مستی نه پیاله نه از خم شروع شد
ازجاده سه شنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شدبه من ومن به آینه
آن قدر«خیره»شدکه تبسم شروع شد
خورشیدذره بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آهِ من ازشیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟!هیچ یک
دریا دلش گرفت وتلاطم شروع شد
از فال دست خودچه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
درسجده توبه کردم وپایان گرفت کار
تا گفنم اسلام علیکم...شروع شد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 فروردین 1388 ساعت 11:55 AM | نظرات (0)
RSS