
حضرت مسلم بن عقیل(علیهالسلام) نماینده امام حسین(علیهالسلام)، شهید آغازگر نهضت كربلا، هنگامى كه پس از یك جنگ بى نظیر با دشمنان، و هلاك كردن دهها نفر، اسیر شد، او را در حالى كه از هر سوى بدنش بر اثر زخمهاى جنگ، خون مىجوشید، نزد ابن زیاد، دژخیم خون خوار عراق آوردند؛ مسلم با كمال بى اعتنایى، بر ابن زیاد كه بر مسند غرور تكیه زده بود، وارد شد، یكى از نگهبانان به مسلم (علیهالسلام) گفت: به امیر (ابن زیاد) سلام كن.
مسلم(علیهالسلام) به او رو كرد و فرمود: «إسكت ویحك، والله ما هو لى بإمیر؛ ساكت باش، واى بر تو، سوگند به خدا او رئیس و فرماندار من نیست.»
و مطابق روایت دیگر، مسلم(علیهالسلام) گفت: «السلام على من اتبع الهدى؛ سلام بر كسى كه راه هدایت را پیروى كند.» ابن زیاد پوزخند زد، یكى از نگهبانان به مسلم(علیهالسلام) گفت: آیا نمىنگرى كه امیر مىخندد، چرا به عنوان امیر بر او سلام نمىكنى؟
مسلم(علیهالسلام) در پاسخ گفت: «سوگند به خدا امیر من حسین(علیهالسلام) است، آن كس به ابن زیاد به عنوان امیر سلام مىكند كه از مرگ مىترسد، من ترسى از مرگ ندارم.»1
ابن زیاد پس از هتاكیهاى شرمآور، مسلم(علیهالسلام) را اختلاف انداز و فتنهانگیز خواند، مسلم (علیهالسلام) با كمال قاطعیت به او پاسخ داد: «اى پسر زیاد! وحدت مسلمانان را معاویه و پسرش یزید، درهم شكستند، فتنه و آشوب را تو و پدرت زیاد بن عبید ـ برده طایفه بنى علاج از طایفه ثقیف ـ برپا نمودید، نه من.»
سرانجام مسلم(علیهالسلام) در برابر تهدیدهاى شدید ابن زیاد گفت: «إرجو إن یرزقنى الله الشهاده على یدى شر بریته؛ امیدوارم خداوند مقام شهادت را به دست بدترین خلقش (كه تو باشى) نصیب من گرداند.» و سرانجام به این آرزو رسید.2

پس از ظهور اسلام در مكه و بعثت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله)، شنيدن پيام پيامبر براي مستكبران و مال اندوزان آن سامان گران آمد. آنان وقتي نداي لااله الا الله را ميشنيدند بر خود لرزيدند و گسترش روزافزون اين ندا چيزي جز كوتاه كردن دست خدايان ديگر در برنداشت. بتپرستي كه جزء لاينفك فرهنگ بدوي عرب بود بهترين وسيله زورمداران و صاحبان ثروت و قدرت براي استفاده از انسانها بود. درست است كه آنچه آن روز پيغمبر از آنان ميخواست اقرار به يگانگي آفريدگار بود اما به دنبال آن پيامها آيههاي ديگري هم نازل شد. آنچه مستكبران را به هراس ميانداخت و بر آينده خود بيمناك ميساخت اين آيهها بود: «آن كس مالي را فراهم آورده و آن را شمرده است پندارد مال او وي را جاويدان ميسازد هرگز! و در حطمه افكنده ميشود. چه ميداني حطمه چيست؟ آتش افروخته خدا كه در دلها راه يابد. (همزه/ آيه 2 تا 7) (1)
اين آيات و آياتي نظير آن در دل كساني چون ابوجهل، ابوسفيان و وليد بن مغيره و ساير مال اندوزان هراس افكند و آنان را واداشت تا در مقابل پيامبر به انحاء مختلف صف آرايي كنند و به دشمني با او برخيزند. لذا بسياري از نو مسلمانان به مدينه كه در مجاورت شهر مكه قرار داشت مهاجرت كردند و از اين طريق هم به گسترش حوزه مسلماني ميپرداختند و هم جان و مال مومنان از اذيت و آزار دشمنان در امان ميماند.
