در احوالات اولیاء خدا

شيخ‌ بهائي‌

روزي‌ شيخ‌ بهائي‌ با اصحاب‌ خود براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور،به‌ قبرستان‌تخت‌ فولاد اصفهان‌ رفت‌.در آنجا از رفقاي‌ خود جدا شد و بالاي‌ قبري‌نشست‌ وبا صاحب‌ قبر مشغول‌ مكالمه‌ شد.همراهان‌ او صدايي‌مي‌شنيدند،اما كيفيت‌ گفتگو را متوجه‌ نمي‌شدند.ناگاه‌ شيخ‌ بهائي‌ از سرقبر بلند شد وعبايش‌ را بر سرش‌ كشيد وبدون‌ صحبت‌ با كسي‌ برگشت‌ووارد خانه‌ شد ودستور داد در را بستند و به‌ هيچ‌ كس‌ اجازه‌ ورودنمي‌داد تا تقريبا هفت‌ يا هشت‌ روز بعد از دنيا رفت‌.شيخ‌ بهايي‌ مي‌گفت‌:زماني‌ كه‌ ما در جبل‌ عامل‌ لبنان‌ بوديم‌ چون‌اجداد ما دائم‌ به‌ عبادت‌ وپرهيزكاري‌ مشغول‌ بودند،كراماتي‌ داشتند.ازجمله‌ جدم‌ برايم‌ تعريف‌ كرد كه‌ :روزي‌ برف‌ سنگيني‌ در منطقه‌ ما آمدودر منزل‌ غذايي‌ كه‌ با آن‌ بچه‌ هارا سير كنيم‌ نداشتيم‌.لذا بچه‌ها گريه‌مي‌كردند و غذا مي‌خواستند.پدربزرگم‌ به‌ همسرش‌ گفت‌:تو بچه‌ هاراساكت‌ كن‌ تا من‌ دعا كرده‌ واز خدا روزي‌ بخواهم‌.مادربزرگ‌ ما هم‌مقداري‌ برف‌ آورد وكنار تنور گذاشت‌ وگفت‌ من‌ با اين‌ برفها نان‌ درست‌مي‌كنم‌!سپس‌ برف‌ را شبيه‌ به‌ خميِر آماده‌ پختن‌ نموده‌ وداخل‌ تنورمي‌چسباند .بعد از ساعتي‌ در حالي‌ كه‌ پدربزرگن‌ مشغول‌ دعابود،مادربزرگم‌ نانهائي‌ را از تنور بيرون‌ آورد وهمين‌ كه‌ جدم‌ اين‌ نانها راديد خوشحال‌ شد -كه‌ دعايش‌ مستجاب‌ شده‌ است‌.ـ.شيخ‌ بهايي‌سپس‌ گفت‌ ما در جبل‌ عامل‌ اين‌ طور بوديم‌ ولي‌ از وقتي‌ كه‌ به‌ ايران‌آمنديم‌ همه‌ اين‌ كرامات‌ از ما گرفته‌ شد.


در احوالات اولیاء خدا





[ شنبه 14 شهریور 1394  ] [ 1:24 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]