شهید حسین خرازی
|
پس كى نماز مى خوانى؟ |
|
|
با قايق گشت مى زديم. چند روزى بود عراقى ها راه به راه كمين مى زدند بهمون.
سر يك آب راه، قايق حسين پيچيد روبرويمان. ايستاديم و حال و احوال. پرسيد «چه خبر؟»
- آره حسين آقا. چند روز بود قايق خراب شده بود. خيلى وضعيت ناجورى بود. حالا كه درست شده، مجبوريم صبح تا عصر گشت بزنيم، مراقب بچه ها باشيم. عصر كه مى شه، مى پريم پايين، صبحونه و ناهار و شام رو يك جا مى خوريم.»
پرسيد «پس كى نماز مى خوانى؟»
گفتم «همون عصرى.» گفت «بى خود.» بعد هم وادارمان كرد پياده شويم. همان جا لب آب ايستاديم، نماز خوانديم |