ـ از سوي ديگر شيوه پيغمبر (صلي الله عليه و آله) چنان بود كه در موسم حج نزد قبيلههايي كه براي زيارت آمده بودند ميرفت و آنان را به مسلماني ميخواند و از اين طريق بسياري از مردم مدينه در طي ساليان دراز كه پيامبر در مكه بود، دعوت او را كه نويد آشتي و صفا و پرهيزكاري ميداد استقبال كردند و به گسترش دعوت او در مدينه پرداختند.
ـ لذا پس از سپري شدن دوران پرمشقت زندگي پيامبر در مكه وقتي سران قريش تصميم به كشتن پيامبر گرفتند علي در بستر او خوابيد و او شبانه از شهر خارج شد و به مدينه مهاجرت كرد. (تاريخ تحليلي اسلام/ ص 56 و 67) و شعار اسلام كه در مكه توحيد و عبادتي مختصر بود در مدينه جنبه سياسي و اجتماعي آن نيز اندك اندك گسترش يافت، اذان، شعار نمازها گرديد. تشريع، احكام معاملات، پرداخت ماليات، حدود و ديگر حكمهاي سياسي و اجتماعي آغاز شد و حكومتي بر اساس دين (با ولايت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله) پديد آمد كه قوام آن عدالت اجتماعي بود.
ـ امام حسين (عليه السلام) در چنين شرايطي كه استقرار اسلام و ايمان ناميده شد در سال چهارم هجري در مدينه متولد شد و در دامان پيامبر و علي و فاطمه (عليهم السلام) پرورش يافت. پيغمبر او را پسر و پاره تن خود، گل خوشبوي خويش و سيد جوانان اهل بهشت خواند و او را بر دوش خود سوار ميكرد و به سينه خود ميچسباند و دهان و گلوي او را ميبوسيد و محبوبترين انسانها نزد اهل آسمانها معرفي ميكرد. رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از شهادت و محل شهادت امام حسين (عليه السلام) خبر داد و ياري رساندن او را واجب و قاتلانش را لعنت كرد... و بدينگونه 6 تا 7 سال در كنار رسول اسلام و شهر مدينه كه اكثر از ياران و اصحاب پيامبر بودند زندگي كرد.(2)

ـ دو سال پس از فتح مكه و برداشته شدن آخرين سد دشمنان و برقراري وحدت اسلامي در سراسر شبه جزيره عربستان پيامبر (صلي الله عليه و آله) رحلت كرد و مدينه مركز حكومت اسلامي دستخوش تحولات بسياري گرديد. شتابي كه روز مرگ پيامبر اسلام از سران قوم ديده شد، نشاندهنده اين بود كه بعضي از آنان بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را انتخاب كنند و كمتر بدين فكر ميكردند كه حكومت چگونه بايد اداره شود.(3)
ـ پس از رحلت پيامبر (صلي الله عليه و آله)، ابوبكر، عمر و عثمان به ترتيب حاكميت مسلمانان را به مركزيت مدينه به عهده گرفتند و در اين ميان حضرت علي(عليه السلام) و خاندان پيامبر در سكوت بسر بردهاند اما پس از گذشت حاكميت خلفاي سهگانه حضرت علي(عليه السلام) از سوي مردم به خلافت رسيد اگر چه او خود به دليل مشكلات فراوان از حكومت كناره ميگرفت و ميگفت: «مرا بگذاريد و اين تعهد را از ديگري بخواهيد.» چرا كه حوزه جامعه اسلامي آن روز در زمان خلفاي سهگانه گسترش بسيار يافته بود و پيروزيهاي مكرر از سمت شرق و شمال و غرب نصيب مسلمانان شده بود و مسلمانان به سبب آشنايي با ملل مختلف از جمله ايران و روم و ديدن چگونگي زندگي مردم آن سامان و بدست آوردن غنيمتهاي فراوان به تن آسايي و مالاندوزي خو گرفتند و بسياري از دشمنان پيامبر نيز كه جامه مسلماني در برداشتند در زمان خلفاي سهگانه حاكميت برخي از ايالتهاي حوزه اسلامي آن روز را در اختيار داشتند.
