حوالی عصر است و هوا پرغبارو دلگیر ،هنوز ساعتی از ظهر نگذشته، ظهری که بعدها به ظهر عاشورا ملقب میشود. همه جا بوی خون میدهد، شواهد و قراین خبر از یک فاجعه بزرگ میدهد . اهل بیت هریکی به سویی در حال فرارند. بچه ها پای برهنه و گریان به طرف صحرا میدوند ،اما عمه شان زینب قبل از اینکه به جمع جور کردن اوضاع و پیداکردن بچه ها بپردازد ابتدا سری به قتلگاه میزند وارد قتگاه که میشود با صحنه ای دلخراش مواجه میشود اجساد 72 تن از یاران برادرش را میبیند که تکه تکه و غرق در خون در گودی قتلگاه پراکنده اند زینب نالان و مظطرب یکی یکی بدن ها را کنار میزند تا به بدن برادرش برسد ناگهان یکی از بدن ها را میبیند که پیراهن کهنه ی برادرش برتن اوست می فهمد که برادر بی سرش حسین است.
بالای سر برادر میرود شروع به دردودل میکند : میگوید برادر، کجایی برادر که دشمن دارد به اهل بیتت تعرض میکند. بمیرم برایت برادر که بی سر و غریب اینجا افتادی داداش می خواهم دستایت را ببوسم انگشتانت رو بریدن داداش میخواهم صورتت را ببوسم سر در بدن نداری داداش، داداش میخواهم یک جایی رو ببوسم که پیغمبر نبوسیده،پدرم علی نبوسیده ،مادرم زهرا نبوسیده ،داداشم حسن نبوسیده ،خم شد و لبهایش را روی رگهای بریده گردن برادر گذاشت .
سلام من به حسین جسم پاره پاره اش سلام من به حسین لبهای تشنه اش
سلام من به لحظه ای که خواهرش زینب بزد بوسه بر رگهای پاره پاره اش
یاحسین(ع)
به قلم عبد حقیر: مهدی رحمانی
[ پنج شنبه 8 دی 1390 ] [ 5:08 PM ] [ مهدي رحمني
]
[ نظرات 1
]