سلام به همه ی دوستانی که به وبم سر زدن راستش داشتم تو Mail م چرخ
 
میزدم که به این داستان رسیدم هر چی فکرکردم مغزم
ERROR داد از شما

میخام برداشتی که از این داستان دارینو تو نظرات برام بنویسین

 

داشتی به چی فکر می کردی؟

زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.

- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟

زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.

- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.

زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.

- چی داشتیم؟

زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.

کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.

ماری از کنار پای مرد رد شد.

همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.

شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.

فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.

خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.

 

v


 نگاشته شده توسط شهرام قلی پور در پنج شنبه 8 بهمن 1388  ساعت 12:01 PM نظرات 2 | لينک مطلب


Powered By Rasekhoon.net