اواب

به نظرم یکی از کلیدواژه‌های دوست‌داشتنی سوره‌ی «صاد»، واژه‌ی «اوّاب» باشد. وقتی خدا توی این سوره‌- با آن موسیقی خاص- سه چهار بار از بنده‌های خوبش – داوود و سلیمان و ایّوب - با این وصف یاد می‌کند؛ «اواب». یعنی کسی که زیاد به خدا رجوع کند. رویش را زیاد به سمت خدا بگیرد. خیلی شیرین است که خدا بنده‌ای را این‎طوری توصیف کند: «بنده‌ی خوبی بود؛ زیاد به سمت ما بازمی‎گشت».×

 

×... نعم العبد انّه اوّاب (سوره صاد/ آیه 30)

 

پ.ن: برای خاطر آیه‌ها +

از مریم روستا


ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 بهمن 1393  ] [ 10:38 PM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

روضه سیاسی آیت الله علم الهدی

این‌هایی که می‌گویند مگر مقابل امپراتوری رسانه‌ای غرب مگر می‌شود با یک پیام برخورد کرد، این‌ها از همان نسل‌های انحرافی سیاسی آن روز امت اسلام‌اند که این حرف‌ها را می‌زنند؛ یک زهرا یکه و تنها ایستاد و چه کرد، همه بی‌تفاوت ایستاده بودند، می‌دیدند دختر پیغمبر میان دود و آتش گرفتار است ولی کسی عکس‌العمل انجام نمی‌داد و تنها کسی که عکس‌العمل نشان می‌دادند یک پسر هفت‌ساله، یک آقاپسر ۶ ساله، یک دخترخانم ۴ ساله بود که کنار دیوار ایستاده بود؛ مادر را میان دود و آتش می‌دیدند، دست‌های بابا را رسته می‌دیدند، گریه می‌کردند، فقط آن دخترخانم ۴ ساله غیرازاین که گریه می‌کرد، کار دیگری هم انجام می‌داد.

منظره را کپی‌برداری می‌کرد، می‌دید مادر بین دود و آتش گرفتار است، دست‌های بابا را بسته‌اند، هیچ فریادرسی ندارد، مستأصل شده، در عین استیصال پیغمبر را صدا می‌زند؛ این منظره را یاد گرفت که هرگاه مستأصل شد باید پیغمبر را صدا زند، این دختر ۴ ساله شد زینب ۵۰ ساله؛ آمد گودی قتله گاه، بدن بی‌سر پاره‌پاره برادر را از روی خاک بلند کرد، از در نیم‌سوخته و دود آتش و استیصال مادر یادش آمد که پیغمبر را صدا زد، این بار از گودی قتله گاه صدا زد، یا رسول‌الله این بدن پاره‌پاره حسین توست.


ادامه مطلب
[ شنبه 11 بهمن 1393  ] [ 8:52 AM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

نقد دکتر سوزنچی بر یک کتاب/پنجره

نقدي بر کتاب

«حجاب شرعي در عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)»

حجاب در

آيات و روايات

کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر» نوشته‌اي است حدود 1000 صفحه‌اي از آقاي امير ترکاشوند که آن‎طور که در صفحه نمايه آن ذکر شده، ظاهرا نگارش آن در سال 1389 به پايان رسيده و با اصلاحاتي، در سال 1390 در فضاي مجازي منتشر شده است. با اينکه نويسنده محترم در صفحه نمايه کتاب اظهار داشته که: «اين کتاب، فقط براي استفاده و بررسي شما محقق ديني! (1) عرضه شده است. از انعکاس مطالب کتاب و درج خبر درباره آن، مگر در کتب تحقيقي و پايان‌نامه‎ها، پرهيز گردد»، اما به تدريج اين کتاب در ميان افراد غيرمتخصص شيوع پيدا کرده و در ميان طيف خاصي از جامعه به‎عنوان مدرک مهمي عليه حجاب شرعي قلمداد شده است، همين امر انگيز‎‎‎ه‌اي شد براي نگارش مقاله‌اي که به بررسي ميزان اعتبار آن بپردازد. اگرچه اين مقاله عمدتا به‎عنوان نقد کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر» نوشته شده، اما با يک نگاه ثانوي به تحليل‎‎‎هايي که با استفاده از آيات و روايات به عمل آمده، مخاطب مي‎تواند با استنادات و دلالت‎‎‎هاي قرآني و روايي بحث حجاب آشنا شود.

 

   حسين سوزنچي

نويسنده محترم کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)» درباره هدف خود مي‎گويد: «تمام تلاش کتاب همين است که ابتدائا نشان دهد مردم در قبل از بعثت چه قسمت‎‎‎هايي از اندامشان به‎وسيله جامه و لباس، پوشيده و چه قسمت‎‎‎هايي لخت و بي‌جامه بود تا سرانجام، واکنش جامعه اسلامي و در رأس آن قرآن را در قبال آن به‌دست آورد». (حجاب شرعي در عصر پيامبر، ص4)

بدين منظور در بخش اول کتاب، به‎سراغ وضعيت پوشش در جاهليت مي‎رود و در بخش دوم به بررسي ديدگاه قرآن پرداخته و پس از مخالفت با تفسير‎‎‎هاي متعارف از برخي آيات قرآن کريم، جمع‎بندي خود را اين‎گونه بيان مي‎کند:

«از صراحت‎ها، اشارت‎‎‎ها و لابه‌لاي آيات، سه هدف زير را (به‎عنوان هدف قرآن از رعايت حجاب و پوشش) استخراج نمودم. اول، نگهداري از گرما و سرما. دوم، تکميل زيبايي آفرينش. سوم، صيانت جنسي و اعلام پرهيز از آلودگي. هدف سوم مي‎تواند گوياي آن باشد که پوشش درخواستي قرآن به خودي خود هدف نبوده بلکه اولا در جهت کنترل مردان پرهوس آن ديار و ثانيا براي اين بود که زنان ايمان‌آورده ـ‌که تجربه زندگي در دوره آلود‎ه‎زده‌ جاهلي را داشتند ـ با بهبود حجابشان عملا اعلام کنند که از فساد دوري گزيده‎اند». (ص16)

امير ترکاشوند در بخش سوم به‎سراغ نظرات فقها درباره حجاب مي‎رود و اگرچه اذعان مي‎کند که ديدگاه مشهور فقها درباره حجاب شرعي زن، «پوشاندن همه اندام به غير از وجه و کفين» است، اما اين راي را نادرست قلمداد مي‎‎کند. از نظر وي ميزان لازم براي حجاب زن، «پوشاندن تنه، ران و بازو» است که مي‎‎کوشد شواهدي از قول برخي از فقهاي قرون دهم و يازدهم بر اين ادعا ارائه دهد. البته در همين راستا اظهار مي‎‎دارد که فتواي يکي از فقهاي قرن چهارم اين بوده که «حجاب شرعي لازم براي زن در حد پوشاندن عورتين بوده است».

مسئله مقاله حاضر اين است که آيا دلايل نويسنده، توان اثبات برداشت‎‎‎‎هاي مذکور از آيات و روايات را دارد و آيا دقت‎‎‎‎هاي لازم در بررسي و گزارش نظرات فقها انجام شده است؟ به‎تعبير ديگر، ايشان در مقدمه کتاب خواستار آن شده که: «هنگام مطالعه بايد ذهن را از ويژگي‎‎‎هاي حجاب کنوني، به‎دليل تفاوت فاحش آن با حجاب عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)، خالي کرد تا قدري از سخت‌باور بودن مطالب نامأنوس کاسته گردد». (ص19)

اما آيا انتظار ايشان به‌همين مقدار محدود خواهد ماند که ما ذهن خود را از پيش‌فرض‎‎‎ها خالي کنيم، يا انتظار دارند براي پذيرش نظر ايشان، روش‎‎‎هاي تحقيق معتبر در عرصه زبان‎شناسي و مطالعات تاريخي را هم ناديده بگيريم؟

واقعيت غيرقابل انکار، که اصل آن را همه قبول دارند (و ايشان مي‎کوشد در 270 صفحه اين واقعيت را بسيار پررنگ تصوير کند)، اين است که در دوره جاهليت و قبل از آمدن اسلام، وضعيت منحطي به‎لحاظ پوشش و روابط جنسي وجود داشته است. اما پيش‌فرض نويسنده محترم اين است که «امکان ندارد پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) توانسته باشد اين وضع را در مدت 23 سال نبوت خود به‌تدريج اصلاح کرده باشد». مسئله اين است که آيا پيامبري که با عنايت الهي توانست جامعه بي‌سواد و بي‌فرهنگ آن زمان را ظرف مدت کوتاهي، به حدي برساند که نه‎تنها علم‌آموزي را از برترين ارزش‎‎‎ها به حساب آورد، بلکه به بزرگ‎ترين تمدن زمان خود تبديل شود، مي‎توانسته تغيير مهمي را هم در وضعيت پوشش آن جامعه رقم بزند يا خير؟

نويسنده با تکيه بر پيش‌فرض فوق، در صدد اثبات اين فرضيه (2) برمي‎آيد که اسلام دغدغه چنين اصلاحي را نداشته و توصيه‎هايش در باب حجاب زن و مرد غالبا در حد پوشاندن عورتين بوده که در بسياري از موارد بر آن اصرار چنداني نداشته و اگر اين حد از پوشش يا حداکثر، پوششي را در حد تنه و ران و بازو براي زنان مطرح کرده، دغدغه‌اش فقط جلوگيري از روابط جنسي آزاد بوده است، نه هيچ نکته‌اي در باب عفت و حيا و... . به‎تعبير ديگر، خلاصه ديدگاه ايشان اين است که به‎لحاظ اسلامي، دليلي براي اينکه زنان پوششي بيش از عورتين (يا حداکثر تنه و ران و بازو) داشته باشند، وجود ندارد و در فرهنگ عرب هم چنين پوششي ارزشمند نبوده و فرهنگ عرب به‎گونه‎اي بوده که تغيير آن ظرف مدت 23 سال توسط پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) محال است. از نظر نويسنده، يکي از ريشه‎‎‎هاي اصلي تلقي امروزي در باب حجاب، اقدامات خليفه دوم است (ص877‎ـ‎886) که اندکي بعد از رحلت پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) حکومت را به‌دست گرفته است. البته سوالي که هرگز بدان پرداخته نمي‎‎شود اين است که چرا خليفه دوم ‎ـ‎که براساس مباني نويسنده، چه به‎لحاظ اسلامي و چه به‎لحاظ تعصبات عربي، انگيز‎‎‎هايي براي اين کار نداشته ‎ـ‎ اين اندازه بر اين کار اصرار ورزيده و توانسته کاري را که از نظر نويسنده، انجام دادنش براي پيامبر خدا (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در 23 سال محال بوده، 5سال بعد در جامعه محقق کند؟ و چگونه ممکن است در اين توطئه عظيم، همسران و اصحاب پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) و بعدا همه راويان و محدثان و فقيهان با وي همراه شوند و براي ـ ‌به‎تعبير ايشان ـ حديث‎سازي و فتواي باطل دادن دست به دست هم بدهند و هيچ‌کس، حتي امام علي (عليه‎السلام) و بقيه ائمه اطهار (عليهم‎السلام) نه‎تنها کوچک‎ترين اعتراضي نکنند، بلکه آن‎‎‎ها هم با اين جريان همراهي کنند؟!

به‌هرحال، انسان وقتي با چنين تصويري مواجه مي‎شود، انتظار دارد ادله تاريخي معتبري بر آن اقامه گردد و هدف مقاله حاضر بررسي ادله ايشان است. بدين منظور، در فصل اول به‎صورت جزئي، به برخي از فرضيه‎‎‎‎هايي که مبناي تئوري کلان ايشان قرار گرفته، اشاره شده و استدلال‎‎‎هاي اين فرضيه‎‎‎ها ارزيابي مي‎شود و در فصل بعد، تئوري اصلي ايشان که البته جنجالي‌ترين سخن ايشان نيز است ـ‌يعني اينکه عموم فقها در فهم حجاب شرعي، اشتباه و افراط کرده‎اند ـ با تفصيل بيشتر مورد بررسي قرار خواهد گرفت. ضمنا براي سهولت مطالعه، بحث‎‎‎‎هاي تخصصي‎تر و نيز استنادات در پاورقي ذکر مي‎‎شود. اما پيش از ورود به بحث، مناسب است به سه نکته اشاره شود:

1. ضرورت پرهيز از توهين و ناسزا و تعابير رکيک در مباحث علمي: متاسفانه نويسنده محترم در مواردي که با نظري مخالف است انواع تعابير توهين‎آميز را در مورد صاحبان آن نظر به‎کار مي‎برد و نيز در متن خود از کلمات رکيک فراواني استفاده کرده که مناسب يک متن پژوهشي نيست و اگر در ادامه مقاله، به‎خاطر نقل قول مستقيم، مجبور به آوردن برخي از آن‎‎‎ها شديم، پيشاپيش از خوانندگان محترم پوزش مي‎طلبيم. البته مواردي هست که نويسنده، اگرچه از تعابير رکيک استفاده کرده، اما با توجه به‎جايگاه شخص مورد نظر [مثلا پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)]، (3) بعيد است قصد توهين داشته باشد؛ هرچند نحوه بيان ايشان به گونه‎اي است که اگر خواننده آن را توهين قلمداد نکند، لااقل احساس بي‌انصافي مي‎کند.

2. پرهيز از پرداختن به بحث‎‎‎هاي غيرضروري: يکي از عللي که موجب طولاني و مفصل شدن بيش از حد کتاب شده اين است که نويسنده گاه به تفصيل به مطلبي پرداخته که کسي در بحث حجاب شرعي بدان‎‎‎ها استناد نمي‎کند، اما ايشان به‎گونه‎اي بحث مي‎کند که گويي اين مطلب، از دلايل مهم بحث حجاب شرعي بوده و با رد دلالت آن، گويي يکي از ادله مهم حجاب شرعي متعارف، رد شده است. مثلا يکي از انحرافات جاهليت اين بوده که برخي از مشرکين با بدن عريان دور کعبه طواف مي‎کرده‌اند و در آياتي از قرآن کريم اين رفتار مذمت مي‎شود. با اينکه واضح است که اين آيات ربطي به بحث حجاب شرعي مسلمانان ندارد و هيچ فقيهي هم از اين آيات در بحث حجاب زنان استفاده نکرده، اما نويسنده بحث‎‎‎هاي طولاني‌اي به آن اختصاص داده تا همين را اثبات کند که از اين آيات حد پوشش واجب براي زن معلوم نمي‎شود. در مقاله حاضر به اين‎گونه بحث‎‎‎ها پرداخته نمي‎‎شود.

3. عدم دقت در ترجمه مطالب: طبيعي است که اکثر قريب به اتفاق متون مورد بررسي در مسئله مورد بحث، متون عربي است و اولين شرط چنين پژوهشي، آشنايي مناسب با زبان عربي است که در موارد متعددي به‎نظر مي‎رسد تحليل نويسنده ناشي از اشتباه در ترجمه عبارات است که گاه اين اشتباهات، منجر به انتساب نسبت‎‎‎هاي توهين‎آميز يا رکيکي درباره برخي شخصيت‎‎‎هاي بزرگ اسلامي مانند حضرت زهرا (سلام‎الله‎عليها) (4) يا برخي از زنان والامقام پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) (5) گرديده است.

الف. نمونه‎‎‎هايي از فرضيه‎‎‎‎ها و استدلال‎‎‎هاي کتاب

چنان‌که اشاره شد در اين فصل برخي از مهم‎ترين فرضيات نويسنده درباره وضعيت تاريخي آن زمان و معناي آيات و روايات مورد بررسي قرار مي‎گيرد و بحث درباره آراي فقها در فصل بعد خواهد آمد. در هر مورد ابتدا فرضيه ايشان به‎طور مختصر گزارش مي‎شود، سپس اعتبار و قوت استدلال‎‎‎ها مورد ارزيابي قرار مي‎گيرد.

 

استدلال يک

اين عبارت آيه 31 سوره نور: «وَلْيضْرِبْنَ بِخُمُرِهِن عَلَي جُيوبِهِن» [بايد روسري‎‎‎هاي خود را بر گريبان خويش زنند]، دلالت بر حجاب سر و گردن ندارد، بلکه مقصود از آن، اين است که زنان با پارچه‎اي، شکاف‎‎‎هاي بدن خود را بپوشانند، يعني مقصود آيه، پوشاندن شکاف عورت (و شايد علاوه بر آن، شکاف بين پستان‎ها) است. البته به‎عنوان احتمال سوم ممکن است مقصود پوشاندن شکاف‎‎‎هاي جامه (که از ميان آن عورت زنان آشکار مي‎شده) باشد. دليل اين ترجمه اين است که اولا کلمه «خمار» دلالتي بر روسري نمي‎کند، بلکه هرگونه پوشاکي (به‎ويژه لُنگي که براي پوشش پايين‌تنه به‎کار مي‎‎آيد) مي‎تواند باشد، و ثانيا «جيب» به‌معناي «گريبان» نيست، بلکه به معناي هرگونه شکاف است و لباس‎‎‎هاي آن زمان کاملا ندوخته بوده و از شکاف تکپارچه‌هايي که زنان براي پوشش عورتين خود استفاده مي‎کرده‌اند، گاهي عورت هم معلوم مي‎شده است؛ لذا آيه از زنان خواسته، شکاف‎‎‎هاي بدن (عورت و احتمالا بين پستان‌ها) يا شکاف جامه‎‎‎هاي خود که عورت را نمايان مي‎کند، با پارچه‌اي بپوشانند. (ص562‎ـ‎581)

 

نقد و بررسي استدلال

در مورد اينکه آيا دليل قانع‌کنند‎‎‎ه‌اي هست که عموم لباس‎‎‎هاي آن زمان «ندوخته» باشد يا نه، در بند‎‎‎هاي بعد بحث خواهد شد، اما استدلال اصلي ايشان براي رد کردن معناي اين آيه (که همه مفسران آن را به‎صورتي که در کروشه ذکر شد، ترجمه کرده‌اند) ترجمه‎‎‎هاي جديدي از دو کلمه «خمار» و «جَيب» است. کتاب‎‎‎هاي تخصصي‌اي که درباره لغات عربي و قرآني بحث کرده‌اند همگي تصريح کرده‌اند که کلمه «خمار» به معناي «پوششي که زن سرش را با آن مي‎‎پوشاند» (6) بوده است، که در فارسي به «روسري» ترجمه مي‎شود و در مورد «جَيب» هم همگي آن را به معناي «گريبان پيراهن» دانسته و توضيح داده‎اند که اگرچه ريشه اين لغت به «شکافتن و قطع کردن» برمي‎گردد، اما به‎صورت کلمه «جَيب»، فقط در مورد «قميص» (=پيراهن) به‎کار مي‎‎رود. (7) در قرآن‌کريم نيز همواره به‌همين معنا به‎کار رفته است چنانکه در داستان حضرت موسي به او گفته مي‎شود که «دستت را در «جيب» (=گريبان) خود وارد کن، و وقتي خارج کني درخشان خواهد بود». (سوره نمل، آيه12؛ سوره قصص، آيه32). اما دليل نويسنده چيست؟

در مورد کلمه «خمار» ايشان از ابتداي کتاب، بار‎‎‎ها و بدون هيچ سندي، اظهار مي‎‎دارند که از نظر برخي فقها، «خمار» در روايات به معناي «لنگ» و براي پوشاندن پايين‌تنه به‎کار رفته است (مثلا ص41). وقتي به کلمه «خمار» در بحث پيرامون آيه مربوط مي‎‎رسند، به‎عنوان يکي از موضوعاتي که قرار است در صفحات بعد بحث شود، ادعاي خود را اين‎گونه تکرار مي‎‎کنند که:

 «بسياري آن را روسري و سرانداز، برخي ديگر معادل ردا (که براي ستر نيمه‌بالا است) مي‎دانند و نيز از دل برخي روايات مي‎توان آن را معادل ازار و لنگ (که براي استتار پايين تنه است) دانست، ولي چه‌بسا معناي اصلي و کلي‌تر آن، پوشاک و وسيله پوشش، صرف‌نظر از قلمروي پوشانندگي‌اش باشد». (ص542)

در مورد نظر اول (روسري و سرانداز) که نظر همه لغت‌شناسان است، هم در صفحات قبل (ص540) و هم در صفحات بعد (563) سند‎‎‎هاي متعددي ارائه مي‎شود اما خواننده هرچه در انتظار سندي براي اقوال بعدي مي‎نشيند، ره به‎جايي نمي‎برد، در‎حالي‎که اندکي بعد از ادعاي فوق، با اين جمله مواجه مي‎شود که: «واژه خمار حامل معنايي فراگير بوده و چنانکه قبلا توضيح دادم به معناي جامه و پوشاک به‎طور کلي است» (ص562) و در دو صفحه بعد نيز: «معلوم نيست خمار به معناي روسري و سرانداز باشد زيرا چه‎بسا چنان‎که گفتم معادل رداي مردانه باشد». (ص564) ضمنا ايشان در اينجا به همه مفسران با تعابير شديداللحني اعتراض مي‎کنند که چرا تحت تاثير ذهنيت‎‎‎هاي خود آيه را ترجمه و تفسير کرده‌اند؟! البته بعد از حدود 160 صفحه و در بحثي ديگر، ايشان روايت (و نه روايات) وعده داده شده را مي‎آورند. روايت اين است که «لا يقبل الله صلاه حائض إلا بخمار» [خداوند نماز زني را که به سن حيض رسيده قبول نمي‎‎کند مگر با خمار]. چگونه اين روايت دلالت مي‎‎کند که کلمه «خمار» به معناي «پوشش پايين‎تنه» است؟ ايشان از اينکه شهيد اول اين روايت را در ميان رواياتي که درباره «ستر عورت در نماز» مطرح کرده، نتيجه مي‎‎گيرند که «شهيد اول اين روايت را براي ستر عورت و پايين‌تنه مورد استناد قرار داده است». (ص729) درحالي‎که خود شهيد اول در چند سطر بعد از جملات مورد استناد نويسنده، که متاسفانه نويسنده ذکر نکرده، صريحا مي‎گويد «مقصود از واژه «عورت» [در بحثي که گذشت] در مورد زن (8)، تمام بدن و سرش است، غير از وجه و کفين» (9)؛ يعني استفاده وي از اين روايت، در راستاي همان معناي عادي روايت است، نه اينکه خمار را براي پوشاندن عورت به معناي اصطلاحي امروزي به‎کار ببرد.

در مورد کلمه «جيب» هم نظر نويسنده محترم اين است که چون ريشه کلمه «جابَ» به معناي قطع کردن و شکافتن است، پس معناي کلمه «جيب»، نه گريبانِ جامه، بلکه هرگونه شکافي است و احتمالا مقصود آيه از شکافي که بايد پوشانده شود، عورت زنان (و شايد شکاف بين پستان‎‎‎ها يا شکاف لباس که عورت از آن نمايان مي‎‎شده) است! (10) اين مثل آن است که کسي بگويد کلمه «جواب» هم چون از همين ريشه است، آن هم به معناي «شکاف» مي‎باشد و وقتي مي‎گوييم: «به حسن جواب بده»، احتمالا مقصودمان اين است که «حسن را شکاف بده!» به‎تعبير ديگر، اگرچه به مناسبت اينکه گريبان، حالت چاک و شکاف داشته، به گريبان پيراهن، «جيب» گفته‌اند؛ اما اين دليل نمي‎شود که وقتي بگويند «جَيب»تان را بپوشانيد، به‌معناي اين باشد که «شکاف»تان را بپوشانيد!

 

استدلال دوم

کلمه «ساق» پا در آن زمان، به معناي «ران» پا است و زنان عرب «خلخال» را به بالاي ران مي‎بسته‎اند، نه به مچ پا؛ و لذا اينکه در آيات و روايات، و بلکه در فتواي فقهاي قديم، بر پوشاندن «ساق» تاکيد مي‎شده، مقصود پوشاندن ران بوده است، نه بيشتر. (ص594)

 

نقد و بررسي استدلال

اين فرضيه‌هايي است که بار‎‎‎ها در کتاب تکرار شده و بايد ديد دليل ايشان براي چنين فرضيه‌اي، که خلاف نظر عموم لغت‎شناسان (11) و نيز خلاف کاربرد اين واژه در قرآن‌کريم (12) است، چيست؟ وي اول‌بار که اين فرضيه را مطرح مي‎‎کند، آن را در قالب برداشتي از سخن آيت‎الله مکارم شيرازي قرار مي‎‎دهد که احتمالا اگر ايشان خبردار شوند که چنين برداشتي از کلامشان شده، آزرده مي‎‎شوند. (13) البته نويسنده وعده مي‎دهد که «بنا دارم در بخش پاياني (عامل هيجدهم) درباره اين واژه توضيح دهم» (ص86)؛ اما وقتي خواننده به محل وعده داده شده مراجعه مي‎کند، بعد از مشاهده فهرستي از کلمات که کلمه ساق هم بين آن‎‎‎ها وجود دارد، با اين جمله مواجه مي‎شود: «از آنجا که در خلال مباحث کتاب به شرح هريک پرداخته‌ام، به همان‎‎‎ها اکتفا نموده و آخرين عنوان کتاب را به پايان مي‎رسانم» (ص995) و کتاب تمام مي‎شود! ايشان هم‎چنين در صفحه 152 با کلمه «چه‌بسا»، همين ادعا را، باز هم بدون دليل، مطرح مي‎کند. باز هم در صفحه 258 مي‎گويند «با توجه به ترديد‎‎‎هايي که در گذشته در اين‎باره مطرح کردم، چه‎بسا دست‌کم بتوان ساق را معادل کل پا دانست» و نهايتا در صفحه 594 ادعاي مذکور با اين توضيح تکرار مي‎شود که: «در اين‎باره در بخش اول کتاب (مبحث پنجم از فصل اول) توضيحي داده شد» [يعني همان ص86] و نتيجه مي‎گيرد: در نتيجه، زنان عرب خلخال را، نه به مچ پا، بلکه به ران پا مي‎بستند!

به‌هرحال نويسنده محترم با اين استدلال! فرضيه‌اي را پذيرفته که با آن نه تنها حجاب شرعي متعارف را بعيد، و روايات متعدد مستندي را جعلي دانسته، بلکه براي نشان دادن عادي بودن برهنگي زنان مسلمان بار‎‎‎ها از آن استفاده کرده است. مثلا وقتي نقل شده که در جنگ احد، دو تن از زنان براي کمک به مجروحين آمده بودند و در حين دويدن براي کمک، کسي خلخال‎‎‎هاي پاي آن‎‎‎ها را مي‎بيند (أري خَدَم سوقهما؛ (14) ص88)، نتيجه گرفته که ران پاي ايشان برهنه شده و از اين مطلب عادي بودن برهنگي و بي‌دقتي زنان مسلمان در پوشش پايين‌تنه را نتيجه گرفته است! لازم به ذکر است جنگ احد سال‎‎‎ها قبل از نزول آيه حجاب بوده و همين حکايت نشان مي‎دهد که برخلاف نظر نويسنده، پوشش زنان مسلمان، حتي قبل از واجب شدن حجاب شرعي، در حدي بوده که مچ پاي زنان هم مخفي بوده، به‎طوري که وقتي شخصي خلخال روي مچ پاي زني را ببيند که به‎خاطر دويدن در صحنه جنگ نمايان شده، در خاطرش مي‎‎ماند و براي ديگران نقل مي‎‎کند.

