پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
شهید غلام رضا گودرزی
نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1388 
ساعت : 1:00 AM
نويسنده : احمد یوسفی
صبح روز شنبه یکم اسفند پيكر پاك يك شهيد ارتش بعد از 25 سال دوري از قبر در بروجرد تشيع مي شود .شهيد سرهنگ غلام رضا گودرزي كه 24سال پيش در عملیات والفجر 8 و در منطقه کوشاحمد یوسفی شهيد شده است يكي از مفقود الجسد هاو جاويدالاثر  ارتش جمهوري اسلامي ايران است كه قبري خالي براي تسلاي دل پدر و مادرش در بهشت شهداي اين شهر داشت اكنون او بعد از اين همه فراق بار
ديگر آتش به دل شهروندان بروجرديش افكند و بلاخره قسمتي از پيكرش به قبر از پيش ساخته اش آمد روحش با روح شهداي كربلا محشور باد 



 



شاخک مین زیر پای چپ
نوشته شده در پنج شنبه 29 بهمن 1388 
ساعت : 2:37 AM
نويسنده : احمد یوسفی

به همراه اميرسرتيپ مخدوم که آن زمان ستوانيکم بود در يکي از محورهاي عمليات فتح المبين با چند نفر ديگر از بچه ها از جمله مرحوم پرويز کرمي براي شناسايي ميادين مين عراقي رفته بوديم . نقشه اوليه اي که به همراه داشتيم باز کرديم و منتطقه را جستجو کرديم . اثري از دستک هاي سيم خاردار نبود . به همين خاطر يک زمان چشم باز کرديم و ديديم که وسط ميدان مين قرار داريم . قسمتي ازخاک ميدان مين با جاري شدن آب  باران شسته شده بود و مين هايش از خاک بيرون افتاده  بود . گفتم : جناب سروان فکر کنم ما وسط ميدانيم . همه ايستادند يک لحظه چشمم به پاي پرويز افتاد که درست روي شاخکهاي مين والمرا گذاشته شده بود . با خونسردي گفتم : آقاي کرمي پاي چپت روي مين است . از آنجائيکه خداوند پايان عمرمان را به وسيله آن مين و در آن ساعت قرار نداده بود پرويز بي اختيار همان پايي را که روي مين گذاشته بود بلند کرد همه نفس راحتي کشيديم و خداوند را شکر کرديم که کسي آسيب نديد.


سرگرد نزاجا احمد یوسفی 

ادامه مطلب


 



این خبر فوریه
نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن 1388 
ساعت : 1:38 AM
نويسنده : احمد یوسفی
مسیر های راهپیمایی جنبش سبز در 22 بهمن 


این خبر فوریه! شما هر كدوم یك رسانه هستید به همه اطلاع بدید... 

اعلام مسیر های راهپیمایی حامیان سبز برای 22 بهمن 


مسیر شماره یك ؛ میدان حسادت ، بلوار جهالت ، خیابان ضلالت ، خیابان خیانت ، دروازه جهنم . . .

مسیر شماره دو؛ مسجد ضرار ، میدان ابوجهل ، خیابان ابوسفیان ، دروازه ی جهنم . . . 

مسیر شماره سه ؛ میدان حكمیت ، خیابان ابو موسی اشعری ، خیابان ناكثین ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره چهار ؛ پایگاه انگلیس ، چهار راه آمریكا ، خیابان اسرائیل ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره پنج ؛ چهار راه استعمار ، بلوار استكبار ، خیابان استثمار ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره شش :سه راهی بهائیت ، بلوار وهابیت ، خیابان عبدالمالك ریگی ، دروازه جهنم . . 
ادامه مطلب


 



اعلامیه
نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1388 
ساعت : 1:34 AM
نويسنده : احمد یوسفی

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

يكي از اعلاميه هاي حضرت امام بود كه از پاريس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سريعا كاغذ را تا كردم و با عجله ان را در جيبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسي كه چند كيلو مواد مخدر را با خود حمل مي كند هراسان بودم . از يك نوجوان 16 ساله بيشتر از اين را نمي شد انتظار داشت .

سعي كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علي برسانم و قضيه را برايش بگويم . چون او تنها كسي بود كه با هم ، حرفهاي امام و انقلاب را زمزمه مي كرديم ، البته بچه هاي ديگري هم بودند ولي ما نه شناخت كافي از آنها داشتيم نه اطمينان مي كرديم .

به آسايشگاه كه رسيدم فكر مي كردم همه مي دانند كه من اعلاميه همراه دارم و يا فكر مي كردم نكندكسي اين اعلاميه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه هاي انقلابي را شناسايي كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر هاي جور واجور به سراغم مي آمد .

تخت من و علي تقريبا آخر اسايشگاه قرار داشت . بدون اينكه به كسي نگاه  كنم به طرف تختم رفتم . علي مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بيا برويم بيرون كارت دارم .

وقتي پشت آسايشگاه رسيديم ، گفتم : يكي از اعلاميه هاي امام را پيدا كرده ام .

او بعد از اينكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلاميه ي امام ؟ تو پادگان ؟

اعلاميه را از جيبم بيرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كرديم . حرفهاي امام آنقدر زيبا و دلنشين بود كه دوست داشتيم دوباره و چند باره آن را بخوانيم ، ولي از نظر امنيتي جرات اين كار را نداشتيم . كافي بود كسي به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علي گفت : ما وظيفه داريم اعلاميه را تكثير كنيم و در جاهاي مختلف پادگان پخش كنيم .

