حكايت عارفانه ، چهره اعمال نیک و بد در عالم برزخ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از شیخ بهاء الدّین عاملی معروف به شیخ بهائی (متوفی 1031 ه.ق) نقل شده که گفت: روزی به دیدار یکی از عرفای صالح و اهل حال که در یکی از مقبرههای قبرستان اصفهان مأوا گزیده بود رفتم، دمی با او نشستم و احوال پرسیدم، او گفت من دیروز در این قبرستان حادثه عجیبی مشاهده کردم و آن اینکه: جماعتی را دیدم جنازهای را آوردند و در این قبرستان در فلان موضوع دفن کردند و رفتند، پس از ساعتی بوی بسیار خوشی به مشامم رسید که از بوهای خوش این دنیا نبود، حیران شدم و به اطراف نگریستم ببینم این بوی خوش از کجا میرسد، ناگاه جوان خوش قامت و رعنا چهرهای که لباس زیبا پوشیده بود وارد قبرستان شد و کنار آن قبر رفت و نشست ناگاه مفقود گردید، خیلی تعجب کردم(که خدایا این جوان که بود؟ و کجا رفت، آیا در درون قبر رفت، پس چرا بیرون نیامد؟ ...)
همچنان بهت زده بودم، ناگاه بوی بسیار بدی به مشامم رسید که پلیدتر از هر بوی بدی بود، به طرف چپ و راست نگاه کردم، دیدم سگی وارد قبرستان شد، و به سوی آن قبر میرفت، تا به آن قبر رسید و همانجا پنهان شد، من بیشتر تعجب کردم، ناگاه دیدم آن جوان از قبر بیرون آمد ولی بسیار بدحال و بدهیئت شده بود، میرفت، من عقب او رفتم و از او خواهش کردم که حقیقت حال را بیان کند.
او گفت: من عمل نیک این میّت بودم، و مأمور بودم که در قبر او جای بگیرم و مونس تنهائی او در تاریکی قبر شوم، ناگاه این سگی که دیدی آمد، این سگ عمل زشت او بود، وارد قبر شد، من خواستم او را بیرون کنم، تا وفاداری را به صاحبم ابراز نمایم، آن سگ مرا دندان گرفت و گوشت مرا کند، و مرا چنانکه میبینی مجروح کرد و بر من غالب شد و نگذاشت در قبر بمانم، ناگزیر میّت را واگذاشتم و از قبر بیرون آمدم.
شیخ بهائی هنگامی که این جریان را از آن عارف شنید، فرمود: «راست گفتی، به عقیده ما اعمال انسان به صورتهای مناسب خود، مجسم میگردد.»
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 26 اردیبهشت 1394
سلامـ .... ... ..
