پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
همسنگر بابا
نوشته شده در سه شنبه 31 فروردین 1389 
ساعت : 12:59 AM
نويسنده : احمد یوسفی

ابر دستی به نگاه تر مهتاب کشید
بعد باران شد و چشمان مرا آب کشید
گفت : شادی بکش اما پسرک درد کشید
گفت : بابا بکش اما پسرک قاب کشید
آه ای ماهی تبعیدی این حوض بگو
سیب مهتاب چه از طعنه شب تاب کشید
مانده از ماه نگاه تو چه ترسیم کند
آنکه از همهمه ای رستم و سهراب کشید
ای دریا تو که هم سنگر بابا بودی
می توان دست از آن گوهر نایاب کشید
نرگس قنچه که زندانی مردم شده است
کار نیلوفر ما نیز به مرداب کشید
باز هم غیرت دریا که شبی موجی شد
دهن خاکی این طائفه را آب کشید
نمره نوبت نقاشی او بیست نشد
تا پدر عکس خودش را به رخ قاب کشید...



 



جانباز شیمیایی
نوشته شده در یک شنبه 29 فروردین 1389 
ساعت : 12:25 AM
نويسنده : احمد یوسفی
+ هي طعنه بزن رفيق، طاقت دارم/يک سينه پر از درد و شکايت دارم/
دانشجوي سهميه ي جانبازانم/از درس شيمي عجيب، نفرت دارم




 



29 فروردین ماه
نوشته شده در یک شنبه 29 فروردین 1389 
ساعت : 12:17 AM
نويسنده : احمد یوسفی
ارتشى! اهتمامت را در سنگرهاى دفاع و امنیت پاس مى داریم و استوارى گام هایت را در صیانت از هستى وطن، آرزومندیم؛ روزت مبارک!
*********
ارتش، تبلور استقلال و آزادى مردمى است که آوازه غیرت و هم بستگى شان، دروازه هاى پولادین جهان را درنوردیده است.
*********
برادر ارتشى! تو، غرور خیابان هاى انقلابى؛ آن گاه که شولاى برادرى ات را دور شانه هامان پیچیدى.
*********
برادر ارتشى! تو، خورشید روزهاى خاکسترى دفاع بودى و پرنده جانت، شکستن قفس هاى وابستگى را به ما آموخت. آمدى تا کوچه هاى وارستگى و اقتدار را عابر باشیم و عشق به وطن، راز همیشه بودنمان باشد.
*********
مبارک باد طلوع آفتاب ایستادگى ات که مادران سرزمینت را این چنین بر درگاه افتخار، به هلهله واداشته اى!
*********
امروز روز شماست، شما رزم آزمایانِ ایران زمین که طلایه دارِ میهنید و در صفِ ارتش.روزارتش، ارتشی که با روحِ مقاومت آمیخته و با هیاهو و تکاپو عجین است، مبارک باد.
*********

*********
روزارتش، ارتشی که زخمِ دیرسالِ وطن را مرهمی دوباره نهاد و خاکِ مسمومِ سرزمین را از غبار مینِ ناامنی پاک کرد، مبارک باد.
*********
روزارتش، ارتشی که تنها چراغِ روشنِ شب هایِ مسکوت و تاریک جنگ و جنون بود، مبارک باد.
*********
درود بر شما ارتشیان، شما مردان خدا که میراث دار خون شهیدانید؛ پاینده باشید و سربلند!
روز ارتش مبارک



 



عشق
نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1389 
ساعت : 5:01 PM
نويسنده : احمد یوسفی
صیاد
 

عاشقي پيداست از زاري دل               نيست بيماري چو بيماري دل
علت عاشق ز علتها جداست                 عشق اسطرلاب اسرار خداست



 



عکس
نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1389 
ساعت : 4:44 PM
نويسنده : احمد یوسفی
 



دلم برای صیادم تنگ شده است
نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1389 
ساعت : 4:38 PM
نويسنده : احمد یوسفی
دلم برای صیادم تنگ شده!

دو راه داری: یا می توانی مثل همه ای باشی که می ریزند و می پاشند و دغدغه نان ندارند. در این صورت می توانی به خودت بگویی حالا که من فرمانده ام و همه گوش به فرمان من هستند، اصلاً گم نامی یعنی چی؟ یا این که می توانی خودت را بیندازی وسط میدان، تن به بلا بسپاری، غم دیگران را گوشه دلت قاب کنی و بدون گلایه از مشکلات، عزم کنی با آنها بجنگی.

داستان «علی صیاد شیرازی»، می دانی که از نوع اول نیست. علی، متولد 1323، در کبود گنبد(درگز)، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح، کاری کرد که من و تو بعد از سال ها باور کنیم که «درِ باغ شهادت باز، باز است».*

می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چی بهش می گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم.

