آسمون آبي
به نام خدايي كه آسمان آبي را خلق كرد
 
تاريخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393  | نويسنده : امیررضا باقری

آرزوی پرواز

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز

بجرئت کرد روزی بال و پر باز

پرید از شاخکی بر شاخساری

گذشت از بامکی بر جو کناری

نمودش بسکه دور آن راه نزدیک

شدش گیتی به پیش چشم تاریک

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه

ز رنج خستگی درماند در راه

گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد

گه از تشویش سر در زیر پر کرد

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393  | نويسنده : امیررضا باقری

دوبیتی شمارهٔ ۱

ببندم شال و میپوشم قدک را             بنازم گردش چرخ و فلک را

بگردم آب دریاها سراسر                     بشویم هر دو دست بی نمک را

دوبیتی شمارهٔ ۲

تن محنت کشی دیرم خدایا          دل با غم خوشی دیرم خدایا

زشوق مسکن و داد غریبی                    به سینه آتشی دیرم خدایا

دوبیتی شمارهٔ ۳

اگر یار مرا دیدی به خلوت              بگو ای بی‌وفا ای بیمروت

گریبانم ز دستت چاک چاکو                 نخواهم دوخت تا روز قیامت

دوبیتی شمارهٔ ۴

ته که ناخوانده‌ای علم سماوات               ته که نابرده‌ای ره در خرابات

ته که سود و زیان خود ندانی                 بیاران کی رسی هیهات هیهات

دوبیتی شمارهٔ ۵

دلی دیرم خریدار محبت               کز او گرم است بازار محبت

لباسی دوختم بر قامت دل                  زپود محنت و تار محبت



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 فروردین 1393  | نويسنده : امیررضا باقری

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

روی نقشه ، همه ی فاصله ها کوتاه اند !

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟

جمله های خبــــری قید مکان میخواهند !!

راهــــی شهر شما میشوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه ؛ گمراهند

شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج

"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند !

بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه ی ما

خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند !

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دستــــهای  طلب  از  چیـــدن  آن  کـوتاهـــند

غلامرضا طریقی

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 فروردین 1393  | نويسنده : امیررضا باقری

تو اگر نبودی ای درخت سبز
سبزه و گل و بهار هم نبود
این هوای خوب و سایه های خیس
در کنار جویبار هم نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاخه ای نبود و لانه ای نبود
بر لب پرنده روی سیم برق
شوق خواندن ترانه ای نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
زنده ای نبود و زندگی نبود
باد را به بهانه ای و زندگی
مرغ را پر پرندگی نبود

رقص برگ های تو اگر نبود
یک نسیم ساده هم نمی وزید
میوه ی رسیده ای به دست ما
دست ما به میوه ای نمی رسید

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاعری بهار را نمی سرود
خط کش و مداد میز و صندلی
دفتر و کتاب و شعر هم نبود



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 فروردین 1388  | نويسنده : امیررضا باقری

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

 

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

 

ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

هرکس آنجا به امید قبسی می‌آید 

 

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید 

 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

 

جرعه‌ای ده که به میخانه ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

 

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بیا خوش که هنوزش نفسی می‌آید

 

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

 

یار دارد سر صید دل حافظ، یاران

شاهبازی به شکار مگسی می‌آید

 

خواجه حافظ شیرازی



ادامه مطلب
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
آمار سايت
كل بازديدها : 4382 نفر
كل مطالب ارسال شده: 5 عدد
آخرين بروز رساني : چهارشنبه 6 فروردین 1393