اولین پست
محسن مؤمنی را دیدم با همان لبخند همیشگی و تسبیح فیروزهای رنگی که در دست میچرخاند. شعرا که میآمدند خوشآمد میگفت.
شعرا یکییکی و دوتا دوتا میآمدند. خانمها در صفهای عقبی که به باغچه کشیده شده بود، نشسته بودند. آقای دستپیش روی صندلی نشسته و آرام بود. یک شاعر هندی و یک شاعر پاکستانی آنطرفتر روی صندلی نشسته بودند، مؤدب هم کنارشان. اسماعیل امینی مثل همیشه آرام و نجیب نشسته بود کنار درختی به تکیه. جواد محقق با سعیدیراد صحبت میکرد.
کاغذها و کتابهای نویسندگان که آمد، آرامش جمع کمی به هم خورد. همدیگر را صدا میزدند و کاغذ و کتابشان را میگرفتند. شرکتکنندگان این جلسه که کمکم عمرش دارد به سه دهه میرسد، امیدشان به دیده و خواندهشدن کارهایشان زیاد است، به خاطر همین هول میزنند کتابشان را پیدا کنند که بدهند دست آقا. یک پسر جوان که تیشرت سیاه آستین کوتاه داشت و از گرما کلافه شده بود، بلند شد و آرام زیر لب میغرید: سردرد گرفتیم. مردیم. حوصلهمان سر رفت.