد .حال تو که بنده خدایی این طور عاشق خدا هستی ؟!! این کلام اندک جانم را لرزاند و آتشی بر روحم انداخت و تا یک هفته نتوانستم نهار بخورم .از آن روز حالت انقلاب پیدا می کردم و به دنبال حقیقت گشتم. تجارت را رها کرده و طلبگی را برگزیدم و چون مرکزیت در نجف بوده به آنجا سفر کردم.

کرامات و حکایان عاشقان خدا





[ دوشنبه 3 اسفند 1394  ] [ 11:46 ق.ظ ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]