درباره بی نشان

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

بعدازظهر، قبل از این‌که مصطفی به خانه‌ی ما بیاید، وضو گرفتم، قرآن را جلویم قرار دادم، چشمم را بستم و عکس مصطفی را لای آن گذاشتم. وقتی قرآن را بازکردم تا ببینم عکس مصطفی کجا قرار گرفته، با تعجب دیدم سوره‌ی آل عمران آمد؛ آیه‌ی 169: 
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‏اند مرده مپندار بلکه زنده‏اند که نزد پروردگارشان روزى داده مي ‏شوند
یک‌باره گریه‌ام گرفت.

زنگ در که به صدا درآمد، فهمیدم خودش است. در را که باز کردم، یک‌راست رفتیم بالا. از حالت چشمانم فهمید که باید خبری باشد. همان اول گیر داد که بگویم او چی می‌شود. برای این‌که حرف را عوض کنم، گفتم برویم بیرون چرخی بزنیم، ولی او ول‌کن نبود. دستم را گرفت و نشاند روی زمین. دوزانو جلویم نشست و گفت: ببین حمید جون، قرارمون این نبود ها، حالا درست بگو چی می‌شه.
نتوانستم در چشمانش نگاه کنم. خودم باورم شد که شهید می‌شود. سرم را انداختم پایین و آرام گفتم: مصطفی... من با تو نمی‌آم جبهه.
- چی گفتی؟
- گفتم من با تو جبهه نمی‌آم.
ناگهان از جا پرید، کف دست‌هایش را به هم مالید و با ذوق و شوق داد زد: آخ‌جون... یعنی من شهید می‌شم...
.
راوی: حميد داودآبادي
در كتاب "ديدم كه جانم می رود"


[یک شنبه 21 مهر 1392 ]  [4:27 PM]  [حسین مرتضایی]