به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

منم یارا بدین سان اوفتاده

دلم را سوز در جان اوفتاده

غم چندین پریشان حال امروز

درین طبع پریشان اوفتاده

چو بسته زیر پای پیل ملکی

به دست این عوانان اوفتاده

نهاده دین به یک سو و زهر سو

چو کافر در مسلمان اوفتاده

ببین در نان خلق این کژدمان را

چو اندر گوشت کرمان اوفتاده

عوانان اندرو گویی سگانند

به سال قحط در نان اوفتاده

همه در آرزوی مال و جاهند

به چاه اندر چو کوران اوفتاده

شکم پر کرده از خمر و درین خاک

همه در گل چو مستان اوفتاده

تو ای بیچاره آنگه نان خوری سیر

که از جوعی بدین سان اوفتاده،

که بینی از دهان ملک بیرون

سگان را همچو دندان اوفتاده

به جای عنبر و مشکش کنون هست

گزنده در گریبان اوفتاده،

توانگر کز پی درویش دایم

زرش بودی ز دامان اوفتاده

ازین جامه کنان کون برهنه

که بادا سگ در ایشان اوفتاده،

بسی مردم ز سرما بر زمین‌اند

چو برف اندر زمستان اوفتاده

دریغا مکنت چندین توانگر

به دست این گدایان اوفتاده

از انگشت سلیمان رفته خاتم

ولی در دست دیوان اوفتاده

زنان را گوی در میدان و چوگان

ز دست مرد میدان اوفتاده

چو مرغان آمده در دام صیاد

چو دانه پیش مرغان اوفتاده

به عهد این سگان از بی‌شبانی ست

رمه در دست سرحان اوفتاده

رعیت گوسپنداند، این سگان گرگ

همه در گوسپندان اوفتاده

پلنگی چند می‌خواهیم یا رب

درین دیوانه گرگان اوفتاده

ز دست و پای این گردن‌زنان است

سراسر ملک ویران اوفتاده

ایا مظلوم سرگشته که هستی

چنین محروم و حیران اوفتاده

ز جور ظالمان در شهر خویشی

به خواری چون غریبان اوفتاده

اگر صبرت بود روزی دو بینی

عوانان کشته، میران اوفتاده

امیرانی که بر تو ظلم کردند

به خواری چون اسیران اوفتاده

هر آن کو اندرین خانه مقیم است

چو دیوارش همی دان اوفتاده

جهانجویی اگر ناگه بخیزد

بسی بینی بزرگان اوفتاده

ببینی ناگهان مردان دین را

برین دنیا پرستان اوفتاده

چه می‌دانند کار دولت این قوم

که در دین‌اند نادان اوفتاده

به فرمان خداوند از سر تخت

خداوندان فرمان اوفتاده

کلاه عزت اندر پای خواری

ز سرهای عزیزان اوفتاده

به آه چون تو مظلوم افسر ملک

ز فرق تاجداران اوفتاده

گرش گردون سریر ملک باشد

برو صد ماه تابان اوفتاده

ز بالای عمل در پستی عزل

چنین کس را همی دان اوفتاده

تو نیز ای سیف فرغانی چرایی

حزین در بیت احزان اوفتاده

برین نطع ای پیاده ز اسب دولت

بسی دیدی سواران اوفتاده

هم آخر دیگری بر جای اینان

نشسته دان و اینان اوفتاده

درین باغ این سپیداران بی‌بر

به بادی چون درختان اوفتاده

خدا درمان فرستد مردمی را

کزین دردند نالان اوفتاده

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ای هشت خلد را به یکی نان فروخته!

وز بهر راحت تن خود جان فروخته!

نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آب

تو دوزخی، بهشت به یک نان فروخته

نان تو آتش است و به دینش خریده‌ای

ای تو ز بخل آب به مهمان فروخته!

ای از برای نعمت دنیا چو اهل کفر،

اسلام ترک کرده و ایمان فروخته!

ای تو به گاو، تخت فریدون گذاشته!

وی تو به دیو، ملک سلیمان فروخته!

ای خانهٔ دلت به هوا و هوس گرو!

وی جان جبرئیل به شیطان فروخته!

ای تو زمام عقل سپرده به حرص و آز

انگشتری ملک به دیوان فروخته!

ای خوی نیک کرده به اخلاق بد بدل!

وی برگ گل به خار مغیلان فروخته!

