پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
خلبان عراقی
نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1394 
ساعت : 9:50 PM
نويسنده : احمد یوسفی

در منطقه ی شرهانی  هواپیما ی عراقی  بعضی روزها خیلی اذیت می کرد ند  یکروز ساعت یازده صبح پدافند ضد هوایی ارتش یکی از هواپیما ها را هدف قرار داد و سرنگون کرد .هواپیما در آسمان آتش گرفت و با فاصله ی زیادی از ما سقوط کرد . آقای رضا نمایی که از درجه داران  خیلی  شاد و چابک لشکر ذوالفقار بود با شهید محمد علی اسماعیلی  سوار جیپ کا ام شدند و برای آوردن خلبان آن هواپیما به طرف محل سقوط رفتند .

خلبان عراقی احمد یوسفی

چون فاصله ی محل استقرار شهید محمد اسماعیلی و رضا نمایی با ما زیاد بود در جریان چگونگی کارشون قرار نگرفتم  تا اینکه ساعت 4 بعد از ظهر شهید اسماعیلی زنگ زد و گفت : احمد آقا اگه می خوای خلبان عراقی رو ببینی پاشو بیا اینجا .

 منم از خدا خواسته بلند شدم سوار جیپ شدم و رفتم طرف گروهان شهید اسماعیلی  اینا . وقتی رسیدم محمد دم در سنگرشون وایساده بود و یه سرباز مسلح رو هم برای نگهبانی اونجا گذاشته بود .

احوالپرسی که کردم . محمد گفت : خلبانه داخله برو تو . پرسیدم رضا کجاست ؟ گفت : هر جا باشه الان میاد .  سر باز مسلح به احترام پایی جفت کرد و من  پتویی که جلوی سنگر  زده شده بود کنار زدم و داخل شدم .

 شهید اسماعیلی هم پشت سرم داخل شد . داخل  سنگر خلبانه رو همون صندلی هواپیما که با اون اجکت کرده بود نشسته  و عینک دودی به چشماشه زده و منو نگاه می کرد . رفتم طرفش گفتم عوضی می دونی چند نفر رو تو این منطقه شهید کردی ؟ مشتم رو بالا آوردم که داغ دلمو خالی کنم که یهو هر دو زدند زیر خنده . من هاج و واج مونده بودم که چیه ! دیدم خلبان که همون رضا نمایی بود عینک رو از جلوی چشماش ورداشت و با اون لهجه ی شیرین ملایریش گفت : کوره ماخواسی بکشیم .

 من که جا خورده بودم چهره ی شهید اسماعیلی رو که از زور خنده قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم مارو دست انداختید ؟! خلبان کجاست ؟

 بعد رضا از روی همون صندلی  بلند شد و گفت : زحمت آوردنشو ما کشیدیم بچه های حفاظت نذاشتن نیم ساعت پیشمون بمونه فقط این صندلی وعینک  نصیب ما شد . رفتم رو صندلی به جای رضا نشستم و خود بخود کلمات عربی بلغور کردم.

 سرگرد نزاجا احمد یوسفی 

ادامه مطلب


 



شهید منوچهر موسیوند در برنامه ی بر سکوی افتخار
نوشته شده در پنج شنبه 29 بهمن 1394 
ساعت : 7:58 PM
نويسنده : احمد یوسفی

بچه های صدا و سیما  آمده بودند تا از دوست دوران دبستان و همرزم ما در گروه 411 مهندسی بروجرد یک برنامه ی مستند بسازند .

شهید منوچهر موسیوند

این برنامه   همانطور که مطلع هستید به شهدای ورزشکار می پردازد و روزهای جمعه از شبکه سه  سیما پخش می شود . شهید موسیوند هم از فوتبالیست های خوب بروجرد بود و اگر دنبال تیم ملی رفتن و بی خیال جبهه آمدن می شد می توانست در تیم ملی حضور چشمگیری داشته باشد ولی ایشان دفاع از حیثیت انقلاب و اسلام را به همه چیز ترجیح داد .

بر سکوی افتخار

همانطور که در این فیلم گفته ام ایشان از دوران مدرسه راهنمایی که در مدرسه راهنمایی محمد قمی درس می خوندیم یکی از چهره های خوب فوتبال بودند . در جبهه هم به محض اینکه فرصتی پیدا می شد بچه ها را جمع می کرد و فوتبال رو شروع می کردند .

