شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

یک زمانی دخترش بود از خدا پنهان که نیست

هر کسی او را رها کرده بدان انسان که نیست

 

دخترک بیمار و یک گوشه کنار تخت خویش

گریه بعد از بغض،او جایش در این زندان که نیست

 

اشک ها شرمنده از آن گونه هایش می شوند

او که می بارد نیازی به نم باران که نیست

 

او عروسک های خود را جای خواهر ناز کرد

آن عروسک ها برایش تحفه ای ارزان که نیست

 

درد او از هر طرف درد است و او در بسترش

می کشد آهی چنان جز مرگ وی درمان که نیست

 

این زمان و این چنین دنیا....ندارم صحبتی

از چنین داغی زبان چرخاندنم آسان که نیست

 

محمدحسین سرخوش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 24 اسفند 1396 6:45 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:56417

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396