• قالب مذهبي
  • مقتدر مظلوم

  • کلبه ی حجاب
     
    حفظ چادر حفظ دین و مذهب است / شـــیوه زهـــرا و درس زینب است

    من یک محجبه ام....لطفا مرا مسخره کنید

     

                                                                                                                                         من یک محجبه ام.... لطفا مرا مسخره کنید.... همانگونه که:

     

    نوح را مسخره کردند. (هود (11):38)

    موسی را مسخره کردند. (شعراء (26): 25)

    پیامبر قوم عاد را مسخره کردند. (احقاف (46): 26)

    و در یک کلمه مسخره شدن، تنها شکنجه ی مشترکی بود که همه ی پیامبران آن را تجربه کردند.
     
    (حجر (15):11)

    سخت ترین شکنجه ای که بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وارد آمد. تا آن که خدا برای دلجویی
     
    رحمه للعالمین اینگونه فرمود: (اگر تو را استهزا کنند نگران نباش،) پیامبران پیش از تو را (نیز)
     

    استهزا کردند. (انعام(6):10 و رعد (13): 32 و انبیاء (21): 41).

    اما بدانید خداوند وعده داده است: از آنان روی گردان! ما شرّ مسخره کنندگان را از تو دفع خواهیم کرد. (حجر (15) :95)

    تا در روز قیامت بگویند: «افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم و از مسخره کنندگان (آیات او) بودم!» (زمر (39): 56).

     

                           حجاب در ایران                                                   حجاب در آمریکا


    پس مرا هم مسخره کنید!

    مادرم زهرا(س) جلوی نابینا هم حجابش را حفظ کرد! من هم یک محجبه ام !
     الگویم زهراست!
    پس تا میتوانید مسخره کنید در من اثری نخواهد داشت.

     



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

    خواهرم ،

     

    اگه به این روز اعتقاد نداری ،

     

    گِله ای نیست.

     

    همینطوری بگرد !!

     

     

     

     



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

    سلام

    حالت خوب است عزیزم؟ دلم برای خنده‌های ساده‌ات تنگ شده. وقتی امروز توی اتوبوس از من چشم گرداندی این را حس کردم. دلم می‌خواست بگویم گوشواره‌های قلبی‌ات خیلی خوشگل‌اند. اما تو حتی جواب لبخند مرا ندادی.

    چرا این‌قدر نسبت به هم سرد و بی‌محبت شده‌ایم؟ به نظرت فکر می‌کنم شما اشتباه می‌روید و ما درست؟ شما جامعه را به فساد کشانده‌اید و ما آن را به اوج شکوفایی رسانده‌ایم؟ یا خدای نکرده من خودم را مظهر حجب و حیا می‌بینم؟ نه نازنینم!

    دوست دارم واقعیت‌ها را ببینیم. دلت می‌خواهد به قلب من سرک بکشی تا ببینی چه غوغایی است؟ می‌گویم من و نمی‌گویم ما، تا مثنوی هفتاد من نشود. می‌گویم نباید جامعه را به بی‌حجاب و باحجاب تقسیم کنیم یا زشت‌تر از آن به چادری و بدون چادر.

    من نگران نگاه‌هایی که تازگی‌ها به هم می‌کنیم هستم. به فاصله‌هایی که کلمه‌ حجاب برای‌مان درست کرده. پس بقیه خوبی‌ها چه؟ شباهت‌هایی که ما را به هم نزدیک می‌کند؟ یا تفاوت‌هایی که هیچ ربطی به این کلمه ندارند؟

    وقتی تو را توی مسجد دیدم؛ مقنعه‌ات را جلو کشیده بودی. غبطه خوردم بس که حواست جمع نمازت بود. همان روز خودم آن‌قدر عجله داشتم که نفهمیدم سه رکعت خواندم یا چهار رکعت!

    آن روز تو پولت را به گدای گوشه پیاده‌رو دادی که گفت در راه مانده‌ و من انداختم توی صندوق صدقات. این هر دو کار خوب یکی است و خدا هر دوی‌مان را دوست دارد. چرا جدای‌شان کنیم؟

    اصلا هر دو‌ی‌مان به یک اندازه روسری‌فروش را کلافه می‌کنیم. من می‌گویم:«این نه! چادرم از روی آن سُر می‌خورد. یک شال با نخ بیشتر بیاورید، لطفاً!» و تو می‌خواهی شالی بخری که بتوانی شُل روی سرت بیندازی تا گوشواره‌های قلبی‌ات را همه ببینند.

