داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

 

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

 

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

 

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

 

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

 

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

 

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

 

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

 

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

 

صبح روز بعد…

 

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید




 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 10:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45448 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396