 

استدلال سوم

تعبير «رأس» (= سر)، که پوشاندنش براي زنان لازم دانسته شده، نه به معناي «سر جسماني»، بلکه به معناي «سر پوشاک» است؛ يعني لباس‎‎‎هاي زنان تا نيم‌تنه بوده و از آن‎‎‎ها خواسته شده سر آن (يعني جلوي سينه) را هم بپوشانند! (ص788‎ـ‎793)

 

نقد و بررسي استدلال

اين سخن از ادله اصلي ايشان براي اثبات عدم وجوب پوشش سر و گردن زنان است و نويسنده، با تکيه بر اين سخن، تمام روايات و حتي فتوا‎‎‎هاي فقهاي قديم درباره پوشش سر زن را به پوشش سينه تفسير مي‎کند. اما استدلال ايشان بر چنين ترجمه‌هايي چيست؟ از اوايل کتاب، مکررا بدون هيچ توضيحي «رأس» به معناي فوق گرفته مي‎شود و استدلال اصلي ايشان، در اواخر کتاب مي‎آيد. اين استدلال، نقل قولي تاريخي درباره اقدامي از خليفه دوم است که «زنان برده را از پوشاندن سرشان منع کرده تا از زنان آزاد متمايز شوند». (ص790) اما اين حکايت تاريخي اگر هم درست باشد، چه ربطي به ادعاي ايشان دارد؟ ايشان اين را در کنار يک حکايت تاريخي ديگر قرار داده، مي‎نويسد: عبدالله بن أنس از قول پدربزرگش أنس بن مالک نقل مي‎کند که گفت: کنيزان عمر در حين پذيرايي از ما، پستان‎هاشان تکان مي‎خورد: «کن إماء عمر يخدمننا کاشفات عن شعورهن، تضطرب ثديهن». علت تکان خوردن پستان‎‎‎ها عدم استفاده از جامه بالاتنه بود و علت عدم استفاده از جامه بالاتنه که منجر به پيدا شدن پستان‎‎‎ها مي‎شد، عمل به دستور عمر يعني کشف رأس بود که در بالا ذکر کردم». (ص791)

ترجمه جمله عربي مذکور چنين است: «کنيزان عمر در حين پذيرايي از ما، از موهايشان حجاب برداشته بودند [= موهايشان آشکار بود] و پستان‌هايشان تکان مي‎خورد». (ص791) با اينکه در اين نقل قول، أنس آشکار بودن را فقط در مورد مو‎‎‎ها دانسته، نه سينه‎ها اما نويسنده محترم، چنان‌که مشاهده مي‎شود ابتدا از اين حکايت نتيجه مي‎گيرد که پستان‎‎‎هاي کنيزان عمر هم برهنه بوده است! و سپس بدون هيچ سندي، دليل اين را «عدم استفاده از جامه بالاتنه» دانسته، يعني برهنه بودن کل بالاتنه آنان را نتيجه گرفته! و در گام بعد، اين واقعه را (که اگر واقعي هم باشد، احتمالا مربوط به خانه عمربن‎خطاب بوده و معلوم هم نيست که مربوط به قبل از نزول آيه حجاب بوده يا بعد از آن) به کل جامعه اسلامي و به زمان خلافت خود عمر بن خطاب، تسري داده و بدون هيچ سندي، علت اين وضعيت کنيزان را عمل به دستور حکومتي خليفه دوم (آشکار بودن رأس کنيزان)، که احتمالا سال‎‎‎ها بعد از اين واقعه صادر شده، دانسته است! يعني عمر بن خطاب وقتي گفته «نبايد سرشان را بپوشانند» منظورش اين بوده که اجازه ندارند از جامه براي پوشش بالاتنه بدن خود استفاده کنند و حتما بايد سينه‎هايشان برهنه و نمايان باشد! در واقع، جمع‌بندي نظر ايشان اين مي‎شود که در آن زمان در معابر عمومي «زنان برده» اجازه داشتند فقط از کمر تا زانوي خود را بپوشانند و بدين گونه از «زنان آزاد» که فقط تا سينه را مي‎پوشانده‎اند متمايز مي‎شده‎اند!

با چنين استدلالي، نويسنده محترم، روايات (و حتي فتواهاي) متعددي را که آشکارا دلالت دارند که پوشش «سر» زن (غير از صورت) واجب است، منحصر به پوشاندن سينه مي‎کند و عجيب‎تر اينجاست که وي که چنين اقدامي را به خليفه دوم نسبت داده، بعدها، حدود 10 صفحه توضيح مي‎دهد که يکي از علل اصلي الزامات حجاب سر و گردن، اقدامات و سختگيري‎‎‎هاي خليفه دوم در مورد پوشش زنان بوده است! (ص877‎ـ‎ 886)

البته نويسنده محترم در مواردي که مصلحت دانسته، «رأس» را نه‎تنها به معناي سر جسماني گرفته، بلکه آن را حتي به معناي «قسمت بالاي سر که زير عمامه پوشيده مي‎شود» معرفي کرده است؛ چنان‌که وقتي مي‎خواهد درباره معناي کلمه «جلباب» (در آيه 59 سوره احزاب، که اين آيه نيز درباره حجاب بانوان است) اين تلقي را مطرح کند که معناي جلباب، نه روسري، بلکه چيزي شبيه عمامه است! به اين روايت ام‌سلمه (البته بدون هيچ ترجمه يا توضيحي) استناد مي‎کند که گفته است: «الجلباب: مقنعه المرأه، ‎اي يغطين جباههن و رؤوسهن» (ص515) [= جلباب مقنعه زن است، يعني با آن پيشاني‎‎‎‎ها و سرهايشان را مي‎پوشانند.] (رووس، جمع کلمه «رأس» است و نويسنده که آن را در اينجا بدون هيچ دليلي، به‌معناي «بالاي سر» گرفته است).

 

استدلال چهارم

زنان در خانه مي‎توانند درمقابل غريبه و آشنا صددرصد برهنه ظاهر شوند زيرا منظور از «القواعد من النساء» در آيه 60 سوره نور‎ ـ‎که مي‎فرمايد: «وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النسَاء اللاتِي لَايرْجُونَ نِکاحا فَلَيسَ عَلَيهِن جُنَاحٌ أن يضَعْنَ ثِيابَهُن غَيرَ مُتَبَرجَاتٍ بِزِينَه وَ أَن يسْتَعْفِفْنَ خَيرٌ لَهُن وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» [و بر زنان يائسه و سالخورد‎‎‎ه‌اي که اميد زناشويي ندارند، گناهي نيست که پوشش خود را کنار نهند، در‎حالي‎که با زينتي خودنمايي نکنند و عفت ورزيدن براي آن‎‎‎ها بهتر است و خدا شنواي داناست] ‎ـ‎ نه زنان يائسه و سالخورده، بلکه به احتمال زياد(15)، زناني است که در خانه هستند و برهنه بودن را ناپسند نمي‎دانند و منظور از کنار گذاشتن پوشش، نه برداشتن حجاب شرعي، بلکه به معناي کاملا برهنه بودن در خانه، حتي در مقابل نامحرمان است! (ص611‎ـ‎613)

 

نقد و بررسي استدلال

هرکس که با زبان عربي آشنا باشد (و لذا همه مفسران و فقهاي شيعه و سني در طول تاريخ) درمي‎يابد که مقصود از اين آيه، آن است که حجاب سر و گردن براي زنان سالخورد‎‎‎ه‌اي که ديگر مورد رغبت جنسي واقع نمي‎شوند، اگرچه به عفت نزديک‌تر است، اما وجوب ندارد: کلمه «قواعد»، جمع «قاعد» يا «قاعده» است که اگرچه از ريشه «قعود» (= نشستن) گرفته شده، اما چنان‌که عموم اهل لغت گفته‎اند وقتي در مورد زنان به‎کار مي‎رود، مقصود زنان سالخورد‎‎‎ه‌اي هستند که ديگر حائض نمي‎شوند (يائسه)(16). نويسنده محترم با کنار گذاشتن معناي صحيح اين کلمه و با ادعاي اينکه «قواعد» به معناي «زناني که در خانه باشند» است! عنواني گشوده با تيتر «معافيت همه زنان حاضر در خانه از پوشش»، و در آنجا به اين جمع‎بندي مي‎رسد که معناي آيه اين است که: «زنان مي‎توانند درون خانه‎شان، ولو که فاقد درب و استتار کافي باشد [تمام] جامه[ها] را از تن درآورند، ولي نبايد پس از کندن البسه شروع به ايستادن در مقابل باب و پنجره (و در نتيجه نماياندن زيبايي‎‎‎هاي اندام) کنند». (ص613)

نويسنده محترم با افزودن مطالب داخل کروشه (که «جامه» را به «تمام جامه‎ها» تفسير مي‎کند) و استفاده از تعبير «ولو که فاقد درب و استتار کافي باشد» تاکيد مي‎کند که حتي اگر ديگران از بيرون خانه بتوانند آن‎‎‎ها را کاملا برهنه ببينند، باز هم مشکلي ندارد! به‎تعبير ساده‎تر، قرآن‌کريم که در آيه 58 همين سوره درباره محارمي که زياد در خانه تردد دارند، تذکر مي‎دهد که در اوقات خلوت زن و شوهر، که احتمال دارد لباس مناسب بر تن نداشته باشند، سرزده وارد اتاق خواب آن‎‎‎ها نشوند و براي ورود حتما اجازه بگيرند(17)، در دو آيه بعد، به زنان اجازه مي‎دهد که در خانه، به‎طور کلي (نه فقط در اتاق خواب و نزد شوهر)، حتي اگر در منظر و مرآي غريبه‎‎‎هاي بيرون از خانه هم باشند، اشکال ندارد که کاملا برهنه ظاهر شوند و فقط بدين صورت برهنه، جلوي درب منزل نروند!

اما دلايل ايشان براي نسبت دادن چنين ترجمه‌هايي به ساحت قرآن کريم چيست؟ ايشان ابتدا به‎سراغ يکي از ترجمه‎‎‎هاي معاصر مي‎رود که عبارت ابتداي آيه را به‎صورت «زنان فرونشست‎‎‎هايي که اميد آميزشي ندارند» ترجمه کرده است. اگر انسان پيش‌فرض خاصي نداشته باشد، از اين ترجمه همان معنايي را مي‎فهمد که در ترجمه‌اي که ما (به تبعيت از عموم مترجمان و مفسران) در ابتداي بحث براي آيه ارائه کرديم، آمده است. اما وي اين ترجمه را همان معناي موردنظر خود مي‎داند! براي اثبات اين مدعا، ابتدا اظهار مي‎دارد که «قواعد» مي‎تواند جمع «قاعد» يا «قاعده» باشد، و آنگاه بدون هيچ استناد لغوي يا تاريخي، و برخلاف سخنان صريح لغت‌شناسان قديم و جديد(18)، ادعا مي‎کند که اگر «قواعد»، جمع «قاعد» باشد، به‌معناي «زنان نشسته» است، لذا «القواعد من النساء» به معناي «حضور و قرار گرفتن زنان در خانه» است. (ص612) و سپس به‎عنوان شاهدي براي اينکه نشان دهد آيه وظيفه «زنان در خانه» را نشان مي‎دهد با مراجعه به يکي از تفاسير اهل‌سنت، يک اظهارنظر شخصي (نه حديث) از ابن‌عباس را بدون ترجمه آورده (ص612) (19) که ترجمه آن اين است: «ابن‌عباس در مورد «القواعد من النساء» گفته است که مقصود اين است که اشکال ندارد زن در خانه خود با «درع» (= پيراهن زنانه) و خمار (= روسري) بنشيند و جلباب (= چادر) را کنار بگذارد، مادام که قصد تبرج (= خودنمايي) نداشته باشد». حتي اگر همه روايات، شأن نزول و نيز روايات ائمه اطهار (عليهم‎السلام) درباره اين آيه را کنار بگذاريم، باز سوال اين است که چگونه از سخن ابن‌عباس، «برهنگي کامل زنان در خانه در مقابل نامحرمان» فهميده مي‎شود؟ (20)

 

استدلال پنجم

يکي از اشتباهات پرتکرار در اين کتاب، درآميختن دلالت‎‎‎ها و کاربرد‎‎‎هاي مختلف يک واژه (مثلا حقيقت و مجاز) است که علاوه بر مورد مذکور در پاورقي‎‎‎هاي 10 و 13 و 21، به مورد مهم ديگري که براي ارائه تصوير وضعيت پوشش قبل از اسلام مطرح شده، اشاره مي‎شود. مردان و زنان، پيش از ظهور اسلام، عموما از نيمه ران به پايين را برهنه مي‎گذاشتند زيرا برخي اهل لغت در مورد واژه «معاري» (جا‎‎‎هايي از بدن که افراد غالبا نمي‎پوشانند) گفته‌اند عبارت است از «الوجه و اليد و الرِجل»؛ و اين نشان مي‎دهد که در عرب، زن و مرد، در قسمت پايين‌تنه، فقط عورت را مي‎پوشانده‌اند زيرا کلمه «پا» (الرِجل) «از انگشت تا بيخ ران» را شامل مي‎شود! البته چون با پوشاندن عورت، خودبه‌خود بالاي ران پوشيده مي‎شده، پس عموما از نيمه ران به پايين در زنان و مردان برهنه بوده است. (ص73‎ـ‎74)

 

نقد و بررسي استدلال

فکر نمي‎کنم نيازي به توضيح باشد که کلمه «پا» هميشه به معناي «از انگشت تا بيخ ران» به‎کار نمي‎رود؛ بلکه همان‌گونه که در زبان فارسي هم رواج دارد، گاه با توجه به شواهد و قرائن، مقصود از آن، قسمتي از اين محدوده است. حتي وقتي نويسنده عبارات عربي اهل لغت را نقل مي‎کند، آن‎‎‎ها در توضيح معاري و عبارت (الوجه و اليد و الرجل) گفته‌اند: مقصود، محدود‎‎‎ه‌اي است که هميشه آشکار است (إنه بادٍ أبدا) و زن [در زندگي روزمره و براي رفع حاجات عادي خود] چار‎‎‎ه‌اي جز آشکار کردنش ندارد (لابد مِن إظهارها) (ص70‎ـ‎71). آيا آنچه به‌ناچار بيرون مي‎ماند و عادتا پوشاندنش دشوار است، «از انگشت تا نيمه ران» است؟ اگر توضيح فوق را در کنار روايات متعددي (که خود نويسنده هم در مواضع مختلف کتاب خويش آورده) قرار دهيم که در آن‎‎‎ها حکم پوشش «الوجه و اليد و القدم»، در کنار تعبير «محل‎‎‎هايي که غالبا نمي‎پوشانند» آمده، معلوم مي‎شود که مقصود از «الرِجل» (پا) در اين بحث، همان «قدم» (محدوده از مچ تا سرانگشتان) بوده است و اتفاقا در قرآن‌کريم نيز (به‎عنوان متني که با همين مردم جاهلي سخن مي‎گفت و واژه‎‎‎ها را با معنايي که آن‎‎‎ها مي‎فهميدند به‎کار مي‎برد) غالبا «رِجل» در مورد محدوده «انگشت تا مچ» به‎کار رفته که معروف‌ترينش آيه وضوست (سوره مائده، آيه6) (21) و حتي در پايان آيه 31 سوره نور که به بحث حجاب شرعي مربوط مي‎شود، «رِجل» به‌معناي «کف پا» به‎کار رفته است؛ درآنجا به زنان هشدار مي‎دهد که: «در هنگام راه رفتن، پاهايشان (أرجُلهن) را بر زمين نکوبند تا مبادا صداي خلخال‎‎‎هاي مخفيشان جلب توجه کند». واضح است که مقصود از پا بر زمين کوبيدن، کوبيدن کف پاست، نه کوبيدنِ «از انگشت تا بيخ ران!»

 

استدلال ششم

 در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) پيراهن دوخته و خياطي رواج نداشته و مردم به‌قدري عقب‎افتاده (22) بوده‎اند که به‎جاي لباس دوخته، فقط از يک يا حداکثر دو تکه پارچه استفاده مي‎کرده‌اند؛ و لذا در چنين شرايطي توصيه به حجاب شرعي که امروزه مي‎شناسيم ممکن نيست. مهم‎ترين دليلش (23) اين است که در آن زمان تعبير ازار و ردا در مورد لباس‎‎‎ها به‎کار مي‎‎رفته که اين تعبير در مورد لباس ندوخته استفاده مي‎شود و محدثان نيز در مورد اينکه پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از لباس دوخته استفاده کرده باشد، ترديد دارند. (ص232‎ـ‎249 و 288‎ـ‎294)

 

نقد و بررسي استدلال

شايد بتوان اين سخن را مهم‎ترين شاهد بر پيش‌فرض ايشان (عدم امکان الزام زنان به حجاب شرعي متعارف) دانست. اما حتي اگر از ناسازگاري ادعاي «رواج پارچه در جامعه‎اي که در آن خياطي رواج ندارد» با مباحث تاريخ تمدن هم صرف‌نظر کنيم، (24) و دلالت «وجود واژه‎‎‎هاي متنوع درباره لباس در يک فرهنگ» بر «وجود تنوع لباس در آن فرهنگ» را هم ناديده بگيريم، (25) بازهم بايد گفت که نه‌تنها بيان ايشان توان توجيه اين ادعا را ندارد بلکه در متن ايشان ادله فراواني در رد اين مطلب مي‎توان يافت:

الف) ناتواني توجيه مدعا: نويسنده ابتدا به محدثان نسبت مي‎دهد که در مورد لباس دوخته پيامبر ترديد دارند. (ص243) اما نه تنها سخني از هيچ محدثي نمي‎آورد که چنين ترديدي را ابراز کرده باشد، بلکه ده‎‎‎ها حديث در مورد استفاده از لباس دوخته توسط پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) مي‎آورد، به‎طوري که معلوم مي‎شود حتي در مورد بلندي و کوتاهي آستين لباس پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) روايت‎‎‎هاي فراواني وجود دارد و عجيب آنکه همه را بدون هيچ‌گونه بررسي سندي و صرفا با اين توجيه که در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) لباس دوخته رايج نبوده (يعني مطلبي که قرار است اثبات کند) کنار مي‎گذارد. (ص243‎ـ‎248)

اما توجيه اصلي ايشان آن است که گمان مي‎کند تنها لباس‎‎‎هاي آن زمان ردا و ازار بوده و معناي ردا، «بالاپوش» و معناي ازار «لنگ» است و هردو در مورد پارچه ندوخته به‎کار مي‎رود. در مورد کلمه «ردا» در کتب معتبر لغت‌شناسي، بحثي درباره دوخته يا ندوخته بودنش نيست و اغلب به توضيح اينکه اين واژه به معناي همان لباس معروف به «ردا» است بسنده شده است. (26) فقط ابن‌اثير اشاره کرده که «ردا، لباس يا بُردي است که افراد روي ساير لباس‎‎‎هاي خود بر گردن و کتف‎‎‎ها مي‎اندازند». (27) اگر همين معنا را مدنظر قرار دهيم لازمه‌اش اين است که افرادي که ردا بر تن مي‎‎کرده‎اند، ردا را روي لباس‌هايشان مي‎پوشند؛ يعني اولا لباس ديگري دارند (پس لباس آن‎‎‎ها فقط ردا و ازار نبوده) و ثانيا اگر ردا را برمي‎داشتند، برهنه نمي‎شدند. (نويسنده محترم براي اثبات عادي بودن برهنه شدن پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در برابر ديگران، به رواياتي تمسک مي‎کند که در آن‎‎‎ها آمده که باد، رداي پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را بر زمين انداخت يا پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ردايش را بر روي دوش کسي يا روي جنازه کسي انداخت).

در مورد کلمه «ازار» نيز در اغلب کتب تخصصي لغت عرب، اشار‎‎‎ه‌اي به ندوخته بودن «ازار» نيامده است. (28) البته زبيدي (متوفي 1205) نقل قولي درباره ندوخته (غيرمخيط) بودنش مطرح کرده، ولي در ادامه، از قول برخي ديگر از لغت‌دانان نقل مي‎کند که «ازار را در مورد هرچه انسان را بپوشاند به‎کار مي‎برند». (29) اگر کسي در کاربرد‎‎‎هاي مختلف اين واژه تتبع کند، درمي‌يابد که آن‌چه درباره ازار مي‎توان گفت اين است که حتي اگر ندوخته هم باشد، لباسي است که در بسياري از اوقات همراه با لباس ديگر و حتي گاه روي ساير لباس‎‎‎ها استفاده مي‎شده است (30) و در احرام حج هم که تعبير ردا و ازار استفاده مي‎‎شود و لباس مردان (نه زنان) بايد ندوخته باشد، تاکيد مي‎‎شود که مردان همراه آن لباس دوخته‎اي بر تن نکنند. همه اين‎‎‎ها نشان مي‎‎دهد ازار و ردا در کنار لباس‎‎‎هاي ديگري رايج بوده است، نه به‎عنوان تنها لباس.

ب) دلايل موجود در کتاب وي بر رد ادعاي خويش: اولا خود ايشان در بحث وضعيت اشراف جاهليت، درباره لباس‎‎‎هاي بلند و فاخر آن‎‎‎ها داد سخن مي‎دهد. (ص42‎ـ‎49) آيا لباس فاخر (که براساس نقل خود نويسنده، گاه با همين کلمه «ازار» از آن ياد شده و پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) بر کوتاه کردن «آستين» آن تاکيد کرده) لباسي ندوخته است؟ به علاوه، در آيات و رواياتي که مي‎آورد، نه تنها تعابير ديگري مانند لباس و ثوب هم به‎کار رفته (که هيچ کتاب لغت و مورخي ادعا نکرده که اين‎‎‎ها فقط در مورد لباس ندوخته به‎کار مي‎روند) (31) بلکه کلماتي مثل قميص [پيراهن] و سربال [احتمالا شلوار] هم هست که اهل لغت تصريح کرده‌اند اين‎‎‎ها لباس دوخته هستند. جالب اينجاست که اين دو کلمه اخير هر دو در قرآن آمده و خود ايشان در مواضع مختلف کتاب، روايات متعددي مخصوصا در مورد سربال (که به‎صورت سروال هم ثبت شده) آورده و حتي گاه مي‎کوشد آن را به‎عنوان «شلوارک» (نه شلوار) معرفي کند. (ص248) اين نشان مي‎دهد که عرب آن زمان کاملا اين دو نوع لباس را مي‎شناخته و استفاده مي‎کرده است. (32) از همه اين‎‎‎ها گذشته، فقط ده‎‎‎ها حديثي که ايشان در مورد لباس‎‎‎هاي دوخته پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در کتاب خود آورده‌اند و نتوانسته هيچ اشکال سندي در آن‎‎‎ها نشان دهد (ص244‎ـ‎248)، براي رد مدعاي ايشان کافي است.

به‎نظر مي‎‎رسد، برخلاف تصور ايشان استفاده از سوزن (و لذا دوخت و دوز) در آن جامعه، به‌قدري رواج داشته که قرآن‌کريم براي نشان دادن اينکه افراد کافر مستکبر اصلا بهشت نمي‎روند از اين تمثيل استفاده مي‎کند که «در صورتي آن‎‎‎ها بهشت مي‎روند که شتر از سوراخ سوزن رد شود» (سوره اعراف، آيه40) و ايشان در برابر اين آيه، اين احتمال را مطرح مي‎کنند که آن‎‎‎ها از نخ و سوزن براي وصله کردن پارچه‎‎‎ها استفاده مي‎کردند، نه براي دوخت لباس. (ص294) اما آيا مي‎شود در جامعه‎اي وصله کردن رواج داشته باشد، اما دوختن رايج نباشد؟ (توضيح بيشتر در پاورقي 25 گذشت)

 

استدلال هفتم

در اسلام فقط از نگاه کردن به عورت جنس مخالف (نه جنس موافق) نهي شده است و رواياتي که دلالت بر حرمت نگاه به فرج و عورت جنس موافق مي‎کند در هنگام نسخه‌برداري دچار تغيير شده و عمده تغييرات مربوط به نقطه‎گذاري بوده؛ يعني رواياتي که مي‎گويند «فلا يحل للرجل أن ينظر الي فرج اخيه و لايحل للمرأه أن ينظر الي فرج اختها/ مرد حق ندارد به عورت برادرش نگاه کند و زن هم حق ندارد به عورت خواهرش نگاه کند». نقطه «يـ» و «تـ» در «اخيه» و «اختها» اشتباه شده؛ يعني به مرد درباره نگاه به عورت زنان، و به زن درباره نگاه به عورت مردان تذکر داده شده است. (ص531)

 

نقد و بررسي استدلال

انسان در برابر چنين سخني انتظار دارد با بحث‎‎‎هاي نسخه‌شناسي و مانند آن مواجه شود، اما دليلي که ايشان براي اثبات سخن فوق مي‎آورند اين است که: برهنه بودن مومنان در مقابل جنس موافق در صدر اسلام کاملا عادي بوده است و از آن گذشته، چگونه ممکن است فرد در مقابل جنس موافق مسئول باشد اما مسئوليتي در قبال جنس مخالف به وي گوشزد نشده باشد. (ص530‎ـ‎532)

اولا يکي از شواهد مهمي که ايشان براي «عادي بودن برهنگي مومنان در مقابل هم» ارائه مي‎کنند، رواياتي است که در صدر اسلام مردان کاملا برهنه در حمام حاضر مي‎شدند و پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) آن‎‎‎ها را از اين کار نهي کرد. اين روايات حداکثر دلالت دارد که اين اشتباه در ميان برخي مسلمانان وجود داشته و اسلام با آن مخالفت کرده، نه اينکه اسلام اين را قبول دارد. مخصوصا با توجه به نزول تدريجي آيات، وقوع اين‎گونه مسائل کاملا عادي است. اين‎گونه کار‎‎‎ها در عرب جاهلي وجود داشته و وقتي افراد، مسلمان مي‎شدند همه احکام را روز اول نمي‎دانستند و يا بسياري از احکام تدريجي نازل شد. اتفاقا خود همين احاديث نشان مي‎دهد که اگر چنين چيزي هم وجود داشته مورد نهي پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) قرار گرفته است.

در مورد مسئوليت متقابل هم بايد گفت مگر قرار است وقتي درباره حمام رفتن مردان به آن‎‎‎ها تذکري مي‎دهند، درباره نگاه مردان و زنان به عورت همديگر هم تذکر دهند؟

از همه اين‎‎‎ها گذشته حتي اگر اين توجيه را در اين روايت بپذيريم با ده‎‎‎ها روايتي که در همين کتاب ذکر شده و در آن‎‎‎ها به‎جاي اختها و اخيه، تعبير الرجل و المراه آمده، (33) يا زشتي نگاه به عورت جنس موافق را هم‎چون زشتي نگاه به عورت جنس مخالف دانسته، (34) چه کنيم؟

 

آنچه گذشت تنها اندکي از اظهارات قابل مناقشه اين کتاب است که چون مبناي بسياري از تحليل‎‎‎هاي ديگر نويسنده قرار گرفته، به نقد آن‎‎‎ها اشاره شد و اگر قرار باشد تمامي اين‎گونه اظهارات مطرح و بررسي گردد، مثنوي هفتاد من کاغذ شود. با اينکه همين مقدار براي اطلاع از ميزان اعتبار علمي اين اثر کفايت مي‎کند، اما از آنجا که ايشان با اختصاص حجم زيادي از کتاب و متاسفانه با توهين‎‎‎ها و ناسزا‎‎‎هاي متعدد، فهم عموم فقها از بحث حجاب را تخطئه کرده، به‎نظر مي‎رسد لازم باشد اين موضوع مفصل‌تر و به‎طور مستقل مورد توجه قرار گيرد.

 

ب. ديدگاه فقها در مورد حجاب شرعي

اجماع تمام فقهاي شيعه و سني در تاريخ اسلام در باب حجاب شرعي واجب براي زن در مقابل نامحرم، پوشاندن تمام بدن غير از وجه (= صورت) و کفين (دست‎‎‎ها تا مچ) بوده (35) و البته معدودي از فقها نپوشاندن «قدم» (مچ پا به پايين) را هم براي زنان جايز دانسته‌اند. نويسنده کتاب ادعا مي‎کند که در اين مورد در ميان فقهاي شيعه سه نظر وجود داشته است. يعني علاوه بر نظر فوق، که به مشهور بودن آن اذعان دارد، اما آن را اشتباه و خلاف واقع مي‎داند، مدعي مي‎شود برخي از فقها [يعني: محقق اردبيلي (م993)، ملامحسن فيض کاشاني (م1091) و ملا احمد نراقي (م1244)] فتوايشان اين بوده که حجاب واجب براي زن فقط پوشاندن «تنه، ران و بازو» بوده! (ص685‎ـ‎780) و يکي از فقها [ابن جنيد اسکافي (م 381)] هم فتوايش اين بوده که حجاب واجب براي زن در برابر نامحرم، فقط پوشاندن عورتين است! (ص780‎ـ‎830)

طبيعي است که دليل اين اظهارنظر بايد مطالبي باشد که در کتاب‎‎‎هاي آن‎‎‎ها آمده است؛ اما به‎نظر مي‎‎رسد ناآشنايي ايشان با متون فقهي موجب چنين برداشت‎‎‎هايي شده است؛ لذا ابتدا به برخي نکاتي که براي فهم متون فقها لازم است اشاره مي‎‎شود:

1) فقهاي شيعه براي فتوا دادن از چهار منبع استفاده مي‎کنند: قرآن، روايات، اجماع و عقل. لذا بحث مي‎کنند که آيا در هريک از اين چهار منبع، دليل کافي براي اثبات مسئله مورد بحث وجود دارد يا خير؟ طبيعي است که گاه يک مسئله شرعي را با آيه قرآن نمي‎شود اثبات کرد (مثلا تعداد رکعات نماز) يا با روايت به تنهايي نمي‎شود اثبات کرد و... . هم‎چنين مقصود علماي شيعه از «اجماع»، نه فقط «توافق بين علما» بلکه «توافقي که از آن، نظر امام معصوم فهميده شود» است؛ يعني اجماعي را قبول دارند که اصطلاحا «کاشف از قول معصوم» باشد. پس در جايي که فقيهي مثلا مي‎گويد «اين حکم با اين آيه اثبات نمي‎شود، اما آن را به‎دليل اجماع مي‎پذيرم»، معنايش اين نيست که چون همه گفته‌اند، من مخالفت نمي‎کنم؛ بلکه معنايش اين است که اين اجماع، نشان‎دهنده احاديثي است که براساس آن‎‎‎ها اين حکم اثبات مي‎شود، هرچند متن آن احاديث، مستقلا به‌دست ما نرسيده است. اشتباه نويسنده محترم در اين بوده که وقتي فقيهي دلالت آيه يا حديثي بر پوشش مثلا سر و گردن را رد کرده، وي گمان کرده که آن فقيه فتوا به نپوشاندن سر و گردن زن مي‎دهد، درحالي‎که اگر کسي در همان عباراتي که در کتاب نويسنده محترم بدون ترجمه آمده، دقت کند درمي‌يابد که فقيه مذکور، با استناد به‎دليل اجماع، فتوا به پوشاندن سر و گردن زنان داده است.

