دلم هوای تورا کرده است
 
 

 

 

دنیا همه غرق درد واندوه و پلشت

سیلاب گرفته است از کوه به دشت

گو تا بکشند بادبانها را که

ازحد ، باران ظلم ، ای نوح گذشت

 

 

 





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 اردیبهشت 1399  توسط [ra:post_author_name]

 

 



السلام علیک یاآقا ومولایم یا حجت بن الحسن (عج)ادرکنی


 

آقا، آقا ، سلام، آقایم

از پنجره حجم کوچه می پایم

تا اینکه کنی طلوع در کوچه

سر، بر دیوار خانه می سایم

کی می آیی کنی پر از چشمت

ای مست! به شوق، جام مینایم

هرجمعه که می شود پریشانیست

سهم دلک پر از تمنایم

هرجمعه که می شود پرازعشقم

هرجمعه پر از شراب و شیدایم

هرجمعه جنون نشسته در جانم

هرجمعه شهید عشق لیلایم

هرجمعه دلم، دلیل راه من

هرجمعه ذلیل عشقت آقایم

 

 

 





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 اردیبهشت 1399  توسط [ra:post_author_name]

 

 

سیاست یا دین

دین یا سیاست

شاگردان کانت،

هگل  

مارکس

پوپر

آنان

که خودرا روشنفکر

جا می زنند

وگاه

حتی ازنوع دینی اش

درگوش جهان

پچ پچ می کنند:

ناسازی

لباس دین را

برقامت رعنای انسان سیاسی معاصر

اما منِ شیعه

که سرمستم

ازیازده جام نوشین علوی

و

تشنه تو

جام صبوح دوازدهم

می گویم:

«ظهورتو

سیاست خداست»

ورنه

چه التفاتی دارد

آمدن

یانیامدن!

یا

دیریا زودآمدنت!

سیاستِ اذنِ ظهور

                    بااوست

جهان –همه- چشم انتظار توأند

آنکه ودا می خواند

یا یسنا را

تورات می خواند

یامصحف عیسی را

درگنگ

به طهارت

گناه ازتن به در می کند

یا بازمزم

زمزمه عاشقانه سر می دهد

یابا آبی زلال

تن را

به خیال شستن گناهان

غسل تعمید می دهد

همه

ظهور یک منجی را جار می زنند

اما

تنها منم که ترا به نام می خوانم

من

شیعه ی چشمهای تو

تشنه ی نگاه آسمانیت

ندبه خوان آدینه انتظار

                     آدینه قرار

من

که تا همیشه

              تکرار می کنم

ظهورتو

نتیجه سیاست خداست

و نمی گویم

«دین ازسیاست جداست»

 

 

 





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 مهر 1396  توسط [ra:post_author_name]

 

آتش بزن آتش بزن آتش بزن آتش

برمن بزن بردل بزن زیبای من آتش

ای یوسف عشق همه عالم کجایی، زن

کنعان دل را لحظه ای باپیرهن آتش

مشتاق فصل رویش چشم قشنگ تو 

آلاله و نیلوفر و دشت و دمن، آتش

باشعله سوزنده چشمت بزن روزی

پاوسرودست ودوچشم خیس وتن، آتش

مشتاق، دلها بر کلام آتشین تو

بگشای لب تا دل بگیرد زان دهن آتش

یا تو میایی تا دلم چون باغ گردد سبز

یا می زنم هرجنگل وباغ و چمن آتش

 

 

 

 





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 31 شهریور 1396  توسط [ra:post_author_name]

 

 

 

من عاشق توهستم واین عشق عارنیست

عاشق شدن برای دل من شعارنیست

درشهرعشق این دل سرشارازصفا

جز تو در این زمانه یکی شهریارنیست

بی نرگس توهرچه بروید گل این زمان

در باغ روزگار ، به عالم ،بهارنیست

رسوای عام وخاصم ودرچهره دلم

ازحسرت حضورتوهیچ آشکارنیست

دانند ساکنان دو عالم ، دل مرا

بی التفات چشم توهیچ اعتبارنیست

من عاشق توهستم ودربزم عشق تو

جزجرعه نوشی ازلب معشوقه کارنیست

زانرو که امر، امردل ومقتضای ما

در کارگاه حضرت عشق اختیارنیست

گفتی درآ به مجلس وجامی به دست گیر

شأن شهید عشق شدن انتظارنیست

 

