کنار مزارش ایستاده بودم وخیره به نامی که روی سنگ حک شده بود

چرا که وجود مرده زندگی جاودانه همت را نمی فهمد...

پسر کوچکی دست در دست مادر کنار مزار نشت.مادر زیرلب حرف میزد و بغض کرده بود.

پسرک سوال کرد:مامان این کیه؟

مادر جواب داد:شهید همت فرمانده است .جنگیده...

نگاه پسر تغییر کرد .لحظه ای بروی قاب عکس خیره ماند.

سرش را برگرداند:این که شبیه جنگجوها نیست!

کسی توجه نکرد و صدایش در همهمه اطراف گم شد...

اما او زیباتر ازهمه معنایش کرده بود.راست هم میگفت ...

تا به حال در تاریخ جهان فرشته هایی به پاکی غیور مردان ایران

پا در میدان جنگ نگذاشته بودند....

یــامهـــ♥ـــدی:کاش بیش تر برای بچه ها شناخته میشدند!