داستانهای کوتاه و زیبا



ت

اللهم صل علی محمد و ال محمد

و عجل فرجهم



پنج شنبه 5 خرداد 1390  توسط سعيد فلاحتی | نظرات (0)

داستان عشق و دیوانگی

 

  داستان عشق و دیوانگی 


در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

 

د

یوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.

 



پنج شنبه 5 خرداد 1390  توسط سعيد فلاحتی | نظرات (0)

بسته کلوچه

خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود



پنج شنبه 5 خرداد 1390  توسط سعيد فلاحتی | نظرات (0)

قصه کوزه های آب پیرزن چینی

پیرزن چینی دو کوزۀ آب داشت آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد. یکی از این کوزه ها ترک داشت، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت.

هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد زمانی که پيرزن به خانه می رسید، کوزه نیمه پر بود. دو سال تمام، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت، نیمی از آبش را در راه از دست می داد.

البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید. از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند، می توانست انجام دهد.

پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم. زیرا این شکافی که در پهلوی من است، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی، من نیمه پر هستم. پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت:

آیا تو به گل هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی، توجه کرده ای؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.

من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام، من از گل هائی که اینجا روئیده‌اند چیده‌ام و خانه‌ام را با آنها آراسته‌ام. اگر تو این ترک را نداشتی، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانه من راه نمی یافت.

آري دوستان هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد.

ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم. برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید. از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند



پنج شنبه 5 خرداد 1390  توسط سعيد فلاحتی | نظرات (0)

دوبیتی های بابا طاهر

 

دوبیتی قسمت اول

خوشا آنانکه الله یارشان بی

 

بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنانکه دایم در نمازند

 

بهشت جاودان بازارشان بی

 

 

 

دلم میل گل باغ ته دیره

 

درون سینه‌ام داغ ته دیره

بشم آلاله زاران لاله چینم

 

وینم آلاله هم داغ ته دیره

 

 

 

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

 

به دریا بنگرم دریا ته وینم

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت

 

نشان روی زیبای ته وینم

 

 

 

غمم غم بی و همراز دلم غم

 

غمم همصحبت و همراز و همدم

غمت مهله که مو تنها نشینم

 

مریزا بارک الله مرحبا غم

 

 

 

غم و درد مو از عطار واپرس

 

درازی شب از بیمار واپرس

خلایق هر یکی صد بار پرسند

 

تو که جان و دلی یکبار واپرس

 

 

 

دلت ای سنگدل بر ما نسوجه

 

عجب نبود اگر خارا نسوجه

بسوجم تا بسوجانم دلت را

 

در آذر چوب تر تنها نسوجه

 

 

 

خوشا آندل که از غم بهره‌ور بی

 

بر آندل وای کز غم بی‌خبر بی

ته که هرگز نسوته دیلت از غم

 

کجا از سوته دیلانت خبر بی

 

 

 

یکی درد و یکی درمان پسندد

 

یک وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

 

پسندم آنچه را جانان پسندد

 

 

 

ته که ناخوانده‌ای علم سماوات

 

ته که نابرده‌ای ره در خرابات

ته که سود و زیان خود ندانی

 

بیاران کی رسی هیهات هیهات

 

 

 

خدایا داد از این دل داد از این دل

 

نگشتم یک زمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند

 

بر آرم من دو صد فریاد از این دل

 

 

 

دلا خوبان دل خونین پسندند

 

دلا خون شو که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست

 

گروهی آن گروهی این پسندند

 

 

 

دلا پوشم ز عشقت جامه‌ی نیل

 

نهم داغ غمت چون لاله بر دیل

دم از مهرت زنم همچون دم صبح

 

وز آن دم تا دم صور سرافیل

 

 

 

بی ته اشکم ز مژگان تر آیو

 

بی ته نخل امیدم نی بر آیو

بی ته در کنج تنهائی شب و روز

 

نشینم تا که عمرم بر سر آیو

 

 

 

به والله و به بالله و به تالله

 

قسم بر آیه‌ی نصر من الله

که دست از دامنت من بر ندارم

 

اگر کشته شوم الحکم لله

 

 

 

دلی همچون دل نالان مو نه

 

غمی همچون غم هجران مو نه

اگر دریا اگر ابر بهاران

 

حریف دیده‌ی گریان مو نه

 

 

 

من آن مسکین تذروبی پرستم

 

من آن سوزنده شمع بی‌سرستم

نه کار آخرت کردم نه دنیا

 

یکی خشکیده نخل بی‌برستم

 

 

 

مکن کاری که پا بر سنگت آیو

 

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خونند

 

تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو

 

 

 

غم عالم نصیب جان ما بی

 

بدور ما فراغت کیمیا بی

رسد آخر بدرمان درد هرکس

 

دل ما بی که دردش بیدوا بی

 

 

 

خوشا آنانکه هر شامان ته وینند

 

سخن با ته گرند با ته نشینند

مو که پایم نبی کایم ته وینم

 

بشم آنان بوینم که ته وینند

 

 

 

دو زلفانت گرم تار ربابم

 

چه میخواهی ازین حال خرابم

ته که با مو سر یاری نداری

 

چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

 

 

 

بیا یک شو منور کن اطاقم

 

مهل در محنت و درد فراقم

به طاق جفت ابروی تو سوگند

 

که همجفت غمم تا از تو طاقم

 

 

 

دو چشمم درد چشمانت بچیناد

 

مبو روجی که چشمم ته مبیناد

شنیدم رفتی و یاری گرفتی

 

اگر گوشم شنید چشمم مبیناد

 

 

 

عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت

 

میان هردو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی تو

 

نشنید خار مژگانم بپایت

 

 

 

زدست دیده و دل هر دو فریاد

 

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

 

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

 

 

بیته بالین سیه مار به چشمم

 

روج روشن شو تار به چشمم

بیته ای نو گل باغ امیدم

 

گلستان سربسر خار به چشمم

 

 

 

بیته یارب به بستان گل مرویاد

 

وگر روید کسش هرگز مبویاد

بیته هر گل به خنده لب گشاید

 

رخش از خون دل هرگز مشویاد

 

 

 

ته که می‌شی بمو چاره بیاموج

 

که این تاریک شوانرا چون کرم روج

کهی واجم که کی این روج آیو

 

کهی واجم که هرگز وا نه‌ای روج

 

 

 

بیا تا دست ازین عالم بداریم

 

بیا تا پای دل از گل برآریم

بیا تا بردباری پیشه سازیم

 

بیا تا تخم نیکوئی بکاریم

 

 

 

یکی برزیگرک نالان درین دشت

 

بخون دیدگان آلاله می‌کشت

همی کشت و همی گفت ای دریغا

 

بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت

 

 



پنج شنبه 5 خرداد 1390  توسط سعيد فلاحتی | نظرات (0)

كل بازديدها : 1160
كل مطالب : 5

تعداد كل نظرات : 0

تاريخ ايجاد وبلاگ : پنج شنبه 5 خرداد 1390 

آخرين بروزرساني : پنج شنبه 5 خرداد 1390 

RSS 2.0