ای بهر نان و جامه ز دین بینوا شده

بهر سراب چشمهٔ حیوان فروخته!

ای غمر خشک مغز که از بهر بوی خوش

جاروب تر خریده و ریحان فروخته!

تو مست غفلتی و به اسم شراب ناب

شیطان کمیز خر به تو سکران فروخته

دزد هوات کرده سیه دل چنان که تو

از رای تیره شمع به کوران فروخته

دین است مصر ملک و عزیز اندروست علم

ای نیل را به قطرهٔ باران فروخته!

از بهر جامه جنت ماوی گذاشته

وز بهر لقمه حکمت لقمان فروخته

کرده فدای دنیی ناپایدار دین

ای گنج را به خانهٔ ویران فروخته!

ترک عمل بگفته و قانع شده به قول

ای ذوالفقار حرب به سوهان فروخته! ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

به سوی حضرت رسول‌الله

می‌ورم با دل شفاعت خواه

نخورم غم از آتش، ار برسد

آب چشمم به خاک آن درگاه

هیچ خیری ندیدم اندر خود

شکر کز شر خود شدم آگاه

گشت در معصیت سیاه و سپید

دل و مویم که بد سپید و سیاه

ره بسی رفته‌ام فزون از حد

خر بسی رانده‌ام برون از راه

هیچ ذکری نگفته بی‌غفلت

هیچ طاعت نکرده بی‌اکراه

ماه خود کرده‌ام سیه به فساد

روز خود کرده‌ام تبه به گناه

خود چنین ماه چون بود از سال؟

خود چنین روز کی بود از ماه؟

شب سیاه است و چشم من تاریک

ره دراز است و روز من کوتاه

بیژن عقل با من اندر بند

یوسف روح با من اندر چاه

هم به دعوی گران ترم از کوه

هم به معنی سبک‌ترم از کاه

گاه بر نطع شهوتم چون پیل

گاه بر نیل نخوتم چون شاه

گرگ طبعم به حمله همچون شیر

سگ سرشتم به حیله چون روباه

دین فروشم به خلق و در قرآن

خوانم: الدین کله لله

نفس من طالب است دنیا را

چه عجب التفات خر به گیاه

ای مرقع شعار کرده! چه سود

خرقه ده تو، چو نیست دل یکتاه؟!

