تهران ـ ساعت ۸:۳۰ دقیقه صبح
امروز دقیقا زمانی که در عمق ۴۰ کیلومتری از درس شیرین و بسیار زیبای زیست شناسی پیش دانشگاهی بودم وانگاهی ندایی بهم رسید...
مکالمات:
وجدانم:داداش منم؛داداش!
من:جان،بله!؟
وجدانم:منم وجدانت!
من:خـُب...
وجدانم:خیلی تنها بودم اومدم بگم بریم باهم نیم ساعت traffic racer و بازی کنیم و اون یه ماشین و هم بخریم...
من:داده ها در حال بررسی می باشند،فقط چند لحظه صبر کنید.با تشکر
وجدانم:چشم
(من:وجدان انقدر حرف گوش کن؟!)
من:پاسخ...
وجدانم:خـُب...
من:متاسفانه در خواست شما با مشکل مواجه شد!،لطفا بعدا مجددا سعی نمایید
وجدانم:بسی بد
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
و این است یکی از داستان های یک فرد کنکوری
کنکوری