پذيرفتن چنين جامعهاي و تغيير آن به زندگي ساده و بي آلايش دوران پيامبر كاري است سخت كه تنها از علي انتظار ميرفت و اين چيزي بود كه ثروتمندان حجاز هرگز آن را نميخواستند و چون وي در تقسيم بيت المال همه را به يك چشم نگريست و موجودي را به همه يكسان داد رفتار او در نظر مردمي كه ربع قرن با روشي خاصي خو گرفته بودند خوشايند نيامد. (4)

در زمـیـنـه یـارى حـق و دفـاع از مظلوم و حمایت از اهل بیت پیامبر(علیهم السلام)، كه وظیفه همه مسلمانان است، سـیـدالشـهـدا (علیه السلام) مـردم را بـه ایـن فـریضه فرامىخواند، حتّى در این باره از عبیدالله بن حرّ جـعـفـى هـم كـه از كـوفـه و جـریانات آن خود را كنار كشیده بود، نمىگذشت. در خطبهاى كه حضرت، خطاب به حرّ در دیدارى كه در خیمه آن حضرت داشت فرمود، چنین مىخوانیم :
«اى حـرّ! مـىدانـى كـه خـداونـد نـسـبت به گناهان گذشتهات تو را مؤاخذه خواهد كرد. بیا و با توبه، خطاهاى گذشته را بشوى، من تو را به نصرتِ ما خاندان پیامبر فرا مىخوانم. اگر حق ما را دادند كه مىپذیریم، اگر ندادند و با ما به ستم رفتار كردند، تو از یاران من براى طلب حق خواهى بود.»(1)
سـیـدالشـهـدا(علیه السلام)، مـرگ در راه حـق و احـیـاى آن را زندگى مىشمرد و در این راه باكى از شهادت نداشت . این سخن اوست كه:
«ما اَهْوَنَ الْمَوْتُ عَلى سَبیلِ نیلِ الْعِزّ وَ اِحْیاءِ الْحَقِّ»(2) ؛ چه آسان است مرگ در راه رسیدن به عزت و زنده كردن حق .
مـرگ بـراى حـق، در راه حـق و شـهـادت در ایـن راه، عـزّت است و انسان را شجاعت و بى باكى مىبـخـشـد. آنگونه كه علىّ اكبر، پس از خوابى كه امام حسین (علیه السلام) در راه كربلا دید، از او پرسید: مـگـر مـا بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا. گفت: پس ما از مرگ در راه حق، باكى نداریم "یا اَبَتِ اِذاً لانُبالى نَمُوتُ مُحِقّینَ."(3)

او گرچه زن بود و سن و سالى هم از او گذشته بود، اما فریادهایش در میدان، انسانها را به یاد رادمردان قهرمان و دلاور مىانداخت. شوهرش "جناده" كه از پیران شجاع بود، در روز عاشورا در مصاف حق در برابر باطل به جنگ ادامه داد تا به شهادت رسید، پسرش "عمرو" كه از عمرش بیش از بیست و یك بهار نگذشته بود، به محضر امام حسین(علیهالسلام) آمد و اجازه جنگ خواست، امام به او اجازه نداد و فرمود: "پدرش چند لحظه قبل كشته شد، و این هم جوان است و شاید مادرش رضایت ندهد."
عمرو بن جناده به امام عرض كرد: "مادرم به من اجازه داده است." در این هنگام امام به او اجازه داد، و با شهامتى چشمگیر با دشمن جنگید تا به شهادت رسسید. دشمن سر او را از بدن جدا نمود و به طرف خیمههاى امام حسین(علیهالسلام) انداخت، مادرش سر فرزندش را گرفت و خونها را از آن پاك كرد و گفت: احسنت یا بنى یا سرور قلبى، و یا قرة عینى؛ آفرین اى پسرم! و اى شادى قلبم و اى نور چشمم. «آرى آفرین برگزینش تو، شجاعت و ایثار تو، و شهادت طلبى تو در راه خدا در راستاى دفاع از حریم امامت.»
سپس به یكى از دشمنان كه در همان نزدیكى بود حمله كرد و آنچنان آن سر را بر او كوفت، كه او همان دم كشته شد، آنگاه به طرف خیمه آمد و ستون خیمه را كشید و به دست گرفت و گفتهاند شمشیرى برداشت و به میدان شتافت، در حالى كه چنین رجز مىخواند:
| انى عجوز فى النساء ضعیفه |
| خـــاویـــه بــالـیـه نـحیفه |
| إضــربــكــم بـضـربــه عـنـیفه |
| دون بنى فاطمه الشریفه |
من پیرزنى ناتوان و بال و پر شكسته هستم، در عین حال با ضربتى سخت و خشن، شما را در راه حمایت از حریم فرزندان زهرا(علیهاالسلام) سركوب مىكنم.
| گرچه پیرم من ولى شور جوان دارم هنوز |
| آرزوى عشق بازى در جهان دارم هنوز |
امام حسین(علیهالسلام) آن مادر دو شهید داده را از میدان به سوى خیمهها برگردانید، و براى او دعا كرد.1
آرى این تابلو نیز نشان مىدهد كه حتى در كربلا پیرزنان زندهدل و شورآفرین وجود داشتند، كه عاشقانه به میدان ایثار رفتند، و با یورش قهرمانانه خود، حسرت تسلیم در برابر دشمن را بر دل سیاه و پركینه دشمن نهادند.