نه فقیری نه صوفی، ار چه بود

کسوتت دلق و مسکنت خانقاه

نشود پشکلش چو نافهٔ مشک

ور شتر را تبت بود شبگاه

کس به افسر نگشت شاه جهان

کس به خرقه نشد ولی اله

نرسد خر به پایگاه مسیح

ورچه پالان کنندش از دیباه

نشود جامه باف، اگر گویند

به مثل عنکبوت را جولاه

لشکر عمر را مدد کم شد

صفدر مرگ عرضه کرد سپاه

ای بسا تاجدار تخت نشین

که به دست حوادث از ناگاه،

خیمهٔ آسمان زرین میخ

بر زمین‌شان زده است چون خرگاه

دست ایام می‌زند گردن

سر بی‌مغز را برای کلاه

از سر فعلهای بد برخیز

ای به نیکی فتاده در افواه

گر چه مردم تو را نکو گویند

بس بود کردهٔ تو بر تو گواه

نرهد کس به حیله از دوزخ

ماهی از بحر نگذرد به شناه

سرخ رویی خوهی به روز شمار

رو به شب چون خروس خیز پگاه

ناله کن گر چه شب رسید به صبح

توبه کن گر چه روز شد بیگاه

مرض صد گنه شفا یابد

از سر درد اگر کنی یک آه

چون ز من بازگیری آب حیات

گر به خاکم نهند، یا رباه!،

مر زمین را بگو که چون یوسف

او غریب است اکرمی مثواه

و آن چنان کن که عمر بنده شود

ختم بر لا اله الا الله

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

بسی نماند ز اشعار عاشقانهٔ تو

که شاه بیت سخنها شود فسانهٔ تو

به بزم عشق ترشح کند چو آب حیوة

زلال ذوق ز اشعار عاشقانهٔ تو

به مجلسی که کسان ساز عشق بنوازند

هزار نغمهٔ ایشان و یک ترانهٔ تو

چو بر رباب غزل پرده‌ساز شد طبعت

به چنگ زهره بریشم دهد چغانهٔ تو

چو بر بساط سخن اسب خود روان کردی

دمی ز شاه معطل نبود خانهٔ تو

چو دام شعر تو را گشت مرغ جانها صید

میان دانهٔ دلهاست آشیانهٔ تو

کسی که حلقهٔ آن در زند به پای ادب

بیاید و بنهد سر بر آستانهٔ تو

ز شعر تر همه پر کرد خوان درویشی

ادام ز آب دهن یافت خشک نانهٔ تو

به نزد تو زر سلطان سفال رنگین است

از آنکه گوهر نفس است در خزانهٔ تو

بدین صفت که تو را سرکش بنان شد رام

مگر عصای کلیم است تازیانهٔ تو

ز جیب فکر چو سر برکند سخن در حال

چو موی راست شود فرق او به شانهٔ تو

تو بحر فضل و تو را در میانه گوهر نظم

سخن بگو که خموشی بود کرانهٔ تو

از آن ز دایرهٔ اهل عصر بیرونی

که غیر نقطهٔ دل نیست در میانهٔ تو

از آن به خلق چو سیمرغ روی ننمایی

که ناپدید چو عنقا شده‌ست لانهٔ تو

ترازویی که گرت در کفی بود دنیا

ز راستی نگراید جوی زبانهٔ تو

ترا که کرسی دل زین خرابه بیرون است

بهشت وار ز عرش است آسمانهٔ تو

بترک ملک دو عالم چهار تکبیر است

یکی نماز تهجد یکی دو گانهٔ تو

ز خمر عشق قدحهاست هر یکی غزلت

چو آب گشته روان از شرابخانهٔ تو

نشانه‌ای ست سخنهای تو ولی نه چنانک

به تیر طعنهٔ مردم رسد نشانهٔ تو

ز نفس ناطقه پرس این سخن چو ایامی‌ست

که مرغ روح همی پرورد به دانهٔ تو

به دولت شرف نفس تو عزیز شود

متاع شاعر که خوار است در زمانهٔ تو

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ای تو را در کار دنیا بوده دست افزار دین

وی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین

ای به دستار و به جبه گشته اندر دین امام

ترک دنیا کن که نبود جبه و دستار دین

ای لقب گشته فلان الدین و الدنیا تو را

ننگ دنیایی و از نام تو دارد عار دین

نفس مکارت کجا بازار زرقی تیز کرد

کز پی دنیا درو نفروختی صد بار دین

قدر دنیا را تو می‌دانی که گر دستت دهد

یک درم از وی به دست آری به صد دینار دین

قیمت او هم تو بشناسی که گریابی کنی

یک جو او را خریداری به ده خروار دین

خویشتن باز آر ازین دنیا خریدن زینهار

چون خریداران زر مفروش در بازار دین

کز برای سود دنیا ای زیان تو ز تو

بهر مال ارزان فروشد مرد دنیادار دین

از پی مالی که امسالت مگر حاصل شود

در پی این سروران از دست دادی پار دین

مصر دنیا را که در وی سیم و زر باشد عزیز

تو زلیخایی از آن نزد تو باشد خوار دین

دیو نفست گر مسخر شد مسلم باشدت

این که در دنیا نگه‌داری سلیمان‌وار دین

حق دین ضایع کنی هر روز بهر حظ نفس

آه از آن روزی که گوید حق من بگزار دین

کار تو چون جاهلان شد برگ دنیا ساختن

خود درخت علم تو روزی نیارد بار دین

بحث و تکرار از برای دین بود در مدرسه

وز تو آنجا فوت شد ای عالم مختار دین

آرزوی مسند تدریس بیرون کن ز دل

تا تو را حاصل شود بی‌بحث و بی‌تکرار دین

چشم جان از دیدن رخسار این رعنا ببند

تا گشاید بر دلت گنجینهٔ اسرار دین

دست حکم طبع بیرون ناورد از دایره

نقطهٔ دل را که زد بر گرد او پرگار دین

کار من گویی همه دین است و من بیدار دل

خواب غفلت کی گمارد بر دل بیدار دین

نزد تو کز مال دنیا خانه رنگین کرده‌ای

پردهٔ بیرون در نقشی است بر دیوار دین ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ای تو را در کار دنیا بوده دست افزار دین

