اقا اون موقع که بچه تر بودیم وسریال تماشایی جومونگ ایران زمین رو میزاشت من واجیم بدجور شیفته ی رخسار جومونگ شده بودیم وهمیشه دعوا میکردیم که جومونگ شوهر کدوممون بشه طی همین دوران اجیم پوستر های جومونگ رو میخرید یکیش رو زد بالای تلویزیون وقتی از خواب بیدار میشدیم هردومون بهش تعظیم میکردیم واحترام میگذاشتیم هروقتم مامانم دعوا مون میکرد ما چنان داد وهوار راه میانداختیم که مامانم بیچاره ساکت میشد ی روز پسر خالم دزدیدش منو اجیم رو میگید اصلا شده بودیم مثله این بیوه ها چنان گریه میکردیم که دل سنگم اب میشد اجیم بزرگ تر بود چند روز اعتصاب کرد با کسی حرف نزد منم که هر روز کنار باغچه براش سوگواری میکردم اصلا ی وضعی.......









