يوسف زهرا عليه السّلام 4

 

15. قدرشناسى

خدمت عزيز مصر و همسرش به يوسف -رها كردن او از بردگى و پرورش دادن وى در دامان مهر و محبت خود -سبب شد تا كه يوسف هنگام گرفتارى و قحطى، به كمك آنان بشتابد و از او بهره برند:

«و قال الذى اشتراه من مصر لامراءته اكرمى مثواه عسى ان ينفعنا»؛ و آن كس كه او را از سرزمين مصر خريد (عزيز مصر) به همسرش ‍ گفت: مقام وى را گرامى دار، شايد براى ما سودمند باشد. به يقين، خدمتگزارى به آستان يوسف زهرا عليه السّلام كه برجسته ترين شكل آن، زمينه سازى براى ظهور و تحقق بخشيدن به اهداف و آرمان هاى ايشان است، برخوردارى از عنايت هاى ويژه ى آن عزيز را در پى خواهد داشت. آيا مى توان پنداشت كه يوسف زهرا عليه السّلام در بخشش به اندازه ى يوسف يعقوب نباشد؟ هرگز!

يكى از علماى اصفهان مى گويد: در ايام جوانى براى سخن رانى به جلسه اى دعوت شدم. ميزبان به من گفت: در همسايگى ما، منزلى است كه چند خانواده ى بهايى در آن زندگى مى كنند، پس در سخن رانى، مراعات فرماييد. من بى توجه به گفته ى او، ده شب درباره ى بطلان مرام بهاييت سخنرانى كردم. شب

 آخر پس از سخن رانى، هنگامى كه به سوى مدرسه به راه افتادم، چند نفر نزد من آمدند و با احترام و پافشارى به منزل خود بردند. پس از بستن در، صحنه عوض شد. آنان بر من آشفتند و با تندى، به من گفتند كه چرا عليه ما سخن گفتى و مى خواستند مرا بكشند. هر چه تلاش كردم، از قصد خود چشم نپوشيدند. ناگزير اجازه خواستم تا براى آخرين بار، وضو بگيرم و نمازى بخوانم. به نماز ايستادم و قصد كردم در سجده ى آخر، هفت مرتبه ذكر «المستغاث بك يا صاحب الزمان» را بگويم. در اين هنگام، در خود به خود باز شد و مردى سوار بر اسب به اندرون آمد. بى آن كه آنان بتوانند كارى بكنند، آن مرد، دست مرا گرفت، از خانه بيرون برد و به مدرسه رساند. پس از رفتن آن مرد، تازه به خود آمدم كه: اين شخص كه بود؟ ولى ديگر دير شده بود. فرداى آن شب، آن گروه بهايى نزد من آمدند و شهادتين گفتند.

16. دفع بلا

يوسف، سپر دفع بلاى برادران خود و اهل مصر شد. هرچند برادران يوسف در حق وى ستم كردند و شرط برادرى را به جا نياوردند، ولى يوسف از كمك و دستگيرى آنان فروگذار نكرد. يوسف زهرا عليه السّلام نيز سپر دفع بلا از شيعيان هستند.

«قال ظريف ابونصر الخادم :قال لى صاحب الزمان (عج ): اتعرفنى قلت: نعم. قال: من انا؟ فقلت: انت سيدى وابن سيدى. فقال ليس عن هذا ساءلتك. قال ظريف فقلت جعلنى اللّه فداك فسَّرلى. فقال انا خاتم الاوصياء وبى يدفع اللّه البلاء عن اهلى وشيعتى.»؛ ظريف مى گويد: به محضر امام عصر(عج) وارد شدم. ايشان فرمودند: آيا مرا مى شناسى؟ عرض كردم: آرى. فرمودند: من كه هستم؟ عرض كردم: شما آقاى من و فرزند آقاى من هستيد. فرمودند: منظورم اين نبود. عرض كردم: فدايت شوم منظورتان چيست؟ فرمودند: من آخرينِ اوصيا هستم و خداوند براى وجود من، بلا را از اهلم و شيعيانم، برطرف مى كند.