    حس زیبایی‌دوستی دخترانه‌ات را دوست دارم و می‌دانم گوشواره‌هایت قشنگ‌اند. من هم مثل تو زیبایی‌دوستم و اگر چادر را انتخاب کردم؛ چون واقعاً با آن احساس خوبی داشتم. شاید همان احساسی که تو وقتی گوشواره‌های قلبی را از گوشَت آویزان می‌کنی و دیگران آن‌ها را می‌بینند؛ داری.

    این‌ها که گفتم کم از هزاران کار خوب و بد، واجب، مباح، مکروه و مستحب است که کنار گذاشته‌ایم و به‌جایش شمشیر حجاب را از رو بسته‌ایم.

    نمی‌خواهم چشم دیدن هم را نداشته باشیم و تاوان اشتباه عده‌ای را بدهیم که جامعه را برای تو محل ترس کرده‌اند. می‌خواهم از کنار تو که رد می‌شوم بخوانم: “انما المومنون إخوةٌ”

    اگر تو نیز مثل من حس می‌کنی بین اخوة فاصله یا حجاب به‌وجود آمده و پوششی باعث شده من و تو همدیگر را درست نبینیم؛ بیا خواهرانه این حجاب‌ها را کنار بزنیم و زیبایی‌ها و درستی‌ها را پررنگ‌تر ببینیم. خب؟

    دوباره سلام، این‌بار به اضافه آغوش باز و لبخند!        

     

     



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

    واهرم ، 

    خون پاک شهیدان رو لگد مال نکن ... 

    همین 

    (به قول حاتمی کیا تفسیرش باشه با اهلش!)



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

     

     بـــآنــــــــــو

    مـَــبـَـادا رنــگ بــه رنــگ هـــآی دنــیــآ 

    ســیــآهــی چــآدرت را از چـــشــمــت بــیــَـنــدازد . . .

    هــَـر وقـت دلــت را زدنــد

    از تــیــرگــی چــآدرت . . .

    سـیــآهـــی کـَــعــــبــه را بــه یــــآد بــیــآور

    کــه هـَـمــرنــگ تــوست . . .

     

     

     



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

     

     

    میگفت دست و پاگیر است

    شاید هم هردو را می گفت!

    حالا مـــاندم کدامشاندست و پاگیر تر بود؟

    آن چیزی که پایش بود یا این چیزی که سرم بود؟!

    به هر حال احساس میکردم که پـــایِ او بیشتــر دست و پاگیراست تا پــا و دستـــِ من!

     

     

     



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

     

    خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

    خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
    خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
    بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
    به محـــل زندگیش بازگردد.
    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
    دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
    دردش گفتنی نبود....!!!!
    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
    نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
    چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
    خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
    دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
    به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
    امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
    انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
    احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
    شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
    یک لحظه به خود آمد...
    دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

    همیشه وقتی از حجاب وحیا حرف میزنیم از خانم ها میگیم ...

    از چادری ها میگیم....

    اما امروزمیخوام بگم...

    سلامتی هر پسری که ریش داره وبهش میگن پاچه بزی و خم به ابرو نمیاره...

    سلامتی اونیکه پاتوقش مزار شهداس نه باشگاه کامبیز بدنساز...

    سلامتی کسی که جای پرورش اندام وتزریق بازو پرورش ایمان میکنه وخودسازی...

    سلامتی پسری که سَرشو خم میکنه تا سنگ فرش خیابونا ،

    نه رودروی ناموس مردم....

    سلامتی هرچی پسره که بلوز آستین بلند میپوشه و شلوار کتون

    نه لباس های تنگ وشلوار جاستین...

    سلامتی اونی که نه مدونا میشناسه نه شکیرا والیزابت تیلور ...

    دختر رویاهاشم سلنا گومز نیست...

    سلامتی اون مردی که وقتی تو تاکسی میبینه دوتا خانم نشسته نمی ره وسطشون بشینه...

    سلامتی اون پسری که بلده مکبر باشه و نماز اول وقتش حجته...

    سلامتی اون پسری که  تظاهرات وراهپیمایی رفتنش عین نماز اول وقت میمونه براش........

    سلامتی اون پسری که جای نود شب زود میخوابه تا صبح نمازش قضا نره...

    سلامتی هرکی که پیشش،روبروش ،کنار دستش

    تو کلاس با امنیت میشینی وانگارنه انگار کنارش دختر نشسته...

