شاید از بودن ِ تو
سهم من خاطره هائیست که ماندست بجا
یاد ِ بارانی ِ آن شب که گذشت
من و تو، خلوت و تنهایی و موج و دریا
شاید از بودن ِمن
سهم تو خاطره هائیست که رفتند ز یاد
آرزوهای محال ِمن و تو
آه... رفتند به باد
تو به راه دل خود می روی اما دل من
نگران است هنوز
که خیالت با کیست؟
چه کسی بعد از من
دست در دست ِ تو، لب بر لبها
در دل عاشق تو خواهد زیست...؟
حیف... آن کس، من نیست...
![]()

صد آه سردبردل,صدزخم کهنه برجان
یک راه تار درپیش,درپشت سر بیابان
دستان سرد عاشق,پاهای خسته ازراه
یک جسم بی اراده,یک خاطر پریشان
یک ذهن گنگ ومبهم بایک زبان الکن
یک قامت خمیده درزیربارهجران
باچشمهای خسته درآرزوی دیدار
بایک دل شکسته درانتظارجانان
زندان محض باشد,دنیای بی توبودن
جایی که دیو باشد,درپشت در نگهبان
![]()
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
![]()