وی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین

ای به دستار و به جبه گشته اندر دین امام

ترک دنیا کن که نبود جبه و دستار دین

ای لقب گشته فلان الدین و الدنیا تو را

ننگ دنیایی و از نام تو دارد عار دین

نفس مکارت کجا بازار زرقی تیز کرد

کز پی دنیا درو نفروختی صد بار دین

قدر دنیا را تو می‌دانی که گر دستت دهد

یک درم از وی به دست آری به صد دینار دین

قیمت او هم تو بشناسی که گریابی کنی

یک جو او را خریداری به ده خروار دین

خویشتن باز آر ازین دنیا خریدن زینهار

چون خریداران زر مفروش در بازار دین

کز برای سود دنیا ای زیان تو ز تو

بهر مال ارزان فروشد مرد دنیادار دین

از پی مالی که امسالت مگر حاصل شود

در پی این سروران از دست دادی پار دین

مصر دنیا را که در وی سیم و زر باشد عزیز

تو زلیخایی از آن نزد تو باشد خوار دین

دیو نفست گر مسخر شد مسلم باشدت

این که در دنیا نگه‌داری سلیمان‌وار دین

حق دین ضایع کنی هر روز بهر حظ نفس

آه از آن روزی که گوید حق من بگزار دین

کار تو چون جاهلان شد برگ دنیا ساختن

خود درخت علم تو روزی نیارد بار دین

بحث و تکرار از برای دین بود در مدرسه

وز تو آنجا فوت شد ای عالم مختار دین

آرزوی مسند تدریس بیرون کن ز دل

تا تو را حاصل شود بی‌بحث و بی‌تکرار دین

چشم جان از دیدن رخسار این رعنا ببند

تا گشاید بر دلت گنجینهٔ اسرار دین

دست حکم طبع بیرون ناورد از دایره

نقطهٔ دل را که زد بر گرد او پرگار دین

کار من گویی همه دین است و من بیدار دل

خواب غفلت کی گمارد بر دل بیدار دین

نزد تو کز مال دنیا خانه رنگین کرده‌ای

پردهٔ بیرون در نقشی است بر دیوار دین ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تو

در آن غفلت به بی‌کاری بشب شد روز کار تو

چو عمر تو بنزد تست بی‌قیمت، نمی‌دانی

که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو

چو روبه حیله‌ها سازی ز بهر صید عوانی

تو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو

تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانی

مگر سیری نمی‌داند سگ مردار خوار تو

طعامش لحم خنزیر است و چون آبش خوری شاید

ز بی نانی اگر از حد گذشته‌ست اضطرار تو

ز بیماری مزورهای چون کشکاب می‌سازد

ز بهر مرگ جان خود دل پرهیزگار تو

تو بی‌دارو و بی‌قوت نیابی زین مرض صحت

بمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو

تو را زان سیم می‌باید که در کار خودی دایم

چو کار او کنی هرگز نیاید زر به کار تو

ز حق بیزاری، ار باشد سوی خلق التفات تو

ز دین درویشی، ار باشد به دنیا افتقار تو

زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبود

بسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو

ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آید

به صحرای قیامت در، چو بگشایند بار تو

کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟

که یکسان است نزد او نهان و آشکار تو

چو طاوسی تو در دنیا و، در عقبی کجا ماند

سیه پایی تو پنهان به بال چون نگار تو

به جامه قالب خود را منقش می‌کنی تا شد

تکلفهای بی‌معنی تو صورت نگار تو

بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبی

بخواهی رفت و ، راضی نی ز تو پروردگار تو

ازین سیرت نمی‌ترسی که فردا گویدت ایزد

که تو مزدور شیطانی و، دوزخ مزد کار تو

ایا سلطان لشکر کش، به شاهی چون علم سرکش

که هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو!

