حكايت عارفانه ، نتیجه دوستی با نااهلان
شیر مردی در بیابان عبور میکرد، خرسی را دید که گرفتار اژدها شده، و اژدها او را محکم گرفته و میکشد، و او هر چه تلاش میکند نمیتواند خود را از اژدها نجات دهد.
آن مرد برای نجات خرس، دست به کار شد و سر انجام خرس را نجات داد، از آن پس خرس مثل سگ اصحاب کهف برای پاسداری از آن شیر مرد به دنبال او راه افتاد، تا در همه جا به او خدمت کند و خدمت او را جبران نماید. حکیمی به آن شیر مرد رسید و به او گفت: خرس یک حیوان نااهل است، دوستی با نااهلان روانیست، به دوستی خرس دل نبند...
شیر مرد سخن حکیم را گوش نکرد و حتی به او گفت: تو نسبت به من حسادت میورزی، ای اینکه میبینی خرسی این گونه خادم من شده است. تا روزی خرس در بیابان خوابیده بود، آن شیر مرد نیز در کنار خرس خوابیده بود مگسی به سراغ خرس آمد، خرس هر چه با دستش آن مگس را رد میکرد، باز مگس میآمد و او زا آزار میداد.
سرانجام خرس برخاست و رفت کنار کوه و سنگ بزرگی برداشت و آورد دید آن مگس روز صورت آن شیر مرد نشسته است، آن سنگ بزرگ را با خشم روی آن مگس انداخت تا او را بکشد، در نتیجه سر آن شیر مرد زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد.
این بود دوستی با خرس و دوستی خاله خرسه:
مهر ابله، مهر خرس آمد یقین - کین او مهر است و مهر اوست کین (157)
بنابر این با ابلهان جاهل، همنشین مباش.
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در پنج شنبه 24 اردیبهشت 1394
سلامـ .... ... ..