براى نمونه، عنايت حضرت مهدى(عج) به شيعيان بحرين را از زبان محدّث نورى مى شنويم :

در روزگار گذشته، فرمانروايى ناصبى بر بحرين حكومت مى كرد، كه وزيرش در دشمنى با شيعيان آن جا، گوى سبقت را از او ربوده بود. روزى وزير بر فرمانروا وارد شد و انارى را به دست حاكم داد، كه به صورت طبيعى اين واژه ها بر پوست آن نقش بسته بود: «لا اله الا اللّه ، محمّد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول اللّه» فرمانروا از ديدن آن بسيار در شگفت شد و به وزير گفت: اين، نشانه اى آشكار و دليلى نيرومند بر بطلان مذهب تشيع است. نظر تو درباره ى شيعيان بحرين چيست؟ وزير پاسخ داد: به باور من، بايد آنان را حاضر كنيم و اين نشانه را به ايشان ارايه دهيم. اگر آن را پذيرفتند كه از مذهب خود دست مى كشند وگرنه آنان را ميان گزينش سه چيز مخيّر مى كنيم :

  1. پاسخى قانع كننده بياورند.
  2. جزيه بدهند.
  3. يا اين كه مردان شان را مى كشيم، زنان و فرزندان شان را اسير مى كنيم. و اموال شان را به غنيمت مى بريم .

فرمانروا، رأى او را پذيرفت و دانشمندان شيعه را نزد خود فراخواند. آن گاه انار را به ايشان نشان داد و گفت: اگر براى اين پديده، دليلى روشن نياوريد، شما را مى كشم و زنان و فرزندان تان را اسير مى كنم يا اين كه بايد جزيه بدهيد. دانشمندان شيعه، سه روز از او مهلت خواستند. آنان پس از گفت و گوى فراوان به اين نتيجه رسيدند كه از ميان خود، ده نفر از صالحان و پرهيزگاران بحرين را برگزينند. آن گاه از ميان اين ده نفر نيز سه نفر را برگزيدند و به يكى از آن سه نفر گفتند: تو امشب به سوى صحرا برو و به امام زمان(عج) استغاثه كن و از او، راه رهايى از اين مصيبت را بپرس؛ زيرا او، امام و صاحب ماست .

آن مرد چنين كرد، ولى پاسخى از حضرت نديد. شب دوم نيز نفر دوم را فرستادند. او نيز پاسخى دريافت نكرد. شب آخر، نفر سوم را كه مردى پرهيزگار بود، به بيابان فرستادند. او به صحرا رفت و با گريه و زارى از حضرت، درخواست كمك كرد. چون آخر شب شد، شنيد مردى خطاب به او مى گويد: اى محمّد بن عيسى! چرا تو را به اين حال مى بينم و چرا به سوى بيابان بيرون آمده اى؟ محمّد بن عيسى از او مى خواهد كه او را رها كند و به حال خود واگذارد. آن مرد مى فرمايد: اى محمّد بن عيسى! منم صاحب الزمان. حاجت خود را بازگو. محمدبن عيسى گفت: اگر تو صاحب الزمانى، داستان مرا مى دانى و به گفتن من نياز نيست. آن مرد فرمود: راست مى گويى. تو به دليل آن مصيبتى كه بر شما وارد شده است، به اين جا آمده اى. عرض كرد: آرى، شما مى دانيد چه بر ما رسيده است و شما امام و پناه ما هستيد. پس آن حضرت فرمود: اى محمدبن عيسى! در خانه ى آن وزير - لعنة اللّه عليه - درخت انارى است. هنگامى كه درخت تازه انار آورده بود، او از گِل قالبى به شكل انار ساخت. آن را نصف كرد و در ميان آن، اين جمله را نوشت. سپس ‍ قالب را بر روى انار كه كوچك بود، گذاشت و آن را بست. چون انار در ميان آن قالب بزرگ شد، آن واژه ها بر روى آن نقش بست. فردا نزد فرمانروا مى روى و به او مى گويى كه من پاسخ تو را در خانه ى وزير مى دهم. چون به خانه ى وزير رفتيد، پيش از وزير به فلان جا برو، كيسه ى سفيدى خواهى يافت كه قالب گِل در آن است. آن را به فرمانروا نشان ده. نشانه ى ديگر اين كه به فرمانروا بگو: كه معجزه ى ديگر ما اين است كه چون انار را دو نيم كنيد، جز دود و خاكستر چيزى در آن نيست .

