ضحاك پادشاهي ناپاك بود. او براي اينكه دو ماري كه بر شانه اش سر بر آورده بودند را سير نگه دارد، هر روز مغز دو انسان را به آنها ميداد. او شبي خواب ديد كه پسر جواني با گرز آهني بر سر او مي كوبد. يك پيشگو به او گفت اين پسر فريدون نام دارد.

ضحاك هرچه به دنبال فريدون گشت او را پيدا نكرد. بنابراين به راه حلي فكر كرد. راه حلش اين بود كه گواهي اي بنويسد و همه بزرگان آن را امضا كنند. بر اساس اين گواهي ضحاك به جز نيكي كاري نكرده و حرفي جز به راستي نزده است. همه بزرگان به ناچار اين گواهي را امضا كردند. اما ناگهان صداي داد و فرياد كسي از بيرون به گوش رسيد. وي كاوه آهنگر نام داشت. ضحاك دستور داد تا وي را به داخل بياورند. وقتي كاوه به داخل آمد،دو دستش را بر سرش كوبيد و فرياد زد:منم كاوه كه عدالت ميخواهم . اگر تو عادلي به فرزند من رحم كن. من هجده پسر داشتم كه تنها يكي از آنها باقي مانده است. مغز آخرين پسر من هم قرار است غذاي ماران تو شود. من يك آهنگر بي آزارم. جواني من به پايان رسيده و اگر اين پسرم را بكشي فرزندي هم برايم باقي نميماند. اگر تو پادشاه هفت كشوري چرا رنج و سختيش را ما بايد تحمل كنيم؟ اي پادشاه! ستم هم اندازه اي دارد.

ضحاك كه تا به حال چنين حرفهايي را نشنيده بود،تعجب كرد و دستور داد فرزند كاوه را به او باز گردانند. بعد از كاوه خواست گواهي را امضا كند. كاوه نوشته را خواند و بدون اينكه بترسد فرياد زد:شما به سوي جهنم رهسپار هستيد،چرا كه به گفته هاي ضحاك ستمگر گوش مي دهيد. من اين گواهي را امضا نميكنم. وقتي از كاخ بيرون رفت،شروع به فرياد زدن كرد و دنيا را به عدالت فراخواند. بعد چرمي را كه آهنگران مي پوشند بر سر نيزه كرد و با همان نيزه خروشان رفت و فرياد عدالت سر داد. بعد از آن سپاهي دور آن جمع شدند و فريدون را يافتند. فريدون چون وضع را به اينگونه ديد فهميد كه كار ضحاك تمام است و با سپاهش كه فرماندهي آن را به كاوه سپرده بود به جنگ با او رفت و ضحاك را شكست داد.

آنچه از اين داستان به دست مي آيد نبرد حق و باطل، گرفتن حق مظلوم از ظالم،داشتن روحيه عدالت طلبي و گسترش آن و اينكه نبايد در برابر ظلم ساكت ماند و به نبرد با ظالم رفت. متأسفانه گاهي اوقات در حاليكه همه چيز روشن است، شناخت ظالم و مظلوم براي برخي افراد سخت ميشود. داستان كاوه ما هم شبيه داستان كاوه آهنگر است. او هم مانند كاوه آهنگر سعي در روشنگري بين مردم را داشت و با درفش بصيرت اين كار را به خوبي در شرايطي كه فضا غبار آلود بود،انجام داد.اما اينبار به همان دليلي كه در بالا ذكر شد شلاق و تيغ قضا نثار كاوه شده است. چرا وقتي همه چيز روشن است و صداي حق طلبان عليه ظلم و جور بلند شده است،بايد فردي كه در راه شناساندن ظلم و ظالم به مردم قدم گذاشته است محاكمه شود؟ آيا گفتن اينكه فرد يا افرادي با فتنه ميخواستند و ميخواهند به هوسهاي نفساني خود برسند،جرم است؟ آيا روشنگري و عدالتخواهي از نظر بعضي از آقايان محكوم است؟ جالب است! پاي ميز محاكمه اي كه يك طرفش ظلم و طرف ديگر عدالت است،شلاق بر تن عدالت ميخورد. به فرموده سيد شهيدان اهل قلم در عالم رازي است كه جز به بهاي خون آشكار نميشود. شايد كاوه ها بايد زير تيغ و شلاق بي انصافي بروند تا شايد بعضي ها از خواب غفلت بيدار شوند و چشمهاي خواب آلود خود را بفشارند تا بلكه پرچم حق خواهي مظلومان را ببينند و به جنگ با ضحاكان زمان بروند.آري! از اين خونها زياد ريخته و از اين شلاق ها زياد خورده ايم و راز پايداري و قوام و دوام نظام حق خواهان هم همين است.

ما به پيماني كه دراين راه بسته ايم ، پايبنديم و در اين راه از هيچ چيز فروگزار نميكنيم و تا آخرين قطره خون براي گرفتن حق مظلوم از تمام ضحاكان ميجنگيم و اين را ميدانيم و بدانيد كه" ألا و إنّ حزب الله هم الغالبون".

نویسنده مطلب : فطرس