2) برخلاف رساله‎‎‎هاي توضيح‌المسائل که احکام شرعي بدون هيچ استدلالي ارائه مي‎شود، در کتاب‎‎‎هاي فقهي، همه مطالب با جديت تمام مورد بحث و بررسي قرار مي‎گيرد؛ لذا ممکن است فتواي دو فقيه در رساله‌هايشان کاملا شبيه هم باشد، اما مثلا يکي دليل اصلي را يک آيه از قرآن قرار داده؛ اما فقيه ديگر، دلالت آن آيه را قبول نکرده و با استفاده از يک روايت همان مسئله را استنباط کرده باشد. يعني زماني که بخواهيم با مراجعه به کتاب فقهي (استدلالي) فقيهي، نظري را به او نسبت دهيم، بايد تمام سخنان وي را ملاحظه کنيم و آن سخنان را با ساير عبارات خود آن فقيه بسنجيم، نه با عبارات فقهاي ديگر. مثلا اگر در جايي ديديم فقيه الف گفت من به‎دليل اين روايت، فلان فتوا را مي‎دهم و فقيه ديگر گفت که من دلالت آن روايت بر آن مسئله را قبول ندارم، نمي‎توان نتيجه گرفت که او آن فتوا را هم قبول ندارد، بلکه بايد بقيه مطالب خود او مطالعه شود چون ممکن است وي با استناد به آيه يا روايت ديگري همان فتوا را قبول داشته باشد. يکي از علل اينکه نويسنده محترم چنين انتساب‎‎‎هايي به برخي از فقها داده عدم توجه به اين نکته است. مثلا از نظر بسياري از فقها حد واجب پوشش در نماز با پوشش در برابر نامحرم به يک اندازه است، اما فقهايي هم بوده‌اند که اين دو را يکسان نمي‎دانسته‌اند. نويسنده در اوايل بخش سوم که به‎سراغ نظرات فقها مي‎رود، از برخي از فقها نقل قول کرده که ميزان پوشش در نماز و در برابر نامحرم يک اندازه است؛ سپس در مورد فقيهي که درباره ضرورت پوشش سر زن در نماز ترديد داشته، نتيجه گرفته که نظر او درباره ميزان پوشش زن در برابر نامحرم هم همين است، درحالي‎که چنان‌که در ادامه خواهد آمد، جملات خود آن فقيه صراحت دارد که او پوشش سر زن در برابر نامحرم را واجب مي‎دانسته است.

3) در کتب فقهي بعد از اينکه نظر افراد مختلف مورد بررسي قرار مي‎گيرد، فقيهان هنگام رد نظر مخالف، نظر خود با تعبير‎‎‎هايي مانند «الأصح»، «الاولي»، «الاقوي» و «الظاهر» بيان مي‎کنند. اين تعابير دلالت بر نظر قطعي فقيه دارد؛ اما نويسنده گاه اين‎‎‎ها را به معناي «مستحب» قلمداد کرده و از اينکه مثلا فقيهي گفته «مو‎‎‎هاي بلندي که از سر پايين‌تر بيايد بنابر أصح، بايد پوشيده شود» نتيجه گرفته که او پوشش مو و گردن را مستحب مي‎دانسته است، نه واجب! (ص747)

با اين مقدمه اکنون به‎سراغ فقهاي مورد استناد ايشان، به ترتيبي که نويسنده بدان‎‎‎ها پرداخته، مي‎رويم:

ملااحمد نراقي، در عبارت عربي‌اي که نويسنده آن را بدون ترجمه آورده، صريحا به‎دليل اجماع، حکم پوشش تمام بدن غير از وجه و کفين را براي زن مي‎پذيرد (فالمناط هو الإجماع؛ ص764) و توضيح مي‎دهد که اگر کسي بخواهد بدون توجه به اجماع و فقط با روايتي که محل بحث بوده، مطلب را اثبات کند، نمي‎تواند درباره وجوب «پوشش مو در نماز» استدلال کاملي بياورد. سپس درباره نظر چنين شخصي (که خودش آن را قبول ندارد) صراحتا مي‎گويد «مقصود از آن مويي که چنين شخصي ممکن است پوشاندنش را واجب نداند، مويي است که از محدوده سر فراتر رود وگرنه در مورد موي محدوده سر هيچ اختلاف‎نظري نيست و روايات هم بر آن دلالت دارند».

در مورد سخن ملامحسن فيض کاشاني، اگر از توضيحات بدون استناد نويسنده محترم صرف نظر کرده و فقط عبارات عربي بدون ترجمه‌هايي را که آورده بررسي کنيم (ص769‎ـ‎768)، آشکار مي‎شود که نظر ايشان نيز همانند مرحوم نراقي اولا در مورد نپوشاندن مو‎‎‎هايي است که از حد سر و گردن پايين‌تر مي‎آيد، نه موي روي سر (چه رسد به ساير مواضع ادعايي نويسنده)، ثانيا مربوط به پوشش زن در نماز است، نه در مقابل نامحرم و ثالثا صريحا اين ديدگاه را رد مي‎کند. (36)

در مورد محقق اردبيلي، نويسنده محترم به جملاتي از وي استناد مي‎کند (ص770) که ترجمه صحيح آن (با حذف اضافاتي که نويسنده محترم به ترجمه افزوده) اين است که: «اگر نگراني در مورد اجماع مورد بحث نبود، چه‌بسا امکان داشت کسي حکم به عدم پوشش سر و محل‎‎‎هايي که غالبا ظاهر مي‎شود بدهد». جداي از اينکه، خود اين جمله (برخلاف نظر نويسنده محترم) نشان مي‎دهد که ايشان دليل اجماع در اين مسئله را قبول دارند و به‌همين دليل، حکم به عدم پوشش سر نمي‎دهند، بايد گفت که اولا جملات ايشان در دو صفحه قبل، که متاسفانه نويسنده محترم اشار‎‎‎ه‌اي به آن‎‎‎ها نکرده، دلالت آشکار دارد که فتواي ايشان پوشاندن «تمام بدن به غير از وجه و کفين» است؛ خصوصا که مي‎گويد در اين مسئله اصلا اختلاف‌نظري وجود ندارد و ثانيا تصريح مي‎کند که بحث‎‎‎هاي تفصيلي درباره حجاب زن در مقابل نامحرم را در جاي ديگر خواهم پرداخت و در اينجا مي‎خواهم درباره پوشش در نماز بحث کنم (37) و حتي اگر کسي در همان متني هم که نويسنده محترم آورده دقت کند، آشکار است که بحث وي درباره حجاب زن در نماز است. (38)

اکنون، حتي اگر ما هم با اشتباه فهميدن تعبير اجماع، نظراتي را که اين بزرگواران به‎عنوان يک احتمال، نقل و رد کرده‌اند، به‎عنوان نظر خود آن‎‎‎ها قلمداد کنيم، باز هم آيا رواست که از تعابير فوق، که عمدتا بحث درباره پوشش سر يا موي بلند زن در نماز است، اکتفاي زنان به پوشش «تنه، ران و بازو» در برابر نامحرم را نتيجه بگيريم و به اين فقها نسبت دهيم؟

اما در مورد ابن‌جنيد؛ از ابن‌جنيد اثري باقي نمانده و در اين زمينه از او فقط نقل قول‎‎‎هايي در يکي از کتاب‎‎‎‎هاي علامه حلي (م726) باقي مانده (و بعدي‎‎‎ها هم اين مطلب را از همين کتاب نقل کرده‌اند) که: «قال ابن‌جنيد: لا بأس أن تصلي المرأه الحره و غير‎‎‎ها و هي مکشوفها لرأس حيث لايرا‎‎‎ها غير ذي‌محرم لها» (39) معناي اين عبارت آن است که: «ابن‌جنيد گفته است: براي زن آزاد و غير آزاد اشکال ندارد که نماز بگذارد درحالي‎که سرش را، در صورتي که نامحرم او را نمي‎بيند، نپوشاند». (40) اين جمله به‌خوبي نشان مي‎دهد که وي، اگر واقعا چنين فتوايي داشته، اولا در مورد پوشش سر بوده و ثانيا بين پوشش در نماز و پوشش در مقابل نامحرم تفاوت مي‎گذاشته است. اما نويسنده پس از آوردن اين جمله، معناي «رأس» را به همان معناي غيرقابل قبول «سر پوشاک» قرار مي‎دهد (41) و چون اندازه لباس زنان را تا سينه مي‎دانسته، نتيجه مي‎گيرد که زن در نماز مي‎تواند سينه‌هايش را هم نپوشاند! سپس با توجه به فتواي برخي ديگر از فقيهان که معتقد بوده‌اند پوشش زن در نماز و در مقابل نامحرم با هم تفاوتي ندارند، نتيجه مي‎گيرد که ابن‌جنيد هم حتما همين نظر را داشته و جمع‌بندي مي‎کند که او پوشش لازم براي زن در برابر نامحرم را فقط در حد پوشاندن عورتين (يا از کمر تا زانو) مي‎داند! سپس چون عبارت «حيث لايريها غير ذي‌محرم لها» (در جايي که نامحرم او را نبيند) صريحا خلاف اين برداشت‎‎‎ها است، مي‎گويد: «جدا احتمال دارد که بخش پاياني عبارت، ادامه سخن اسکافي نباشد، بلکه توضيح شارحان باشد که به اشتباه وارد متن شده و اين‎گونه تلقي شده که کلام ابن‌جنيد است». (ص800) دليل ايشان براي اين احتمال جدي! اين است که شخصي به‌نام «شبر» عبارات وي را بدون جمله پاياني نقل کرده است و اين آدرس را در پاورقي مي‎آورد: «مصابيح‌الظلام، شبر، نسخه خطي، ک مجلس». خواننده غيرمتخصص وقتي آدرس اين نسخه خطي را مي‎بيند گمان مي‎کند که حتما «شبر» نام شخصي است که قبل از علامه حلي (متوفي 726) مي‎زيسته و احتمالا به نسخه‌اي غير از نسخه علامه حلي دسترسي داشته است؛ در‎حالي‎که اين شخص (که نام کاملش سيدعبدالله شبر حلي کاظمي است) متوفي 1242 است و کتاب مذکور هم شرحي است بر کتاب مفاتيح‌الشرايع (نوشته ملامحسن فيض کاشاني، متوفي 1091). در واقع، مسئله اين بوده که فيض کاشاني (که نويسنده در صفحات قبل ادعا کرده بود، فتوايش براي حجاب زن، اکتفا به پوشش تنه و ران و بازوست) در مفاتيح‌الشرايع تصريح کرده که: «پوشش سر براي زن در نماز لازم است و فقط يک قول شاذ [= نظري که پيروانش به‌قدري کم‌اند که غيرقابل اعتنايند] برخلاف اين مسئله وجود دارد» (ج1، ص105) و علي‌القاعده، شارح (مرحوم شبر) بايد توضيح دهد که «مقصود نويسنده از قول شاذ، نظر ابن‌جنيد است»؛ و چون براي استنادش همان عبارت اول ابن‌جنيد کفايت مي‎کرده، بقيه جملات را نياورده است. اکنون آيا چنان مطالبي را با چنين دليلي به مرحوم ابن‌جنيد نسبت دادن، رواست؟

اکنون نوبت آن رسيده که ادله ايشان در رد فتواي مشهور بررسي شود. ايشان پس از اينکه در صفحات 645‎ـ‎684 درباره فتواي مشهور بحث مي‎کنند، چنين جمع‌بندي‌اي ارائه مي‎دهند:

«رأي مشهور در مورد حجاب زنان عبارت از ستر همه اندام مگر وجه و کفين است. چنان‌که گفته شد کهن‌ترين مبناي اين راي، دو روايت از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است:

الف‎ـ‎ زن عورت است، اگر پايش را از خانه بيرون بگذارد شيطان به استقبالش مي‎آيد.

ب‎ـ‎ وقتي زن بالغ مي‎شود شايسته نيست به غير از وجه و کفين، از او ديده شود.

اما با بررسي‎‎‎هايي که در شرح هر يک انجام دادم معلوم شد هيچ يک از اين دو روايت، اساسا از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) صادرنشده! و نيز محتوايشان مخالف سيره حضرت و ساير رهنمود‎‎‎هاي وي است». (ص684)

درحالي‎که بايد گفت: اولا کهن‌ترين دليل، لزوما به معناي قوي‌ترين و تنها دليل نيست، ثانيا نه «کهن‌ترين» دليل وجوب حجاب، اين دو روايت است، و نه «قوي‌ترين» و «تنها دليلِ» آن و ثالثا مانند موارد قبلي در ترجمه و تحليل ايشان از عبارت اصلي اين دو حديث، اشتباهات متعددي وجود دارد، از موارد غيرقابل قبول در ترجمه کلمات و جملات گرفته تا ناآشنايي با چگونگي بررسي سند و دلالت احاديث. اما توضيح اين سه مطلب:

1. آيا معيار صحت يک قول، کهن‌ترين مبناي آن است؟ قوي‌ترين دليل، لزوما کهن‌ترين دليل نيست. مثلا همه مي‎دانيم که در مورد دليل داروين براي اثبات نظريه تکامل (کهن‌ترين دليل) اشکالات فراواني گرفته شده و دليل‎‎‎‎هاي امروزين اين نظريه، بسيار قوي‌تر از دليل خود داروين است. در بحث روايات هم اين مطلب مهمي است. يکي از مشکلات مهم روايات، جعل حديث و دروغ بستن بر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است که از همان زمان حيات ايشان شروع شد. خود پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) فرمود: «کثُرت علَي الکذابه و ستُکثُر». (42) اگر ممانعتي را که خليفه دوم از کتابت حديث به عمل آورد و تا زمان عمربن‌عبدالعزيز (حوالي سال 100 هجري) ادامه داشت نيز درنظر بگيريم، حاد بودن مشکل بيشتر معلوم مي‎شود. فضاي اين دروغ بستن‌ها به قدري زياد شد که کمتر از نيم‌قرن بعد از رحلت پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در باب اينکه ايشان چگونه وضو مي‎گرفتند، اختلاف افتاد که هنوز اين اختلاف بين شيعه و سني باقي است. پيامبر اکرم که به عنايت الهي اين امور را پيش‌بيني مي‎کردند، بار‎‎‎ها و بار‎‎‎ها بر جانشيني حضرت علي (عليه‌السلام) تاکيد کرده و مکررا بيان فرمودند که بعد از من در مسائل دين به علي (عليه‎السلام) و ائمه بعد از او مراجعه کنيد (که نام تک‌تک آن‎‎‎ها را آورد و علامه اميني در کتاب ارزشمند الغدير، روايات متعدد از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) با سند‎‎‎هاي معتبر از اهل‌سنت درباره اين مسئله آورده است) و من تمام علمم را به علي (عليه‎السلام) سپردم و علي، درِ ورود به شهر علم من است و... . (43) شيعه با اين ادله، مسئله امامت بعد از پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را جدي گرفت و با ادله متعدد نشان داد که سخن ائمه اطهار (عليهم‌السلام) اعتباري هم‎چون سخنان پيامبر خدا (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) دارد و لذا در بسياري از زواياي دين که ابهاماتي پيدا شده بود، به‎سراغ ائمه (عليهم‎السلام) رفت. به‎تعبير ديگر، با اقدام خليفه دوم در جلوگيري از نقل و کتابت حديث، بسياري از احاديث پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از دست رفت، اما با اقدام پيامبر در تعيين جانشينان مطمئن خود و تضمين اينکه سخن آن‎‎‎ها مانند سخن من، در رديف قرآن است (مخصوصا به حديث متواتر ثقلين دقت شود که پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) فرمودند: من دو چيز براي شما گذاشتم کتاب خدا و عترتِ (= اهل‌بيت) خودم که از هم جدايي‌ناپذيرند)، اصراري نداريم که فقط به روايات نبوي (کهن‌ترين ادله) مراجعه کنيم، بلکه به مطمئن‌ترين ادله، ازجمله روايات ائمه اطهار (عليهم‎السلام) مراجعه مي‎کنيم.

2. نويسنده محترم در ابتداي همين بحث، به‎جاي تعبير «کهن‌ترين»، مطلب را به‎گونه‎اي بيان مي‌کند که مخاطب گمان مي‎‎کند دو حديث فوق، «تنها» دليل فقها بر اين مطلب است. مي‎گويد: «رأي مشهور (پوشاندن همه اندام مگر وجه و کفين) بر دو پايه بنا شده است... اما اين هر دو پايه از اساس مخدوش است زيرا مطابق آنچه در عناوين بعدي مي‎آورم هيچ‌يک از اين دو حديث واقعا از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) صادر نشده» (ص645) جالب اينجاست که ايشان بعد از اينکه 20 سند براي حديث اول مي‎آورند (که خود همين براي اثبات صحت اين حديث کافي است و در ادامه توضيحش خواهد آمد) فصلي تحت عنوان «احاديث عي و عورات» باز کرده (ص664 تا 671)، پانزده حديث ديگر در رابطه با موضوع پوشش زنان مطرح مي‎کنند و در مورد روايت دوم نيز، بعد از اينکه سند‎‎‎هاي متعددي براي آن ارائه مي‎‎دهند، 13 روايت ديگر درباره همين موضوع پوشش نقل مي‎کنند؛ يعني خود ناخواسته اثبات مي‎کنند که ده‎‎‎ها روايت ديگر در اين زمينه وجود دارد که مورد توجه فقها قرار گرفته، هرچند که با ترجمه غلط و توهين به محدثان (که نمو‎نه‌اي از آن در ادامه بحث اشاره خواهد شد) مي‎کوشند همه آن‎‎‎ها را هم مردود قلمداد کنند. از همه اين‎‎‎ها گذشته، اگر کسي سراغ متون حديثي شيعه برود، (مثلا وسائل‌الشيعه، ج20، ص191‎ـ‎206) با ده‎‎‎ها حديث ديگر از ائمه اطهار (عليهم‎السلام) در باب جزئيات حجاب زن مواجه خواهد شد که نويسنده اشاره‎اي به آن‎‎‎ها نکرده است.

3. اما اشتباهات ايشان در ترجمه عبارات و نيز در تحليل‎‎‎هاي ارائه شده پيرامون رد سند يا دلالت حديث:

3. 1. از مهم‎ترين علل مخالفت نويسنده محترم با حديث اول، اين است که «عورت» را به همان معنايي که امروزه درباره عضو خاصي فهميده مي‎شود، گرفته و لذا حديث «النساء عوره» را هم صريحا به‎صورت «زنان عورت هستند» ترجمه مي‎کند و واضح است که تعبير «زن عورت است» (به‎نحوي که امروزه فهميده مي‎شود) يک تعبير توهين‌آميز خواهد بود. اما آيا مراد از اين تعبير در زمان پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) همواره همين بوده است؟ قطعا خير. شاهد ساده آن استعمالات قرآني اين واژه است. قرآن‌کريم در جايي در مورد کساني که بهانه‌جويي مي‎کردند که از جهاد فرار کنند، مي‎فرمايد: آن‎‎‎ها مي‎گويند خانه‎‎‎هاي ما عورت است؛ «يقُولُونَ أن بُيوتَنَا عَوْرَه وَ مَا هِي بِعَوْرَه أن يرِيدُونَ إِلا فِرَارا/ اجازه مى‏خواستند و مى‏گفتند خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است و[لى خانه‏هايشان] بى‏حفاظ نبود [آنان] جز گريز [از جهاد] چيزى نمى‏خواستند.» (سوره احزاب، آيه13) يا در مورد اينکه يک زمان‎‎‎هايي زمان خلوت زن و شوهر است که حتي افراد نابالغ هم نبايد بدون اجازه وارد شوند، تعبير مي‎کند که اين‎‎‎ها [= اين سه زمان خاص] سه «عورت» براي شماست؛ «ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ لکمْ/ [اين] سه هنگام برهنگى شماست». (سوره نور، آيه58) قطعا در اين موارد، معناي اصطلاحي امروزي اين واژه، مدنظر نيست. نه خانه، اشاره به آن عضو خاص دارد و نه زمان. اگر سراغ کتبي که به ريشه‌يابي لغات پرداخته‌اند برويم متوجه خواهيم شد که اين کلمه از طرفي با معناي «خالي بودن» و «خلوت» و «نياز به مراقبت» ارتباط دارد و از طرف ديگر با مفهوم «حيا». (44) شايد ترجمه فارسي «شرمگاه» (محلي که عدم مراقبت از آن موجب شرمندگي مي‎شود) يک ترجمه بسيار دقيق از اين واژه است که در تمام موارد استعمال قرآني اين واژه (يعني خانه‌اي که خالي بماند، زمان‎‎‎هاي خلوت زن و شوهر، اندام جنسي و...) معنا دارد. به‌هرحال اين کلمه، همانند ترجمه آن به‎خاطر کثرت استفاده در مورد عضو خاصي از انسان، امروزه به‎صورت اصطلاحي درآمده که اغلب به اين معنا به‎کار مي‎رود، درحالي‎که اين کاربرد در آن موقع يک کاربرد مجازي بوده است. راغب اصفهاني (متوفي 502) مي‎گويد: «کاربرد کلمه عورت در مورد شرمگاه انسان، يک کاربرد کنايه‌اي (مجازي) است، اصل آن از کلمه «عار» گرفته شده و به‎خاطر اينکه آشکار شدنش موجب عار بوده، به آن عورت گفته‎اند». (45) پس مقصود پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از تعبير «النساء عوره» اين نبوده که بدن زنان را به يک عضو خاص تشبيه کند تا آن را توهين‎آميز بدانيم و با آن مخالفت کنيم، بلکه اگر بخواهيم با توجه به مفهوم «عورت» در آن زمان، اين جمله را ترجمه کنيم، مقصود اين است که: «بدن زنان، اقتضاي يک حياي ويژ‎‎‎ه‌اي دارد که اگر مراقبت نشود «محل نگاه‎‎‎هاي شرم‌آور» (= شرمگاه) قرار خواهد گرفت».

3. 2. نويسنده براساس يکي از سند‎‎‎هايي که براي حديث اول مطرح شده، متن کامل حديث را اين‎گونه نقل کرده: «النساء عوره و ان المرأه لتخرج من بيتها بلباسٍ يستشرفها الشيطان يقول ما مررت بأحدٍ الا اعجبته...» و اين‎گونه ترجمه مي‎کند:

«زنان عورتند و هرآينه زني از خانه‎اش با لباسي! خارج شود، شيطان [به‎سراغش آمده و] دقيقا او را زير نظر گرفته و به وي مي‎گويد: بر هيچ مردي گذر نمي‎کني مگر اينکه او را به شوق و شگفتي مي‎اندازي». (ص649)

و پس از نقل حديث چنان برآشفته و تحت تاثير احساسات قرار گرفته که مي‎نويسد:

 «گويا عطش حديث‌سازان از روايت ترمذي (46) به‎طور کامل تامين نشده که ناچار شدند با افزودن عباراتي خواسته‎‎‎هاي شخصي خود را به کرسي بنشانند و زنان، يعني نيمي از بندگان خدا را در خانه زنداني کنند و ناخواسته بزرگ‎ترين اهانت را به آفرينش خدا روا دارند. البته فعلا به متن روايت کاري ندارم و صرفا سند را بررسي مي‎کنم هرچند پس از مطالعه روايات بالا فکر نمي‎کنم چندان دل و دماغي براي ادامه بررسي حديث براي خواننده باقي مانده باشد و پيشاپيش ساحت قدسي رسول‌الله (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را از اين‎گونه اراجيف مبرا دانسته‌ايد». (ص649‎ـ‎650)

صرف نظر از اينکه اين آشفتگي و احساسات، پيشاپيش موضع ايشان را در قبال اين حديث معلوم مي‎کند و صرف نظر از اينکه ايشان در فهم معناي «عورت» دچار اشتباه شده ـ‌که اشاره شد ـ اما مشکل مهم‎تر، ناشي از اشتباه ساد‎‎‎ه‌اي در ترجمه عبارت «بلباسٍ يستشرفها»ست. در زبان عربي اگر بعد از کلمه نکره، جمله‌اي بيايد، صفت محسوب مي‎شود (47) که در زبان فارسي با عبارت «که...» ترجمه مي‎شود. ايشان چون اين نکته را نمي‎دانسته يا مورد غفلت قرار داده، جمله بعد از کلمه «لباسٍ» (يعني جمله يستشرفها الشيطان) را جمله جديد قلمداد کرده، آن را به‎صورت «جزاي شرط» به جمله قبلي عطف نموده که از آن معناي نامعقولي درآمده است که گويي پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) گفته که «اگر زني با لباس از خانه بيرون رود، شيطان به‎سراغش مي‎آيد و...!» لذا جلوي کلمه لباس هم يک علامت تعجب گذاشته است.

اگر به آن نکته ساده توجه شود معني صحيح حديث اين است که:

«وجود زنان اقتضاي يک حياي ويژ‎‎‎ه‌اي دارد که اگر مراقبت نشود، «محل نگاه‎‎‎هاي شرم‌آور» (شرمگاه) قرار خواهد گرفت و همانا زن گاه با لباسي از منزل خارج مي‎شود که اين لباس موجب اشراف و توجه ويژه شيطان به او مي‎شود، (48) در اين حال شيطان مي‎گويد بر کسي گذر نمي‎کني مگر...».  و واضح است که منظور پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از اين روايت، لزوم پوشش مناسب براي زن و مذمت لباس‎‎‎هاي تحريک‎کننده بوده است نه توهين به زنان. و اتفاقا فقها هم همين را برداشت کرده‌اند. آيا اين سخنان اراجيف است؟ آيا نقل اين حديث مجوز مي‎شود که به محدثان برچسب «حديث‌سازي» و «داراي عطش اهانت به زنان» بزنيم؟

3. 3. ايشان با تلقي‌اي که از اين حديث داشته، مي‎گويند: «با اينکه بخشي از روايت اول [يعني تعبير «النساء عوره»] دائما مورد استناد متون فقهي است، اما با پيگيري متن کامل آن، مشخص شد اصلا ربطي به ميزان پوشش ندارد». اولا اين روايت چنان‌که خود ايشان هم نشان داده‌اند، فقط با همين سند و با همين ادامه نقل نشده، بلکه مخصوصا از ائمه اطهار (عليهم‌السلام) هم مکرر نقل شده و لذا متن کاملش فقط همين نيست؛ ثانيا توضيحات قبلي به‌خوبي نشان مي‎دهد که اتفاقا ادامه همين روايت نيز کاملا مربوط به موضوع پوشش است و اشتباه ايشان به‎خاطر ندانستن ترجمه صحيح بوده است. ادامه روايت درباره پرهيز از لباسي است که تحريک‌آميز باشد و معلوم است که تحريک‌آميزي لباس زن، در گروي اين است که بدن را به‎جاي اينکه بپوشاند، نمايش دهد. پس روايت ابتدا هشدار به جذابيت‎‎‎هاي بدن زن مي‎دهد و ضرورت مراقبت از پوشش عمومي بدن زن را با تعبيري که هشداردهنده و برانگيزاننده حياي افراد باشد، توصيه مي‎کند و در ادامه، از پوشش لباس‎‎‎هاي نامناسب و بدن‌نما بر حذر مي‎دارد. فقهاي بزرگوار نيز از اين تعبير اصل پوشش عمومي بدن زن را فهميده و سپس با کمک روايات ديگر، محدوده مجاز نپوشاندن را استخراج کرده‌اند.

3. 4. اما آيا سند اين احاديث ضعيف است؟ نحوه بررسي ايشان، علاوه بر اينکه عدم آشنايي ايشان با روش‌شناسي بررسي سند را نشان مي‎دهد، ناخواسته دلايل کافي براي اعتبار حديث هم در اختيار مي‎گذارد:

درباره روش‌شناسي بررسي سند بايد گفت که در علم رجال (سندشناسي)، همانند هر علم ديگري، بين متخصصان اختلاف‌ نظر وجود دارد و ممکن است آقاي الف، شخصي را غيرمعتبر معرفي کند ولي آقاي ب، همان شخص را معتبر بداند. اين اختلاف مخصوصا بين محدثان شيعه و سني شديد است: مثلا سخن مغيره بن شعبه (کسي که در جريان حمله به خانه حضرت زهرا (سلام‎الله‎عليها) به ايشان تازيانه زد) را محدثان شيعه کاملا بي‌اعتبار مي‎دانند، اما نزد محدثان اهل سنت اعتبار زيادي دارد. هم‎چنين بسياري از محدثان اهل سنت، شيعه بودن را گناهي نابخشودني مي‎دانسته و همين را براي ضعيف دانستن روايتش کافي مي‎شمرده‌اند. لذا اگر کسي بخواهد سند هر حديث معتبري را رد کند، کافي است اگر راوي شيعه است، به‎سراغ نظرات محدثان اهل سنت درباره او برود و بالعکس. و با اين روش مي‎توان حتي سند بسياري از مطمئن‌ترين روايات را زير سوال برد!