وقتی پشت بی سیم می گویند که فلان کار باید بشود، باید بدانم که شدنی است. پنج کیلومتری دشمن، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست. او را بغل می کنند و به زور می اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می پرد بیرون و شناکنان برمی گردد پیش بچه ها.*
مراقب تک تک هزینه هایی که در ارتش خرج می شد، بود. یک وقت می آمد و می گفت که فلان جلسه، همه اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت.*

نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند، ما را هم برای نماز بیدار می کرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می کردیم و نهایتاً می رفت سراغ کار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می گذاشت تا بچه ها درباره هر چه که دوست دارند، حرف بزنند. روزهای جمعه هم می آمد و می گفت که امروز می خواهم یک کار خیر انجام بدهم. بعد وضو می گرفت می رفت داخل آشپزخانه، در را می بست و شروع می کرد به شستن.*

به ما می گفت: «خجالت می کشم. خیلی در حق شما کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام. فرصتم کم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست.» یک روز در زدند، پیک نامه آورده بود. قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد. پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل های تو.»*
یک شب خواب دیده بود که اما به او می گوید: «شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.» 21 فروردین 78 بود، کارش درست شد.*
فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت:
«دلم برای صیادم تنگ شده!»



 



حدیث سینه های گلگون
نوشته شده در شنبه 21 فروردین 1389 
ساعت : 3:16 AM
نويسنده : احمد یوسفی
 



چه کسی صبحانه را می خورد ؟
نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین 1389 
ساعت : 2:14 AM
نويسنده : احمد یوسفی
شبها برای مین گذاری جلوی لشکر ۸۴ در اطراف مهران با بچه ها جلو می رفتیم و ساعت ۳ یا چهار شب بر می گشتیم و در سنگری که داشتیم استراحت می کردیم .

 

شب اول که جلو رفتیم و برگشتیم صبح زود دیدیم ظرف صبحانه خالی است و شب قبل به آن دستبرد زده اند . (معمولادر جبهه صبحانه را همراه شام می دادند و ما درظرف یونولیت بزرگی که داشتیم روی یخ صبحانه را برای فردانگهداری می کردیم  )

شب دوم هم .صبح زود با جای خالی کره و مربای صبحانه مواجه شدیم و مجبور بودیم تا ظهر روده کوچکمان را به خوردن روده بزرگ عادت دهیم .

ظهر که همه بچه جمع شدند . گفتیم : کیه دو شبه نامردی می کنه و حال بقیه رو می گیره ؟ همه به صبحانه خور رندُ. دری وری گفتند و اظهار بی اطلاعی کردند .

آقای اکبر شهبازی که جثه ای ضعیف داشت گفت : من امشب کشیک می دم و دزد را معرفی می کنم .

همه خوشحال شدیم و با خیال راحت برای مین گذاری به جلو رفتیم . وقتی برگشتیم اکبر کیسه خوابش را روی یونولیت پهن کرده بود و روی آن خوابیده بود . با دیدن اکبر که خور و پفش سنگر را تکان می داد گفتم: دمش گرم . این جوری باید نگهبانی داد .

فردا صبح بچه ها یکی یکی بیدار شدند و اکبر هم بلند شد .کیسه خوابش را جمع کرد سفره را پهن کرد مقدار خیلی کمی نان در سفره بود . چشمهای اکبر گرد شد .درب یونولیت را باز کرد که ظرف صبحانه را بیاورد . ولی چشمتان روز بد نبیند باز هم بلای شب قبل به سرمان امده بود و از صبحانه اثری نبود  

مجتبی که حسابی کلافه شده بود. گفت : مگه نا سلامتی تا صبح روی ظرف جا یخی نخوابیده بودی ؟

نکنه خودت اون رو می خوری ؟

اکبر که مات شده بود گفت انصافا برای وضو گرفتن هم که بیدار شدم تمام حواسم پیش این بوده . من نمی دونم چه ........

 گفتم . بچه ها از حالا به بعد صبحانه را هم همراه شام می خوریم تا خیالمان راحت شود .

با شنیدن حرفهای من حمید و یداله نتوانستند جلوی خنده اشان را بگیرند . یداله زندی (که بعدا در سومار به درجه رفیع شهادت نائل شد )  با لحجه کرمانشاهی و خنده بلندش گفت :

کوره بزارید راستش را بگم . وقتی از میدان برگشتیم من و حمید گرسنمان بود . اکبر را با کیسه خوابش بلند کردیم و زمین گذاشتیم .سیر که شدیم  دوباره بدون اینکه از خواب بیدار بشه بلندش کردیم و رو ظرف یونولیتگه گذاشتیمش .

اون روز آنقدر به خواب سنگین اکبر و تیزی حمید و یداله خندیدیم که یادمان رفت صبحانه نخورده ایم .

راوی خاطره: احمد یوسفی