حنظلة بن مره همدانى یكى از شیعیان دلاور بود، از كنار شهر كوفه عبور مىكرد، دید گروهى از مزدوران بى شرم و تبهكار، پیكر به خون آغشته مسلم(علیهالسلام) و هانى(علیهالسلام) را به طنابى بسته و بر زمین مىكشانند، با غرشى توفنده فریاد زد: «واى بر شما اى اهل كوفه! گناه اینها چیست كه جنازهشان را بر زمین مىكشانید؟»
آنها پاسخ دادند: این مرد (مسلم) خارجى است و از فرمان امیر خارج شده است.
حنظله گفت: «شما را به خدا بگویید این شخص نامش چیست؟»
آنها گفتند: مسلم بن عقیل، پسر عموى امام حسین(علیهالسلام).
حنظله گفت: «واى بر شما! اگر مىدانید او پسر عموى امام حسین(علیهالسلام) است، پس چرا پیكرش را روى خاك مىكشانید؟»
آنگاه حنظله از مركب خود پیاده شد، و شمشیر از نیام بركشید و قهرمانانه به آنها حمله كرد، در حالى كه فریاد مىزد: «لاخیر فى الحیاة بعدك یا سیدى؛ اى آقاى من (مسلم) بعد از تو خیرى در زندگى دنیا نیست.» همچنان به جنگ خود ادامه داد، تا آن كه چهارده نفر از دشمن را كشت، و سرانجام به شهادت رسید، مزدوران تبهكار، جنازه به خون تپیده او را نیز همراه پیكرهاى مقدس مسلم و هانى(علیهماالسلام) به طناب بسته و تا میدان "كناسه" كوفه كشاندند و در آنجا افكندند.(1)

با گذشت زمان، اغلب ظواهرى از يك حركت انقلابى و نمودهايى سطحى از آن باقى مىماند و اهداف اصلى و درونمايه حقيقى آن متروك و منزوى يا كمرنگ مىشود و در بدترين شرايط، بـرخـى (بـدعت)ها جايگزين (سنّت)ها مىشود و روح دين مسخ گشته، اسكلتى بى جان باقى مىماند.
در اينجا رسالتِ (احياگرى) و (بدعت ستيزى) پيشوايان دينى و عالمانِ ربّانى ايجاب مىكند كـه در جـهـت زنـده سـاختن دوبـاره شـعارها، اهداف و جوهره اصلى دين، قيام و اقدام كنند و بدعتها و بدعتگزاران را بـشناسانند تا راه دين، بى ابهام و بى غبار، باقى بماند و روندگان اين صراط، به حيرت و ضلالت گرفتار نشوند.
امامان شيعه، يكايك رسالتِ احياگرى دين را داشتهاند و هر يك از مظاهر اسلام را كه از ياد مىرفته يا تحريف مىشده است، در چهره راستين و بىتحريفش مىنماياندهاند. حتّى درباره امام زمـان (عج) نـيـز تـعـبـيـر (مـحـيى شريعت) و از بين برنده (بدعت) به كار رفته است و در دعا از خـداوند مىخواهيم كه به دستِ آن منجىِ موعود، آنچه را كه به دست ظالمان از معالم و نشانههاى ديـن و ديـنـدارى از مـيـان رفـتـه و مـرده اسـت، زنده سازد: (وَ اءَحْىِ بِهِ ما اَماتَهُ الظّالِمُونَ مِنْ مَعالِمِ ديـنـِكَ). (1) در دعـاى ديـگـرى خـواسـتـار ظهور آن حضرت و احياء سنّتهاى پيامبران و تجديد ابعاد از ميان رفته دين و احكام تغيير يافته مىشويم.(2)
عاشوراى حسينى، برنامهاى احياگرانه نسبت به دين و جلوههاى گوناگون آن بود، تا در سـايـه بذل خون و نثار جان، دين بر پا شود و سيره پيامبر اسلام سرمشق عملى مسلمانان گردد. و عزّت دين خدا به جامعه بازگردد.(3)
تـلاش و برنامههاى احـيـاگـرانـه ائمـه مـعـصـومـيـن (عليهم السلام) و پـيروانشان در احياگرى نسبت به اصـل حـادثـه عـاشورا و ارزشهاى آن و مقابله با سياستِ دشمن در كتمان واقعه و مسخ جريان و به فـرامـوشـى سـپـردن خـونهاى مطهّر عاشورايى، برنامه ديگرى در راستاى دين احياگرى است و پـيـامـش، ضـرورت تـبـيـين اهداف و روشنگرى اذهان و زنده نگهداشتن شعائر و حماسهها و يادها و خاطرههاست .

