[ra:blog_address]

پرستو رحمانی

[ra:blog_address]

[ra:blog_full_address]

بیمارستان

بیمارستان

بیمارستان

بیمارستان

به وبـــــلاگ من خوش آمديد
Set Homepage | Add To Favorite
درباره وب
آخرين مطالب
آرشيو ماهانه

اردیبهشت 1389
  بهمن 1388
  اسفند 1388
 

 

   

   

به يك نفر با قوه تخيل قوي نيازمنديم
 نويسنده : پرستو رحمانی
 

 

بعد از چند هفته از استخدام يك مرد جوان، مدير منابع انساني شركت او را به دفتر خود فرا خواند.

مدير پرسيد: «اين يعني چه؟ هنگام استخدام تو گفتي كه 5 سال سابقه كار داري. اما حالا فهميديم كه اين اولين كار توست و اصلاً سابقه كار نداري.»

مرد جوان پاسخ داد: «خب در آگهي استخدام گفته بوديد كه يك نفر با قوه تخيل قوي مي خواهيد.»


 


پیش وپس رئیس
 نويسنده : پرستو رحمانی

متن حكايت

شخصي تعريف مي كرد كه در ديدار از يك سازمان در ژاپن، رئيس آن سازمان به همراه دو نفر ديگر به استقبال آنان آمد. يكي از آن دو نفر مسن بود و نفر دوم از آقاي رئيس جوان تر بود. رئيس سازمان پس از خوشامدگويي آن دو نفر را معرفي كرده بود و گفته بود كه آن شخص مسن رئيس قبلي سازمان بوده است و رئيس فعلي سازمان از مشورت و راهنمايي استفاده مي كند و شخص جوان تر از رئيس، رئيس بعدي سازمان است كه از دو رئيس ديگر چيز ياد مي گيرد.


 


عشق ودیوانگی
 نويسنده : پرستو رحمانی
عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود  
، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …


 


گل
 نويسنده : پرستو رحمانی

 


 

صفحات وبلاگ

 نويسنده
پرستو رحمانی

آمار وبلاگ

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب راسخون

ترجمه قالب

کل بازديد : 1134
تعداد مطالب : 6
تعداد کل نظرات : 0
بروز رساني : دوشنبه 6 اردیبهشت 1389 
ايجاد : شنبه 24 بهمن 1388