"به نام چشماش"
امروز رفتم مغازه داداشم ، یه بنده خدایی واسه نمونه یکم برنج شمال اورد در مغازه گفت خریدار نیستی؟ (چند تا خانم همه اومده بودن خرید تو مغازه) منم گفتم نه ! مچکرم.
بعد اینکه رفت ، یکی از اون خانما که یه دختر تقریبا 21 ، 22 ساله ای بود گفت : نیم کیلو برنجش مونده ، یکی نیست بگه بابا اون یه ذره رو شب خودتون کته کنید بخورید ! ^.^ . من مونده بودم چطور خودمو کنترل کنم نخندم ^.^









