تقریبا نیمی از بازار رو توی یک نیمروز.از میوه و تره بار تا صوتی و تصویری و زینتی و لوکس.
هرچی که اسمون تیره تر میشد،امیدهای من هم ناامیدتر.بعد از یه گردش روزانه
احساس افسردگی بهم دست داد،خیلی سخت بود.بعد از اون احساس ناکامی زودرس
برای آرزوهایی که ننگ نیستن.خسته و کوفته باید برمیگشتم خونه اونقدر خسته که
احساس میکردم روی شنواییم تاثیر محسوس داشت یا نداشت.ارزشها رو کمتر از اون چیزی که بودن
میشنیدم.پس گوشهارو تعطیل کردم سر سفره،تلویزیون رو گرفتم افسانه دونگ یی.
برای کسایی که میخوان لحظه ای از خشونت های زندگی دور شن فیلم خوبیه،تو این سریال لطیف
توجیه راه با توجه به مقدس بودن هدفش یعنی قدرت(که امروز شکی درش نیست).
طلب بودن مادری به تصویر کشیده میشه که حیات فرزندش را بهانه ای برای جنایاتش
حتی با وجود ایجاد اخلال در نظامات حکومتی قرار داده.در مقابل او مادری که تمام همّ و غم
خودشو در جهت حفظ وو ترمیم پایه های اخلاقی و مدیریت منطقه تحت اشرافش صرف میکنه.
برای مادر دوم هنوز تنازع برای بقا گزاره ای غیر اخلاقیه که ناملایمات و سختی هایی که بصورت
مضاعف لحظه های زندگیشو تهدید میکنه،نمیتونن قلبشو در مقابل اطرافیانش به رنج دربیارن.
و راهکارهای مقابله به مثل رو در برابرش قرار بدن.پس تمام اتفاقات زندگیشو نظم میبخشه
و با روندی ملایم در برابر توطئه های دشمنانش هرروز لباسهایی فاخر و گرانبهاتر از دیروز را به تن میکنه.
در مقابل اون آدم بد قصه پله پله پایین کشیده میشه،تا جایی که زندگیش در دستان قدرت محض
قصه قرار میگیره تا پایان دهنده حرصی بی پایان باشه.لقمه های آخرو هم در دهان میذارم.
اما باید هنوز احساس افسردگی کنم و اینچنین است.
میتوانم مانند آدم بد فیلم در دیالوگی بسیار روان و کوتاه توجیه کنم چرا قیمتها در دوران تولیدات انبوه
و حق های با مشتری میرود تا قله ای مرتفع تر از هیمالیای شهره آفاق در جغرافیای انسانی خلق کند.
دیالوگ یک کلمه ای میخواهم.من هستم،حسین فهمیده جوان باهوش،با فرهنگ قرن 21 و شجاع،
میدانم تا به امروز چه خطراتی را به خاک سپرده ام و به همراهی چاشنی هاشان در پشت سر منفجرشان
کرده ام.(به سبک فیلم های هالیوودی)،هنوز رد گرد و غبار بر لباسم هست و هنوز گوشهایم
سوت میکشند،روزهایی را به یاد دارم یا باید به یاد بیاورم که دنیایم به لرزه درامده بود.
زندگی هجمه ای سنگین به صورت زیبایی را اغاز کرده بود تا به جوانی نرسیده پیرش کند،
کمر راست نکرده زمین بزند.استکان چایی داغ قند پهلو را سر میکشم.
من حسین فهمیده جوان رعنای عصر انفجار اطلاعات،آسوده خاطر قیمتها درج شده روی
اجناس توی مغازه ها را نگاه میکنم،و صاحبان مغازه ها را که انگار دارند از پس مانده هاشان
هم محصولی تولید میکنند تا دهانمان را ببندند،و سر کیسه هامان را شل.من جوان عاشق ارتباطات
در دورانی زندگی میکنم که بازی با دلها سکه رایج بازار است،روزگاری که دنبال دوستی میگردیم
تا دستانمان را به یاری آنان بلند کنیم،اما غافل از دوستانی که دست بسته میخواهندت.
رستم میخواهد این روزگار با دوستان الاکلنگی بارهای کج را به مقصد نرساندن.
و حالا کار از دست و پا گذشته و ستون فقرات را گرفته اند،میخواهند گوشت را از استخوان جدا کنند.
من حسین فهیمده جوان تیز بین و هوشیار امروز ،در این گرگ و میش روزگار،گوش به فرمانم.

وبلاگ خدا حافظ رفیق