فاضل

یک شنبه 22 فروردین 1389  7:39 PM

فاضل نظری
مرا بازيچه‌ خود ساخت چون موسا كه دريا را
فراموش‌اش نخواهم كرد چون دريا كه موسا را

خيانت قصه‌ی تلخي است اما از كه مي‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل٬ وقتي بوي گل مي‌داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي‌كند يك روز گل‌ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي‌وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي‌خواهي خدايا خاطر ما را

نمي‌دانم چه افسوني گريبان‌گير مجنون است
كه وحشي مي‌كند چشمان‌اش آهوهای صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را


شعری بسیار زیبا از فاضل

یک شنبه 22 فروردین 1389  7:37 PM

فاضل نظری
همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد



حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد



عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد



تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد



به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد



هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟



آمار وبلاگ

  • کل بازدید : 768
  • تعداد کل پست ها : 2
  • تعداد کل نظرات : 0
  • تاریخ آخرین بروز رسانی : یک شنبه 22 فروردین 1389 
  • تاریخ ایجاد بلاگ : یک شنبه 22 فروردین 1389