آيا رواست که نويسنده محترم در جايي که مطلبي موافق نظرش است، حتي در فهم قرآن کريم، با اصل قرار دادن تفاسير اهل سنت، سخن مروان‌بن‌حکم را، که صريحا توسط پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) لعن شده، ملاک قرار دهد (ص141)؛ اما در جايي که روايت معتبري از بزرگان شيعه، برخلاف سليقه‌اش است، تاييدات خيل عظيمي از رجاليون (سندشناسان) بزرگ شيعه مانند شيخ صدوق، نجاشي، ابن‌شهرآشوب، سيدبن‌طاووس، شهيد اول، علامه مجلسي، محدث نوري، آقابزرگ طهراني، علامه مامقاني و... را کنار بگذارد و با استناد به سخن يکي از محدثان اهل سنت ـ‌که مهم‎ترين دليلش براي غيرمعتبر دانستن اين راوي، شيعه بودن وي است ـ هرگونه توهين و ناسزايي را نثار (49) راوي نمايد و او را متهم کند که به‎خاطر عقب نماندن از اهل سنت، چنين روايتي را جعل کرده است؟ (ص656)

اما خود ايشان، علي‎رغم ميل خود، ناخواسته دلايلي بر اعتبار اين احاديث آورده است:

در مورد حديث اول، بيش از 20 سند آورده که خود اين مطلب، به‎شدت صحت روايت را تقويت مي‎کند. در اسنادي که آورده همه روايت‎‎‎ها به نقل عبدالله بن مسعود از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ختم مي‎شود (ص651). ابن‌مسعود از اصحاب معروف پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) و حضرت علي (عليه‎السلام) و جزو معدود کساني است که به‌قدري مورد وثوق است که هم شيعه و هم سني روايت وي را قبول دارند. نويسنده محترم اين را که غير از ابن‌مسعود کسي اين حديث را روايت نکرده، دليل مهمي در رد روايت او مي‎شمرد درحالي‎که حتي اگر چنين بود (که اين‎چنين نيست؛ بلکه در متون شيعه، عبارت اول اين حديث که محل بحث است، اغلب به نقل حضرت علي (عليه‎السلام) از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ختم مي‎‎شود)، (50) هم شيعه و هم سني «خبر واحد» را حجت (دليل معتبر) مي‎دانند و خبر واحد يعني روايتي که لااقل يک سند صحيح داشته باشد (در مقابل «خبر متواتر» که از راويان متعدد نقل شده است). لازم به ذکر است که اکثر احکام شرعي براساس خبر واحد است و اگر قرار باشد فقط به خبر متواتر بسنده کنيم، شايد منحصر به وقايع خاصي مثل حديث غدير و حديث ثقلين و مانند آن شود و حتي جزئيات نماز خواندن را هم نتوان اثبات کرد!

در مورد حديث دوم، نويسنده محترم ابتدا اظهار مي‎دارد که اين حديث فقط از طريق عبدالله‎بن‎عباس از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) روايت شده است و البته اشاره نمي‎‎کند که ابن‌عباس از راويان معتبر و مورد قبول شيعه و سني است و وجود او نقطه قوت سند است، نه نقطه ضعف آن. اما جالب اينجاست که در ادامه بحث خود، نقل اين حديث را از قول برخي ديگر از صحابه و تابعين مانند ابن‌عمر، ضحاک، عطاء، سعيدبن‌جبير، عکرمه، اوزعي، ابي‌الشعثاء، ابراهيم نخعي و... مي‎پذيرد. (ص674) يعني خودش نشان مي‎دهد که سندش فقط به ابن‌عباس ختم نمي‎شود! آنگاه به‎جاي اينکه بيايد سند يک يک اين روايات را بررسي کند، در رد همه آن‎‎‎ها به اين جمله از ابن‌کثير (عالم سني متعصبي که علاقه‎مند است نقش عايشه در اسلام را بسيار مهم جلوه دهد) بسنده مي‎کند که: «گويا استنباط ابن‌عباس و سايرين، ناشي از روايتي باشد که عايشه از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) نقل کرده» و اين احتمال بي‌دليل ابن‌کثير را مطلبي قطعي تلقي کرده و با همين بهانه، به بررسي روايت منقول از عايشه مي‎پردازد و با مناقشه در آن، همه روايات قبلي را يکجا کنار مي‎گذارد و نهايتا اين‎گونه جمع‌بندي مي‎کند:

«نتيجه بررسي روايت عايشه از پيامبر: چنان‌که ملاحظه شد با سندي ضعيف و متني اضعف و مجموعا پريشان و متناقض روبه‎رو بوديم؛ از آن گذشته حديث ديگري از رسول اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در تاييد روايات مذکور نيافتيم؛ پس اين روايات را نمي‎توان گزارشي واقعي و معتبر دانست و به انتساب وجه و کفين به حضرت حکم کرد. بنابراين چه بسا کلام ابن‌عباس و شاگردانش و سايرين، ناشي از روايتي اساسا جعلي باشد». (ص680)

نويسنده همه آن روايات با سند‎‎‎هاي متفاوت را به‎صورت «ابن‌عباس و سايرين» تعبير مي‎کند و فقط براساس يک احتمال ذهني که يک نفر مطرح کرده، همگي را جعل برخاسته از يک روايت مي‎شمرد و سپس مي‎گويد روايت ديگري که بتواند اين‎‎‎ها را تاييد کند نيافتيم! فرض کنيد الان چند روايت ديگر از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ارائه شود. وقتي ايشان اين همه روايت را بدين سادگي کنار مي‎گذارند، آيا اگر روايت ديگري هم بيابند، جزو همان «سايرين» قرار نخواهند داد و آن را هم پيشاپيش جعلي نخواهند دانست؟ ضمنا جالب اينجاست که اينجا از تعبير «چه بسا کلام ابن‌عباس و سايرين باشد» استفاده کرده اما چند صفحه بعد که مي‎خواهد جمع‌بندي کند با قاطعيت مي‎گويد: «اساسا از پيامبر صادر نشده است». (ص684)

3. 5. دليل ديگري که ايشان در رد حديث اول آورده اين است که در برخي متون فقهي و روايي اين حديث، با سند ديگر، مستقيما از قول ابن‌مسعود ـ ‌بدون اشاره به نقل وي از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ـ آمده است و نتيجه گرفته که پس حتما ساخته خود ابن‌مسعود بوده! (ص562) هر محققي مي‎داند که وقتي حديثي بين فقها و محدثان معروف مي‎شود، از آن با نام راوي ياد مي‎کنند. اما فرض کنيم که واقعا در موارد مذکور (که سند‎‎‎هاي متفاوتي دارند)، مطلب به ابن‌مسعود ختم شود. آيا واقعا مطلب فوق، دليل مي‎شود که روايات قبلي ابن‌مسعود نيز از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) نباشد؟ براي اينکه اشکال استدلال ايشان آشکار شود به اين مثال توجه کنيد:

‎ـ‎ از کسي مي‎شنويد که: احمد گفت که حسن گفت فردا تعطيل است.

‎ـ‎ از شخص ديگري مي‎شنويد که: احمد گفت که فردا تعطيل است.

اگر شما با اين دو سخن مواجه شويد آيا حکم مي‎کنيد که «پس معلوم مي‎شود مطلب اول دروغ است و حسن چيزي نگفته و تعطيلي فردا فقط نظر احمد بوده؟!» يا هرکس هنگام مواجهه با اين دو سخن، احتمال اصلي را اين مي‎داند که اگر احمد هم حرفي زده، در واقع حرف حسن را گفته است.  3. 6. برخلاف ادعاي ايشان، حديث اول، آن هم با ادامه‌اي که ايشان آورده، محل استناد فقها در اين حکم قرار نگرفته است. آنچه بوده اين است که برخي فقها به‎عبارت «النساء عوره» ـ‌که ترجمه صحيحش اشاره شد ـ استناد کرده‌اند که با سند‎‎‎هاي ديگر در متون حديثي شيعه آمده (ر. ک: پاورقي51) و اتفاقا اگر توجه شود که محدثان و فقهاي شيعه، غالبا راويان سني را قبول ندارند يا در اولويت دوم قرار مي‎دهند و تا روايات شيعه هست، کمتر به‎سراغ روايات اهل سنت مي‎روند، مي‎‎توان احتمال داد که اين روايات بيشتر مورد استناد فقهاي شيعه بوده، تا رواياتي مانند روايات مورد نظر نويسنده محترم که سندشان در کتب اهل سنت است. ضمنا اگر فقها همين تلقي نويسنده محترم از اين حديث را داشتند، بايد نه به وجوب حجاب، بلکه به وجوب خانه‌نشيني زن فتوا مي‎‎دادند و مي‎دانيم که هيچ فقيهي چنين فتوايي نداده و همگي خروج زن از خانه را نه فقط جايز، بلکه در موارد متعددي مستحب يا واجب مي‎دانند (مانند رفتن به حج). به علاوه، اگر به‌معناي صحيح حديث توجه شود، معلوم مي‎گردد که ملاک مطرح در اين روايت (ادامه روايت) يک تذکر اخلاقي کاملا معقول (به اين معنا که: حضور لاابالي زنان، مي‎تواند زمينه‌ساز گسترش شهوتراني و حضور شيطان شود) و در راستاي ساير آموزه‎‎‎هاي اسلام است.

 

جمع‎بندي

ما مسلمانان، اعم از شيعه و سني، اگرچه در برخي احکام شرعي (مثل وضو) اختلاف ‎نظر داريم، اما تعاليمي که از طريق آيات و روايات به دستمان رسيده، جاي ترديدي براي ما نگذاشته که حجاب شرعي لازم براي يک زن مسلمان، پوشاندن تمام بدن غير از صورت و دستان وي (تا مچ) است و اين مطلب به‎قدري واضح بوده که امروزه نه فقط بين مسلمانان، بلکه در تمام دنيا، پوشيدن اين حجاب، علامتي براي شناسايي يک زن مسلمان به‌حساب مي‎‎آيد تاحدي که در سراسر جهان، حکومت‎‎‎‎هايي که با اسلام ميانه خوبي ندارند، اين مدل پوشش را چون علامت مسلماني يک زن است، در مدارس و ادارات خود برنمي‎تابند؛ يعني اين حجاب، علاوه بر کمک به حفظ اخلاقي جامعه، امروزه نقش پرچم را براي نشان دادن هويت يک زن مسلمان ايفا مي‎‎کند.

نويسنده محترم کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)» درصدد برآمده اين تلقي از حجاب زن مسلمان را به چالش بکشد و فرضيه‎اش اين است که حجاب شرعي در آن زمان، اين اندازه نبوده، بلکه چيزي در حد پوشاندن تنه، ران و بازو بوده و اسلام اصراري بر پوشش زن در برابر مردان نامحرم ندارد. وي، اگرچه در بحث‌هايش به کتاب‎‎‎هاي متعددي ارجاع داده، اما علاوه بر اشتباهاتي که در ترجمه عبارات عربي مرتکب شده، براي اثبات واقعي بودن فرضيه‌اش ـ‌چنان‌که ديديم ـ ساده‎ترين اصول رايج در روش‎‎‎هاي تحقيق تاريخي را کنار گذاشته است. مثلا اگر در ريشه لغت، معنايي براي يکي از هم‌خانواده‎‎‎هاي واژ‎‎‎ه‌اي به‎کار رفته باشد که با فرضيه وي سازگار است، استنادات تاريخي همه کتاب‎‎‎هاي تخصصي لغت را کنار گذاشته و برداشت خود را معناي اصلي آن واژه قلمداد کرده و تمام شواهد زبانشناختي و جامعه‎شناختي مخالف نظر خود را با بهانه‎‎‎هايي مانند اينکه «بعيد است چنين چيزي باشد» کنار انداخته است. يا در روايات تاريخي، اگر مطلبي تا حدودي با برداشتي از برداشت‎‎‎هاي ايشان سازگار بوده، ولو سند بسيار ضعيفي داشته، به‎شدت بر آن اصرار ورزيده و در مقابل، ده‎‎‎ها روايت صحيح تاريخي را به بهانه‎‎‎هايي مانند اينکه «ناشي از سوء نيت محدثان مي‎‎باشد»، طرد کرده است. هم‎چنين به‎جاي اينکه ابتدا نقل قول‎‎‎هاي تاريخي را در مقابل خود بگذارد و با روش‎‎‎هاي پژوهش تاريخي به بررسي صحت و سقم ادعا‎‎‎ها بپردازد، ابتدا ديدگاه خود را با شاخ و برگ فراوان بيان کرده و با اشتباه در ترجمه سخنان برخي از بزرگان فقه، نظر خود را برگرفته از نظر آن‎‎‎ها قلمداد کرده، سپس ديدگاه مخالف خود را با انواع اهانت‎‎‎ها و ناسزا‎‎‎ها متهم نموده و کنار گذاشته است. گاه در ابتدا ادعايي را مطرح کرده، وعده مي‎دهد که آن را بعدا اثبات مي‎کند؛ اما در ادامه به‎گونه‎اي بحث مي‎شود که گويي اين مطلب قبلا اثبات شده است. يا ابتدا ديدگاه نامانوسي را در حد يک احتمال مطرح، اما بعدا چنان بحث مي‎کند که گويي قبلا با ادله محکم اثبات شده است.

از ديگر نقاط ضعف کتاب، يکي توهين‎‎‎‎ها و ناسزا‎‎‎هايي است که در حق هرکس با وي مخالف بوده، روا داشته، و ديگر غفلت و فراموشي‌اي است که گريبانگير نويسنده مي‎شود؛ به‎طوري که بسيار مي‎‎شود براي اثبات ادعايي، به رواياتي استناد مي‎‎کند که مضمون آن روايات، صريحا نافي مدعاي ديگري از ايشان است که در جاي ديگري از کتاب آمده است. به بيان ديگر، اگر کسي فقط رواياتي را که در بحث‎‎‎هاي ايشان مورد استناد قرار گرفته، جداي از توضيحات و ناسزا‎‎‎هاي ايشان مطالعه کند، برايش کافي است که هرگونه ترديدي را در مورد وجوب حجاب شرعي‌اي که امروزه مي‎شناسيم، کنار بگذارد.

شايد مهم‎ترين دليل تاريخي ايشان، ذکر مواردي از بي‌حجابي زنان يا آشکار شدن عورت مردان مسلمان در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است. اما حقيقت اين است که، گذشته از اينکه در همين بحث، مکرر بين زنان و مردان خلط مي‎شود، (51) باز هم اين موارد به هيچ وجه فرضيه ايشان را اثبات نمي‎کند. در واقع استناد به اين موارد، براي رد وجوب شرعي حجاب در آن زمان، مبتني بر غفلت از نزول تدريجي آيات قرآن کريم است. وي به‎تعبير خود، تمام احکام را با «واقعيت‎‎‎هاي جامعه معاصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)» مي‎سنجد، درحالي‎که اساسا اين احکام آمد تا آن واقعيت‎‎‎ها را تدريجا تغيير دهد. حکم حجاب هم مانند اغلب احکام ديگر اسلام، از روز اول اعلام نشد؛ يعني اين‎گونه نبوده که پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از روز اول رسالتشان، يک رساله توضيح‌المسائل بنويسند و همه احکام اسلام را در آن بيان کنند و به هر مسلماني يک نسخه بدهند و همه هم رعايت کنند؛ بلکه احکام يکي يکي و به‌تدريج نازل مي‎شد و تا زماني که مسلمانان بدان پايبند شوند طبيعتا مدتي طول مي‎کشيده است. همانند حکم شراب که تا مدت‎‎‎ها برخي مسلمانان شراب مي‎خوردند، بعد آيه آمد که در وقت نماز نبايد شراب خورده شود و بعدا آيه تحريم هميشگي آن نازل شد و در عين حال باز معدود افرادي تخلف مي‎کردند و لذا بر آن‎‎‎ها حد جاري مي‎شد.

ما از اين واقعيت که تا مدت‎‎‎ها برخي مسلمانان نمازخوان، حتي قبل از نمازشان شراب مي‎خوردند، آيا مي‎توانيم نتيجه بگيريم که: امکان ندارد شرابخواري در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) حرام شده باشد و اصلا آيه حرمت شرابخواري معناي ديگري دارد؟ در مورد حجاب نيز چون آيات مربوطه در سال‎‎‎هاي آخر عمر آن حضرت (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) نازل شده، طبيعي است که در فاصله بعثت پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) تا نزول آيه حجاب ـ‌که حدود 20 سال مي‎شود ـ مي‎توان موارد متعددي را نشان داد که عده‌اي، بدون اينکه گناهکار باشند، حجاب کاملي را که بعدا در شريعت واجب شد رعايت نکرده‌اند و احتمالا مي‎توان مواردي يافت که حتي بعد از نزول اين آيات نيز عد‎‎‎ه‌اي تخلف مي‎کرده‌اند.

اما اين‎‎‎ها به هيچ عنوان دليل نمي‎شود که بگوييم چون اين موارد بي‌حجابي در مسلمانان صدر اسلام وجود داشته، امکان ندارد حجاب در سال‎‎‎هاي آخر عمر پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) هم واجب شده باشد!

در پايان سخن، از آنجا که در اين کتاب، با بي‌اعتنايي جدي نسبت به احاديث ائمه اطهار (عليهم‌السلام) مواجهيم، شايد يادآوري اين نکته تاريخي که نه‌تنها در منابع شيعي، بلکه در مهم‎ترين منابع اهل سنت (52) هم آمده، مفيد باشد: پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) چند روز قبل از رحلتشان در‎حالي‎که در بستر بيماري افتاده بودند، فرمودند: «قلم و دوات بياوريد تا وصيتي را [در برابر همگان] مکتوب کنم تا بعد از من گمراه نشويد». عمربن‌خطاب برخاست و با تعبير «حَسبُنا کتاب الله» (کتاب خدا براي ما کافي است)، با درخواست پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) مخالفت کرد. عد‎‎‎ه‌اي از او حمايت و برخي مخالفت کردند و نزاع درگرفت. نهايتا پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) موفق نشد وصيتش را در برابر همگان مکتوب کند؛ درحالي‎که قرآن کريم صريحا فرموده بود که دستورات پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را اطاعت کنيد (سوره نساء، آيه59) و آنچه او به شما دستور داد بپذيريد و در مورد چيزي که نهي کرد، نهي‌اش را قبول کنيد. (سوره حشر، آيه8) اگر به اين تعبير پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) (چيزي بگويم که بعد از من گمراه نشويد) در ساير کلمات پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) دقت شود، درمي‌يابيم که اين تعبير را پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) همواره هنگام سخن گفتن در مورد امامت پس از خود به‎کار مي‎بردند (معروف‌ترينش در احاديث ثقلين و غدير است)؛ پس به احتمال زياد اينجا نيز همان را مد نظر داشتند. کساني هم که با اين دستور مخالفت کردند و با انکار امامتِ کساني که پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) معرفي کرده بود، راه گمراهي و اختلاف در مسلمانان را باز کردند، به «کتاب خدا براي ما کافي است» تمسک کردند. مواظب باشيم ما نيز به بهانه «کتاب خدا کافي است»، مدعي بي‌نيازي از معلم و مبين واقعي آن، يعني احاديث پيامبر و امامان (سلام‌الله‌عليهم‌اجمعين) در فهم قرآن نشويم که به همان گمراهي که پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) پيش‌بيني کرده بود، مبتلا خواهيم شد.

والسلام علي من اتبع الهدي

تذکر: در اين تحقيق غالبا از نرم‌افزار‎‎‎هاي موسسه تحقيقاتي نور (کتابخانه جامع‌الفقه2، جامع‌الاحاديث6/3 و جامع‌التفاسير1/2) استفاده شده است؛ لذا اطلاعات کتاب‌شناختي کتاب‎‎‎هاي مورد استناد جداگانه ذکر نشد. نقدي بر کتاب

«حجاب شرعي در عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)»

حجاب در

آيات و روايات

کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر» نوشته‌اي است حدود 1000 صفحه‌اي از آقاي امير ترکاشوند که آن‎طور که در صفحه نمايه آن ذکر شده، ظاهرا نگارش آن در سال 1389 به پايان رسيده و با اصلاحاتي، در سال 1390 در فضاي مجازي منتشر شده است. با اينکه نويسنده محترم در صفحه نمايه کتاب اظهار داشته که: «اين کتاب، فقط براي استفاده و بررسي شما محقق ديني! (1) عرضه شده است. از انعکاس مطالب کتاب و درج خبر درباره آن، مگر در کتب تحقيقي و پايان‌نامه‎ها، پرهيز گردد»، اما به تدريج اين کتاب در ميان افراد غيرمتخصص شيوع پيدا کرده و در ميان طيف خاصي از جامعه به‎عنوان مدرک مهمي عليه حجاب شرعي قلمداد شده است، همين امر انگيز‎‎‎ه‌اي شد براي نگارش مقاله‌اي که به بررسي ميزان اعتبار آن بپردازد. اگرچه اين مقاله عمدتا به‎عنوان نقد کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر» نوشته شده، اما با يک نگاه ثانوي به تحليل‎‎‎هايي که با استفاده از آيات و روايات به عمل آمده، مخاطب مي‎تواند با استنادات و دلالت‎‎‎هاي قرآني و روايي بحث حجاب آشنا شود.

 

   حسين سوزنچي

نويسنده محترم کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)» درباره هدف خود مي‎گويد: «تمام تلاش کتاب همين است که ابتدائا نشان دهد مردم در قبل از بعثت چه قسمت‎‎‎هايي از اندامشان به‎وسيله جامه و لباس، پوشيده و چه قسمت‎‎‎هايي لخت و بي‌جامه بود تا سرانجام، واکنش جامعه اسلامي و در رأس آن قرآن را در قبال آن به‌دست آورد». (حجاب شرعي در عصر پيامبر، ص4)

بدين منظور در بخش اول کتاب، به‎سراغ وضعيت پوشش در جاهليت مي‎رود و در بخش دوم به بررسي ديدگاه قرآن پرداخته و پس از مخالفت با تفسير‎‎‎هاي متعارف از برخي آيات قرآن کريم، جمع‎بندي خود را اين‎گونه بيان مي‎کند:

«از صراحت‎ها، اشارت‎‎‎ها و لابه‌لاي آيات، سه هدف زير را (به‎عنوان هدف قرآن از رعايت حجاب و پوشش) استخراج نمودم. اول، نگهداري از گرما و سرما. دوم، تکميل زيبايي آفرينش. سوم، صيانت جنسي و اعلام پرهيز از آلودگي. هدف سوم مي‎تواند گوياي آن باشد که پوشش درخواستي قرآن به خودي خود هدف نبوده بلکه اولا در جهت کنترل مردان پرهوس آن ديار و ثانيا براي اين بود که زنان ايمان‌آورده ـ‌که تجربه زندگي در دوره آلود‎ه‎زده‌ جاهلي را داشتند ـ با بهبود حجابشان عملا اعلام کنند که از فساد دوري گزيده‎اند». (ص16)

امير ترکاشوند در بخش سوم به‎سراغ نظرات فقها درباره حجاب مي‎رود و اگرچه اذعان مي‎کند که ديدگاه مشهور فقها درباره حجاب شرعي زن، «پوشاندن همه اندام به غير از وجه و کفين» است، اما اين راي را نادرست قلمداد مي‎‎کند. از نظر وي ميزان لازم براي حجاب زن، «پوشاندن تنه، ران و بازو» است که مي‎‎کوشد شواهدي از قول برخي از فقهاي قرون دهم و يازدهم بر اين ادعا ارائه دهد. البته در همين راستا اظهار مي‎‎دارد که فتواي يکي از فقهاي قرن چهارم اين بوده که «حجاب شرعي لازم براي زن در حد پوشاندن عورتين بوده است».

مسئله مقاله حاضر اين است که آيا دلايل نويسنده، توان اثبات برداشت‎‎‎‎هاي مذکور از آيات و روايات را دارد و آيا دقت‎‎‎‎هاي لازم در بررسي و گزارش نظرات فقها انجام شده است؟ به‎تعبير ديگر، ايشان در مقدمه کتاب خواستار آن شده که: «هنگام مطالعه بايد ذهن را از ويژگي‎‎‎هاي حجاب کنوني، به‎دليل تفاوت فاحش آن با حجاب عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)، خالي کرد تا قدري از سخت‌باور بودن مطالب نامأنوس کاسته گردد». (ص19)

اما آيا انتظار ايشان به‌همين مقدار محدود خواهد ماند که ما ذهن خود را از پيش‌فرض‎‎‎ها خالي کنيم، يا انتظار دارند براي پذيرش نظر ايشان، روش‎‎‎هاي تحقيق معتبر در عرصه زبان‎شناسي و مطالعات تاريخي را هم ناديده بگيريم؟

واقعيت غيرقابل انکار، که اصل آن را همه قبول دارند (و ايشان مي‎کوشد در 270 صفحه اين واقعيت را بسيار پررنگ تصوير کند)، اين است که در دوره جاهليت و قبل از آمدن اسلام، وضعيت منحطي به‎لحاظ پوشش و روابط جنسي وجود داشته است. اما پيش‌فرض نويسنده محترم اين است که «امکان ندارد پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) توانسته باشد اين وضع را در مدت 23 سال نبوت خود به‌تدريج اصلاح کرده باشد». مسئله اين است که آيا پيامبري که با عنايت الهي توانست جامعه بي‌سواد و بي‌فرهنگ آن زمان را ظرف مدت کوتاهي، به حدي برساند که نه‎تنها علم‌آموزي را از برترين ارزش‎‎‎ها به حساب آورد، بلکه به بزرگ‎ترين تمدن زمان خود تبديل شود، مي‎توانسته تغيير مهمي را هم در وضعيت پوشش آن جامعه رقم بزند يا خير؟

نويسنده با تکيه بر پيش‌فرض فوق، در صدد اثبات اين فرضيه (2) برمي‎آيد که اسلام دغدغه چنين اصلاحي را نداشته و توصيه‎هايش در باب حجاب زن و مرد غالبا در حد پوشاندن عورتين بوده که در بسياري از موارد بر آن اصرار چنداني نداشته و اگر اين حد از پوشش يا حداکثر، پوششي را در حد تنه و ران و بازو براي زنان مطرح کرده، دغدغه‌اش فقط جلوگيري از روابط جنسي آزاد بوده است، نه هيچ نکته‌اي در باب عفت و حيا و... . به‎تعبير ديگر، خلاصه ديدگاه ايشان اين است که به‎لحاظ اسلامي، دليلي براي اينکه زنان پوششي بيش از عورتين (يا حداکثر تنه و ران و بازو) داشته باشند، وجود ندارد و در فرهنگ عرب هم چنين پوششي ارزشمند نبوده و فرهنگ عرب به‎گونه‎اي بوده که تغيير آن ظرف مدت 23 سال توسط پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) محال است. از نظر نويسنده، يکي از ريشه‎‎‎هاي اصلي تلقي امروزي در باب حجاب، اقدامات خليفه دوم است (ص877‎ـ‎886) که اندکي بعد از رحلت پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) حکومت را به‌دست گرفته است. البته سوالي که هرگز بدان پرداخته نمي‎‎شود اين است که چرا خليفه دوم ‎ـ‎که براساس مباني نويسنده، چه به‎لحاظ اسلامي و چه به‎لحاظ تعصبات عربي، انگيز‎‎‎هايي براي اين کار نداشته ‎ـ‎ اين اندازه بر اين کار اصرار ورزيده و توانسته کاري را که از نظر نويسنده، انجام دادنش براي پيامبر خدا (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در 23 سال محال بوده، 5سال بعد در جامعه محقق کند؟ و چگونه ممکن است در اين توطئه عظيم، همسران و اصحاب پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) و بعدا همه راويان و محدثان و فقيهان با وي همراه شوند و براي ـ ‌به‎تعبير ايشان ـ حديث‎سازي و فتواي باطل دادن دست به دست هم بدهند و هيچ‌کس، حتي امام علي (عليه‎السلام) و بقيه ائمه اطهار (عليهم‎السلام) نه‎تنها کوچک‎ترين اعتراضي نکنند، بلکه آن‎‎‎ها هم با اين جريان همراهي کنند؟!

به‌هرحال، انسان وقتي با چنين تصويري مواجه مي‎شود، انتظار دارد ادله تاريخي معتبري بر آن اقامه گردد و هدف مقاله حاضر بررسي ادله ايشان است. بدين منظور، در فصل اول به‎صورت جزئي، به برخي از فرضيه‎‎‎‎هايي که مبناي تئوري کلان ايشان قرار گرفته، اشاره شده و استدلال‎‎‎هاي اين فرضيه‎‎‎ها ارزيابي مي‎شود و در فصل بعد، تئوري اصلي ايشان که البته جنجالي‌ترين سخن ايشان نيز است ـ‌يعني اينکه عموم فقها در فهم حجاب شرعي، اشتباه و افراط کرده‎اند ـ با تفصيل بيشتر مورد بررسي قرار خواهد گرفت. ضمنا براي سهولت مطالعه، بحث‎‎‎‎هاي تخصصي‎تر و نيز استنادات در پاورقي ذکر مي‎‎شود. اما پيش از ورود به بحث، مناسب است به سه نکته اشاره شود:

1. ضرورت پرهيز از توهين و ناسزا و تعابير رکيک در مباحث علمي: متاسفانه نويسنده محترم در مواردي که با نظري مخالف است انواع تعابير توهين‎آميز را در مورد صاحبان آن نظر به‎کار مي‎برد و نيز در متن خود از کلمات رکيک فراواني استفاده کرده که مناسب يک متن پژوهشي نيست و اگر در ادامه مقاله، به‎خاطر نقل قول مستقيم، مجبور به آوردن برخي از آن‎‎‎ها شديم، پيشاپيش از خوانندگان محترم پوزش مي‎طلبيم. البته مواردي هست که نويسنده، اگرچه از تعابير رکيک استفاده کرده، اما با توجه به‎جايگاه شخص مورد نظر [مثلا پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)]، (3) بعيد است قصد توهين داشته باشد؛ هرچند نحوه بيان ايشان به گونه‎اي است که اگر خواننده آن را توهين قلمداد نکند، لااقل احساس بي‌انصافي مي‎کند.

