
مردی می خواست به جای دیگری مهاجرت کند،
او شروع کرد به بار کردنِ شترش. فرش هایش، لوازم پخت و پز، صندوق های لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت.
وقتی می خواستند به راه بیفتند،
مرد پَرِ زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود.
پر را برداشت و بر پشتِ شتر گذاشت.
اما با این کار، جانور زیر بار تاب نیاورد
و جان سپرد.
ادامه مطلب