احياگرى
در بـسـيـارى از نـهـضـتها، پس از مدتى كه از دوران آغازين آن مىگذرد و كسانى به ناروا بر مـسـنـد قـدرت و ريـاسـت تكيه مىزنند، هدفهاى نخستين و ارزشهاى متعالى كه در شعارهاى نهضت مطرح مىشده، كمرنگ مىشود، يا فراموش مىگردد. آنچه از دين نيست (بدعت) وارد دين مىشـود و آنـچـه از پـايههاى اصلى و اوّليه انقلابِ دينى و مكتبى است، از ياد مىرود و رويّههايى مغاير با سنتهاى نخستين رايج مىشود و قانون و حكم الهى نقض مىشود.
مـردم نـيـز بـتـدريـج، بـه ايـن انـحـرافهـا و بدعتها خـو مىگيرند و عـكـس العـمـل چـندانى از خود نشان نمىدهند. گاهى از شعائر و برنامه ها و سنّتها، اسكلتى بى روح و تشريفاتى ظاهرى بر جاى مىماند كه چندان اثرگذار هم نيست .
در چنين موقعيّتهايى، دلسوزان آن نهضت يا وارثان آن مكتب و دين، براى احياى مجدّد پيامها و محتواها و دعوتها و هدفهاى آغازين، دست به كار مىشوند، تا جامعه خفته را بيدار كنند و به اصـول مكتـب و بايدهاى دين توجّه دهند. اين كار، گاهى با فدا شدن و بذل مال و جان همراه است و احياگران سنّتهاى دينى بايد خود را فدا كند تا جامعه بيدار و دين احيا شود.
نهضت كربلا هم يك حركت احياگرانه نسبت به اساس دين و احكام الله بود. در مطالعه سخنان امام حـسـيـن (عليه السلام)، تـكـيـه فـراوانـى روى احـياى دين و اجراى حدود الهى و احياى سنّت و مبارزه با بدعت و فساد و دعوت به حكم خدا و قرآن ديده مىشود.

این خانواده از سه نفر تشكیل مىشدند، از عشایر بودند و به آیین مسیحیت اعتقاد داشتند، هنگامى كه كاروان امام حسین در مسیر خود به سوى كوفه، به سرزمین ثعلبیه رسید، امام از دور خیمه سیاه سوختهاى دید، تنها به سوى آن خیمه حركت كرد، وقتى به آنجا رسید پیرزنى را دید، نام او "قمر" بود، پسرش "وهب" براى صید به صحرا رفته بود، عروسش "هانیه" نیز در این وقت همراه شوهرش وهب بود.
امام احوالپرسى گرمى با قمر كرد، قمر مقدارى از حال و روزگار خود را براى آن مرد ناشناس (كه نمىدانست او امام حسین است) تعریف كرد از جمله گفت: «ما در این بیابان، در مضیقه آب هستیم.»
امام او را به كنارى برد، و سنگى در آنجا بود، با نیزه خود، آن سنگ را از جا كند، چشمه آب زلالى از زیر آن سنگ آشكار شد، سپس امام با قمر خداحافظى كرد و هنگام خداحافظى ماجراى خود را تذكر داد و از قمر خواست كه به پسرش بگوید مرا در راه یارى حق و مبارزه با ظلم، كمك كند.
امام از آنجا رفت، قمر آن چنان دلباخته امام شده بود كه مىخواست پر درآورد و همراه امام برود، ولى صبر كرد تا پسر و عروسش آمدند، ماجراى چشمه و برخورد مهرانگیز امام را براى آنها تعریف كرد. آن سه نفر مجذوب دیدار امام شدند، همه چیز را رها كردند و به سوى امام حسین(علیهالسلام) حركت نموده و خود را به امام رساندند، و در محضر آن بزرگوار، مسلمان شدند، و جزو یاران آن حضرت شده و با هم به كربلا رسیدند، در آن روز ورود، نه روز از عروسى وهب با هانیه مىگذشت.