2. پرهيز از پرداختن به بحث‎‎‎هاي غيرضروري: يکي از عللي که موجب طولاني و مفصل شدن بيش از حد کتاب شده اين است که نويسنده گاه به تفصيل به مطلبي پرداخته که کسي در بحث حجاب شرعي بدان‎‎‎ها استناد نمي‎کند، اما ايشان به‎گونه‎اي بحث مي‎کند که گويي اين مطلب، از دلايل مهم بحث حجاب شرعي بوده و با رد دلالت آن، گويي يکي از ادله مهم حجاب شرعي متعارف، رد شده است. مثلا يکي از انحرافات جاهليت اين بوده که برخي از مشرکين با بدن عريان دور کعبه طواف مي‎کرده‌اند و در آياتي از قرآن کريم اين رفتار مذمت مي‎شود. با اينکه واضح است که اين آيات ربطي به بحث حجاب شرعي مسلمانان ندارد و هيچ فقيهي هم از اين آيات در بحث حجاب زنان استفاده نکرده، اما نويسنده بحث‎‎‎هاي طولاني‌اي به آن اختصاص داده تا همين را اثبات کند که از اين آيات حد پوشش واجب براي زن معلوم نمي‎شود. در مقاله حاضر به اين‎گونه بحث‎‎‎ها پرداخته نمي‎‎شود.

3. عدم دقت در ترجمه مطالب: طبيعي است که اکثر قريب به اتفاق متون مورد بررسي در مسئله مورد بحث، متون عربي است و اولين شرط چنين پژوهشي، آشنايي مناسب با زبان عربي است که در موارد متعددي به‎نظر مي‎رسد تحليل نويسنده ناشي از اشتباه در ترجمه عبارات است که گاه اين اشتباهات، منجر به انتساب نسبت‎‎‎هاي توهين‎آميز يا رکيکي درباره برخي شخصيت‎‎‎هاي بزرگ اسلامي مانند حضرت زهرا (سلام‎الله‎عليها) (4) يا برخي از زنان والامقام پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) (5) گرديده است.

الف. نمونه‎‎‎هايي از فرضيه‎‎‎‎ها و استدلال‎‎‎هاي کتاب

چنان‌که اشاره شد در اين فصل برخي از مهم‎ترين فرضيات نويسنده درباره وضعيت تاريخي آن زمان و معناي آيات و روايات مورد بررسي قرار مي‎گيرد و بحث درباره آراي فقها در فصل بعد خواهد آمد. در هر مورد ابتدا فرضيه ايشان به‎طور مختصر گزارش مي‎شود، سپس اعتبار و قوت استدلال‎‎‎ها مورد ارزيابي قرار مي‎گيرد.

 

استدلال يک

اين عبارت آيه 31 سوره نور: «وَلْيضْرِبْنَ بِخُمُرِهِن عَلَي جُيوبِهِن» [بايد روسري‎‎‎هاي خود را بر گريبان خويش زنند]، دلالت بر حجاب سر و گردن ندارد، بلکه مقصود از آن، اين است که زنان با پارچه‎اي، شکاف‎‎‎هاي بدن خود را بپوشانند، يعني مقصود آيه، پوشاندن شکاف عورت (و شايد علاوه بر آن، شکاف بين پستان‎ها) است. البته به‎عنوان احتمال سوم ممکن است مقصود پوشاندن شکاف‎‎‎هاي جامه (که از ميان آن عورت زنان آشکار مي‎شده) باشد. دليل اين ترجمه اين است که اولا کلمه «خمار» دلالتي بر روسري نمي‎کند، بلکه هرگونه پوشاکي (به‎ويژه لُنگي که براي پوشش پايين‌تنه به‎کار مي‎‎آيد) مي‎تواند باشد، و ثانيا «جيب» به‌معناي «گريبان» نيست، بلکه به معناي هرگونه شکاف است و لباس‎‎‎هاي آن زمان کاملا ندوخته بوده و از شکاف تکپارچه‌هايي که زنان براي پوشش عورتين خود استفاده مي‎کرده‌اند، گاهي عورت هم معلوم مي‎شده است؛ لذا آيه از زنان خواسته، شکاف‎‎‎هاي بدن (عورت و احتمالا بين پستان‌ها) يا شکاف جامه‎‎‎هاي خود که عورت را نمايان مي‎کند، با پارچه‌اي بپوشانند. (ص562‎ـ‎581)

 

نقد و بررسي استدلال

در مورد اينکه آيا دليل قانع‌کنند‎‎‎ه‌اي هست که عموم لباس‎‎‎هاي آن زمان «ندوخته» باشد يا نه، در بند‎‎‎هاي بعد بحث خواهد شد، اما استدلال اصلي ايشان براي رد کردن معناي اين آيه (که همه مفسران آن را به‎صورتي که در کروشه ذکر شد، ترجمه کرده‌اند) ترجمه‎‎‎هاي جديدي از دو کلمه «خمار» و «جَيب» است. کتاب‎‎‎هاي تخصصي‌اي که درباره لغات عربي و قرآني بحث کرده‌اند همگي تصريح کرده‌اند که کلمه «خمار» به معناي «پوششي که زن سرش را با آن مي‎‎پوشاند» (6) بوده است، که در فارسي به «روسري» ترجمه مي‎شود و در مورد «جَيب» هم همگي آن را به معناي «گريبان پيراهن» دانسته و توضيح داده‎اند که اگرچه ريشه اين لغت به «شکافتن و قطع کردن» برمي‎گردد، اما به‎صورت کلمه «جَيب»، فقط در مورد «قميص» (=پيراهن) به‎کار مي‎‎رود. (7) در قرآن‌کريم نيز همواره به‌همين معنا به‎کار رفته است چنانکه در داستان حضرت موسي به او گفته مي‎شود که «دستت را در «جيب» (=گريبان) خود وارد کن، و وقتي خارج کني درخشان خواهد بود». (سوره نمل، آيه12؛ سوره قصص، آيه32). اما دليل نويسنده چيست؟

در مورد کلمه «خمار» ايشان از ابتداي کتاب، بار‎‎‎ها و بدون هيچ سندي، اظهار مي‎‎دارند که از نظر برخي فقها، «خمار» در روايات به معناي «لنگ» و براي پوشاندن پايين‌تنه به‎کار رفته است (مثلا ص41). وقتي به کلمه «خمار» در بحث پيرامون آيه مربوط مي‎‎رسند، به‎عنوان يکي از موضوعاتي که قرار است در صفحات بعد بحث شود، ادعاي خود را اين‎گونه تکرار مي‎‎کنند که:

 «بسياري آن را روسري و سرانداز، برخي ديگر معادل ردا (که براي ستر نيمه‌بالا است) مي‎دانند و نيز از دل برخي روايات مي‎توان آن را معادل ازار و لنگ (که براي استتار پايين تنه است) دانست، ولي چه‌بسا معناي اصلي و کلي‌تر آن، پوشاک و وسيله پوشش، صرف‌نظر از قلمروي پوشانندگي‌اش باشد». (ص542)

در مورد نظر اول (روسري و سرانداز) که نظر همه لغت‌شناسان است، هم در صفحات قبل (ص540) و هم در صفحات بعد (563) سند‎‎‎هاي متعددي ارائه مي‎شود اما خواننده هرچه در انتظار سندي براي اقوال بعدي مي‎نشيند، ره به‎جايي نمي‎برد، در‎حالي‎که اندکي بعد از ادعاي فوق، با اين جمله مواجه مي‎شود که: «واژه خمار حامل معنايي فراگير بوده و چنانکه قبلا توضيح دادم به معناي جامه و پوشاک به‎طور کلي است» (ص562) و در دو صفحه بعد نيز: «معلوم نيست خمار به معناي روسري و سرانداز باشد زيرا چه‎بسا چنان‎که گفتم معادل رداي مردانه باشد». (ص564) ضمنا ايشان در اينجا به همه مفسران با تعابير شديداللحني اعتراض مي‎کنند که چرا تحت تاثير ذهنيت‎‎‎هاي خود آيه را ترجمه و تفسير کرده‌اند؟! البته بعد از حدود 160 صفحه و در بحثي ديگر، ايشان روايت (و نه روايات) وعده داده شده را مي‎آورند. روايت اين است که «لا يقبل الله صلاه حائض إلا بخمار» [خداوند نماز زني را که به سن حيض رسيده قبول نمي‎‎کند مگر با خمار]. چگونه اين روايت دلالت مي‎‎کند که کلمه «خمار» به معناي «پوشش پايين‎تنه» است؟ ايشان از اينکه شهيد اول اين روايت را در ميان رواياتي که درباره «ستر عورت در نماز» مطرح کرده، نتيجه مي‎‎گيرند که «شهيد اول اين روايت را براي ستر عورت و پايين‌تنه مورد استناد قرار داده است». (ص729) درحالي‎که خود شهيد اول در چند سطر بعد از جملات مورد استناد نويسنده، که متاسفانه نويسنده ذکر نکرده، صريحا مي‎گويد «مقصود از واژه «عورت» [در بحثي که گذشت] در مورد زن (8)، تمام بدن و سرش است، غير از وجه و کفين» (9)؛ يعني استفاده وي از اين روايت، در راستاي همان معناي عادي روايت است، نه اينکه خمار را براي پوشاندن عورت به معناي اصطلاحي امروزي به‎کار ببرد.

در مورد کلمه «جيب» هم نظر نويسنده محترم اين است که چون ريشه کلمه «جابَ» به معناي قطع کردن و شکافتن است، پس معناي کلمه «جيب»، نه گريبانِ جامه، بلکه هرگونه شکافي است و احتمالا مقصود آيه از شکافي که بايد پوشانده شود، عورت زنان (و شايد شکاف بين پستان‎‎‎ها يا شکاف لباس که عورت از آن نمايان مي‎‎شده) است! (10) اين مثل آن است که کسي بگويد کلمه «جواب» هم چون از همين ريشه است، آن هم به معناي «شکاف» مي‎باشد و وقتي مي‎گوييم: «به حسن جواب بده»، احتمالا مقصودمان اين است که «حسن را شکاف بده!» به‎تعبير ديگر، اگرچه به مناسبت اينکه گريبان، حالت چاک و شکاف داشته، به گريبان پيراهن، «جيب» گفته‌اند؛ اما اين دليل نمي‎شود که وقتي بگويند «جَيب»تان را بپوشانيد، به‌معناي اين باشد که «شکاف»تان را بپوشانيد!

 

استدلال دوم

کلمه «ساق» پا در آن زمان، به معناي «ران» پا است و زنان عرب «خلخال» را به بالاي ران مي‎بسته‎اند، نه به مچ پا؛ و لذا اينکه در آيات و روايات، و بلکه در فتواي فقهاي قديم، بر پوشاندن «ساق» تاکيد مي‎شده، مقصود پوشاندن ران بوده است، نه بيشتر. (ص594)

 

نقد و بررسي استدلال

اين فرضيه‌هايي است که بار‎‎‎ها در کتاب تکرار شده و بايد ديد دليل ايشان براي چنين فرضيه‌اي، که خلاف نظر عموم لغت‎شناسان (11) و نيز خلاف کاربرد اين واژه در قرآن‌کريم (12) است، چيست؟ وي اول‌بار که اين فرضيه را مطرح مي‎‎کند، آن را در قالب برداشتي از سخن آيت‎الله مکارم شيرازي قرار مي‎‎دهد که احتمالا اگر ايشان خبردار شوند که چنين برداشتي از کلامشان شده، آزرده مي‎‎شوند. (13) البته نويسنده وعده مي‎دهد که «بنا دارم در بخش پاياني (عامل هيجدهم) درباره اين واژه توضيح دهم» (ص86)؛ اما وقتي خواننده به محل وعده داده شده مراجعه مي‎کند، بعد از مشاهده فهرستي از کلمات که کلمه ساق هم بين آن‎‎‎ها وجود دارد، با اين جمله مواجه مي‎شود: «از آنجا که در خلال مباحث کتاب به شرح هريک پرداخته‌ام، به همان‎‎‎ها اکتفا نموده و آخرين عنوان کتاب را به پايان مي‎رسانم» (ص995) و کتاب تمام مي‎شود! ايشان هم‎چنين در صفحه 152 با کلمه «چه‌بسا»، همين ادعا را، باز هم بدون دليل، مطرح مي‎کند. باز هم در صفحه 258 مي‎گويند «با توجه به ترديد‎‎‎هايي که در گذشته در اين‎باره مطرح کردم، چه‎بسا دست‌کم بتوان ساق را معادل کل پا دانست» و نهايتا در صفحه 594 ادعاي مذکور با اين توضيح تکرار مي‎شود که: «در اين‎باره در بخش اول کتاب (مبحث پنجم از فصل اول) توضيحي داده شد» [يعني همان ص86] و نتيجه مي‎گيرد: در نتيجه، زنان عرب خلخال را، نه به مچ پا، بلکه به ران پا مي‎بستند!

به‌هرحال نويسنده محترم با اين استدلال! فرضيه‌اي را پذيرفته که با آن نه تنها حجاب شرعي متعارف را بعيد، و روايات متعدد مستندي را جعلي دانسته، بلکه براي نشان دادن عادي بودن برهنگي زنان مسلمان بار‎‎‎ها از آن استفاده کرده است. مثلا وقتي نقل شده که در جنگ احد، دو تن از زنان براي کمک به مجروحين آمده بودند و در حين دويدن براي کمک، کسي خلخال‎‎‎هاي پاي آن‎‎‎ها را مي‎بيند (أري خَدَم سوقهما؛ (14) ص88)، نتيجه گرفته که ران پاي ايشان برهنه شده و از اين مطلب عادي بودن برهنگي و بي‌دقتي زنان مسلمان در پوشش پايين‌تنه را نتيجه گرفته است! لازم به ذکر است جنگ احد سال‎‎‎ها قبل از نزول آيه حجاب بوده و همين حکايت نشان مي‎دهد که برخلاف نظر نويسنده، پوشش زنان مسلمان، حتي قبل از واجب شدن حجاب شرعي، در حدي بوده که مچ پاي زنان هم مخفي بوده، به‎طوري که وقتي شخصي خلخال روي مچ پاي زني را ببيند که به‎خاطر دويدن در صحنه جنگ نمايان شده، در خاطرش مي‎‎ماند و براي ديگران نقل مي‎‎کند.

 

استدلال سوم

تعبير «رأس» (= سر)، که پوشاندنش براي زنان لازم دانسته شده، نه به معناي «سر جسماني»، بلکه به معناي «سر پوشاک» است؛ يعني لباس‎‎‎هاي زنان تا نيم‌تنه بوده و از آن‎‎‎ها خواسته شده سر آن (يعني جلوي سينه) را هم بپوشانند! (ص788‎ـ‎793)

 

نقد و بررسي استدلال

اين سخن از ادله اصلي ايشان براي اثبات عدم وجوب پوشش سر و گردن زنان است و نويسنده، با تکيه بر اين سخن، تمام روايات و حتي فتوا‎‎‎هاي فقهاي قديم درباره پوشش سر زن را به پوشش سينه تفسير مي‎کند. اما استدلال ايشان بر چنين ترجمه‌هايي چيست؟ از اوايل کتاب، مکررا بدون هيچ توضيحي «رأس» به معناي فوق گرفته مي‎شود و استدلال اصلي ايشان، در اواخر کتاب مي‎آيد. اين استدلال، نقل قولي تاريخي درباره اقدامي از خليفه دوم است که «زنان برده را از پوشاندن سرشان منع کرده تا از زنان آزاد متمايز شوند». (ص790) اما اين حکايت تاريخي اگر هم درست باشد، چه ربطي به ادعاي ايشان دارد؟ ايشان اين را در کنار يک حکايت تاريخي ديگر قرار داده، مي‎نويسد: عبدالله بن أنس از قول پدربزرگش أنس بن مالک نقل مي‎کند که گفت: کنيزان عمر در حين پذيرايي از ما، پستان‎هاشان تکان مي‎خورد: «کن إماء عمر يخدمننا کاشفات عن شعورهن، تضطرب ثديهن». علت تکان خوردن پستان‎‎‎ها عدم استفاده از جامه بالاتنه بود و علت عدم استفاده از جامه بالاتنه که منجر به پيدا شدن پستان‎‎‎ها مي‎شد، عمل به دستور عمر يعني کشف رأس بود که در بالا ذکر کردم». (ص791)

ترجمه جمله عربي مذکور چنين است: «کنيزان عمر در حين پذيرايي از ما، از موهايشان حجاب برداشته بودند [= موهايشان آشکار بود] و پستان‌هايشان تکان مي‎خورد». (ص791) با اينکه در اين نقل قول، أنس آشکار بودن را فقط در مورد مو‎‎‎ها دانسته، نه سينه‎ها اما نويسنده محترم، چنان‌که مشاهده مي‎شود ابتدا از اين حکايت نتيجه مي‎گيرد که پستان‎‎‎هاي کنيزان عمر هم برهنه بوده است! و سپس بدون هيچ سندي، دليل اين را «عدم استفاده از جامه بالاتنه» دانسته، يعني برهنه بودن کل بالاتنه آنان را نتيجه گرفته! و در گام بعد، اين واقعه را (که اگر واقعي هم باشد، احتمالا مربوط به خانه عمربن‎خطاب بوده و معلوم هم نيست که مربوط به قبل از نزول آيه حجاب بوده يا بعد از آن) به کل جامعه اسلامي و به زمان خلافت خود عمر بن خطاب، تسري داده و بدون هيچ سندي، علت اين وضعيت کنيزان را عمل به دستور حکومتي خليفه دوم (آشکار بودن رأس کنيزان)، که احتمالا سال‎‎‎ها بعد از اين واقعه صادر شده، دانسته است! يعني عمر بن خطاب وقتي گفته «نبايد سرشان را بپوشانند» منظورش اين بوده که اجازه ندارند از جامه براي پوشش بالاتنه بدن خود استفاده کنند و حتما بايد سينه‎هايشان برهنه و نمايان باشد! در واقع، جمع‌بندي نظر ايشان اين مي‎شود که در آن زمان در معابر عمومي «زنان برده» اجازه داشتند فقط از کمر تا زانوي خود را بپوشانند و بدين گونه از «زنان آزاد» که فقط تا سينه را مي‎پوشانده‎اند متمايز مي‎شده‎اند!

با چنين استدلالي، نويسنده محترم، روايات (و حتي فتواهاي) متعددي را که آشکارا دلالت دارند که پوشش «سر» زن (غير از صورت) واجب است، منحصر به پوشاندن سينه مي‎کند و عجيب‎تر اينجاست که وي که چنين اقدامي را به خليفه دوم نسبت داده، بعدها، حدود 10 صفحه توضيح مي‎دهد که يکي از علل اصلي الزامات حجاب سر و گردن، اقدامات و سختگيري‎‎‎هاي خليفه دوم در مورد پوشش زنان بوده است! (ص877‎ـ‎ 886)

البته نويسنده محترم در مواردي که مصلحت دانسته، «رأس» را نه‎تنها به معناي سر جسماني گرفته، بلکه آن را حتي به معناي «قسمت بالاي سر که زير عمامه پوشيده مي‎شود» معرفي کرده است؛ چنان‌که وقتي مي‎خواهد درباره معناي کلمه «جلباب» (در آيه 59 سوره احزاب، که اين آيه نيز درباره حجاب بانوان است) اين تلقي را مطرح کند که معناي جلباب، نه روسري، بلکه چيزي شبيه عمامه است! به اين روايت ام‌سلمه (البته بدون هيچ ترجمه يا توضيحي) استناد مي‎کند که گفته است: «الجلباب: مقنعه المرأه، ‎اي يغطين جباههن و رؤوسهن» (ص515) [= جلباب مقنعه زن است، يعني با آن پيشاني‎‎‎‎ها و سرهايشان را مي‎پوشانند.] (رووس، جمع کلمه «رأس» است و نويسنده که آن را در اينجا بدون هيچ دليلي، به‌معناي «بالاي سر» گرفته است).

 

استدلال چهارم

زنان در خانه مي‎توانند درمقابل غريبه و آشنا صددرصد برهنه ظاهر شوند زيرا منظور از «القواعد من النساء» در آيه 60 سوره نور‎ ـ‎که مي‎فرمايد: «وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النسَاء اللاتِي لَايرْجُونَ نِکاحا فَلَيسَ عَلَيهِن جُنَاحٌ أن يضَعْنَ ثِيابَهُن غَيرَ مُتَبَرجَاتٍ بِزِينَه وَ أَن يسْتَعْفِفْنَ خَيرٌ لَهُن وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» [و بر زنان يائسه و سالخورد‎‎‎ه‌اي که اميد زناشويي ندارند، گناهي نيست که پوشش خود را کنار نهند، در‎حالي‎که با زينتي خودنمايي نکنند و عفت ورزيدن براي آن‎‎‎ها بهتر است و خدا شنواي داناست] ‎ـ‎ نه زنان يائسه و سالخورده، بلکه به احتمال زياد(15)، زناني است که در خانه هستند و برهنه بودن را ناپسند نمي‎دانند و منظور از کنار گذاشتن پوشش، نه برداشتن حجاب شرعي، بلکه به معناي کاملا برهنه بودن در خانه، حتي در مقابل نامحرمان است! (ص611‎ـ‎613)

 

نقد و بررسي استدلال

هرکس که با زبان عربي آشنا باشد (و لذا همه مفسران و فقهاي شيعه و سني در طول تاريخ) درمي‎يابد که مقصود از اين آيه، آن است که حجاب سر و گردن براي زنان سالخورد‎‎‎ه‌اي که ديگر مورد رغبت جنسي واقع نمي‎شوند، اگرچه به عفت نزديک‌تر است، اما وجوب ندارد: کلمه «قواعد»، جمع «قاعد» يا «قاعده» است که اگرچه از ريشه «قعود» (= نشستن) گرفته شده، اما چنان‌که عموم اهل لغت گفته‎اند وقتي در مورد زنان به‎کار مي‎رود، مقصود زنان سالخورد‎‎‎ه‌اي هستند که ديگر حائض نمي‎شوند (يائسه)(16). نويسنده محترم با کنار گذاشتن معناي صحيح اين کلمه و با ادعاي اينکه «قواعد» به معناي «زناني که در خانه باشند» است! عنواني گشوده با تيتر «معافيت همه زنان حاضر در خانه از پوشش»، و در آنجا به اين جمع‎بندي مي‎رسد که معناي آيه اين است که: «زنان مي‎توانند درون خانه‎شان، ولو که فاقد درب و استتار کافي باشد [تمام] جامه[ها] را از تن درآورند، ولي نبايد پس از کندن البسه شروع به ايستادن در مقابل باب و پنجره (و در نتيجه نماياندن زيبايي‎‎‎هاي اندام) کنند». (ص613)

نويسنده محترم با افزودن مطالب داخل کروشه (که «جامه» را به «تمام جامه‎ها» تفسير مي‎کند) و استفاده از تعبير «ولو که فاقد درب و استتار کافي باشد» تاکيد مي‎کند که حتي اگر ديگران از بيرون خانه بتوانند آن‎‎‎ها را کاملا برهنه ببينند، باز هم مشکلي ندارد! به‎تعبير ساده‎تر، قرآن‌کريم که در آيه 58 همين سوره درباره محارمي که زياد در خانه تردد دارند، تذکر مي‎دهد که در اوقات خلوت زن و شوهر، که احتمال دارد لباس مناسب بر تن نداشته باشند، سرزده وارد اتاق خواب آن‎‎‎ها نشوند و براي ورود حتما اجازه بگيرند(17)، در دو آيه بعد، به زنان اجازه مي‎دهد که در خانه، به‎طور کلي (نه فقط در اتاق خواب و نزد شوهر)، حتي اگر در منظر و مرآي غريبه‎‎‎هاي بيرون از خانه هم باشند، اشکال ندارد که کاملا برهنه ظاهر شوند و فقط بدين صورت برهنه، جلوي درب منزل نروند!

اما دلايل ايشان براي نسبت دادن چنين ترجمه‌هايي به ساحت قرآن کريم چيست؟ ايشان ابتدا به‎سراغ يکي از ترجمه‎‎‎هاي معاصر مي‎رود که عبارت ابتداي آيه را به‎صورت «زنان فرونشست‎‎‎هايي که اميد آميزشي ندارند» ترجمه کرده است. اگر انسان پيش‌فرض خاصي نداشته باشد، از اين ترجمه همان معنايي را مي‎فهمد که در ترجمه‌اي که ما (به تبعيت از عموم مترجمان و مفسران) در ابتداي بحث براي آيه ارائه کرديم، آمده است. اما وي اين ترجمه را همان معناي موردنظر خود مي‎داند! براي اثبات اين مدعا، ابتدا اظهار مي‎دارد که «قواعد» مي‎تواند جمع «قاعد» يا «قاعده» باشد، و آنگاه بدون هيچ استناد لغوي يا تاريخي، و برخلاف سخنان صريح لغت‌شناسان قديم و جديد(18)، ادعا مي‎کند که اگر «قواعد»، جمع «قاعد» باشد، به‌معناي «زنان نشسته» است، لذا «القواعد من النساء» به معناي «حضور و قرار گرفتن زنان در خانه» است. (ص612) و سپس به‎عنوان شاهدي براي اينکه نشان دهد آيه وظيفه «زنان در خانه» را نشان مي‎دهد با مراجعه به يکي از تفاسير اهل‌سنت، يک اظهارنظر شخصي (نه حديث) از ابن‌عباس را بدون ترجمه آورده (ص612) (19) که ترجمه آن اين است: «ابن‌عباس در مورد «القواعد من النساء» گفته است که مقصود اين است که اشکال ندارد زن در خانه خود با «درع» (= پيراهن زنانه) و خمار (= روسري) بنشيند و جلباب (= چادر) را کنار بگذارد، مادام که قصد تبرج (= خودنمايي) نداشته باشد». حتي اگر همه روايات، شأن نزول و نيز روايات ائمه اطهار (عليهم‎السلام) درباره اين آيه را کنار بگذاريم، باز سوال اين است که چگونه از سخن ابن‌عباس، «برهنگي کامل زنان در خانه در مقابل نامحرمان» فهميده مي‎شود؟ (20)

 

استدلال پنجم

يکي از اشتباهات پرتکرار در اين کتاب، درآميختن دلالت‎‎‎ها و کاربرد‎‎‎هاي مختلف يک واژه (مثلا حقيقت و مجاز) است که علاوه بر مورد مذکور در پاورقي‎‎‎هاي 10 و 13 و 21، به مورد مهم ديگري که براي ارائه تصوير وضعيت پوشش قبل از اسلام مطرح شده، اشاره مي‎شود. مردان و زنان، پيش از ظهور اسلام، عموما از نيمه ران به پايين را برهنه مي‎گذاشتند زيرا برخي اهل لغت در مورد واژه «معاري» (جا‎‎‎هايي از بدن که افراد غالبا نمي‎پوشانند) گفته‌اند عبارت است از «الوجه و اليد و الرِجل»؛ و اين نشان مي‎دهد که در عرب، زن و مرد، در قسمت پايين‌تنه، فقط عورت را مي‎پوشانده‌اند زيرا کلمه «پا» (الرِجل) «از انگشت تا بيخ ران» را شامل مي‎شود! البته چون با پوشاندن عورت، خودبه‌خود بالاي ران پوشيده مي‎شده، پس عموما از نيمه ران به پايين در زنان و مردان برهنه بوده است. (ص73‎ـ‎74)

 

نقد و بررسي استدلال

فکر نمي‎کنم نيازي به توضيح باشد که کلمه «پا» هميشه به معناي «از انگشت تا بيخ ران» به‎کار نمي‎رود؛ بلکه همان‌گونه که در زبان فارسي هم رواج دارد، گاه با توجه به شواهد و قرائن، مقصود از آن، قسمتي از اين محدوده است. حتي وقتي نويسنده عبارات عربي اهل لغت را نقل مي‎کند، آن‎‎‎ها در توضيح معاري و عبارت (الوجه و اليد و الرجل) گفته‌اند: مقصود، محدود‎‎‎ه‌اي است که هميشه آشکار است (إنه بادٍ أبدا) و زن [در زندگي روزمره و براي رفع حاجات عادي خود] چار‎‎‎ه‌اي جز آشکار کردنش ندارد (لابد مِن إظهارها) (ص70‎ـ‎71). آيا آنچه به‌ناچار بيرون مي‎ماند و عادتا پوشاندنش دشوار است، «از انگشت تا نيمه ران» است؟ اگر توضيح فوق را در کنار روايات متعددي (که خود نويسنده هم در مواضع مختلف کتاب خويش آورده) قرار دهيم که در آن‎‎‎ها حکم پوشش «الوجه و اليد و القدم»، در کنار تعبير «محل‎‎‎هايي که غالبا نمي‎پوشانند» آمده، معلوم مي‎شود که مقصود از «الرِجل» (پا) در اين بحث، همان «قدم» (محدوده از مچ تا سرانگشتان) بوده است و اتفاقا در قرآن‌کريم نيز (به‎عنوان متني که با همين مردم جاهلي سخن مي‎گفت و واژه‎‎‎ها را با معنايي که آن‎‎‎ها مي‎فهميدند به‎کار مي‎برد) غالبا «رِجل» در مورد محدوده «انگشت تا مچ» به‎کار رفته که معروف‌ترينش آيه وضوست (سوره مائده، آيه6) (21) و حتي در پايان آيه 31 سوره نور که به بحث حجاب شرعي مربوط مي‎شود، «رِجل» به‌معناي «کف پا» به‎کار رفته است؛ درآنجا به زنان هشدار مي‎دهد که: «در هنگام راه رفتن، پاهايشان (أرجُلهن) را بر زمين نکوبند تا مبادا صداي خلخال‎‎‎هاي مخفيشان جلب توجه کند». واضح است که مقصود از پا بر زمين کوبيدن، کوبيدن کف پاست، نه کوبيدنِ «از انگشت تا بيخ ران!»

