|
یادگاری که در این گنبد دوار بماند... اللهم عجل لولیک الفرج...
|
"شیخ حسن بن مثله جمكرانی"، یكی از صلحا و سومین سفیر حسین بن روح نوبختی؛ می گوید: چون به راه افتادم، چند قدمی هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند:
"بزی در گله جعفر كاشانی است، آنرا خریداری كن و بدین مكان آور و آنرا بكش و بین بیماران انقاق كن، هر بیمار و مریضی كه از گوشت آن بخورد، حق تعالی او را شفا دهد". از هنگام بیدار شدن تا این ساعت منتظر تو بودم. آنگاه من ماجرای شب گذشته را برای وی تعریف كردم، سید بلافاصله فرمود تا اسب ها را زین نهادند و بیرون آوردند و سوار شدیم. چون به نزدیك روستای جمكران رسیدیم، گله جعفر كاشانی را دیدیم، آن بز از پس همه گوسفندان می آمد. چون به میان گله رفتم، همینكه بز مرا دید به طرف من دوید، جعفر سوگند یاد كرد كه این بز در گله من نبوده و تاكنون آنرا ندیده بودم! به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بیماری كه گوشت آن تناول كرد، با عنایت خداوند تبارك و تعالی و حضرت بقیه الله ارواحنا فداه شفا یافت.
ابوالحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمین را از او گرفت و مسجد جمكران را بنا كرد و آنرا با چوب پوشانید. ادامه مطلب
مولای ؛ وقت آمدنت دیر شد بـیــــا
دیدم به خواب امدی از جاده های دور
ادامه مطلب
با چشمی اشکبار تورا میخوانم... می دانم که صدای چشمانم و نجوای غریبانه ام را از پس بغضی که توان ترک برداشتن برای فریادی برایش نمانده را می شنوی... آقا جان... دنیای پر رنگ و ریایی است... دنیای پر از دروغ و حیله... دنیای خون و خونریزی... نمی دانم مردمان این زمین خاکی به طمع چه چیز ارزشمندی خون یکدیگر را میریزند و بهر چه چیز اشک ها جاری می سازند و آه و ناله مظلوم را به جان می خرند... مولای من... من نیز پاک و بی گناه نیستم... من هم پر از گناهم ولی دوستت دارم آقا... همیشه گفتند می آیی... گفتند سر ها خواهی برید و جنگ ها خواهی کرد... آقاجان بین خودمان باشد گاهی با خودم میگفتم که نکند مهدی من گناهکار را هم اسر شمشیرش کند ولایق محبتش نداند... مهدی جان ولی کسی از نگاه مهربان و پر از محبتت برایم نگفت... حسرت به دل هستم که ببینمت و جان در رکابت فدا کنم... جانی که روزی بیهوده اسیر خاک خواهد شد،چرا بیهوده روم... مهدی جان منتظر همیشگی تو خواهم ماند...
ادامه مطلب
حال ما دنیا نشینان بی تو اصلاً خوب نیست
|
|