دلم مي خواست فرياد بزنم . نمي دانيد كه تركش ها چه بلا يي سرِ بدنم
آورده بودند. نمي دانستم روز است يا شب است. از درد بي هوش شدم.
***
با صد ايي به هوش آمدم ، انگار كسي دعا م ي خواند . نه ، انگار نماز
مي خواند. نه ، نه ! انگار صلوات مي فرستاد. نه ، نه ! انگار ذكر مي گفت . نه
نه، انگار...
با تمام توان به خودم حركت دادم .يكباره تمام دردهايم فراموشم
شد.مجروحي در كنارم خوابيده بود.بدن نحيفش از كمر نصف شده بود.
دقت كردم. صدا، صداي او بود. داشت مي گفت:
«... اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان »
در پرده اي از اشك، شهادتش را ديدم.
با یاد حضرت زینب
بخونید دوستان
محجبه که نبودم هیچ، تو خانوادمون هم هیچکس چادری نیست. از شش هفت سالگی، کنار مادرم نماز میخوندم، با یک چادر نماز سفید با گلای ریز که خودش برام دوخته بود. تو همهی بازیام، بدون استثناء، اون چادر همراهم بود. یا به عنوان شنل ازش استفاده میکردم، یا دامن یا همون چادر. متأسفانه بزرگتر که شدم، اصلا مسئلهی حجاب، جزو مشغولیات ذهنیم نبود. هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم! اما مادرم در عین حال که چادری نیست، خیلی مقید و با حجابه. من رو با خودش میبرد جمکران.
اوایل برام حکم سرگرمی داشت، به خصوص اینکه خالمم با دخترخالههام میاومدن. کلی خوش میگذشت. بعد از چند وقت، خانواده خالم، از شهری که توش زندگی میکردیم رفتند و از قم و جمکران هم دور شدند، اما من هنوزم شبهای چهارشنبه با مادر میرفتم جمکران، ولی دیگه از شیطونی خبری نبود. کنار مادر مینشستم و فقط مینشستم!
منتظر میموندم تا دعای توسل تموم بشه و برگردیم! یک دفعه كه هوا سرد بود، رفتیم توی مهدیه. اونجا برای اولین بار به روضهای که مداح برای امام حسین (ع) میخوند، گوش دادم و برای اولین بار گریه کردم، چه گریهای! انگار یک بغضی بود که خودمم ازش خبر نداشتم، اما شکست و چه خوب شکست! بعد از اون، انگار چشم و گوشم آگاهتر شدن! اون موقع خبر نداشتم كه گریه برای امام حسین (ع) چه کارها که نمیکنه.
مادرم همیشه به سخنرانیهای آقای پناهیان که از تلویزیون پخش میشد گوش میداد. یادمه پاییز بود و منم کنار مادر داشتم به سخنرانی گوش میدادم. الان اصلاً یادم نمیاد كه حاج آقا دقیقاً چی گفت، فقط میدونم یک جمله گفت که حکم یک تلنگر داشت برای من. از اون زمان به بعد، کلمهی حجاب وارد ذهنم شد و بهش فکر کردم، اما خیلی سخت بود. من عادت نداشتم به اونجور پوشش و سر کردن چادر. برام محال بود!
نیمهی دوم اسفندماه بود، شب آغاز ولایت امام زمان (عج)، و باز هم جمکران. بیست و دوساله بودم، اما هنوز به زیارت آقا امام رضا (ع) مشرف نشده بودم. اون شب دعا کردم و فقط همین رو خواستم! فردا صبحش بلیط گیرمون اومد! رفتم پابوس امامم، چادرم رو از خود آقا خواستم، چون میدونستم خودم نمیتونم، خیلی برام سخت بود. روز آخر وقتی داشتیم از حرم برمیگشتیم، از مادر خواستم برام پارچهی چادری بگیره، وقتی وارد یکی از مغازههای اطراف بابالجواد شدیم، مادرم رفت سراغ پارچههای چادر نماز! وقتی بهش گفتم چادر مشکی میخوام، یکم تعجب کرد. گفت: مطمئنی؟ بعد با کمال میل، بهترین پارچهی چادری رو برام خرید.