-       ولي چه طوري ؟

-       بايد امشب طوري كه كسي شك نكند، نگهباني پاس دو را به عهده بگيريم. نگران نباش ، من ترتيب اين كار را مي دهم .

علي استادانه لوحه ي نگهباني را با هماهنگي پاس بخش تغيير داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسايشگاه .

ساعت  10  شب خاموشي بود و ما ساعت دوازده سر پستهايمان رفتيم . فاصله آسايشگاه تا

 اسلحه خانه چند متر بيشتر نبود و ما مي توانستيم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشيم .علي گفت :

-       من كليد دفتر را از منشي گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلاميه را تا جاي ممكن با ماشين تايپ ، تكثير كنم .

-       اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنيم ؟

-       بايد خيلي مراقب باشي . البته من با نگهبان اسلحه خانه ي  گروهان يكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ايست بكشد .

-       ايوالله فكر همه جا را كرده اي .

من هر چند وقت يكبار درب دفتر را باز مي كردم . علي سخت مشغول تايپ اعلاميه بود آن شب افسر نگهبان هم نيامد و تا آخرين دقايق پستمان حدود بيست اعلاميه تايپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتيم و قرار شد اعلاميه ها را در جاهاي مختلف پادگان بيندازيم .

انگاري  ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و ديگر آن وحشت اوليه را نداشتم .

ساعت بيدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ي نظافت ، محوطه اطراف گروهانهاي ساسان ،اشك ، بهرام ، مازيار، وكلاسهاي آموزش و آشپز خانه  آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسين (ع) فعلي ) را اعلاميه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكيل كلاسها و رفتن به شامگاه ،   جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ مي كردند . در ميدان شامگاه وقتي افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسي هورا نكشيد . صلواتهاي بچه ها رعب و وحشت عجيبي در دل افسر نگهبان انداخته بود و ايشان سكوت اختيار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعيت به پايان رسيد ، فاصله ميدان صبحگاه تا آسايشگاه را، روي ضربه چهارم ، بچه ها صلوات مي فرستادند .

به علي گفتم : ما فكر مي كرديم كه فقط خودمان از اين وضعيت بيزاريم و امام را دوست داريم.

شب كه شد ، يه خبر از گروهان سوم كه يك طبقه بالاتر از ما بود شنيدم كه اصلا باورم نمي شد  مي گفتند : آنها  عكسهايي از امام خميني (ره) را به ديوار آسايشگاه نصب كرده اند  و بچه هاي يگان هاي ديگر ، براي ديدن عكسهاي حضرت امام به آنجا مي روند .

به علي گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدولله، بچه هاي گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار  آقاي كرماجاني است . او واقعا دل شير دارد و يكي از علاقه مندان مخلص امام است  .

وقتي با علي به ديدن عكسها رفتيم و براي اولين بار عكس مقتدايمان را ديديم ،  بي اختيار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ي خندان به بالشي تكيه زده بود و دل ربايي مي كرد. از ديدن عكسها سير نمي شديم . كمي با آقاي كرماجاني صحبت كرديم وتصميم گرفتيم كه از فردا فعاليتمان را دو چندان كنيم . ضمن اينكه اعلاميه اوليه اي را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زديم . خوشحال به آسايشگاه برگشتيم .

وقتي افسر نگهبان جريان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه براي گردان هايشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوي تخت هايمان مرتب به خط شده بوديم و منتظر آمدن جناب سرهنگ

خوش نيت بوديم . ايشان انصافا انسان شرافتمند و خوبي بود. منتها آن روز بنا به مقتضاي شغلي و كمي ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوري كه اطلاع پيدا كرديم ديروز وضعيت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستي اجرا نشده است . انشااالله وضعيت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان مي گيرد .  همانطور كه مي دانيد شاه براي مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامي هستيد و كاري با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشيد .

شاه به....

وقتي جناب سرهنگ خوش نيت اسم شاه را آورد قاب عكسي كه از شاه ، سر درب آسايشگاه نصب شده بود به يكباره به زمين سقوط كرد و شيشه اش جلوي پاي سرهنگ پخش  شد . همه تعجب كرده بوديم حتي سرهنگ هم از اين ماجرا يكباره جا خورد .

رو به علي كردم و گفتم : به ياري خداوند سقوط شاه حتمي شد .

جناب سرهنگ كه اين ماجرا را ديد و ايشان هم به يقينش افزوده شد كه شاه ديگر برگشتي نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شيشه عكس را عوض كنيد و آن را نصب كنيد . او بدون اينكه ادامه حرفهايش را دنبال كند از آسايشگاه خارج شد .

وعكس شاه  ديگر هيچگاه نصب نشد .

   

 احمد يوسفي 
ادامه مطلب


 



با احتیاط برانید
نوشته شده در یک شنبه 11 بهمن 1388 
ساعت : 1:08 AM
نويسنده : احمد یوسفی
احمد یوسفی دشمنان مشغول كارند، با احتياط برانيد... سبقت ممنوع!! دير رسيدن به پست رياست جمهوري بهتر از هرگز نرسيدن به امام (ره) است....سرعت مجاز، سرعت حركت ولي فقيه است... اگر پشتيبان ولي فقيه نيستيد لااقل كمربند دشمن را نبنديد... با دنده ي لج حركت نكنيد. با وضو وارد شويد و حركت كنيد. اين جاده مطهر به خون شهداست....
ادامه مطلب