 

استدلال ششم

 در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) پيراهن دوخته و خياطي رواج نداشته و مردم به‌قدري عقب‎افتاده (22) بوده‎اند که به‎جاي لباس دوخته، فقط از يک يا حداکثر دو تکه پارچه استفاده مي‎کرده‌اند؛ و لذا در چنين شرايطي توصيه به حجاب شرعي که امروزه مي‎شناسيم ممکن نيست. مهم‎ترين دليلش (23) اين است که در آن زمان تعبير ازار و ردا در مورد لباس‎‎‎ها به‎کار مي‎‎رفته که اين تعبير در مورد لباس ندوخته استفاده مي‎شود و محدثان نيز در مورد اينکه پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از لباس دوخته استفاده کرده باشد، ترديد دارند. (ص232‎ـ‎249 و 288‎ـ‎294)

 

نقد و بررسي استدلال

شايد بتوان اين سخن را مهم‎ترين شاهد بر پيش‌فرض ايشان (عدم امکان الزام زنان به حجاب شرعي متعارف) دانست. اما حتي اگر از ناسازگاري ادعاي «رواج پارچه در جامعه‎اي که در آن خياطي رواج ندارد» با مباحث تاريخ تمدن هم صرف‌نظر کنيم، (24) و دلالت «وجود واژه‎‎‎هاي متنوع درباره لباس در يک فرهنگ» بر «وجود تنوع لباس در آن فرهنگ» را هم ناديده بگيريم، (25) بازهم بايد گفت که نه‌تنها بيان ايشان توان توجيه اين ادعا را ندارد بلکه در متن ايشان ادله فراواني در رد اين مطلب مي‎توان يافت:

الف) ناتواني توجيه مدعا: نويسنده ابتدا به محدثان نسبت مي‎دهد که در مورد لباس دوخته پيامبر ترديد دارند. (ص243) اما نه تنها سخني از هيچ محدثي نمي‎آورد که چنين ترديدي را ابراز کرده باشد، بلکه ده‎‎‎ها حديث در مورد استفاده از لباس دوخته توسط پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) مي‎آورد، به‎طوري که معلوم مي‎شود حتي در مورد بلندي و کوتاهي آستين لباس پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) روايت‎‎‎هاي فراواني وجود دارد و عجيب آنکه همه را بدون هيچ‌گونه بررسي سندي و صرفا با اين توجيه که در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) لباس دوخته رايج نبوده (يعني مطلبي که قرار است اثبات کند) کنار مي‎گذارد. (ص243‎ـ‎248)

اما توجيه اصلي ايشان آن است که گمان مي‎کند تنها لباس‎‎‎هاي آن زمان ردا و ازار بوده و معناي ردا، «بالاپوش» و معناي ازار «لنگ» است و هردو در مورد پارچه ندوخته به‎کار مي‎رود. در مورد کلمه «ردا» در کتب معتبر لغت‌شناسي، بحثي درباره دوخته يا ندوخته بودنش نيست و اغلب به توضيح اينکه اين واژه به معناي همان لباس معروف به «ردا» است بسنده شده است. (26) فقط ابن‌اثير اشاره کرده که «ردا، لباس يا بُردي است که افراد روي ساير لباس‎‎‎هاي خود بر گردن و کتف‎‎‎ها مي‎اندازند». (27) اگر همين معنا را مدنظر قرار دهيم لازمه‌اش اين است که افرادي که ردا بر تن مي‎‎کرده‎اند، ردا را روي لباس‌هايشان مي‎پوشند؛ يعني اولا لباس ديگري دارند (پس لباس آن‎‎‎ها فقط ردا و ازار نبوده) و ثانيا اگر ردا را برمي‎داشتند، برهنه نمي‎شدند. (نويسنده محترم براي اثبات عادي بودن برهنه شدن پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در برابر ديگران، به رواياتي تمسک مي‎کند که در آن‎‎‎ها آمده که باد، رداي پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را بر زمين انداخت يا پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ردايش را بر روي دوش کسي يا روي جنازه کسي انداخت).

در مورد کلمه «ازار» نيز در اغلب کتب تخصصي لغت عرب، اشار‎‎‎ه‌اي به ندوخته بودن «ازار» نيامده است. (28) البته زبيدي (متوفي 1205) نقل قولي درباره ندوخته (غيرمخيط) بودنش مطرح کرده، ولي در ادامه، از قول برخي ديگر از لغت‌دانان نقل مي‎کند که «ازار را در مورد هرچه انسان را بپوشاند به‎کار مي‎برند». (29) اگر کسي در کاربرد‎‎‎هاي مختلف اين واژه تتبع کند، درمي‌يابد که آن‌چه درباره ازار مي‎توان گفت اين است که حتي اگر ندوخته هم باشد، لباسي است که در بسياري از اوقات همراه با لباس ديگر و حتي گاه روي ساير لباس‎‎‎ها استفاده مي‎شده است (30) و در احرام حج هم که تعبير ردا و ازار استفاده مي‎‎شود و لباس مردان (نه زنان) بايد ندوخته باشد، تاکيد مي‎‎شود که مردان همراه آن لباس دوخته‎اي بر تن نکنند. همه اين‎‎‎ها نشان مي‎‎دهد ازار و ردا در کنار لباس‎‎‎هاي ديگري رايج بوده است، نه به‎عنوان تنها لباس.

ب) دلايل موجود در کتاب وي بر رد ادعاي خويش: اولا خود ايشان در بحث وضعيت اشراف جاهليت، درباره لباس‎‎‎هاي بلند و فاخر آن‎‎‎ها داد سخن مي‎دهد. (ص42‎ـ‎49) آيا لباس فاخر (که براساس نقل خود نويسنده، گاه با همين کلمه «ازار» از آن ياد شده و پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) بر کوتاه کردن «آستين» آن تاکيد کرده) لباسي ندوخته است؟ به علاوه، در آيات و رواياتي که مي‎آورد، نه تنها تعابير ديگري مانند لباس و ثوب هم به‎کار رفته (که هيچ کتاب لغت و مورخي ادعا نکرده که اين‎‎‎ها فقط در مورد لباس ندوخته به‎کار مي‎روند) (31) بلکه کلماتي مثل قميص [پيراهن] و سربال [احتمالا شلوار] هم هست که اهل لغت تصريح کرده‌اند اين‎‎‎ها لباس دوخته هستند. جالب اينجاست که اين دو کلمه اخير هر دو در قرآن آمده و خود ايشان در مواضع مختلف کتاب، روايات متعددي مخصوصا در مورد سربال (که به‎صورت سروال هم ثبت شده) آورده و حتي گاه مي‎کوشد آن را به‎عنوان «شلوارک» (نه شلوار) معرفي کند. (ص248) اين نشان مي‎دهد که عرب آن زمان کاملا اين دو نوع لباس را مي‎شناخته و استفاده مي‎کرده است. (32) از همه اين‎‎‎ها گذشته، فقط ده‎‎‎ها حديثي که ايشان در مورد لباس‎‎‎هاي دوخته پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در کتاب خود آورده‌اند و نتوانسته هيچ اشکال سندي در آن‎‎‎ها نشان دهد (ص244‎ـ‎248)، براي رد مدعاي ايشان کافي است.

به‎نظر مي‎‎رسد، برخلاف تصور ايشان استفاده از سوزن (و لذا دوخت و دوز) در آن جامعه، به‌قدري رواج داشته که قرآن‌کريم براي نشان دادن اينکه افراد کافر مستکبر اصلا بهشت نمي‎روند از اين تمثيل استفاده مي‎کند که «در صورتي آن‎‎‎ها بهشت مي‎روند که شتر از سوراخ سوزن رد شود» (سوره اعراف، آيه40) و ايشان در برابر اين آيه، اين احتمال را مطرح مي‎کنند که آن‎‎‎ها از نخ و سوزن براي وصله کردن پارچه‎‎‎ها استفاده مي‎کردند، نه براي دوخت لباس. (ص294) اما آيا مي‎شود در جامعه‎اي وصله کردن رواج داشته باشد، اما دوختن رايج نباشد؟ (توضيح بيشتر در پاورقي 25 گذشت)

 

استدلال هفتم

در اسلام فقط از نگاه کردن به عورت جنس مخالف (نه جنس موافق) نهي شده است و رواياتي که دلالت بر حرمت نگاه به فرج و عورت جنس موافق مي‎کند در هنگام نسخه‌برداري دچار تغيير شده و عمده تغييرات مربوط به نقطه‎گذاري بوده؛ يعني رواياتي که مي‎گويند «فلا يحل للرجل أن ينظر الي فرج اخيه و لايحل للمرأه أن ينظر الي فرج اختها/ مرد حق ندارد به عورت برادرش نگاه کند و زن هم حق ندارد به عورت خواهرش نگاه کند». نقطه «يـ» و «تـ» در «اخيه» و «اختها» اشتباه شده؛ يعني به مرد درباره نگاه به عورت زنان، و به زن درباره نگاه به عورت مردان تذکر داده شده است. (ص531)

 

نقد و بررسي استدلال

انسان در برابر چنين سخني انتظار دارد با بحث‎‎‎هاي نسخه‌شناسي و مانند آن مواجه شود، اما دليلي که ايشان براي اثبات سخن فوق مي‎آورند اين است که: برهنه بودن مومنان در مقابل جنس موافق در صدر اسلام کاملا عادي بوده است و از آن گذشته، چگونه ممکن است فرد در مقابل جنس موافق مسئول باشد اما مسئوليتي در قبال جنس مخالف به وي گوشزد نشده باشد. (ص530‎ـ‎532)

اولا يکي از شواهد مهمي که ايشان براي «عادي بودن برهنگي مومنان در مقابل هم» ارائه مي‎کنند، رواياتي است که در صدر اسلام مردان کاملا برهنه در حمام حاضر مي‎شدند و پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) آن‎‎‎ها را از اين کار نهي کرد. اين روايات حداکثر دلالت دارد که اين اشتباه در ميان برخي مسلمانان وجود داشته و اسلام با آن مخالفت کرده، نه اينکه اسلام اين را قبول دارد. مخصوصا با توجه به نزول تدريجي آيات، وقوع اين‎گونه مسائل کاملا عادي است. اين‎گونه کار‎‎‎ها در عرب جاهلي وجود داشته و وقتي افراد، مسلمان مي‎شدند همه احکام را روز اول نمي‎دانستند و يا بسياري از احکام تدريجي نازل شد. اتفاقا خود همين احاديث نشان مي‎دهد که اگر چنين چيزي هم وجود داشته مورد نهي پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) قرار گرفته است.

در مورد مسئوليت متقابل هم بايد گفت مگر قرار است وقتي درباره حمام رفتن مردان به آن‎‎‎ها تذکري مي‎دهند، درباره نگاه مردان و زنان به عورت همديگر هم تذکر دهند؟

از همه اين‎‎‎ها گذشته حتي اگر اين توجيه را در اين روايت بپذيريم با ده‎‎‎ها روايتي که در همين کتاب ذکر شده و در آن‎‎‎ها به‎جاي اختها و اخيه، تعبير الرجل و المراه آمده، (33) يا زشتي نگاه به عورت جنس موافق را هم‎چون زشتي نگاه به عورت جنس مخالف دانسته، (34) چه کنيم؟

 

آنچه گذشت تنها اندکي از اظهارات قابل مناقشه اين کتاب است که چون مبناي بسياري از تحليل‎‎‎هاي ديگر نويسنده قرار گرفته، به نقد آن‎‎‎ها اشاره شد و اگر قرار باشد تمامي اين‎گونه اظهارات مطرح و بررسي گردد، مثنوي هفتاد من کاغذ شود. با اينکه همين مقدار براي اطلاع از ميزان اعتبار علمي اين اثر کفايت مي‎کند، اما از آنجا که ايشان با اختصاص حجم زيادي از کتاب و متاسفانه با توهين‎‎‎ها و ناسزا‎‎‎هاي متعدد، فهم عموم فقها از بحث حجاب را تخطئه کرده، به‎نظر مي‎رسد لازم باشد اين موضوع مفصل‌تر و به‎طور مستقل مورد توجه قرار گيرد.

 

ب. ديدگاه فقها در مورد حجاب شرعي

اجماع تمام فقهاي شيعه و سني در تاريخ اسلام در باب حجاب شرعي واجب براي زن در مقابل نامحرم، پوشاندن تمام بدن غير از وجه (= صورت) و کفين (دست‎‎‎ها تا مچ) بوده (35) و البته معدودي از فقها نپوشاندن «قدم» (مچ پا به پايين) را هم براي زنان جايز دانسته‌اند. نويسنده کتاب ادعا مي‎کند که در اين مورد در ميان فقهاي شيعه سه نظر وجود داشته است. يعني علاوه بر نظر فوق، که به مشهور بودن آن اذعان دارد، اما آن را اشتباه و خلاف واقع مي‎داند، مدعي مي‎شود برخي از فقها [يعني: محقق اردبيلي (م993)، ملامحسن فيض کاشاني (م1091) و ملا احمد نراقي (م1244)] فتوايشان اين بوده که حجاب واجب براي زن فقط پوشاندن «تنه، ران و بازو» بوده! (ص685‎ـ‎780) و يکي از فقها [ابن جنيد اسکافي (م 381)] هم فتوايش اين بوده که حجاب واجب براي زن در برابر نامحرم، فقط پوشاندن عورتين است! (ص780‎ـ‎830)

طبيعي است که دليل اين اظهارنظر بايد مطالبي باشد که در کتاب‎‎‎هاي آن‎‎‎ها آمده است؛ اما به‎نظر مي‎‎رسد ناآشنايي ايشان با متون فقهي موجب چنين برداشت‎‎‎هايي شده است؛ لذا ابتدا به برخي نکاتي که براي فهم متون فقها لازم است اشاره مي‎‎شود:

1) فقهاي شيعه براي فتوا دادن از چهار منبع استفاده مي‎کنند: قرآن، روايات، اجماع و عقل. لذا بحث مي‎کنند که آيا در هريک از اين چهار منبع، دليل کافي براي اثبات مسئله مورد بحث وجود دارد يا خير؟ طبيعي است که گاه يک مسئله شرعي را با آيه قرآن نمي‎شود اثبات کرد (مثلا تعداد رکعات نماز) يا با روايت به تنهايي نمي‎شود اثبات کرد و... . هم‎چنين مقصود علماي شيعه از «اجماع»، نه فقط «توافق بين علما» بلکه «توافقي که از آن، نظر امام معصوم فهميده شود» است؛ يعني اجماعي را قبول دارند که اصطلاحا «کاشف از قول معصوم» باشد. پس در جايي که فقيهي مثلا مي‎گويد «اين حکم با اين آيه اثبات نمي‎شود، اما آن را به‎دليل اجماع مي‎پذيرم»، معنايش اين نيست که چون همه گفته‌اند، من مخالفت نمي‎کنم؛ بلکه معنايش اين است که اين اجماع، نشان‎دهنده احاديثي است که براساس آن‎‎‎ها اين حکم اثبات مي‎شود، هرچند متن آن احاديث، مستقلا به‌دست ما نرسيده است. اشتباه نويسنده محترم در اين بوده که وقتي فقيهي دلالت آيه يا حديثي بر پوشش مثلا سر و گردن را رد کرده، وي گمان کرده که آن فقيه فتوا به نپوشاندن سر و گردن زن مي‎دهد، درحالي‎که اگر کسي در همان عباراتي که در کتاب نويسنده محترم بدون ترجمه آمده، دقت کند درمي‌يابد که فقيه مذکور، با استناد به‎دليل اجماع، فتوا به پوشاندن سر و گردن زنان داده است.

2) برخلاف رساله‎‎‎هاي توضيح‌المسائل که احکام شرعي بدون هيچ استدلالي ارائه مي‎شود، در کتاب‎‎‎هاي فقهي، همه مطالب با جديت تمام مورد بحث و بررسي قرار مي‎گيرد؛ لذا ممکن است فتواي دو فقيه در رساله‌هايشان کاملا شبيه هم باشد، اما مثلا يکي دليل اصلي را يک آيه از قرآن قرار داده؛ اما فقيه ديگر، دلالت آن آيه را قبول نکرده و با استفاده از يک روايت همان مسئله را استنباط کرده باشد. يعني زماني که بخواهيم با مراجعه به کتاب فقهي (استدلالي) فقيهي، نظري را به او نسبت دهيم، بايد تمام سخنان وي را ملاحظه کنيم و آن سخنان را با ساير عبارات خود آن فقيه بسنجيم، نه با عبارات فقهاي ديگر. مثلا اگر در جايي ديديم فقيه الف گفت من به‎دليل اين روايت، فلان فتوا را مي‎دهم و فقيه ديگر گفت که من دلالت آن روايت بر آن مسئله را قبول ندارم، نمي‎توان نتيجه گرفت که او آن فتوا را هم قبول ندارد، بلکه بايد بقيه مطالب خود او مطالعه شود چون ممکن است وي با استناد به آيه يا روايت ديگري همان فتوا را قبول داشته باشد. يکي از علل اينکه نويسنده محترم چنين انتساب‎‎‎هايي به برخي از فقها داده عدم توجه به اين نکته است. مثلا از نظر بسياري از فقها حد واجب پوشش در نماز با پوشش در برابر نامحرم به يک اندازه است، اما فقهايي هم بوده‌اند که اين دو را يکسان نمي‎دانسته‌اند. نويسنده در اوايل بخش سوم که به‎سراغ نظرات فقها مي‎رود، از برخي از فقها نقل قول کرده که ميزان پوشش در نماز و در برابر نامحرم يک اندازه است؛ سپس در مورد فقيهي که درباره ضرورت پوشش سر زن در نماز ترديد داشته، نتيجه گرفته که نظر او درباره ميزان پوشش زن در برابر نامحرم هم همين است، درحالي‎که چنان‌که در ادامه خواهد آمد، جملات خود آن فقيه صراحت دارد که او پوشش سر زن در برابر نامحرم را واجب مي‎دانسته است.

3) در کتب فقهي بعد از اينکه نظر افراد مختلف مورد بررسي قرار مي‎گيرد، فقيهان هنگام رد نظر مخالف، نظر خود با تعبير‎‎‎هايي مانند «الأصح»، «الاولي»، «الاقوي» و «الظاهر» بيان مي‎کنند. اين تعابير دلالت بر نظر قطعي فقيه دارد؛ اما نويسنده گاه اين‎‎‎ها را به معناي «مستحب» قلمداد کرده و از اينکه مثلا فقيهي گفته «مو‎‎‎هاي بلندي که از سر پايين‌تر بيايد بنابر أصح، بايد پوشيده شود» نتيجه گرفته که او پوشش مو و گردن را مستحب مي‎دانسته است، نه واجب! (ص747)

با اين مقدمه اکنون به‎سراغ فقهاي مورد استناد ايشان، به ترتيبي که نويسنده بدان‎‎‎ها پرداخته، مي‎رويم:

ملااحمد نراقي، در عبارت عربي‌اي که نويسنده آن را بدون ترجمه آورده، صريحا به‎دليل اجماع، حکم پوشش تمام بدن غير از وجه و کفين را براي زن مي‎پذيرد (فالمناط هو الإجماع؛ ص764) و توضيح مي‎دهد که اگر کسي بخواهد بدون توجه به اجماع و فقط با روايتي که محل بحث بوده، مطلب را اثبات کند، نمي‎تواند درباره وجوب «پوشش مو در نماز» استدلال کاملي بياورد. سپس درباره نظر چنين شخصي (که خودش آن را قبول ندارد) صراحتا مي‎گويد «مقصود از آن مويي که چنين شخصي ممکن است پوشاندنش را واجب نداند، مويي است که از محدوده سر فراتر رود وگرنه در مورد موي محدوده سر هيچ اختلاف‎نظري نيست و روايات هم بر آن دلالت دارند».

در مورد سخن ملامحسن فيض کاشاني، اگر از توضيحات بدون استناد نويسنده محترم صرف نظر کرده و فقط عبارات عربي بدون ترجمه‌هايي را که آورده بررسي کنيم (ص769‎ـ‎768)، آشکار مي‎شود که نظر ايشان نيز همانند مرحوم نراقي اولا در مورد نپوشاندن مو‎‎‎هايي است که از حد سر و گردن پايين‌تر مي‎آيد، نه موي روي سر (چه رسد به ساير مواضع ادعايي نويسنده)، ثانيا مربوط به پوشش زن در نماز است، نه در مقابل نامحرم و ثالثا صريحا اين ديدگاه را رد مي‎کند. (36)

در مورد محقق اردبيلي، نويسنده محترم به جملاتي از وي استناد مي‎کند (ص770) که ترجمه صحيح آن (با حذف اضافاتي که نويسنده محترم به ترجمه افزوده) اين است که: «اگر نگراني در مورد اجماع مورد بحث نبود، چه‌بسا امکان داشت کسي حکم به عدم پوشش سر و محل‎‎‎هايي که غالبا ظاهر مي‎شود بدهد». جداي از اينکه، خود اين جمله (برخلاف نظر نويسنده محترم) نشان مي‎دهد که ايشان دليل اجماع در اين مسئله را قبول دارند و به‌همين دليل، حکم به عدم پوشش سر نمي‎دهند، بايد گفت که اولا جملات ايشان در دو صفحه قبل، که متاسفانه نويسنده محترم اشار‎‎‎ه‌اي به آن‎‎‎ها نکرده، دلالت آشکار دارد که فتواي ايشان پوشاندن «تمام بدن به غير از وجه و کفين» است؛ خصوصا که مي‎گويد در اين مسئله اصلا اختلاف‌نظري وجود ندارد و ثانيا تصريح مي‎کند که بحث‎‎‎هاي تفصيلي درباره حجاب زن در مقابل نامحرم را در جاي ديگر خواهم پرداخت و در اينجا مي‎خواهم درباره پوشش در نماز بحث کنم (37) و حتي اگر کسي در همان متني هم که نويسنده محترم آورده دقت کند، آشکار است که بحث وي درباره حجاب زن در نماز است. (38)

اکنون، حتي اگر ما هم با اشتباه فهميدن تعبير اجماع، نظراتي را که اين بزرگواران به‎عنوان يک احتمال، نقل و رد کرده‌اند، به‎عنوان نظر خود آن‎‎‎ها قلمداد کنيم، باز هم آيا رواست که از تعابير فوق، که عمدتا بحث درباره پوشش سر يا موي بلند زن در نماز است، اکتفاي زنان به پوشش «تنه، ران و بازو» در برابر نامحرم را نتيجه بگيريم و به اين فقها نسبت دهيم؟

اما در مورد ابن‌جنيد؛ از ابن‌جنيد اثري باقي نمانده و در اين زمينه از او فقط نقل قول‎‎‎هايي در يکي از کتاب‎‎‎‎هاي علامه حلي (م726) باقي مانده (و بعدي‎‎‎ها هم اين مطلب را از همين کتاب نقل کرده‌اند) که: «قال ابن‌جنيد: لا بأس أن تصلي المرأه الحره و غير‎‎‎ها و هي مکشوفها لرأس حيث لايرا‎‎‎ها غير ذي‌محرم لها» (39) معناي اين عبارت آن است که: «ابن‌جنيد گفته است: براي زن آزاد و غير آزاد اشکال ندارد که نماز بگذارد درحالي‎که سرش را، در صورتي که نامحرم او را نمي‎بيند، نپوشاند». (40) اين جمله به‌خوبي نشان مي‎دهد که وي، اگر واقعا چنين فتوايي داشته، اولا در مورد پوشش سر بوده و ثانيا بين پوشش در نماز و پوشش در مقابل نامحرم تفاوت مي‎گذاشته است. اما نويسنده پس از آوردن اين جمله، معناي «رأس» را به همان معناي غيرقابل قبول «سر پوشاک» قرار مي‎دهد (41) و چون اندازه لباس زنان را تا سينه مي‎دانسته، نتيجه مي‎گيرد که زن در نماز مي‎تواند سينه‌هايش را هم نپوشاند! سپس با توجه به فتواي برخي ديگر از فقيهان که معتقد بوده‌اند پوشش زن در نماز و در مقابل نامحرم با هم تفاوتي ندارند، نتيجه مي‎گيرد که ابن‌جنيد هم حتما همين نظر را داشته و جمع‌بندي مي‎کند که او پوشش لازم براي زن در برابر نامحرم را فقط در حد پوشاندن عورتين (يا از کمر تا زانو) مي‎داند! سپس چون عبارت «حيث لايريها غير ذي‌محرم لها» (در جايي که نامحرم او را نبيند) صريحا خلاف اين برداشت‎‎‎ها است، مي‎گويد: «جدا احتمال دارد که بخش پاياني عبارت، ادامه سخن اسکافي نباشد، بلکه توضيح شارحان باشد که به اشتباه وارد متن شده و اين‎گونه تلقي شده که کلام ابن‌جنيد است». (ص800) دليل ايشان براي اين احتمال جدي! اين است که شخصي به‌نام «شبر» عبارات وي را بدون جمله پاياني نقل کرده است و اين آدرس را در پاورقي مي‎آورد: «مصابيح‌الظلام، شبر، نسخه خطي، ک مجلس». خواننده غيرمتخصص وقتي آدرس اين نسخه خطي را مي‎بيند گمان مي‎کند که حتما «شبر» نام شخصي است که قبل از علامه حلي (متوفي 726) مي‎زيسته و احتمالا به نسخه‌اي غير از نسخه علامه حلي دسترسي داشته است؛ در‎حالي‎که اين شخص (که نام کاملش سيدعبدالله شبر حلي کاظمي است) متوفي 1242 است و کتاب مذکور هم شرحي است بر کتاب مفاتيح‌الشرايع (نوشته ملامحسن فيض کاشاني، متوفي 1091). در واقع، مسئله اين بوده که فيض کاشاني (که نويسنده در صفحات قبل ادعا کرده بود، فتوايش براي حجاب زن، اکتفا به پوشش تنه و ران و بازوست) در مفاتيح‌الشرايع تصريح کرده که: «پوشش سر براي زن در نماز لازم است و فقط يک قول شاذ [= نظري که پيروانش به‌قدري کم‌اند که غيرقابل اعتنايند] برخلاف اين مسئله وجود دارد» (ج1، ص105) و علي‌القاعده، شارح (مرحوم شبر) بايد توضيح دهد که «مقصود نويسنده از قول شاذ، نظر ابن‌جنيد است»؛ و چون براي استنادش همان عبارت اول ابن‌جنيد کفايت مي‎کرده، بقيه جملات را نياورده است. اکنون آيا چنان مطالبي را با چنين دليلي به مرحوم ابن‌جنيد نسبت دادن، رواست؟

اکنون نوبت آن رسيده که ادله ايشان در رد فتواي مشهور بررسي شود. ايشان پس از اينکه در صفحات 645‎ـ‎684 درباره فتواي مشهور بحث مي‎کنند، چنين جمع‌بندي‌اي ارائه مي‎دهند:

«رأي مشهور در مورد حجاب زنان عبارت از ستر همه اندام مگر وجه و کفين است. چنان‌که گفته شد کهن‌ترين مبناي اين راي، دو روايت از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است:

الف‎ـ‎ زن عورت است، اگر پايش را از خانه بيرون بگذارد شيطان به استقبالش مي‎آيد.

ب‎ـ‎ وقتي زن بالغ مي‎شود شايسته نيست به غير از وجه و کفين، از او ديده شود.

