🔷 السَّلامُ عَلَیْكَ یا بَقِیَّةَ اللَّهِ فى اَرْضِهِ.. 🔷
دوش با طائر اندیشه مسافر بودم
حرمی بود و من دلشده زائر بودم
گنبدی بود و رواقی و ضریحی زطلا
خاطرم گفت رسیدیم مگر کرببلا!؟
دور تا دور حرم صحن چراغانی بود
هر طرف سر در صحن آینه قرآنی بود
گرچه خورشید در آفاق عقیق یمنی است
صحن ،پیغمبر و خورشید اویس قرنی است
در و دیوار حرم پرتو احساسی داشت
گل ندیم ولی رائحه ی یاسی داشت
گفتم ای طائر اندیشه کجاییم بگو؟
بر سرم شور زیارت زده جز عشق مگو
گفت از عشق مگو عاشق بیچاره شدم
عشق اینجاست که من از وطن آواره شدم
این گلستان حسن و باقر و صادق دارد
غیر سجاد بسی یاس و شقایق دارد
حسن و باقر و صادق به کنار سجاد
در ضریحی ز طلا بین شقایق آباد
پا به پا دست به سینه به سوی چار امام
که علیکم صلواتی و سلام الله تام
در زیارت کسی آشفت همه افکارم
گفتم ای طائر اندیشه سوالی دارم
گفتی ام غیر شقایق حرم یاس اینجاست
بویی از یاس شنیدیم خود یاس کجاست؟
خواست تا سفره دل باز و به من راز کند
قصه ی کهنه ی پر غصه ای ابراز کند
ناگهان نعره ی مستانه ای از دور آمد
کوه ظلمت به سوی چشمه ای از نور آمد
عده ای مردم نامرد پی شورش و جنگ
با کلنگ و تبر و با دلی از آهن و سنگ
چون سقیفه صفتان درب حرم را بستند
سنگفرش و در و دیوار حرم بشکستند
هر چراغی که بدیدند زمین کوبیدند
هر چه بشکست جسورانه به آن خندیدند
بر ضریح از سر کینه لگد و سنگ زدند
از سیاهی به رخ نور خدا رنگ زدند
هر کلنگی که در این صحن به هر سو میخورد
لگدی بود که بر سینه و پهلو میخورد
یادم از کوچه ای افتاد که زهرا و حسن
می گذشتند از آن با دل پر درد و محن
ناگهان نطفه ی ابلیس از آن سو آمد
با دلی پر غضب و پر گره ابرو آمد
او رسید و همه جا گشت به مادر تاریک
به زمین خورد در آن کوچه ی تنگ و باریک
آنچنان در وسط کوچه به او زد سیلی
که دو سوی رخ او گشت زسیلی نیلی
مرحوم علی اکبر مسعودی
|
نظرات (0)
|