ملک شمشیر زن باید، چو تو تن می‌زنی ناید

ز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو

نه دشمن را بریده سر چو خوشه، تیغ چون داست

نه خصمی را چو خرمن کوفت، گرز گاوسار تو

عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کن

چو کدبانوی دنیا شد به رغبت خواستار تو

مروت کن! یتیمی را به چشم مردمی بنگر

که مروارید اشک اوست در گوشوار تو

خری شد پیشکار تو که در وی نیست یک جو دین

دل خلقی ازو تنگ است اندر روز بار تو

چو آتش بر فروزی تو به مردم سوختن هر دم

از ان، کان خس نهد خاشاک دایم بر شرار تو

چو تو بی‌رای و بی‌تدبیر او را پیروی کردی

تو در دوزخ شوی پیشین و، از پس پیشکار تو

به باطل چون تو مشغولی ز حق و خلق بی‌خشیت

نه خوفی در درون تو، نه امنی در دیار تو

نه ترسی نفس ظالم را ز بیم گوشمال تو

نه بیمی اهل باطل را ز عدل حق گزار تو

به شادی می‌کنی جولان درین میدان، نمی‌دانم

در آن زندان غم خواران که باشد غمگسار تو؟

بپای کژروت روزی درآیی ناگهان در سر

و گر سم بر فلک ساید سمند راهوار تو

ایا دستور هامان وش! که نمرودی شدی سرکش

تو فرعونی و چون قارون به مال است افتخار تو!

چو مردم سگسواری کن اگر چه نیستی زیشان

و گرنه در کمین افتد سگ مردم سوار تو

به گرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشد

که کهدانی سگی چندند شیر مرغزار تو

چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمی‌گیرد

دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو

به گاو آرند در خانه به عهد تو که و دانه

ز خرمنهای درویشان، خران بی‌فسار تو

به ظلم انگیختی ناگه غباری و، ز عدل حق

همی خواهیم بارانی که بنشاند غبار تو

به جاه خویش مفتونی و، چون زین خاک بگذشتی

به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو

ز خر طبعی تو مغروری بدین گوسالهٔ زرین

که گاو سامری دارد امل در اغترار تو

بسیج راه کن مسکین! درین منزل چه می‌باشی

امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟

چو سنگ آسیا روزی ز بی‌آبی شود ساکن

درین طاحون خاک افشان اگر چرخی، مدار تو

نگیری چون هوا بالا و این خاکت خورد بی‌شک

چو آب، ار چه بسی باشد درین پستی قرار تو

تو نخل بارور گشتی به مال و دسترس نبود

به خرمای تو مردم را ز بخل همچو خار تو

رهت ندهند اندر گور سوی آسمان، زیرا

چو قارون در زمین مانده‌ست مال خاکسار تو

ازین جوهر که زر خوانند محتاجان ورا، یک جو

به میتین بر توان کند از یمین کان یسار تو

تو را در چشم دانایان ازین افعال نادانان

سیه رو می‌کند هر دم، سپیدی عذار تو

مسلمان وقتها دارد ز بهر کسب آمرزش

ولی آن وقت بیرون است از لیل و نهار تو

تو را در قوت نفس است ضعف دین و آن خوش‌تر

که نفس تست خصم تو و، دین تو حصار تو

حصارت را کنی ویران و خصمت را دهی قوت

که دینت رخنه‌ها دارد ز حزم استوار تو

ایامستوفی کافی که در دیوان سلطانان

به حل و عقد در کار است بخت کامکار تو!

گدایی تا بدان دستی که اندر آستین داری

عوانی تا به انگشتی که باشد در شمار تو

قلم چون زرده ماری شد به دست چون تو عقرب در

دواتت سلهٔ ماری کزو باشد دمار تو

خلایق از تو بگریزند همچون موش از گربه

چو در دیوان شه گردد سیه‌سر زرده مار تو

تو ای بیچاره آنگاهی به سختی در حساب افتی

کزین دفتر فرو شویند نقش چون نگار تو

ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام رشوت خور

که بی دینی است دین تو و بی‌شرعی شعار تو!

دل بیچاره‌ای راضی نباشد از قضای تو

زن همسایه‌ای آمن نبوده در جوار تو

ز بی‌دینی تو چون گبری و، زند تو سجل تو

ز بی‌علمی تو چون گاوی و، نطق تو خوار تو

چو باطل را دهی قوت ز بهر ضعف دین حق

تو دجالی درین ایام و، جهل تو حمار تو

اگر خوی زمان گیری و، گر ملک جهان گیری

مسیحی هم پدید آید کزو باشد دمار تو

تو را در سر کله‌داری‌ست چون کافر، از آن هر شب

ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو

چو زر قلب مردود است و تقویم کهن باطل

درین ملکی که ما داریم، یرلیغ تتار تو

کنی دین‌دار را خواری و دنیا دار را عزت

عزیز تست خوار ما، عزیز ماست خوار تو

دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نکند

تو این دانه کجا خواهی که که دارد غرار تو

تو را بینند در دوزخ به دندان سگان داده

زبان لغو گوی تو، دهان رشوه خوار تو

ایا بازاری مسکین، نهاده در ترازو دین

چو سنگت را سبک کردی گران زان است بار تو!