اما با بررسي‎‎‎هايي که در شرح هر يک انجام دادم معلوم شد هيچ يک از اين دو روايت، اساسا از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) صادرنشده! و نيز محتوايشان مخالف سيره حضرت و ساير رهنمود‎‎‎هاي وي است». (ص684)

درحالي‎که بايد گفت: اولا کهن‌ترين دليل، لزوما به معناي قوي‌ترين و تنها دليل نيست، ثانيا نه «کهن‌ترين» دليل وجوب حجاب، اين دو روايت است، و نه «قوي‌ترين» و «تنها دليلِ» آن و ثالثا مانند موارد قبلي در ترجمه و تحليل ايشان از عبارت اصلي اين دو حديث، اشتباهات متعددي وجود دارد، از موارد غيرقابل قبول در ترجمه کلمات و جملات گرفته تا ناآشنايي با چگونگي بررسي سند و دلالت احاديث. اما توضيح اين سه مطلب:

1. آيا معيار صحت يک قول، کهن‌ترين مبناي آن است؟ قوي‌ترين دليل، لزوما کهن‌ترين دليل نيست. مثلا همه مي‎دانيم که در مورد دليل داروين براي اثبات نظريه تکامل (کهن‌ترين دليل) اشکالات فراواني گرفته شده و دليل‎‎‎‎هاي امروزين اين نظريه، بسيار قوي‌تر از دليل خود داروين است. در بحث روايات هم اين مطلب مهمي است. يکي از مشکلات مهم روايات، جعل حديث و دروغ بستن بر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است که از همان زمان حيات ايشان شروع شد. خود پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) فرمود: «کثُرت علَي الکذابه و ستُکثُر». (42) اگر ممانعتي را که خليفه دوم از کتابت حديث به عمل آورد و تا زمان عمربن‌عبدالعزيز (حوالي سال 100 هجري) ادامه داشت نيز درنظر بگيريم، حاد بودن مشکل بيشتر معلوم مي‎شود. فضاي اين دروغ بستن‌ها به قدري زياد شد که کمتر از نيم‌قرن بعد از رحلت پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در باب اينکه ايشان چگونه وضو مي‎گرفتند، اختلاف افتاد که هنوز اين اختلاف بين شيعه و سني باقي است. پيامبر اکرم که به عنايت الهي اين امور را پيش‌بيني مي‎کردند، بار‎‎‎ها و بار‎‎‎ها بر جانشيني حضرت علي (عليه‌السلام) تاکيد کرده و مکررا بيان فرمودند که بعد از من در مسائل دين به علي (عليه‎السلام) و ائمه بعد از او مراجعه کنيد (که نام تک‌تک آن‎‎‎ها را آورد و علامه اميني در کتاب ارزشمند الغدير، روايات متعدد از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) با سند‎‎‎هاي معتبر از اهل‌سنت درباره اين مسئله آورده است) و من تمام علمم را به علي (عليه‎السلام) سپردم و علي، درِ ورود به شهر علم من است و... . (43) شيعه با اين ادله، مسئله امامت بعد از پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را جدي گرفت و با ادله متعدد نشان داد که سخن ائمه اطهار (عليهم‌السلام) اعتباري هم‎چون سخنان پيامبر خدا (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) دارد و لذا در بسياري از زواياي دين که ابهاماتي پيدا شده بود، به‎سراغ ائمه (عليهم‎السلام) رفت. به‎تعبير ديگر، با اقدام خليفه دوم در جلوگيري از نقل و کتابت حديث، بسياري از احاديث پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از دست رفت، اما با اقدام پيامبر در تعيين جانشينان مطمئن خود و تضمين اينکه سخن آن‎‎‎ها مانند سخن من، در رديف قرآن است (مخصوصا به حديث متواتر ثقلين دقت شود که پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) فرمودند: من دو چيز براي شما گذاشتم کتاب خدا و عترتِ (= اهل‌بيت) خودم که از هم جدايي‌ناپذيرند)، اصراري نداريم که فقط به روايات نبوي (کهن‌ترين ادله) مراجعه کنيم، بلکه به مطمئن‌ترين ادله، ازجمله روايات ائمه اطهار (عليهم‎السلام) مراجعه مي‎کنيم.

2. نويسنده محترم در ابتداي همين بحث، به‎جاي تعبير «کهن‌ترين»، مطلب را به‎گونه‎اي بيان مي‌کند که مخاطب گمان مي‎‎کند دو حديث فوق، «تنها» دليل فقها بر اين مطلب است. مي‎گويد: «رأي مشهور (پوشاندن همه اندام مگر وجه و کفين) بر دو پايه بنا شده است... اما اين هر دو پايه از اساس مخدوش است زيرا مطابق آنچه در عناوين بعدي مي‎آورم هيچ‌يک از اين دو حديث واقعا از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) صادر نشده» (ص645) جالب اينجاست که ايشان بعد از اينکه 20 سند براي حديث اول مي‎آورند (که خود همين براي اثبات صحت اين حديث کافي است و در ادامه توضيحش خواهد آمد) فصلي تحت عنوان «احاديث عي و عورات» باز کرده (ص664 تا 671)، پانزده حديث ديگر در رابطه با موضوع پوشش زنان مطرح مي‎کنند و در مورد روايت دوم نيز، بعد از اينکه سند‎‎‎هاي متعددي براي آن ارائه مي‎‎دهند، 13 روايت ديگر درباره همين موضوع پوشش نقل مي‎کنند؛ يعني خود ناخواسته اثبات مي‎کنند که ده‎‎‎ها روايت ديگر در اين زمينه وجود دارد که مورد توجه فقها قرار گرفته، هرچند که با ترجمه غلط و توهين به محدثان (که نمو‎نه‌اي از آن در ادامه بحث اشاره خواهد شد) مي‎کوشند همه آن‎‎‎ها را هم مردود قلمداد کنند. از همه اين‎‎‎ها گذشته، اگر کسي سراغ متون حديثي شيعه برود، (مثلا وسائل‌الشيعه، ج20، ص191‎ـ‎206) با ده‎‎‎ها حديث ديگر از ائمه اطهار (عليهم‎السلام) در باب جزئيات حجاب زن مواجه خواهد شد که نويسنده اشاره‎اي به آن‎‎‎ها نکرده است.

3. اما اشتباهات ايشان در ترجمه عبارات و نيز در تحليل‎‎‎هاي ارائه شده پيرامون رد سند يا دلالت حديث:

3. 1. از مهم‎ترين علل مخالفت نويسنده محترم با حديث اول، اين است که «عورت» را به همان معنايي که امروزه درباره عضو خاصي فهميده مي‎شود، گرفته و لذا حديث «النساء عوره» را هم صريحا به‎صورت «زنان عورت هستند» ترجمه مي‎کند و واضح است که تعبير «زن عورت است» (به‎نحوي که امروزه فهميده مي‎شود) يک تعبير توهين‌آميز خواهد بود. اما آيا مراد از اين تعبير در زمان پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) همواره همين بوده است؟ قطعا خير. شاهد ساده آن استعمالات قرآني اين واژه است. قرآن‌کريم در جايي در مورد کساني که بهانه‌جويي مي‎کردند که از جهاد فرار کنند، مي‎فرمايد: آن‎‎‎ها مي‎گويند خانه‎‎‎هاي ما عورت است؛ «يقُولُونَ أن بُيوتَنَا عَوْرَه وَ مَا هِي بِعَوْرَه أن يرِيدُونَ إِلا فِرَارا/ اجازه مى‏خواستند و مى‏گفتند خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است و[لى خانه‏هايشان] بى‏حفاظ نبود [آنان] جز گريز [از جهاد] چيزى نمى‏خواستند.» (سوره احزاب، آيه13) يا در مورد اينکه يک زمان‎‎‎هايي زمان خلوت زن و شوهر است که حتي افراد نابالغ هم نبايد بدون اجازه وارد شوند، تعبير مي‎کند که اين‎‎‎ها [= اين سه زمان خاص] سه «عورت» براي شماست؛ «ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ لکمْ/ [اين] سه هنگام برهنگى شماست». (سوره نور، آيه58) قطعا در اين موارد، معناي اصطلاحي امروزي اين واژه، مدنظر نيست. نه خانه، اشاره به آن عضو خاص دارد و نه زمان. اگر سراغ کتبي که به ريشه‌يابي لغات پرداخته‌اند برويم متوجه خواهيم شد که اين کلمه از طرفي با معناي «خالي بودن» و «خلوت» و «نياز به مراقبت» ارتباط دارد و از طرف ديگر با مفهوم «حيا». (44) شايد ترجمه فارسي «شرمگاه» (محلي که عدم مراقبت از آن موجب شرمندگي مي‎شود) يک ترجمه بسيار دقيق از اين واژه است که در تمام موارد استعمال قرآني اين واژه (يعني خانه‌اي که خالي بماند، زمان‎‎‎هاي خلوت زن و شوهر، اندام جنسي و...) معنا دارد. به‌هرحال اين کلمه، همانند ترجمه آن به‎خاطر کثرت استفاده در مورد عضو خاصي از انسان، امروزه به‎صورت اصطلاحي درآمده که اغلب به اين معنا به‎کار مي‎رود، درحالي‎که اين کاربرد در آن موقع يک کاربرد مجازي بوده است. راغب اصفهاني (متوفي 502) مي‎گويد: «کاربرد کلمه عورت در مورد شرمگاه انسان، يک کاربرد کنايه‌اي (مجازي) است، اصل آن از کلمه «عار» گرفته شده و به‎خاطر اينکه آشکار شدنش موجب عار بوده، به آن عورت گفته‎اند». (45) پس مقصود پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از تعبير «النساء عوره» اين نبوده که بدن زنان را به يک عضو خاص تشبيه کند تا آن را توهين‎آميز بدانيم و با آن مخالفت کنيم، بلکه اگر بخواهيم با توجه به مفهوم «عورت» در آن زمان، اين جمله را ترجمه کنيم، مقصود اين است که: «بدن زنان، اقتضاي يک حياي ويژ‎‎‎ه‌اي دارد که اگر مراقبت نشود «محل نگاه‎‎‎هاي شرم‌آور» (= شرمگاه) قرار خواهد گرفت».

3. 2. نويسنده براساس يکي از سند‎‎‎هايي که براي حديث اول مطرح شده، متن کامل حديث را اين‎گونه نقل کرده: «النساء عوره و ان المرأه لتخرج من بيتها بلباسٍ يستشرفها الشيطان يقول ما مررت بأحدٍ الا اعجبته...» و اين‎گونه ترجمه مي‎کند:

«زنان عورتند و هرآينه زني از خانه‎اش با لباسي! خارج شود، شيطان [به‎سراغش آمده و] دقيقا او را زير نظر گرفته و به وي مي‎گويد: بر هيچ مردي گذر نمي‎کني مگر اينکه او را به شوق و شگفتي مي‎اندازي». (ص649)

و پس از نقل حديث چنان برآشفته و تحت تاثير احساسات قرار گرفته که مي‎نويسد:

 «گويا عطش حديث‌سازان از روايت ترمذي (46) به‎طور کامل تامين نشده که ناچار شدند با افزودن عباراتي خواسته‎‎‎هاي شخصي خود را به کرسي بنشانند و زنان، يعني نيمي از بندگان خدا را در خانه زنداني کنند و ناخواسته بزرگ‎ترين اهانت را به آفرينش خدا روا دارند. البته فعلا به متن روايت کاري ندارم و صرفا سند را بررسي مي‎کنم هرچند پس از مطالعه روايات بالا فکر نمي‎کنم چندان دل و دماغي براي ادامه بررسي حديث براي خواننده باقي مانده باشد و پيشاپيش ساحت قدسي رسول‌الله (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را از اين‎گونه اراجيف مبرا دانسته‌ايد». (ص649‎ـ‎650)

صرف نظر از اينکه اين آشفتگي و احساسات، پيشاپيش موضع ايشان را در قبال اين حديث معلوم مي‎کند و صرف نظر از اينکه ايشان در فهم معناي «عورت» دچار اشتباه شده ـ‌که اشاره شد ـ اما مشکل مهم‎تر، ناشي از اشتباه ساد‎‎‎ه‌اي در ترجمه عبارت «بلباسٍ يستشرفها»ست. در زبان عربي اگر بعد از کلمه نکره، جمله‌اي بيايد، صفت محسوب مي‎شود (47) که در زبان فارسي با عبارت «که...» ترجمه مي‎شود. ايشان چون اين نکته را نمي‎دانسته يا مورد غفلت قرار داده، جمله بعد از کلمه «لباسٍ» (يعني جمله يستشرفها الشيطان) را جمله جديد قلمداد کرده، آن را به‎صورت «جزاي شرط» به جمله قبلي عطف نموده که از آن معناي نامعقولي درآمده است که گويي پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) گفته که «اگر زني با لباس از خانه بيرون رود، شيطان به‎سراغش مي‎آيد و...!» لذا جلوي کلمه لباس هم يک علامت تعجب گذاشته است.

اگر به آن نکته ساده توجه شود معني صحيح حديث اين است که:

«وجود زنان اقتضاي يک حياي ويژ‎‎‎ه‌اي دارد که اگر مراقبت نشود، «محل نگاه‎‎‎هاي شرم‌آور» (شرمگاه) قرار خواهد گرفت و همانا زن گاه با لباسي از منزل خارج مي‎شود که اين لباس موجب اشراف و توجه ويژه شيطان به او مي‎شود، (48) در اين حال شيطان مي‎گويد بر کسي گذر نمي‎کني مگر...».  و واضح است که منظور پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از اين روايت، لزوم پوشش مناسب براي زن و مذمت لباس‎‎‎هاي تحريک‎کننده بوده است نه توهين به زنان. و اتفاقا فقها هم همين را برداشت کرده‌اند. آيا اين سخنان اراجيف است؟ آيا نقل اين حديث مجوز مي‎شود که به محدثان برچسب «حديث‌سازي» و «داراي عطش اهانت به زنان» بزنيم؟

3. 3. ايشان با تلقي‌اي که از اين حديث داشته، مي‎گويند: «با اينکه بخشي از روايت اول [يعني تعبير «النساء عوره»] دائما مورد استناد متون فقهي است، اما با پيگيري متن کامل آن، مشخص شد اصلا ربطي به ميزان پوشش ندارد». اولا اين روايت چنان‌که خود ايشان هم نشان داده‌اند، فقط با همين سند و با همين ادامه نقل نشده، بلکه مخصوصا از ائمه اطهار (عليهم‌السلام) هم مکرر نقل شده و لذا متن کاملش فقط همين نيست؛ ثانيا توضيحات قبلي به‌خوبي نشان مي‎دهد که اتفاقا ادامه همين روايت نيز کاملا مربوط به موضوع پوشش است و اشتباه ايشان به‎خاطر ندانستن ترجمه صحيح بوده است. ادامه روايت درباره پرهيز از لباسي است که تحريک‌آميز باشد و معلوم است که تحريک‌آميزي لباس زن، در گروي اين است که بدن را به‎جاي اينکه بپوشاند، نمايش دهد. پس روايت ابتدا هشدار به جذابيت‎‎‎هاي بدن زن مي‎دهد و ضرورت مراقبت از پوشش عمومي بدن زن را با تعبيري که هشداردهنده و برانگيزاننده حياي افراد باشد، توصيه مي‎کند و در ادامه، از پوشش لباس‎‎‎هاي نامناسب و بدن‌نما بر حذر مي‎دارد. فقهاي بزرگوار نيز از اين تعبير اصل پوشش عمومي بدن زن را فهميده و سپس با کمک روايات ديگر، محدوده مجاز نپوشاندن را استخراج کرده‌اند.

3. 4. اما آيا سند اين احاديث ضعيف است؟ نحوه بررسي ايشان، علاوه بر اينکه عدم آشنايي ايشان با روش‌شناسي بررسي سند را نشان مي‎دهد، ناخواسته دلايل کافي براي اعتبار حديث هم در اختيار مي‎گذارد:

درباره روش‌شناسي بررسي سند بايد گفت که در علم رجال (سندشناسي)، همانند هر علم ديگري، بين متخصصان اختلاف‌ نظر وجود دارد و ممکن است آقاي الف، شخصي را غيرمعتبر معرفي کند ولي آقاي ب، همان شخص را معتبر بداند. اين اختلاف مخصوصا بين محدثان شيعه و سني شديد است: مثلا سخن مغيره بن شعبه (کسي که در جريان حمله به خانه حضرت زهرا (سلام‎الله‎عليها) به ايشان تازيانه زد) را محدثان شيعه کاملا بي‌اعتبار مي‎دانند، اما نزد محدثان اهل سنت اعتبار زيادي دارد. هم‎چنين بسياري از محدثان اهل سنت، شيعه بودن را گناهي نابخشودني مي‎دانسته و همين را براي ضعيف دانستن روايتش کافي مي‎شمرده‌اند. لذا اگر کسي بخواهد سند هر حديث معتبري را رد کند، کافي است اگر راوي شيعه است، به‎سراغ نظرات محدثان اهل سنت درباره او برود و بالعکس. و با اين روش مي‎توان حتي سند بسياري از مطمئن‌ترين روايات را زير سوال برد!

آيا رواست که نويسنده محترم در جايي که مطلبي موافق نظرش است، حتي در فهم قرآن کريم، با اصل قرار دادن تفاسير اهل سنت، سخن مروان‌بن‌حکم را، که صريحا توسط پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) لعن شده، ملاک قرار دهد (ص141)؛ اما در جايي که روايت معتبري از بزرگان شيعه، برخلاف سليقه‌اش است، تاييدات خيل عظيمي از رجاليون (سندشناسان) بزرگ شيعه مانند شيخ صدوق، نجاشي، ابن‌شهرآشوب، سيدبن‌طاووس، شهيد اول، علامه مجلسي، محدث نوري، آقابزرگ طهراني، علامه مامقاني و... را کنار بگذارد و با استناد به سخن يکي از محدثان اهل سنت ـ‌که مهم‎ترين دليلش براي غيرمعتبر دانستن اين راوي، شيعه بودن وي است ـ هرگونه توهين و ناسزايي را نثار (49) راوي نمايد و او را متهم کند که به‎خاطر عقب نماندن از اهل سنت، چنين روايتي را جعل کرده است؟ (ص656)

اما خود ايشان، علي‎رغم ميل خود، ناخواسته دلايلي بر اعتبار اين احاديث آورده است:

در مورد حديث اول، بيش از 20 سند آورده که خود اين مطلب، به‎شدت صحت روايت را تقويت مي‎کند. در اسنادي که آورده همه روايت‎‎‎ها به نقل عبدالله بن مسعود از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ختم مي‎شود (ص651). ابن‌مسعود از اصحاب معروف پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) و حضرت علي (عليه‎السلام) و جزو معدود کساني است که به‌قدري مورد وثوق است که هم شيعه و هم سني روايت وي را قبول دارند. نويسنده محترم اين را که غير از ابن‌مسعود کسي اين حديث را روايت نکرده، دليل مهمي در رد روايت او مي‎شمرد درحالي‎که حتي اگر چنين بود (که اين‎چنين نيست؛ بلکه در متون شيعه، عبارت اول اين حديث که محل بحث است، اغلب به نقل حضرت علي (عليه‎السلام) از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ختم مي‎‎شود)، (50) هم شيعه و هم سني «خبر واحد» را حجت (دليل معتبر) مي‎دانند و خبر واحد يعني روايتي که لااقل يک سند صحيح داشته باشد (در مقابل «خبر متواتر» که از راويان متعدد نقل شده است). لازم به ذکر است که اکثر احکام شرعي براساس خبر واحد است و اگر قرار باشد فقط به خبر متواتر بسنده کنيم، شايد منحصر به وقايع خاصي مثل حديث غدير و حديث ثقلين و مانند آن شود و حتي جزئيات نماز خواندن را هم نتوان اثبات کرد!

در مورد حديث دوم، نويسنده محترم ابتدا اظهار مي‎دارد که اين حديث فقط از طريق عبدالله‎بن‎عباس از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) روايت شده است و البته اشاره نمي‎‎کند که ابن‌عباس از راويان معتبر و مورد قبول شيعه و سني است و وجود او نقطه قوت سند است، نه نقطه ضعف آن. اما جالب اينجاست که در ادامه بحث خود، نقل اين حديث را از قول برخي ديگر از صحابه و تابعين مانند ابن‌عمر، ضحاک، عطاء، سعيدبن‌جبير، عکرمه، اوزعي، ابي‌الشعثاء، ابراهيم نخعي و... مي‎پذيرد. (ص674) يعني خودش نشان مي‎دهد که سندش فقط به ابن‌عباس ختم نمي‎شود! آنگاه به‎جاي اينکه بيايد سند يک يک اين روايات را بررسي کند، در رد همه آن‎‎‎ها به اين جمله از ابن‌کثير (عالم سني متعصبي که علاقه‎مند است نقش عايشه در اسلام را بسيار مهم جلوه دهد) بسنده مي‎کند که: «گويا استنباط ابن‌عباس و سايرين، ناشي از روايتي باشد که عايشه از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) نقل کرده» و اين احتمال بي‌دليل ابن‌کثير را مطلبي قطعي تلقي کرده و با همين بهانه، به بررسي روايت منقول از عايشه مي‎پردازد و با مناقشه در آن، همه روايات قبلي را يکجا کنار مي‎گذارد و نهايتا اين‎گونه جمع‌بندي مي‎کند:

«نتيجه بررسي روايت عايشه از پيامبر: چنان‌که ملاحظه شد با سندي ضعيف و متني اضعف و مجموعا پريشان و متناقض روبه‎رو بوديم؛ از آن گذشته حديث ديگري از رسول اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) در تاييد روايات مذکور نيافتيم؛ پس اين روايات را نمي‎توان گزارشي واقعي و معتبر دانست و به انتساب وجه و کفين به حضرت حکم کرد. بنابراين چه بسا کلام ابن‌عباس و شاگردانش و سايرين، ناشي از روايتي اساسا جعلي باشد». (ص680)

نويسنده همه آن روايات با سند‎‎‎هاي متفاوت را به‎صورت «ابن‌عباس و سايرين» تعبير مي‎کند و فقط براساس يک احتمال ذهني که يک نفر مطرح کرده، همگي را جعل برخاسته از يک روايت مي‎شمرد و سپس مي‎گويد روايت ديگري که بتواند اين‎‎‎ها را تاييد کند نيافتيم! فرض کنيد الان چند روايت ديگر از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ارائه شود. وقتي ايشان اين همه روايت را بدين سادگي کنار مي‎گذارند، آيا اگر روايت ديگري هم بيابند، جزو همان «سايرين» قرار نخواهند داد و آن را هم پيشاپيش جعلي نخواهند دانست؟ ضمنا جالب اينجاست که اينجا از تعبير «چه بسا کلام ابن‌عباس و سايرين باشد» استفاده کرده اما چند صفحه بعد که مي‎خواهد جمع‌بندي کند با قاطعيت مي‎گويد: «اساسا از پيامبر صادر نشده است». (ص684)

3. 5. دليل ديگري که ايشان در رد حديث اول آورده اين است که در برخي متون فقهي و روايي اين حديث، با سند ديگر، مستقيما از قول ابن‌مسعود ـ ‌بدون اشاره به نقل وي از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) ـ آمده است و نتيجه گرفته که پس حتما ساخته خود ابن‌مسعود بوده! (ص562) هر محققي مي‎داند که وقتي حديثي بين فقها و محدثان معروف مي‎شود، از آن با نام راوي ياد مي‎کنند. اما فرض کنيم که واقعا در موارد مذکور (که سند‎‎‎هاي متفاوتي دارند)، مطلب به ابن‌مسعود ختم شود. آيا واقعا مطلب فوق، دليل مي‎شود که روايات قبلي ابن‌مسعود نيز از پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) نباشد؟ براي اينکه اشکال استدلال ايشان آشکار شود به اين مثال توجه کنيد:

‎ـ‎ از کسي مي‎شنويد که: احمد گفت که حسن گفت فردا تعطيل است.

‎ـ‎ از شخص ديگري مي‎شنويد که: احمد گفت که فردا تعطيل است.

اگر شما با اين دو سخن مواجه شويد آيا حکم مي‎کنيد که «پس معلوم مي‎شود مطلب اول دروغ است و حسن چيزي نگفته و تعطيلي فردا فقط نظر احمد بوده؟!» يا هرکس هنگام مواجهه با اين دو سخن، احتمال اصلي را اين مي‎داند که اگر احمد هم حرفي زده، در واقع حرف حسن را گفته است.  3. 6. برخلاف ادعاي ايشان، حديث اول، آن هم با ادامه‌اي که ايشان آورده، محل استناد فقها در اين حکم قرار نگرفته است. آنچه بوده اين است که برخي فقها به‎عبارت «النساء عوره» ـ‌که ترجمه صحيحش اشاره شد ـ استناد کرده‌اند که با سند‎‎‎هاي ديگر در متون حديثي شيعه آمده (ر. ک: پاورقي51) و اتفاقا اگر توجه شود که محدثان و فقهاي شيعه، غالبا راويان سني را قبول ندارند يا در اولويت دوم قرار مي‎دهند و تا روايات شيعه هست، کمتر به‎سراغ روايات اهل سنت مي‎روند، مي‎‎توان احتمال داد که اين روايات بيشتر مورد استناد فقهاي شيعه بوده، تا رواياتي مانند روايات مورد نظر نويسنده محترم که سندشان در کتب اهل سنت است. ضمنا اگر فقها همين تلقي نويسنده محترم از اين حديث را داشتند، بايد نه به وجوب حجاب، بلکه به وجوب خانه‌نشيني زن فتوا مي‎‎دادند و مي‎دانيم که هيچ فقيهي چنين فتوايي نداده و همگي خروج زن از خانه را نه فقط جايز، بلکه در موارد متعددي مستحب يا واجب مي‎دانند (مانند رفتن به حج). به علاوه، اگر به‌معناي صحيح حديث توجه شود، معلوم مي‎گردد که ملاک مطرح در اين روايت (ادامه روايت) يک تذکر اخلاقي کاملا معقول (به اين معنا که: حضور لاابالي زنان، مي‎تواند زمينه‌ساز گسترش شهوتراني و حضور شيطان شود) و در راستاي ساير آموزه‎‎‎هاي اسلام است.

 

جمع‎بندي

ما مسلمانان، اعم از شيعه و سني، اگرچه در برخي احکام شرعي (مثل وضو) اختلاف ‎نظر داريم، اما تعاليمي که از طريق آيات و روايات به دستمان رسيده، جاي ترديدي براي ما نگذاشته که حجاب شرعي لازم براي يک زن مسلمان، پوشاندن تمام بدن غير از صورت و دستان وي (تا مچ) است و اين مطلب به‎قدري واضح بوده که امروزه نه فقط بين مسلمانان، بلکه در تمام دنيا، پوشيدن اين حجاب، علامتي براي شناسايي يک زن مسلمان به‌حساب مي‎‎آيد تاحدي که در سراسر جهان، حکومت‎‎‎‎هايي که با اسلام ميانه خوبي ندارند، اين مدل پوشش را چون علامت مسلماني يک زن است، در مدارس و ادارات خود برنمي‎تابند؛ يعني اين حجاب، علاوه بر کمک به حفظ اخلاقي جامعه، امروزه نقش پرچم را براي نشان دادن هويت يک زن مسلمان ايفا مي‎‎کند.

نويسنده محترم کتاب «حجاب شرعي در عصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)» درصدد برآمده اين تلقي از حجاب زن مسلمان را به چالش بکشد و فرضيه‎اش اين است که حجاب شرعي در آن زمان، اين اندازه نبوده، بلکه چيزي در حد پوشاندن تنه، ران و بازو بوده و اسلام اصراري بر پوشش زن در برابر مردان نامحرم ندارد. وي، اگرچه در بحث‌هايش به کتاب‎‎‎هاي متعددي ارجاع داده، اما علاوه بر اشتباهاتي که در ترجمه عبارات عربي مرتکب شده، براي اثبات واقعي بودن فرضيه‌اش ـ‌چنان‌که ديديم ـ ساده‎ترين اصول رايج در روش‎‎‎هاي تحقيق تاريخي را کنار گذاشته است. مثلا اگر در ريشه لغت، معنايي براي يکي از هم‌خانواده‎‎‎هاي واژ‎‎‎ه‌اي به‎کار رفته باشد که با فرضيه وي سازگار است، استنادات تاريخي همه کتاب‎‎‎هاي تخصصي لغت را کنار گذاشته و برداشت خود را معناي اصلي آن واژه قلمداد کرده و تمام شواهد زبانشناختي و جامعه‎شناختي مخالف نظر خود را با بهانه‎‎‎هايي مانند اينکه «بعيد است چنين چيزي باشد» کنار انداخته است. يا در روايات تاريخي، اگر مطلبي تا حدودي با برداشتي از برداشت‎‎‎هاي ايشان سازگار بوده، ولو سند بسيار ضعيفي داشته، به‎شدت بر آن اصرار ورزيده و در مقابل، ده‎‎‎ها روايت صحيح تاريخي را به بهانه‎‎‎هايي مانند اينکه «ناشي از سوء نيت محدثان مي‎‎باشد»، طرد کرده است. هم‎چنين به‎جاي اينکه ابتدا نقل قول‎‎‎هاي تاريخي را در مقابل خود بگذارد و با روش‎‎‎هاي پژوهش تاريخي به بررسي صحت و سقم ادعا‎‎‎ها بپردازد، ابتدا ديدگاه خود را با شاخ و برگ فراوان بيان کرده و با اشتباه در ترجمه سخنان برخي از بزرگان فقه، نظر خود را برگرفته از نظر آن‎‎‎ها قلمداد کرده، سپس ديدگاه مخالف خود را با انواع اهانت‎‎‎ها و ناسزا‎‎‎ها متهم نموده و کنار گذاشته است. گاه در ابتدا ادعايي را مطرح کرده، وعده مي‎دهد که آن را بعدا اثبات مي‎کند؛ اما در ادامه به‎گونه‎اي بحث مي‎شود که گويي اين مطلب قبلا اثبات شده است. يا ابتدا ديدگاه نامانوسي را در حد يک احتمال مطرح، اما بعدا چنان بحث مي‎کند که گويي قبلا با ادله محکم اثبات شده است.