    سلامتی اون پسری که بعد امتحان نمیره پیش همکلاسی های مونث وبگو بخند رابندازه

    به بهانه ی امتحان...

    سلامتی اون پسری که حاضره دخترا بهش بگن مَریضو اون وا نده...

    سلامتی آقا پسری که وقتی تو ماشینش صدای ضبطش وبلند میکنه نوای کربلا کربلا میاد..

    سلامتی اون آقایی که ظهر تو دانشگاه پشت کفشاشو خم میکنه

    وآستیناش بالا وآب میچکه

    جوراباشم از جیباش آویزونه

    مهم نیست دخترای جفنگ دانشگاه مسخرش کنن

    مهم زود رسیدن به حسینیه اس...

    سلامتی اونی که تو تابستون میره اردوی جهادی نه صفا سیتی با دوست دختراش توشمال

    سلامتی هرچی پسر مذهبی...

    سلامتی هرچی بچه حزب اللهی....

    سلامتی همشون صلوات...

    بگوخوب!

    حالا ازا ین ور فدای اون دختر چادری

    که توگرمای چهل درجه زیر چادرش انگار تنور روشن کرده وباز سفت ومحکم چادرشو گرفته...

    فدای اون دختری که نمی ره عروسی پسر عموش چون عروس گفته باید عروسی مختلط باشه...

    فدای اون دحتر چادری که عقده ایه عقده ی کربلا داره.....

    فدای اون دختری که پسرای دانشگاه تفنگدار صداش میکنن

    چون هیچ وقت به صداهای پیس پیس وهووی وآی خانمی جواب نمیده...

    فدای اون دختری که وقتی بااستاد میخواد حرف بزنه استادو میبره توسالن نه تنهایی توکلاس...

    فدای اون دختری که مدل  موهاش ولباسش وکفش هاشو همونی انتخاب میکنه که اسلام دستورشو داده.....

    فدای هرچی دختر محجبه....

     سلامتی چادریا....

    سلامتی همشون صلوات....

    بگو خوب!  

     



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

    رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:  . مردی که در برابر دیدگانش و با رضایت و اجازه او، زنش آرایش کند و از خانه بیرون رود و در معرض دید همگان قرار گیرد به هر قدمی که آن زن برمی دارد خانه ای از آتش برای شوهرش بنا می شود.



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ یک شنبه 17 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)
    نکنــــــد شرمنـــــده شهــــدا شویــــــــم ...

     



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ یک شنبه 17 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)

    روزی در هوای گرم مدینه ،زنی جوان و زیبا در حالی که طبق معمول روسری خود را به پشت گردن انداخته و دور گردن و بنا گوشش پیدا بود، از کوچه عبور می کرد.مردی از اصحاب رسول خدا(ص) از طرف مقابل می آمد. آن منظره زیبا سخت نظر او را جلب کرد و چنان غرق تماشای آن زیبا شد که از خودش و اطرافیانش غافل گشت و جلو خودش را نگاه نمی کرد.
    آن زن وارد کوچه ای شد و جوان با چشم خود او را دنبال می کرد. همانطور که می رفت، ناگهان استخوان یا شیشه ای که از دیوار بیرون آمده بود به صورتش اصابت کرد و صورتش را مجروح ساخت ، وقتی به خود آمد که خون از سر و صورتش جاری شده بود. با همین حال به حضور رسول اکرم رفت و ماجرا را به عرض او رساند. اینجا بود که آیه مبارکه نازل شد:

    «ای پیامبر! به مو منان بگو که دیده هاشان را فرو گیرند و عورتهاشان را نگاه دارند زیرا که آن برای ایشان پاکیزه تر است .به درستی که خدا – به آنچه می کنند – آگاه است . و به زنان باایمان نیز بگو که دیده هاشان را فرو گیرند و عورتهاشان را نگاه دارند و زیور و زینت خود را – مگر آنچه از آن آشکار آمد- ظاهر نسازند و باید که روسریها و مقنعه هاشان را بر گریبانهاشان فرو گذارند و پیرایه های خود را ظاهر نسازندمگر برای شوهرانشان ، یا پدرانشان ، یا پدران شوهرانشان، یا پسران خواهرانشان ، یا زنانشان ، یا مملوکان ، یا دیوانگان و افراد ابله ، یا کودکان غیر ممیّز»



    ادامه مطلب

    نوشته شده در تاريخ یک شنبه 17 آبان 1394  توسط دخترک چادری(حمزه زاده)
    تعداد کل صفحات:      1   2  
    تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : مقتدر مظلوم