نفس  بر  آمد  و  کام  از  تو  بر  نمی آید ***  فغان که بخت من از خواب در نمی آید
در این خیال به سَر شد زمانِ عُمر و هنوز
***  بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
 مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید 
***   وز آن غریب بلا کش خبر نمی آید
کمینه  شرط  وفا  ترک  سر  بُوَد  حافظ   
***   برو اگر ز تو این کار بر نمی آید

کودکی که نقاشی دل همه ی ما رو کشیده

او خواهد آمد

می نویسم برای مردی که چهار گوش قلبش شکسته است


[چهارشنبه 18 تیر 1393 ]  [7:02 AM]  [نوکر]