عاغا بچه که بودم رو یه کاغذ برا مورچه ها انقد ریز نامه مینوشتم که من میخام ملکتونو ببینم بهش بگین بیاد بیرون هر روز میزاشتم تو لونشون کلی منتظر میشدم تا اینکه یبار مامانم نامه رو پیدا کرد و اینقد بهم خندید اصلا تا چن وخ افسرده بودم
هی یادش بخیر چقد خنگ بودم
البته الانم هستم...