روز عاشورا فرا رسید، قمر پسرش وهب را براى یارى فرزند زهرا(علیهاالسلام) آماده مىكرد، مكرر به او مىگفت: «پسرم! برخیز و پسر دختر پیامبر را یارى كن.» وهب به میدان رفت، و با دشمن جنگید و سرانجام اسیر شد. او را نزد عمر سعد آوردند، عمر سعد كه دلاوریهاى او را دیده بود گفت: «چه شكوه و رشادت سختى داشتى» سپس به دستور او گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام حسین (علیهالسلام) افكندند، مادرش قمر سر او را گرفت و به آغوش كشید و خون صورتش را پاك كرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندى را كه با شهادت تو روى مرا سفید كرد.»
سپس سر را به سوى دشمن انداخت، یعنى ما متاعى را كه در راه دوست دادهایم، پس نمىگیریم.
آنگاه عمود خیمه را كشید و به جنگ دشمن شتافت، امام او را به خیمه برگردانید.
هانیه خود را بر سر پیكر به خون تپیده شوهرش وهب رسانید، در حالى كه خون پیكر پاك او را پاك مىكرد، مىگفت: "هنیئا لك الجنه؛ بهشت بر تو گوارا باد."
شمر به غلامش به نام رستم گفت او را بكش، رستم عمود آهنین بر سر آن نوعروس زد، هانیه نیز در كنار شوهر، شهد شیرین شهادت نوشید، و به عنوان اولین زن شهید كربلا، بر سكوى پرافتخار شهادت ایستاد.
وهب آنچنان جانبازى كرد كه در پیكر پاكش، اثر هفتاد ضربه شمشیر و نیزه دیده شد.(6)
به این ترتیب این دو نوعروس و نوداماد، ماه عسل خود را در كربلا گذراندند، و مادرشان در كنارشان خدا را شكر مىكرد كه دو دسته گلى را در طبق اخلاص نهاده و در محضر امام حسین(علیهالسلام) به پیشگاه خداوند مهربان اهدا نموده است. هزاران رحمت و درود بر این خانواده دلباخته و شیفته حق و حقیقت.
در قـیـام كـربلا هـدف آن اسـت كـه بـا مجاهداتِ عاشوراییان، دین اسلام عزّت خویش را باز یابد و حرمتهاى الهى دیگر بار محترم شمرده شوند و دین خدا یارى شود.
در سخنان سیدالشهدا(علیه السلام)، هم نمونههایى از مرگ سنتها و حیات بدعتها و جاهلیّتها مطرح است، هم نكتههایى از بازآفرینى ارزشهاى فراموش شده و احیاگرى نسبت به اصولِ از رمق افتاده .
امام حسین(علیه السلام) در نامهاى كه خطاب به مردم بصره مىنویسد، مىفرماید:
«وَ اَنـَا اَدْعـُوكـُمْ اِلى كـِتـابِ اللّهِ وَ سـُنَّةِ نـَبـِیِّهِ(صلی الله علیه و آله) فـَاِنَّ السُّنَّةَ قـَدْ اُمـیـتـَتْ وَ اِنَّ الْبدعَةَ قَدْ اُحْیِیَتْ، وَ اِنْ تَسْمَعُوا قَوْلى وَ تُطیعُوا اَمْرى اَهْدِكُمْ سبیلَ الرَّشادِ»(1)؛ مـن شـمـا را بـه كـتـاب خدا و سنّت پیامبر فرامىخوانم. سنّت مرده و بدعت زنده شده است. اگر سخنم را بشنوید و فرمانم را پیروى كنید، شما را به راه درست، هدایت مىكنم .
در جایى هم حضرت، از انگیزه نامهنگارى و دعوت كوفیان، اینگونه یاد مىكند:
«اِنَّ اَهـْلَ الْكـُوفـَةِ كـَتـَبـُوا اِلَىَّ یَسالُونَنى اَنْ اُقْدِمَ عَلَیْهم، لِما اَرْجُوا مِنْ اِحْیاءِ مَعالِمِ الْحَقِّوَ اِماتَةِ الْبِدَعِ»(2) ؛ كوفیان به من نامه نوشته و از من خواستهاند كه نزد آنان روم، چرا كه امیدوارم معالم و نشانههاى حق زنده گردد و بدعتها بمیرد.