تو گویی سودها کردم، ازین دکان چو برخیزی

به بازار قیامت در پدید آید خسار تو

ایا درویش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش

به نزد ره روان بازی‌ست رقص خرس‌وار تو!

چه گویی، نی روش اینجا به خرقه‌ست آب روی تو

چه گویی، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو

بهانه بر قدر چه نهی؟ قدم در راه نه، گر چه

ز دست جبر در بندست پای اختیار تو

به اسب همت عالی توانی ره به سر بردن

گر آید در رکاب جهد پای اقتدار تو

به درویشی به کنجی در برو بنشین و پس بنگر

جهانداران غلام تو، جهان ملک و عقار تو

تو را عاری بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن

چو شد در جشن درویشی ز خرسندی عقار تو

ز تلخی ترش رویان شد آخر کام شیرینت

چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو

تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل

وزین باب ار سخن گویی بود فصل بهار تو

سخن مانند بستان است و ذکر دوست در وی گل

چو بلبل صد نوا دارد درین بستان، هزار تو

تو چنگی در کنار دهر و صاحب‌دل کند حالت

چو زین سان در نوا آید بریشم‌وار تار تو

چو تیز آهنگ شد قولت، نباشد سیف فرغانی!

غزل سازی درین پرده که باشد دستیار تو

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

زهی از نور روی تو چراغ آسمان روشن

تو روشن کرده‌ای او را و او کرده جهان روشن

اگر نه مقتبس بودی به روز از شمع رخسارت

نبودی در شب تیره چراغ آسمان روشن

چراغ خانهٔ دل شد ضیای نور روی تو

وگرنه خانهٔ دل را نکردی نور جان روشن

جواز از موی و روی تو همی یابند روز و شب

که در آفاق می‌گردند این تاریک و آن روشن

اگر با آتش عشقت وزد بادی برو شاید

که خاک تیره دل گردد چو آب دیدگان روشن

چو با خورشید روی تو دلش گرم است، عاشق را

نفس چون صبح روشن دل برآید از دهان روشن

اگر از آتش روی تو تابی بر هوا آید

کند ابر بهاری را چو آب اندر خزان روشن

وگر از ابر لطف تو به من بر سایه‌ای افتد

چو خورشید یقین گردد دل من بی‌گمان روشن

میان مجلس مستان اگر تو در کنار آیی

به بوسه می‌توان خوردن شرابی زان لبان روشن

قدت در مجمع خوبان چو سرو اندر چمن زیبا

رخت بر صفحهٔ رویت چو گل در گلستان روشن

خطت همچون شب و در وی رخی چون ماه تابنده

براتت رایج است اکنون که بنمودی نشان روشن

دهان چون پسته و در وی سخن همچون شکر شیرین

رخت را رنگ گلنار و لبت چون ناردان روشن

کمان ابروت بر دل خدنگی زد کزو هر دم

مرا تیر مژه گردد به خون همچون سنان روشن

من اشتر دل اگر یابم تو را در گردن آویزم

جرس وارو کنم هر دم ز درد دل فغان روشن

اگر خاک سر کویت دمی با سرمه آمیزد

به ره بینی شود چون چشم میل سرمه‌دان روشن

مرا بی ترک سر وصلت میسر گردد ار باشد

ز شیرینی دهن تلخ و ز تاریکی مکان روشن

فراقت آنچه با من کرد پنهان در شب تیره

کجا گفتن توان پیدا، کجا کردن توان روشن؟

رخ همچون قمر بنما ز زلف همچو شب ای جان

که تا گردد به نزد خلق عذر عاشقان روشن

چو در وصف جمال تو نویسم شعر خود، گردد

مرا همچون ید بیضا قلم اندر بنان روشن

مرا در شب نمی‌باید چراغ مه که می‌گردد

به یاد روز وصل تو شبم خورشیدسان روشن

ز بهر سوختن پیشت چه مردانه قدم باشد

ز جیب شمع بر کردن سری چون ریسمان روشن

ز نور عشق تو ناگه دلم چون روز روشن شد

بسان تیره‌شب کز برق گردد ناگهان روشن

ز حسنت نور رو کم گشت مر خوبان عالم را

چو شد خورشید پیدا مه نباشد آنچنان روشن

به هر مجلس که جمع آیند خوبان همچو استاره

تو با آن روی پر نوری چو ماه اندر میان روشن ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