از ديگر نقاط ضعف کتاب، يکي توهين‎‎‎‎ها و ناسزا‎‎‎هايي است که در حق هرکس با وي مخالف بوده، روا داشته، و ديگر غفلت و فراموشي‌اي است که گريبانگير نويسنده مي‎شود؛ به‎طوري که بسيار مي‎‎شود براي اثبات ادعايي، به رواياتي استناد مي‎‎کند که مضمون آن روايات، صريحا نافي مدعاي ديگري از ايشان است که در جاي ديگري از کتاب آمده است. به بيان ديگر، اگر کسي فقط رواياتي را که در بحث‎‎‎هاي ايشان مورد استناد قرار گرفته، جداي از توضيحات و ناسزا‎‎‎هاي ايشان مطالعه کند، برايش کافي است که هرگونه ترديدي را در مورد وجوب حجاب شرعي‌اي که امروزه مي‎شناسيم، کنار بگذارد.

شايد مهم‎ترين دليل تاريخي ايشان، ذکر مواردي از بي‌حجابي زنان يا آشکار شدن عورت مردان مسلمان در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است. اما حقيقت اين است که، گذشته از اينکه در همين بحث، مکرر بين زنان و مردان خلط مي‎شود، (51) باز هم اين موارد به هيچ وجه فرضيه ايشان را اثبات نمي‎کند. در واقع استناد به اين موارد، براي رد وجوب شرعي حجاب در آن زمان، مبتني بر غفلت از نزول تدريجي آيات قرآن کريم است. وي به‎تعبير خود، تمام احکام را با «واقعيت‎‎‎هاي جامعه معاصر پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم)» مي‎سنجد، درحالي‎که اساسا اين احکام آمد تا آن واقعيت‎‎‎ها را تدريجا تغيير دهد. حکم حجاب هم مانند اغلب احکام ديگر اسلام، از روز اول اعلام نشد؛ يعني اين‎گونه نبوده که پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) از روز اول رسالتشان، يک رساله توضيح‌المسائل بنويسند و همه احکام اسلام را در آن بيان کنند و به هر مسلماني يک نسخه بدهند و همه هم رعايت کنند؛ بلکه احکام يکي يکي و به‌تدريج نازل مي‎شد و تا زماني که مسلمانان بدان پايبند شوند طبيعتا مدتي طول مي‎کشيده است. همانند حکم شراب که تا مدت‎‎‎ها برخي مسلمانان شراب مي‎خوردند، بعد آيه آمد که در وقت نماز نبايد شراب خورده شود و بعدا آيه تحريم هميشگي آن نازل شد و در عين حال باز معدود افرادي تخلف مي‎کردند و لذا بر آن‎‎‎ها حد جاري مي‎شد.

ما از اين واقعيت که تا مدت‎‎‎ها برخي مسلمانان نمازخوان، حتي قبل از نمازشان شراب مي‎خوردند، آيا مي‎توانيم نتيجه بگيريم که: امکان ندارد شرابخواري در زمان پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) حرام شده باشد و اصلا آيه حرمت شرابخواري معناي ديگري دارد؟ در مورد حجاب نيز چون آيات مربوطه در سال‎‎‎هاي آخر عمر آن حضرت (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) نازل شده، طبيعي است که در فاصله بعثت پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) تا نزول آيه حجاب ـ‌که حدود 20 سال مي‎شود ـ مي‎توان موارد متعددي را نشان داد که عده‌اي، بدون اينکه گناهکار باشند، حجاب کاملي را که بعدا در شريعت واجب شد رعايت نکرده‌اند و احتمالا مي‎توان مواردي يافت که حتي بعد از نزول اين آيات نيز عد‎‎‎ه‌اي تخلف مي‎کرده‌اند.

اما اين‎‎‎ها به هيچ عنوان دليل نمي‎شود که بگوييم چون اين موارد بي‌حجابي در مسلمانان صدر اسلام وجود داشته، امکان ندارد حجاب در سال‎‎‎هاي آخر عمر پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) هم واجب شده باشد!

در پايان سخن، از آنجا که در اين کتاب، با بي‌اعتنايي جدي نسبت به احاديث ائمه اطهار (عليهم‌السلام) مواجهيم، شايد يادآوري اين نکته تاريخي که نه‌تنها در منابع شيعي، بلکه در مهم‎ترين منابع اهل سنت (52) هم آمده، مفيد باشد: پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) چند روز قبل از رحلتشان در‎حالي‎که در بستر بيماري افتاده بودند، فرمودند: «قلم و دوات بياوريد تا وصيتي را [در برابر همگان] مکتوب کنم تا بعد از من گمراه نشويد». عمربن‌خطاب برخاست و با تعبير «حَسبُنا کتاب الله» (کتاب خدا براي ما کافي است)، با درخواست پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) مخالفت کرد. عد‎‎‎ه‌اي از او حمايت و برخي مخالفت کردند و نزاع درگرفت. نهايتا پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) موفق نشد وصيتش را در برابر همگان مکتوب کند؛ درحالي‎که قرآن کريم صريحا فرموده بود که دستورات پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) را اطاعت کنيد (سوره نساء، آيه59) و آنچه او به شما دستور داد بپذيريد و در مورد چيزي که نهي کرد، نهي‌اش را قبول کنيد. (سوره حشر، آيه8) اگر به اين تعبير پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) (چيزي بگويم که بعد از من گمراه نشويد) در ساير کلمات پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) دقت شود، درمي‌يابيم که اين تعبير را پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) همواره هنگام سخن گفتن در مورد امامت پس از خود به‎کار مي‎بردند (معروف‌ترينش در احاديث ثقلين و غدير است)؛ پس به احتمال زياد اينجا نيز همان را مد نظر داشتند. کساني هم که با اين دستور مخالفت کردند و با انکار امامتِ کساني که پيامبر اکرم (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) معرفي کرده بود، راه گمراهي و اختلاف در مسلمانان را باز کردند، به «کتاب خدا براي ما کافي است» تمسک کردند. مواظب باشيم ما نيز به بهانه «کتاب خدا کافي است»، مدعي بي‌نيازي از معلم و مبين واقعي آن، يعني احاديث پيامبر و امامان (سلام‌الله‌عليهم‌اجمعين) در فهم قرآن نشويم که به همان گمراهي که پيامبر (صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) پيش‌بيني کرده بود، مبتلا خواهيم شد.

والسلام علي من اتبع الهدي

تذکر: در اين تحقيق غالبا از نرم‌افزار‎‎‎هاي موسسه تحقيقاتي نور (کتابخانه جامع‌الفقه2، جامع‌الاحاديث6/3 و جامع‌التفاسير1/2) استفاده شده است؛ لذا اطلاعات کتاب‌شناختي کتاب‎‎‎هاي مورد استناد جداگانه ذکر نشد. 


ادامه مطلب
[ شنبه 11 بهمن 1393  ] [ 8:38 AM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

به سوگند خود پایبند نیستند

حضرت آیت الله جوادی آملی(حفظه الله):

 

قرآن كريم علت نبرد با مشركان را روحيه تجاوزگري و پاي‏بند نبودن آنان به عهدنامه ‏ها مي‏داند: (لايَرقُبونَ في مُؤمِنٍ إلاًّ و لاذِمَّةً وأولئِكَ هُمُ 

 

المُعتَدون) همان‏گونه كه در بيان دليل مبارزه با سران كفر مي‏فرمايد: (فَقاتِلوا أئِمَّةَ الكُفرِ إنَّهُم لاأَيمانَ لَهُم).«أيمان» جمع يمين به معناي قسم است؛ 

 

يعني آنان به سوگند خود پاي‏بند نيستند؛ اگر قراردادي هم بنويسند، آن را زير پا مي‏گذارند: (ألَّذينَ عاهَدتَ مِنهُم ثُمَّ يَنقُضونَ عَهدَهُم في كُلِّ مَرَّةٍ وهُم 

 

لايَتَّقون).بايد كساني را كه در نخستين خاكريز پيمان‏شكني هستند، به شدّت سركوب كرد تا ديگران نيز پندگيرند و عهدشكنان سر جاي خود 

 

بنشينند: (فَقاتِلوا أئِمَّةَ الكُفرِ إنَّهُم لاأيمانَ لَهُم لَعَلَّهُم يَنتَهون) [تسنيم، جلد 20 - صفحه  115] 


ادامه مطلب
[ شنبه 11 بهمن 1393  ] [ 8:32 AM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

رایانامه رسیده

نه آقا! مردم چی می‎گن!؟

نخیر، باید توی بهترین تالار شهر عروسی بگیریم، بهترین میوه و شیرینی و شام! یه شب که هزار شب نمی‎شه!

..............................................................

چی!؟ بیمارستان عمومی؟ اصلا

می‎دونی اگه دخترعمم بیاد بیمارستان، چی می‎شه!؟

نخیر حضرت آقا. باید تو یه بیمارستان خصوصی بچمون به دنیا بیاد که مردم بگن چقدر به فکر زن و بچت بودی که بردیش یجای خوب و براشون هزینه کردی! یبار که چیزی نمی‎شه!

..............................................................

فهمیدی فلانی دخترش رو برده فلان مهدکودک؟ می‎گن بهشون زبان و الفبا هم یاد می‎دن! ما هم باید بچمون رو  ببریم اونجا که جلوی فک و فامیل زشت نباشه!

آره؛ فردا می‎بریمش اونجا ثبت نامش می‎کنیم! آدم یه کم بیشتر پول می‎ده اما آبروش حفظ می‎شه!

..............................................................

راستی، امسال دیگه پسرمون باید بره مدرسه! باید دنبال یه مدرسه غیرانتفاعی باشیم که هم با بچه خوب کار کنن و هم مردم نگن اینا به بچشون اهمیت نمی‎دن!

دختر خاله هم بچش رو برد فلان مدرسه و تا مدتها همه می‎گفتن چند میلیون پول دادن و فلان کردن!

..............................................................

إ ! ببین چی نوشته!؟

نوشته بهترین اساتید رو میارن؛ حتی اساتید پروازی هم میارن!

باید بچمون رو ببریم کلاس کنکور که نگن اینا به آینده بچشون اهمیت نمی‎دن!

فردا زنگ می‎زنم از فلانی می‎پرسم اون دخترش رو کجا ثبت نام کرده بوده، ما هم ببریمش اونجا! آخه می‎گن اونجا خیلی به بچه‎ها می‎رسن و پول بیشتری هم می‎گیرن!

..............................................................

نه مامان جان! این چیه می‎خوای بخری! اون یکی رو بخر، گرون‎تره! نا سلامتی دانشجویی! نمی‎خوام بقیه بچه‎های دانشگاتون بهت نگاه بدی داشته باشن! باید با بقیه فرق داشته باشی!

این داستـــــــان ادامه دارد...!

 

آخه لامصبا یه بار شد بگین خدا چی می‎گه!؟

از اول تا آخر همش مردم مردم مردم!

همین کارهارو می‎کنین که کسی جرأت ازدواج نمی‎کنه!

 

 

 

 

چقدر دخترها و پسرها که اگر ازدواج هم می‌کنند به خاطر بی‌بندوباری پولدارها، احساس کمبود می‌کنند. احساس غُصّه می کنند. فکر می‌کنند چیزی کم دارند. احساس سرکوفت می‌کنند. (خطبه‌ی عقد مورخه‌ی 5/10/1375)


ادامه مطلب
[ شنبه 11 بهمن 1393  ] [ 8:30 AM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

علامه حسن زاده: ظهور اتفاق افتاده

علامه حسن زاده در مورد ظهور نظر جالبی دارند که در ادامه مشروح آن می آید: خورشید باید به تدریج غروب و طلوع کند تا موجوداتِ تحت تاثیر خورشید بتوانند خود را با تغییرِ رخ داده تطبیق کرده و حیات به چرخه ی نظم خود ادامه دهد نظیر همین اتفاق نیز در حیات معنوی و ملکوتی بشر، در حال، اتفاق افتاده است. امام معصوم، خورشید آسمان حیات معنوی بشر است و طلوع و غروب ایشان در صحنه حیات بشر تابع قواعدی شبیه قواعد طبیعی خورشید است اگر مقوله غیبت و ظهور حضرت بطور دفعی و بدون هیچ زمینه ای واقع شود، مسلما جوامع بشری تاب این تحول شدید را نخواهد داشت.

بدین علت حکمت الهی مقتضی تدریجی بودن این اتفاق عظیم است با بررسی تاریخ حیات با برکت حضرت در میابیم که این اتفاق درمورد غیبت حضرت واقع شده است غیر از اینکه حیات سه امام همام قبل از امام عصر(عج) تقریبا به حالت غیبت بوده و نوعی تمرین برای شیعیان برای زندگی مومنانه بدون ارتباط فیزیکی با امام بود.

غیبت حضرت به دو مرحله غیبت صغری و کبـری تقسیم می شود مرحله غیبت صغری به مثابه آماده کردن مردم برای غیبت اصلی و طولانی حضرت بوده است.

همین حکمت در دوران ظهور حضرت هم رعایت خواهد شد بشری که در طول صد ها سال در دل ظلمت زندگیِ بدون حاکمیت فرهنگ توحیـدی-ولایـی نشو و نما پیدا کرده ظرفیت تحمل ناگهانی نور وجودی که به تعبیر قرآن زمین را اشراق میکند "اشرقت الارض بنور ربها..." را ندارد لذا باید واسطه در این بین وجود داشته باشد بدین معنا که مجالی برای تجلی نور ایشان در وسعت های محدود بوجود آید، که مردم بتوانند خود را برای حضور آن مقام رفیع آماده کنند.

قرائن و شواهد نشان می دهد انقــلاب اسـلامی و نـظام مقدس جمهـوری اسلامی ایران ظهور صغرای حضرت بقیه الله الاعظم و بین الطلوعین حکومت جهانی امام زمان ارواحنا فداه می باشد.
 


فیلم
نظر علامه حسن زاده آملی در مورد رهبر انقلاب
 

ادامه مطلب
[ جمعه 10 بهمن 1393  ] [ 3:51 PM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

چقدر وظیفه سنگین است

سید محمدحسن لواسانی*: شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که کسی در کنار شما قرار بگیرد و به خاطر برخورد خوبتان، قفل ارتباط را بشکند و باب صحبت را باز کند و این، مقدمه ی خیلی از درد دل ها یا یک دوستی طولانی شود. برای من که زیاد اتفاق افتاده. مثلاً یک بار داشتم کنار خیابانی، وارد سوپرمارکتی می شدم. دیدم عده ای جوان جویای جام (!) دور هم ایستاده اند و حسابی سرخوشند. به همه شان سلام کردم و وارد مغازه شدم.

یکی از آن ها که بهره‌ای از جمال داشت و سر و وضعش بیش تر از بقیه، مطابق مُد بود؛ پشت سر من وارد مغازه شد.

مغازه دار که گویا با آن جوان رفاقتی داشت؛ به شوخی به او گفت: «زود بیا کارت را بگو و خرید کن و برو که برای حاج آقا مزاحمتی ایجاد نشه!»

فوراً سرم را از لای اجناس بالا آوردم و گفتم: «نه آقای گل، منتظر من نباش. وقت شما بیش‌تر از من می‌ارزد!»

آن‌ها که بدشان نمی‌آمد سر به سر بگذارند؛ رو به من گفتند: «آخه حاج آقا! بعضی ها، در کنار ما جوان ها راحت نیستند. ظاهرِ ما، اذیتشون میکنه.»

خندیدم و گفتم: «بقیه رو نمی دونم. ولی از نظر من، ظاهر شما مشکلی نداره! اگر هم مشکلی داشت، من به خودم این اجازه رو نمی‌دم که از بودن در کنار جوانی مثل شما اکراه داشته باشم.»

هنوز خیلی از مغازه فاصله ای نداشتم که صدای همان جوان، مرا نگه داشت.

ـ آقا شما با همه فرق داری!

ـ با همه که نه! فقط با اونائی که دین رو ارثِ آباء و اجدادی شون می دونن!

و مدت طولانی با هم صحبت کردیم. بعد از خداحافظی، در فکر شده بودم که دل این جوان ها، عجب زمین صافی است که ما، گاه با کمباین به جانش می‌افتیم! ای کاش همه‌ی ما، زمین شناس بودیم!

همین چند وقت پیش بود که در مشهد، کارت دعوتی به دستم رسید. می توانستم به آدرس آن کارت مراجعه کنم و از آن جا، قدری شله‌ نذری بگیرم. بنده هم با این که عادت به این کارها ندارم ولی احترام قائل شدم و به طرف آدرس حرکت کردم.

جلوی حسینیه‌ی مقصد، صف کوتاهی بود و چند نفر خانم با حجاب نصفه نیمه، جلوی من بودند. نوبت که به آن‌ها رسید با کمال تعجب دیدم دو پیرمردی که مسئول دیگ بودند؛ با این دو خانم برخورد تندی کردند و جلوی همه داد زدند: «حالا که پوشش مناسبی ندارید، شله نمیدهیم!» و درگیری لفظی کوتاهی پیش آمد و آن دو خانم، شرمسار و عصبی راه خود را گرفتند و رفتند. صرف نظر از برخوردی که من آن‌جا انجام دادم؛ دیدن آن صحنه‌ی تأسّف‌انگیز، تا مدت‌ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود. تا این که روزی روایتی جالب و تکان دهنده از حضرت عسکری علیه‌السلام دیدم. ببینید امام علیه‌السلام، در موردی مشابه ـ بلکه بسیار بدترـ چه عکس العملی نشان دادند:

در زمان حضرت امام حسن عسکری علیه‌السلام، اتفاق عجیبی افتاد و آن این بود که یکی از شیعیان سرشناس ایشان، به نام سید ابوالحسن بن حسن بن جعفر، شرابی نوشید. دوباره هم این کار را تکرار کرد. کار به جایی رسید که گاه او را، کف به لب آورده، گوشه‌ی کوی و برزن‌ها می‌دیدند. خبر کم‌کم داشت بین مردم، سر باز می‌کرد.

سید ابوالحسن، آدم کمی نبود. از مشایخ «قم» بود. همه او را می‌شناختند و همین باعث می‌شد که لغزش سنگین او، دهان به دهان بپیچد. او، در عین وابستگی به شراب، روز به روز فقیرتر هم می‌شد تا این که روزی از سر عسرت، به سمت خانه وکیل امام عسکری علیه السلام رفت و دقّ الباب کرد.

وکیل امام عسکری علیه السلام، جناب احمد بن اسحاق، که خبرها به او رسیده بود؛ وقتی فهمید سید پشت در است، راهش نداد؛ و سید، غمین و افسرده، راه برگشت در پیش گرفت.

مدتی گذشت. وکیل حضرت، طبق عادت هر ساله، بعد از ایام حج، راه سامرا را در پیش گرفت تا خدمت امام علیه السلام، برسد و نامه‌ها و وجوهات را به خدمت حضرتش تسلیم کند.

بله، احمد بن اسحاق خدمت حضرت رسید و در کمال ناباوری، حضرت هم او را راه نداد.

احمد بن اسحاق، با تمامِ جلالت شأنش پشت در خانه ی حضرت نشست و آن قدر حضرت را التماس کرد تا این که از طرف حضرت پیغام آمد: «داخل بیا!»

احمدبن اسحاق، اشک چشمانش را پاک کرد و داخل دوید.

ـ یابن‌ رسول ‌الله! من از عاشقان کویَت هستم. آیا از شیفته‌ات، خطائی سر زده است که این خسته‌ی راه را، این‌گونه عقوبت می کنی؟!

ـ بله یا احمد. یادت هست آن روز، آن شیعه‌ی مسکین را در خانه ات راه ندادی؟!

ـ یابن رسول الله! من جانم را فدای اولاد رسول می‌کنم. ولی به خدا قسم، سید ابوالحسن را به ‌خاطر شرب خمر، از در خانه‌ی خود راندم.

ـ او فرزند رسول خدا بود. چرا حرمت نگاه نداشتی؟!

ـ یابن رسول الله! به ‌خدا، خبرِ کف‌های دهانش همه‌ جا رسید! مگر جدّتان رسول الله صلی الله علیه و آله نفرمودند: «شفاعت من، به شارب خمر نمی‌رسد.» مگر جدتان امام صادق علیه‌السلام، نفرمود: «شراب ام الخبائث است. با شراب‌خوار دوستی نکنید، به او زن ندهید، او را عیادت نکنید، تشییع نکنید...»

ـ پسر اسحاق! و الله همه این روایات، از اجداد من رسیده است! اما چه کنم که سید ابوالحسن، به ما منتسب است. چاره‌ای نیست. او شیعه‌ی ماست. تو حق نداشتی او را از خود برانی.»

من مدت‌ها به این روایت فکر می‌کردم... . درست است که آن سید خاطی، فرزند رسول الله صلی الله علیه و آله بود ولی «شیعه» هم بود. و به نظر من «شیعه بودنِ» او از «سید بودن»ش مهم‌تر بود. زیرا بنی عباسِ زمان امام عسکری علیه‌السلام هم سید بودند ولی امام، هرگز چنین ارزشی برای آن‌ها قائل نبود.

در واقع، شیعه بودن او در کنار انتسابش به رسول خدا صلی الله علیه و آله، باعث شد حضرت از گناه سنگینِ «شرب خمر» او صرف نظر کند! برای این‌که او بماند. برای این‌که او عوض شود و برای این‌که او برگردد. اگر امیدی به بازگشت باشد، باید با گناه‌کار ملاطفت کرد. باید! و الّا پشت در خانه‌ی امام می مانی!

آه که چقدر وظیفه سنگین است!

خلاصه، وکیل امام به قم بازگشت. همه به دیدن او آمدند. در میان مردم، سید ابوالحسن هم با سری شرمسار و اندوهگین و شاید از شدّت نیاز، به خوان کرم احمد بن اسحاق وارد شد. جناب احمد هم تا او را دید، برخواست و به استقبالش دوید و او را در صدر مجلس نشاند!

سید در عین ناباوری، علت را پرسید و آن قدر اصرار کرد تا وکیل امام، ماجرا را گفت. شنیدن ماجرا همانا و توبه و اشک و بازگشت سید ابوالحسن همان.

به منزل برگشت و تمام جام‌ها و قدح‌ها را شکست و بعد از آن، همیشه او را گوشه‌ی مسجدی، معتکف می‌دیدند. بعد از وفات هم، افتخار همسایگی بانوی دو عالم، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام نصیبش شد.

آه که چقدر وظیفه سنگین است!

*مدرّس حوزه علمیّه
منبع: تبیان


ادامه مطلب
[ جمعه 10 بهمن 1393  ] [ 3:17 PM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

پیشرفت هسته ای ایران

چقدر این جمله عضو سنای آمریکا دردناک بود:

تحریم ها نتوانست مانع پیشرفت هسته ای ایران شود ولی مذاکرت توانست ... !

بسم الله الرحمن الرحیم
وَلَن تَرضىٰ عَنكَ اليَهودُ وَلَا النَّصارىٰ حَتّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم ۗ قُل إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُدىٰ ۗ وَلَئِنِ اتَّبَعتَ أَهواءَهُم بَعدَ الَّذي جاءَكَ مِنَ العِلمِ ۙ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن وَلِيٍّ وَلا نَصيرٍ﴿سوره بقره، آیه ۱۲۰)
فکر کنم همین یک آیه برای تیم مذاکره کننده کافی باشه...

ادامه مطلب
[ جمعه 10 بهمن 1393  ] [ 3:11 PM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

نقطه های خیالی



سخنان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که در این صوت می‌شنوید:

فکر اساسى این است که کارى کنید که کشور از اَخم دشمن ضربه نبیند، از تحریم دشمن لطمه نخورد؛ و راه‌هایى هست، کارهایى هست که میشود کرد؛ بعضى را هم کرده‌اند و موفّق بوده است و جواب داده است؛ میشود کارهایى کرد؛ میشود این حربه را از دست دشمن گرفت، والّا اگر چنانچه چشم ما به دست دشمن باشد که «آقا، اگر این‌کار را نکردى تحریم باقى میماند» [فایده‌اى ندارد]؛ کمااینکه آمریکایى‌ها با کمال وقاحت دارند میگویند «اگر در قضیّه‌ى هسته‌اى ایران کوتاه هم بیاید، تحریمها یکجا و همه برداشته نخواهد شد»، این را صریح دارند میگویند. این نشان‌دهنده‌ى این است که به این دشمن نمیشود اطمینان کرد نمیشود اعتماد کرد. من با مذاکره کردن مخالف نیستم؛ مذاکره کنند؛ تا هروقت میخواهند مذاکره کنند! من معتقدم باید دل را به نقطه‌هاى امیدبخش حقیقى سپرد، نه به نقطه‌هاى خیالى نه به نقطه‌هاى خیالى، آنچه لازم است این است.
دیدار مردم قم ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ 

آنچه ما امروز در مجموعه‌ی رفتار دستگاه استکبار مشاهده میکنیم، همین است؛ هدف ایجاد اختلال در نظام محاسباتی و دستگاه محاسباتی من و شما است. در میدانهای دیگر، استکبار نتوانسته است، کاری از او برنیامده است. در میدانهای واقعی، تنها دو عامل مادّی در اختیار جبهه‌ی استکبار بوده و هست: یکی تهدید نظامی، یکی تحریم. استکبار غیر از این دو هیچ چیز در اختیار ندارد. از لحاظ قدرت منطق، قدرت استدلال، توانایی بر اثبات حقّانیّت، دست استکبار بسته است. تنها دو کار میتواند بکند: یکی تهدید نظامی است که مرتّب میکند، یکی هم تحریم؛ این دو هم علاج دارد. تحریم را با مجاهدتِ در باب اقتصاد مقاومتی بایستی خنثی کرد. این نکته‌ای که امروز رئیس جمهور محترم گفتند؛ قبلاً هم ایشان گفته بودند و این نکته‌ی کاملاً درستی است: برنامه‌های اقتصادی براساس و با فرض ماندن تحریمها بایستی برنامه‌ریزی بشود و تعقیب بشود و تحقّق پیدا بکند. فرض کنیم که این تحریمها ذرّه‌ای و سرِ سوزنی کم نخواهد شد؛ که حالا خود آنها هم همین را میگویند. آنها هم میگویند که تحریمها دست نخواهد خورد، حتّی از حالا شروع کردند که اگر در زمینه‌ی هسته‌ای هم به توافق برسیم، معنای آن این نیست که همه‌ی تحریمها برداشته خواهد شد؛ هنوز چیزهای دیگری هم هست؛ این همان حرفی است که ما همیشه میگفتیم. من بارها در همین جلسه و جلسات گوناگون دیگر عرض کرده‌ام(۲۴) که [موضوع] هسته‌ای بهانه است؛ مسئله‌ی هسته‌ای هم نباشد، یک بهانه‌ی دیگری می‌آورند: مسئله‌ی حقوق بشر هست، مسئله‌ی حقوق زنان هست، مسائل گوناگون فراوان را میسازند؛ جعل کردن و بهانه‌گیری که خیلی مایه‌ای نمیخواهد، دستگاه تبلیغاتی و امپراتوری تبلیغاتی هم که در اختیار آنها است. بنابراین، علاج مسئله‌ی تحریم، عبارت است از همین اقتصاد مقاومتی.
دیدار مسئولان نظام ۱۳۹۳/۰۴/۱۶ 

یکی از لغزشگاه‌ها در دیدن واقعیت، برمیگردد به درون خود ما. گاهی دلبستگیهای ما فلج کننده است. دلبستگیهای ما موجب میشود که ما یک چیزهائی را واقعیت بپنداریم که واقعیت ندارد؛ در واقع خطائی است که نفس راحت‌طلب ما یا دلبسته‌ی ما به مسائل مادی، بر ما تحمیل میکند؛ در حالی که واقعیت ندارد.
دیدار کارگزاران نظام ۱۳۹۱/۰۵/۰۳ 
 
 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 10 بهمن 1393  ] [ 2:28 PM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]

بسته جدید مسجدنمای ما آماده شد

بسته چهل و ششم تقریبا به طور کامل رنگی شده. البته با همان ملاحظات قبلی و توجه به نیاز دوستانی که بسته‌ها رو سیاه و سفید چاپ می‌کنن. خبرهای خوبی در راهه و ان‌شاءالله در همین دهه فجر بخش‌های جدیدی به سایت اضافه خواهد شد. درخواست می‌کنیم در نظرسنجی این هفته شرکت کنید تا ما با یک برآورد نزدیک به واقعیت تصمیم‌های جدیدی بگیریم. 

 

 

بسته 46 تقدیم به شما...

1.62 مگابایت 1.63 مگابایت 34.8 کیلوبایت 7.18 مگابایت 4.98 مگابایت
 

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 9 بهمن 1393  ] [ 12:29 PM ] [ حمید درویشی شاهکلایی ]
[ نظرات0 ]