محمدبن عيسى از اين سخنان بسيار شادمان گشت و به نزد شيعيان بازگشت. روز ديگر، آنان پيش فرمانروا رفتند و هر آن چه امام زمان(عج) فرموده بود، آشكار گشت .

فرمانرواى يمن با ديدن اين معجزه به تشيع گرويد و دستور داد وزير حيله گر را به قتل رساندند.

17. مجازات

برادران يوسف كسانى بودند كه با تكبّر، قدرت بازوى خود را به رخ پدر مى كشيدند و مى گفتند: «و نحن عصبةٌ»؛ ما گروه نيرومندى هستيم .

با اين حال، چون در حق يوسف، ستم كردند به جايى رسيدند كه ذليلانه، كاسه ى گدايى به دست گرفتند. آن گاه باگردن هايى فرو افتاده، سر بر آستان يوسف ساييدند و به وى، اظهار عجز و نياز كردند: «يا ايها العزيز مسّنا واهلنا الضّر وجئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللّه يجزى المتصدقين »؛  اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فرا گرفته است و متاع اندكى (براى خريد مواد غذايى) با خود آورده ايم. پيمانه ى ما را كامل كن و بر ما تصدّق و بخشش فرما؛ زيرا خداوند، بخشندگان را پاداش مى دهد.

بشر امروزى را مصيبت ها و دردهاى كشنده اى مانند فقر فاحش، فاصله ى طبقاتى ، جنگ هاى خانمان سوز، خون ريزى هاى بى پايان، احساس پوچى، بى هويتى و سردرگمى و... فراگرفته است. دليل پيدايش اين ها چيزى نيست جز ستم آدميان به ولىّ خدا، يوسف زهرا عليه السّلام، كه در رأس همه ى اين ستم ها، فراموشى ياد او و آماده نكردن شرايط ظهور اوست .

به اميد آن كه روزى انسان، كاسه ى گدايى به بارگاه كسى بَرد و بر آستان كسى سر بسايد كه او، منجى واقعى است .

18. محنت

ديدار با يوسف رخ نداد، مگر پس از رنج ها و محنت هاى فراوانى كه برادرانش به جان كشيدند و خون دل هايى كه يعقوب در فراق يوسف خورد و اشك هايى كه بر هجران او فرو ريخت .

خورشيد يوسف زهرا عليه السّلام نيز طلوع نخواهد كرد، مگر پس از محنت هاى فراوان و سيل هاى مصيبتى كه بر دل شيعيان فرو خواهد ريخت .

امام على عليه السّلام مى فرمايد: «ما يجيى ءُ نصر اللّه حتى تكونوا اهون على الناس من الميتة وهو قول ربى عزّوجل فى كتابه فى سورة يوسف (حتى اذا استيئس ‍ الرسل وظنّوا انّهم قد كذبوا جائهم نصرنا) وذلك عند قيام قائمنا عليه السّلام»؛ يارى خداوند به سوى شما نخواهد آمد، مگر هنگامى كه در چشم مردم از مرده، پست تر شويد و اين، همان سخن خداوند در سوره ى يوسف است كه فرمود: (تا آن گاه كه رسولان نااميد شدند و مردم گمان كردند كه به آنان دروغ گفته شده است. در اين هنگام، يارى ما به سراغ آنان آمد). آن گاه، هنگام قيام قائم ما، مهدى(عج) است

... ادامه    





[ پنج شنبه 17 دی 1394  ] [ 7:39 PM ] [ مهدی زارع ]
[ نظرات(0) ]