ادامه مطلب


 



انارهای خاطره انگیز
نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1394 
ساعت : 2:49 AM
نويسنده : احمد یوسفی

انارهای خاطره انگیز
از جبهه با دوست هم سنگریم  ... به مرخصی آمده بودیم . یک روز ایشان من و همسرم را دعوت 
کردند تا به خانه شان برویم . البته ایشان  گرچه ازدواج کرده بود ولی باز هم با خانواده پدریش
زندگی می کرد . خلاصه  قبول کردم و رفتیم .بعد از احوالپرسی و پذیرایی چای ، همسرش ظرفی 
انار را پیش ما گذاشت ، ما هنوز دست به انار ها نزده بودیم که مادر دوستم منیر خانم با عجله به
طرف ظرف انار آمد و شروع کرد  یکی یکی انار ها را برداشتن . او بعد از اینکه اناری را بر 
می داشت  با انگشت فشار مختصری می داد و دوباره آن را در ظرف انار ها می گذاشت . 
بدون اینکه ما چیزی  بگوئیم ، ایشان در حالیکه اناری را با انگشتش فشار می داد گفت : 
ببخشید من این کار را می کنم . دیروز چند نفر مهمان برایمان آمده بود وقتی ظرف انار را جلویشان 
گذاشتیم تعدادی از  انار ها آب گرفته شده بود و من جلوی مهمانها خیلی خجالت کشیدم . این بچه های
شیطان من ،آب انارها را مکیده بودند و بعد آنها را باد کرده و در یخچال گذاشته بودند . من هم از 
دنیا بی خبر آنها را دیروز جلوی مهمان ها گذاشتم .

خلاصه آن روز کلی به این کار بچه ها همگی خندیدیم و سوژه ای شد برای خنده و شوخی سنگرمان . 
الان هر وقت انار می بینم یاد آن روز می افتم . یادش به خیر .

 احمد یوسفی 

ادامه مطلب


 



طلعت خانم نوشته : احمد یوسفی
نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394 
ساعت : 8:49 PM
نويسنده : احمد یوسفی

 

طلعت خانم . نوشته احمد یوسفی

هر وقت از کوچه پشت باغ عبور می کردم ، خدا خدا می کردم که طلعت خانم مادر اکبر من را نبیند ، چون برای سوالهای تکراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینکه شرمنده اش نشوم و وعده های بی مورد به او ندهم سعی می کردم راه طولانی تری را انتخاب کنم و کمتر از آن کوچه عبور کنم ، مگر موردی مثل امروز پیش می آمد که ناچار باید از کوچه باغی گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را کردم که کس دیگری را پیدا کنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر نتیجه می گرفتم .

اگر دیشب به محسن زنگ نمی زدم امروز از رفتن به این کوچه صرف نظر می کردم ولی الان که ساعت هفت و چهل و پنج صبح است ، حتما محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی صبرانه بیرون را نگاه می کند .

چاره ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می شدم .

داخل کوچه سرک کشیدم کوچه خلوت بود ، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم .زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود . چند دقیقه ای طول کشید تا همسر آقا محسن در را باز کرد .

سلام کردم و گفتم: ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده ام.

ادامه مطلب


 



آخرین وداع با شهید در بند اسارت
نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1394 
ساعت : 4:06 AM
نويسنده : احمد یوسفی

آخرین وداع با شهید در بند اسارت

 

آخرین وداع با شهید در بند اسارت

سه شنبه 15 دی 1394

پیکر شهیدبیژن حافظی ظهر سه شنبه پانزدهم دی ماه با حضور گسترده مردم آمل در قطعه شهدای آستان امامزاده ابراهیم (ع) به خاک سپرده شد. شهید حافظی یکی از شهدای تازه احراز هویت شده در مازندران است که سرباز وظیفه لشکر 30 ارتش جمهوری اسلامی ایران در گرگان بوده و در سن 20 سالگی راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد، این شهید در سوم آبان‌ماه سال 1359 بین آبادان و ماهشهر توسط نیروهای بعثی به اسارت در آمده و در ماه محرم سال 1360 در حالی که مشغول آماده سازی محفل عزای حسینی در شب عاشورا بود بر اثر شکنجه‌های رژیم بعث در اردوگاه به شهادت رسید.
ادامه مطلب