وقتی چادر به سر از خونه خارج شدم، یک حس دیگهای داشتم. حس میکردم خدا داره نگاهم میکنه و بهم لبخند میزنه. الان دقیقاً دو ساله که چادریام. تنها دختر چادری خانواده. اون حس رو هنوز هم دارم. آنقدر شیرینه که با همهی دنیا عوضش نمیکنم.
وقتی برگشتیم، دیگه مثل قبل نبودم، دیگه از آرایش کردن خوشم نمیاومد. هنوزم مانتوهای قبلیم رو میپوشیدم، اما همش معذب بودم. شروع کردم کم کم روی خودم کار کردن. اول آرایشم رو قطع کردم. بعد ریزه ریزه مقنعم رو تنگ کردم. دیگه همه توی دانشگاه متوجه تغییراتم شده بودن. اواخر فروردین ماه، یک روز مقنعم رو نگاه کردم. دیدم حدود ده دوازده سانت از درزشو دوختم! از خودم خجالت کشیدم! دیگه مانتوهام برام شده بودن مثل قفس. چادرمم دست خیاط بود و هنوز آماده نشده بود. یک روز توی یک مهمونی، خونهی یکی از دوستام اعلام کردم که به زودی قراره چادری بشم، ولی اصلاً استقبال نکردن!
بالاخره چادرم آماده شد، ایام فاطمیه و نیمههای اردیبهشت بود. یادمه کسی خونه نبود. میخواستم برم بانک. دلم رو به دریا زدم و چادرم رو سر کردم و زدم بیرون. جلوی در بانک از تاکسی که پیاده شدم، چادر از سرم افتاد و فرش زمین شد! نا امید شدم.
چند روز گذشت، فردا روز شهادت حضرت فاطمه (س) بود. ظهر بود، جلوی تلویزیون نشسته بودم. قرار بود نیم ساعت بعد با دوستم بریم کتابخانه. گویندهی تلویزیون گفت: «فاطمه (س) با حجاب بود. وقتی آقایمان حضرت ولی عصر(عج) ظهور کنند هم، همه با حجاب میشوند، پس چه خوب است که از الان برویم استقبال!» همونجا به حضرت زهرا (س) متوسل شدم و تصمیم قطعی گرفتم...
وقتی چادر به سر از خونه خارج شدم، یک حس دیگهای داشتم. حس میکردم خدا داره نگاهم میکنه و بهم لبخند میزنه. الان دقیقاً دو ساله که چادریام. تنها دختر چادری خانواده. اون حس رو هنوز هم دارم. آنقدر شیرینه که با همهی دنیا عوضش نمیکنم. این رو هم بگم که دیگه هیچوقت، چادر از سرم نیفتاد. الان یک حرفهای هستم! اوایل، خانوادم زیاد استقبال نکردن. همه فکر میکردن که یک هوس زودگذره و از سرم میفته، اما الان دیگه همه عادت کردن و با چادر، بیشتر دوستم دارن.
توی این دو سال، خدای عزیزم کادوهای خیلی خوبی برام فرستاد، دیگه نماز صبحم قضا نمیشه، همهی نمازهام رو سر وقت میخونم. مشرف شدم به نجف، کربلا، کاظمین، سامرا و چند وقت دیگه هم قراره برم مکه انشاءالله... هر چقدر شکرش رو به جا بیارم، بازم نمیتونم حقش رو ادا کنم ... بزرگترین افتخارم توی دنیا اینه که دختر مسلمان شیعهی ایرانیام و عشق فاطمهی زهرا (س) و خاندانشون، تو دلمه.

برایم جالب بود وقتی با شهامتی مثال زدنی ایستاد و گفت: «اینکه تو به خودت شک داری به من ربطی نداره؛ من که به خودم شک ندارم. صدتا از اینام که بیان و برن من عین خیالم نیست؛ آدم اگه فکرش خراب نباشه با دیدن این قیافه ها و لباس ها طوریش نمیشه...»