در مسیر راه، وقتى به فرزدق بر مىخورد، اوضاع را چنین ترسیم مىكند:
«اى فـرزدق ! ایـن جـمـاعت، اطاعت خدا را واگذاشته، پیرو شیطان شدهاند، در زمین به فساد مىپـردازنـد، حـدود الهـى را تـعـطـیـل كـرده، بـه مـیـگـسـارى پـرداخـتـه و امـوال فـقـیـران و تـهـیدستان را از آنِ خویش ساختهاند. من سزاوارترم كه براى یارى دین خدا بـرخـیـزم، بـراى عـزّت بـخـشـیـدن بـه دیـن او و جـهـاد در راه او، تـا آن كـه "كـلمة الله" برتر باشد.»(3)
ایـن هـدف و فـلسـفـه قـیـام را از زبـان فـرسـتـاده امـام، حـضـرت مـسـلم بـن عقیل هم در كوفه مىشنویم. وقتى مسلم بن عقیل را دستگیر كرده و به دارالاماره آوردند، ابن زیاد او را به شورشگرى و تفرقه افكنى متّهم ساخت. مسلم با شهامت او را چنین پاسخ داد:
«چـنـان نـیـسـت كـه مـىگـویـى! مردم این شهر بر این باورند كه پدرت نیكمردانشان را كشته و خـونهـاشـان را ریـخـتـه و هـمچون شاهان ایران و روم رفتار كرده است. ما آمدیم تا به عدالت دعوت كنیم و به كتاب خدا فراخوانیم.»(4)

این تهمت و دفع آن، در مورد خود امام حسین (علیه السلام) هم گفته شده است. عمرو بن سعید، پس از بیرون آمدن امام حسین (علیه السلام) از مكّه و عزیمت به سوى كوفه، نامهاى به او نوشت و از او خواست كه از این مسیر برگردد و تفرقهافكنى نكند كه هلاك شود. حضرت در پاسخ او نوشت:
«كـسـى كـه دعـوت بـه سـوى خـدا كـنـد و عـمـل صالح انجام دهد و بگوید من از مسلمانانم، هرگز دشمنى و مخالفتى با خدا و رسول نكرده است.» (5)
و بدینگونه حركت خویش را، حركتى خداجویانه و اصلاحگرانه خواند، نه شورشى تفرقه انگیز، تا بهانه كشتن او به حساب آید.

حـیـات بـخـشـیدن به نماز و زكات و امر به معروف و نهى از منكر، بُعد دیگرى از احیاگرى قیام عاشوراست. هم در سخنان امام حسین (علیه السلام) مطرح است، هم در زیارتنامه آن حضرت و شهیدان دیگر، تـعـابـیـرى چـون اقـامـه نـماز، ایتاء زكات، امر به معروف و نهى از منكر، اطاعتِ خدا، جهاد فى سـبـیل الله، دعوت به سبیل الله، نصرتِ فرزند پیامبر، ایمان به خدا و ... دیده مىشود. این فراز معروف در زیارت امام حسین(علیه السلام) گویاى این حقیقت است :
«اَشـْهـَدُ اَنَّكَ قـَدْ اَقـَمْتَ الصَّلاةَ و آتَیْتَ الزَّكاةَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْروُفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَلَوْتَ الْكِتابَ حَقَّ تِلاوتِه وَ جاهَدْتَ فىِ اللهِ حَقَّ جِهادِهِ.»(1)
مـشابه این جمله، در زیارت حضرت مسلم بن عقیل، زیارت وارث، زیارت عاشورا، و زیارتنامههاى دیگر هم آمده است .