 

 



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 دی 1395  توسط [ra:post_author_name]

 

 

 هرکسی بادیدن چشم تو عاشق می شود
می شـود ،اما کجا دیـــدار لایق می شود؟!
من سحرگاهان جمعه می روم برپشت بام
با خودم می گویم آیا صبح صادق می شود
یارم از آن دورها آید سواراسب عشق
چشم دل روشن به انوارحقایق می شود
سبزپوش کوی مستی می رسد ازراه باز
وسبدهامان پرازعطر شقایق می شود
می رسد ازراه آن یارمسیحایی نفس
فال ما این بار با حافظ مطابق می شود؟
طفل عشق ما که محو حیلت چشمان اوست
بااشارتهای ابروهاش بالغ می شود
روزگارازابتدا با ما سری ناسازداشت
با نگاه اودگربا ما موافق می شود

 

 

 

 



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 5 آذر 1395  توسط [ra:post_author_name]

 

چیزی دگرنمانده به رسوایی زمین

چیزی دگرنمانده بیاوخودت ببین

آقای من بیا که پرازظلم شد جهان

آقای من بیا همه جارا گرفته کین

دنیاشده است درکف شیطان اسیروهست

درشرق وغرب فتنه ها ازمکراین لعین

گوساله ای به نام تمدن بنا نمود

این سامری، فریفته، مرد وزن اینچنین

گوید که کدخدای جهان است وساخته است

دنیایی از رذالت وباجهل وظلم عجین

دنیای خشم ونفرت وبغض ودروغها

دنیای بمب وموشک وخمپاره ها ومین

*

مثل گرسنه گرگی، هرروزه می درد

پیر و جوان و مادر و اطفال نازنین

گاهی به شام حمله برد ،گاه برعراق

گاه ازیسار می رود وُ گاه ازیمین

آل سعود خادم کعبه نمود و ُبس

خون کرده است دردل ابنای مسلمین

یک روزحمله می برد برمردم یمن

یک روزدست فتنه برآرد ازآستین

یادرمنابه جهل همه حاجیان کشد

یاقتل می کندبه عدن مردوزن به کین

*

 لعنت به این زمانه ی پرهای وهوی وپوچ

لعنت به این تمدن واین عصرآهنین                

*

مولا میاخوارج تکفیرتان کنند

مولا میاکه دست برآرند قاسطین

شیطان هزارفرقه فکنده ست درجهان

یکجابنام عقل ودگرجابنام دین

 

 

 

 



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 15 آبان 1395  توسط [ra:post_author_name]

 

 

 

تضمین غزلی ازرهبرمعظم انقلاب  دام ظله العالی


 

دلداده ام وعاشق و حیرانی خویشم

درکوی شما در پی ویرانی خویشم

شیدای رخ یوسف کنعانی خویشم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

 

هر چند بسی حرف شنیدم زبداندیش

گفتم به دل از طعنه ی اغیارمیندیش

 درویشم ودرویشم ودرویشم ودرویش

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چو آینه خو کرده به حیرانی خویشم

 

دریافتم آن لحظه، که تو جان جهانی

مُهری بنهادم به لبم تا که بدانی

درعشق توأم صادق ودرهیچ مکانی

لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی              

 مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم

 

درمحضرچشمان تودرعالم هستی

بگذشت همه عمربه سجاده پرستی

سهم دل دیوانه شده باده به دستی

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری‌ست پشیمان ز پشیمانی خویشم

 

تب کردم ودرهرم تبش جان نسپردم

بنهاده لبم را به لبش جان نسپردم

افطار نمودم رطبش جان نسپردم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جانی خویشم

 

دانی که چها طعنه شنیدم به همه عمر

گفتند که -من- مست نبیدم به همه عمر

از باغ لبی بوسه نچیدم به همه عمر

بشکسته‌تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

 

سیمرغم و از وادی اینجا نی ام، اما

گمگشته ی از خویشم و پیدا نی ام، اما

عاشق شده ام بر تو و رسوا نی ام، اما

هر چند «امین» بسته دنیا نی‌ام، اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم

 

 

 

 

 



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 آبان 1395  توسط [ra:post_author_name]
(تعداد کل صفحات:2)      1   2