وقتی دیدم داغ کرده و داره یه تیکه میره جلو، چیزی نگفتم و گذاشتم تموم حرفاشو بزنه؛ گفتم بزارم هر چی تو دلش عقده شده بریزه بیرون، منم میشم یه گوش شنوا که هیچ عکس العملی نشون نمیده.
حرفاش که تموم شد، خداحافظی کرد و رفت. منم سریع دست به قلم شدم و براش اینطور نامه نوشتم:
علی آقای گل سلام، نخواستم با جرّ و بحث کردن ناراحتت کنم ولی گفتم اگه این سخن امام صادق رو بخونی بد نیست؛
«امام صادق علیه السلام فرمودند: حضرت علی(ع) بر زنان سلام می کرد ولی کراهت داشت که بر زنان جوان سلام نماید، و می فرمود: نگران هستم از این که از صدای آنها تعجب نمایم و این کار ضررش برای من بیش از ثواب آن باشد!»(1)
علی جان فقط یک سوال باقی میماند؛ از چیزی که امام معصوم از آن خوف داشت و میترسید، تو نمی ترسی؟ از حضرت زینب ؟
(1) اصول کافی ج 2، ص 648
..................................................................
دلم مي خواست فرياد بزنم . نمي دانيد كه تركش ها چه بلا يي سرِ بدنم
آورده بودند. نمي دانستم روز است يا شب است. از درد بي هوش شدم.
***
با صد ايي به هوش آمدم ، انگار كسي دعا م ي خواند . نه ، انگار نماز
مي خواند. نه ، نه ! انگار صلوات مي فرستاد. نه ، نه ! انگار ذكر مي گفت . نه
نه، انگار...
با تمام توان به خودم حركت دادم .يكباره تمام دردهايم فراموشم
شد.مجروحي در كنارم خوابيده بود.بدن نحيفش از كمر نصف شده بود.
دقت كردم. صدا، صداي او بود. داشت مي گفت:
«... اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان »
در پرده اي از اشك، شهادتش را ديدم.
............................

مسابقه وبلاگی
آیا کسی هست یاری کند؟
در لبیک به ندای غریبانه شهید دشت نینوا در آخرین لحظات حیاتش خطاب به همه آزادگان تا برپایی قیامت
“هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی” آیا کسی هست مرا یاری کند؟
آن روز هیچ کس ندایش را پاسخی نگفت.. جز شمشیرهای برّان و تیغ های برکشیده از نیام که احاطه اش کردند..
حال، ما بسیجیان خمینی چه خواهیم کرد؟ در پاسخ به ندایی که هر لحظه ما را به یاری امام حق فرامی خواند..
برای لبیک به “هل مِن ناصِر؟ “ امام زمان خود در موضوعات مرتبط ذیل قلم بزنید:
۱-اطاعت عاقلانه و عاشقانه از امام (ع)، تابع محض ولایت فقیه بودن
۲-تحریم آب بر امام (ع) و تحریم اقتصادی ایران
۳- فداکاری و غیرت یاران امام (ع) در دفاع از حریم اهل بیت، و اهمیت حفظ عفّت و حجاب در جامعه امروز
۵-افشاگری حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) در برابر کاخ ظلم یزید و ضرورت بصیرت دهی و آگاه سازی مردم
۶-و موضوعات آزاد و پیشنهادی شما در ارتباط با موضوع مسابقه
دوستان، توجه داشته باشید مقصود از طرح این مسابقه ربط دادن حوادث عاشورا و با موضوع تحریم اقتصادی ملّت ایران و .. است تا بتوانیم راه خود را در کوران حوادث آخر الزّمان با چراغ هدایت امام حسین علیه السّلام پیدا کنیم ان شاء الله
شرایط شرکت در مسابقه:
-نوشتن حداقل یک مطلب در یکی از موضوعات مطرح شده
به نفرات برگزیده جوایز ارزنده ای اهدا می شود
در صورت تمایل خبر و یا لگوی مسابقه را در وبگاه خود منتشر نمائی