تـكـریـم و تـعـظـیم شعائر الهى، مایه حیات دین است. آنچه در سایه قیام حسینى به دست آمد، تـفـكـیـك صـف كـسـانـى بـود كه با جوهر دین و حقیقت نماز و قرآن مانوس بودند، از آنان كه با پـرداخـتـن بـه شـكـل ظـاهـرى ایـن برنامهها، باطن و حقیقت دین را زیر پا گذاشته بودند. نماز راسـتـیـن آن است كه پیوندى عاشقانه میان بنده و خدا ایجاد كند و نمازگزار را در (صراط دین) قرار دهد. در سپاه كوفه و مجموعه خلافت اموى هم گرچه بظاهر نماز و تلاوت قرآن و رفتن به حج و امثال اینها بود، ولى در عین حال، غرق در فساد و گناه و عیّاشى بودند و دستانشان به خون پـاكـان آلوده بـود. ایـن نـشـان مـىداد كه نماز و حج و عبادت و تلاوتشان فاقد روح و حقیقت است. حـسـیـن بـن عـلى (علیه السلام) بود كه به این شعائر و سنن دینى روح و حیات بخشید و حق آنها را ادا كرد. ایـن كـه در زیـارت او مـىخـوانـیم "تَلَوْتَ الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِه"؛ یعنى آن كه دیگران هم تلاوت قـرآن مـىكـردنـد، ولى از حقیقت قرآن فاصله داشتند. تلاوت واقعى قرآن، تلاش براى احیاى تـعالیم آن در متن جامعه است، كه امام حسین (علیه السلام) به آن پرداخت و دستاورد نهضت عاشورا بود. در سایه طرح صحیح دین و قرآن از زبان عاشورائیان، آن باطلهاى آراسته و فریبهاى رنگ آمیزى شده به دین هم رنگ باخت .
امام خمینى (ره) مىفرماید:
«سـیدالشهدا چون دید اینها دارند مكتب اسلام را آلوده مىكنند، با اسم خلافت اسلام، خلافكارى مـىكـنـنـد و ظـلم مـىكـنـنـد و ایـن مـنـعـكـس مـىشـود در دنـیـا كـه خـلیـفـه رسـول الله اسـت كـه دارد ایـن كارها را مىكند، حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) تكلیف براى خودشان دانستند كه بروند و كشته هم بشوند و محو كنند آثار معاویه و پسرش را.»(2)
نیز از سخنان اوست: «شهادت حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) مكتب را زنده كرد، خودش شهید، مكتب اسلام زنده شد و رژیم طاغوتى معاویه و پسرش را دفن كرد.»(3)
و در این كه نهضت كربلا احیاگر دین بود، مىفرماید:
«سیدالشهدا(علیه السلام) به داد اسلام رسید، سیدالشهدا(علیه السلام) اسلام را نجات داد.»(4)

"جون" مدتى در محضر ابوذر غفارى خدمت مىكرد، پس از شهادت ابوذر به خاندان على(علیهالسلام) پیوسته بود، همراه كاروان امام حسین(علیهالسلام) به كربلا آمد، روز عاشورا امام به او فرمود: تو به خاطر عافیت، همراه ما بودى، اكنون آزاد هستى هر جا مىخواهى برو، او با شنیدن این سخن منقلب شد و اشك از چشمانش فرو ریخت، در حالى كه با قلبى صاف و روحى خالص، دست و پاى امام را مىبوسید عرض مى كرد:
"آیا هنگام آسایش، كنار سفره شما باشمف و هنگام سختى از شما دور گردم؟ نه هرگز! من داراى سه عیب هستم: 1ـ بدنم بد بو است 2ـ منسـوب بـه خانـدان پسـت هستم 3ـ پوست بدنم سیاه است، آیا نمىخواهى با پیوستن به شما به بهشت روم و در نتیجه خوشبو و سفید رنگ، و منسوب به خاندان بزرگ گردم؟ سوگند به خدا از شما جدا نگردم تا خون سیاهم با خون درخشان شما آمیخته شود."
امام حسین(علیهالسلام) به او اجازه نبرد داد، او به میدان رفت و قهرمانانه با دشمن جنگید و پس از كشتن بیست و پنج نفر از دشمن، عروس شهادت را در آغوش گرفت.
امام به كنار آن غلام صافدل و عاشق آمد و در بالین او نشست و برایش چنین دعا كرد: «اللهم بیض وجهه، و طیب ریحه، واحشره مع الابرار، و عرف بینه و بین محمد و آل؛ خدایا چهره این غلام را نورانى، و بوى بدنش را خوش كن، و او را با نیكان محشور گردان، و بین او و آل محمد، شناسایى قرار بده.»
بر اثر این دعا، بدن جون آنچنان خوشبو شد، كه هر كس از كنار پیكر پاكش عبور مىكرد بوى خوشى كه خوشتر و پاكیزهتر از بوى مشك بود، از پیكر او استشمام مىكرد.
امام سجاد(علیهالسلام) فرمود: "مردم (بنى اسد) بعد از گذشت ده روز از شهادتش، پیكر او را خوشبو یافتند، رضوان خدا بر او باد."
به این ترتیب آن غلام با گزینشى الهى، و عرفانى بى شائبهف به ملا اعلى رسید، و به لقاءالله پیوست.(1)