در شب زلف تو قمر دیدن

خوش بود خاصه هر سحر دیدن

تا به کی همچو سایهٔ خانه

آفتاب از شکاف در دیدن

پرده بردار از آن رخ پر نور

که ملولم ز ماه و خور دیدن

گر چه کس را نمی‌شود حاصل

لذت شکر از شکر دیدن

هست دشوار دیدن تو چنان

که ز خود مشکل است سر دیدن

روی منما به هر ضعیف دلی

گر چه ناید ز بی‌بصر دیدن

که چو سیماب مضطرب گردد

دل مسکین ز روی زر دیدن

میوه‌ای ده ز باغ وصل مرا

که دلم خون شد از زهر دیدن

آشنای تو را سزد زین باغ

همچو بیگانگان شجر دیدن

طالب رؤیت مؤثر شد

چون کلیم‌الله از اثر دیدن

گر چه صبرم گرفته است کمی

شوقم افزون شود به هر دیدن

زخم چوگان شوق می‌باید

بر دل از بهر ره نور دیدن

گرد میدان عشق می‌نتوان

به سر خود چو گوی گردیدن

ای دل، ای دل تو را همه چیزی

شد میسر ازو مگر دیدن

به فروغ چراغ عشق توان

هر دو عالم به یک نظر دیدن

جان معنی و معنی جان را

در پس پردهٔ صور دیدن

اوست پیش و پس همه چیزی

چون غلط می‌کنی تو در دیدن؟

علم رسمیت منع کرد از عشق

به صدف ماندی از گهر دیدن

مرد این ره نظر به خود نکند

از عجایب درین سفر دیدن

گر سر این رهت بود شرط است

پای طاوس را چو پر دیدن

نزد ما از خواص این ره هست

در یکی گام صد خطر دیدن

چند خود را خلاف باید کرد

در مقامات خیر و شر دیدن

تا دل و دیده اتفاق کنند

روی او را به یکدگر دیدن

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن

به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن

شبی بی‌فکر، این قطعه بگفتم در ثنای تو

ولیکن روزها کردم تامل در فرستادن

مرا از غایت شوقت نیامد در دل این معنی

که آب پارگین نتوان سوی کوثر فرستادن

مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم

که مس از ابلهی باشد به کان زر فرستادن

چو بلبل در فراق گل ازین اندیشه خاموشم

که بانگ زاغ چون شاید به خنیاگر فرستادن

حدیث شعر من گفتن به پیش طبع چون آبت

به آتشگاه زردشت است خاکستر فرستادن

بر آن جوهری بردن چنین شعر آنچنان باشد

که دست افزار جولاهان بر زرگر فرستادن

ضمیرت جام جمشید است و در وی نوش جان پرور

بر او جرعه‌ای نتوان ازین ساغر فرستادن

سوی فردوس باغی را نزیبد میوه آوردن

سوی طاوس زاغی را نشاید پر فرستادن

بر جمع ملک نتوان به شب قندیل بر کردن

سوی شمع فلک نتوان به روز اختر فرستادن

اگر از سیم و زر باشد ور از در و گهر باشد

به ابراهیم چون شاید بت آزر فرستادن

ز باغ طبع بی‌بارم ازین غوره که من دارم

اگر حلوا شود نتوان بدان شکر فرستادن

تو کشورگیر آفاقی و شعر تو تو را لشکر

چنین لشکر تو را زیبد به هر کشور فرستادن

مسیح عقل می‌گوید که چون من خرسواری را

به نزد مهدیی چون تو سزد لشکر فرستادن؟

چو چیزی نیست در دستم که حضرت را سزا باشد

ز بهر خدمت پایت بخواهم سر فرستادن

سعادت می‌کند سعیی که با شیرازم اندازد

ولیکن خاک را نتوان به گردون برفرستادن

اگر با یکدگر ما را نیفتد قرب جسمانی

نباشد کم ز پیغامی به یکدیگر فرستادن؟

سراسر حامل اخلاص ازین سان نکته‌ها دارم

ز سلطان سخن دستور و از چاکر فرستادن

در آن حضرت که چون خاک است زر خشک سلطانی

گدایی را اجازت کن به شعر تر فرستادن

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 98

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1270710
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث